بیشه‌ی گرم

داستان

بیشه گرم ترجمه

هنر ترجمه

هنر ترجمه

تاریخ: سوم بهمن ماه 1403

فرشاد قدیری

ترجمه، کسب و کاری است که همیشه مورد نیاز بوده و دقت بالایی را طلب می‌کند اما این در حالی است که تقریباً هیچ زبانی در دنیای امروز بدون پویایی نیست. تمام زبان‌های دنیا دارند تغییر می‌کنند و با توجه به ارتباطات و فناوری‌های نوین، در حال رشد هستند تا مردم بتوانند منظورشان را بهتر و دقیق‌تر منتقل نمایند. بنابراین برای مترجمین هم چاره‌ای باقی نمی‌ماند که همواره در حال رشد باشند و خود را با تغییرات نوین هماهنگ سازند.

چه بصورت دورکاری و چه کسانی که در شرکت‌ها و مؤسسات مشغول کار ترجمه هستند، باید موارد زیر را همیشه در نظر داشته باشند تا بقول معروف از دنیا عقب نمانند:

– خواندن متون

یکی از مهمترین راه‌هایی که می‌توانید از خود یک مترجم فوق‌العاده بسازید این است که تا جاییکه امکان دارد، مطالعه کنید، در هر دو زبان مبدأ و مقصد. چنانچه بخواهید جملات و متونی که می‌نویسید به دل مخاطب بشیند، باید دایره‌ی لغات و اصطلاحات‌تان بسیار وسیع باشد. تا می‌توانید یاد بگیرید و یادگیری به این معنی است که در هر دو زبان، حسابی مطالعه و پژوهش کرده باشید.

یک لغتنامه (Dictionary)، چه آنلاین و چه یک کتاب مرجع، بهترین دوست شماست. در هر فرصتی، لغت یا اصطلاحی را از یک جمله بر روی دفترچه یادداشت‌تان بنویسید و سپس معنی و مثالی از آن را نیز اضافه نمایید. در طی چند روز آن را برای هزارمین بار مطالعه کنید!

هرچقدر که می‌توانید کتاب بخوانید، بویژه از نویسندگان و مترجم‌هایی که زیبا و روان می‌نویسند. ادبیات کهن، شعر، متون مجلات و روزنامه‌های آنلاین و غیره را فراموش نفرمایید زیرا معمولاً اینگونه متن‌ها می‌توانند دایره‌ی لغات و اصطلاحات شما را بسیار بالا ببرند. همچنین کتاب‌های امروزی می‌توانند به شما نشان دهند که مخاطب امروزی چه نوع جملات و اصطلاحاتی را می‌پسندد و از طرفی همیشه شما را بروز و باخبر از موارد مهم نگه می‌دارند.

– صحبت

سعی کنید تا نوع حرف زدن امروزی را، هم در زبان مبدأ و هم مقصد، بخوبی یاد بگیرید. مردم از چه لغات و اصطلاحاتی بیشتر استفاده می‌کنند و کدام کلمات و صنایع ادبی دیگر در صحبت‌ها بکار گرفته نمی‌شود یا کمرنگ شده است؟ بی‌شک یکی از بهترین راه‌های یادگیری زبان، صحبت با افرادی است که به همان زبان حرف می‌زنند. سعی کنید تا در گروه‌هایی بصورت آنلاین یا در شبکه‌های اجتماعی عضو شده و دائم در معرض نوع بیان آنها قرار بگیرید.

– افزایش دانش

در هر زمینه‌ای که کار می‌کنید، (داستان، رشد شخصیت، مهارت‌های زندگی، کارآفرینی و فروش، عرفان، متون ورزشی، سلامت و بهداشت، گلکاری، اخبار سیاسی، اخبار اجتماعی، متون ادبی، شعر، لباس و مُد، دکوراسیون منزل، زندگی جانوران و …) باید دانش خود را تا جاییکه می‌توانید افزایش دهید. اگر آدم بی‌سوادی در حوزه‌ی کاری خود باشید، شک نکنید که مخاطب بلافاصله متوجه شده و دیگر آثار شما را دنبال نمی‌کند، چه در شبکه‌های اجتماعی فعال بوده و چه کتاب به چاپ رسانده باشید.

یادتان باشد که بعنوان مترجم، تنها نام شماست که به یاد مخاطب می‌ماند، چه به نیکی و چه به افتضاحی!

– ترجمه از زبان خود به زبان دوم‌تان

این هم از دیگر راه‌هایی است که می‌تواند زبان شما را تقویت کند. چنانچه از ترجمه‌ی خود به زبان دوم‌تان مطمئن نیستید، می‌توانید از برخی سایت‌ها مانند ترجمه‌ی گوگل و یا سایت Grammarly.com بهره بگیرید. همچنین می‌توانید از دوستان خارجی که آنلاین پیدا می‌کنید هم کمک بخواهید. اینکار باعث می‌شود تا در مورد زبان دوم‌تان دست به پژوهش بزنید تا بهترین لغات و اصطلاحات را برای معنی روان‌تر پیدا کنید و این یعنی یاد گرفتنِ هرچه بهتر زبان دوم!

– نرم‌افزارهای مترجم

بیشتر این نرم‌افزارها و سایت‌های ترجمه نمی‌توانند ترجمه‌ی روان و دلنشینی را ارائه دهند و برای چاپ کتاب و سایت اینترنتی شما مناسب نیستند اما برای درک معنی جملات خارجی می‌توانند تا حد زیادی به شما کمک کنند. سایت‌هایی مانند مترجم گوگل اغلب از یک کلمه، چند معنی را به شما پیشنهاد می‌دهد و همچنین می‌تواند برای ترجمه‌ی جملات، نزدیک به معنی اصلی را به شما ارائه دهد. البته باید حواس‌تان باشد که این نوع نرم‌افزارها و سایت‌های اینترنتی ”کمک‌دست“ شما هستند، نه مترجم! مترجم، شما هستید!

در آخر:

هر از گاهی سری به سایت‌هایی بزنید که در مورد ترجمه و مترجمِ خوب، مقالاتی را ارائه می‌دهند و آخرین روش‌ها و دستاوردها را مطالعه نمایید؛ روش‌های نوین یادگیری زبان، نوع ترجمه‌های امروزی، نرم‌افزارهای بروز شده، اصطلاحات جدید و غیره.

همچنین یادتان باشد که شما بعنوان مترجم، باید نویسنده‌ی خوبی در زبان مادری‌تان هم باشید. بنابراین حتماً در سایت‌ها و گروه‌های ادبی نیز عضو شوید. در دُورهمی‌های کتابخوانی شرکت فعال داشته باشید، بویژه کتاب‌هایی که در مورد زمینه‌ی کاری خودتان هستند.

مترجم خوب بودن، هنر است، و هنر پایان ندارد! شما هرگز به ”بهترین“ نسخه‌ی یک مترجم تبدیل نخواهید شد! زیرا هنر هرگز نقطه‌ی پایانی ندارد. شما باید، بعنوان یک مترجم، تا آخر عمر در حال پیشرفت و ”بهتر شدن“ باشید.

کامیاب و شادکام باشید

هنر ترجمه بیشتر بخوانید »

warmglade.ir

سرزمین توخالی

سرزمین توخالی

تاریخ: دوم بهمن ماه 1403

نویسنده: دنی نولیوس Dheny Novelius

برگردان از: فرشاد قدیری

warmglade.ir

اشتباه پیچید. گابریلا (Gabriela) تمام شب را رانندگی کرده بود و بنظر می‌رسید که آن جاده‌ی بزرگ و تاریک نمی‌خواهد به آخر برسد. جی‌پی‌اس گوشی‌اش کار نمی‌کرد و همین باعث شد تا نتواند از نقشه‌ی گوگل بخوبی استفاده نماید. وارد یک جاده‌ی باریکتر شد که هیچ تابلویی در آن وجود نداشت. چاره‌ای نبود جز آنکه به حافظه‌اش در مورد نقشه اعتماد کند و همین بزرگترین اشتباهی بود که می‌توانست مرتکب شود.

در آن تاریکی، نور چراغ‌های خودرواش تا فاصله‌ی اندکی را روشن می‌کرد. انگار که جاده تا ابد امتداد داشت. به مرور درختان دوطرف جاده بیشتر و فشرده‌تر شدند. خیلی زود احساس کرد که آن جاده دارد باریکتر هم می‌شود و درختان مانند دیواره‌های تونل، راه خروج از جاده را بند آورده بودند. هرچه بیشتر در آن تونل درختی فرو می‌رفت، بیشتر احساس می‌کرد که چیزی درست نیست! گاهی سایه‌هایی را در میان تنه‌های به هم فشرده‌ی درختان می‌دید اما حدس زد که باید اشتباه کرده باشد.

سعی کرد تا نفس عمیقی بکشد. حتی هوا هم سنگین شده بود. شاید آن همه درخت به هنگام شب، دیگر اکسیژنی در هوا باقی نگذاشته بودند. سرانجام به جایی رسید که مقداری فضای باز در کنار جاده وجود داشت. کنار زد و تلاش کرد تا جی‌پی‌اس گوشی‌اش را دوباره راه انداخته و جهت حرکتش را تشخیص دهد.

خودرواش را خاموش کرده و از آن پیاده شد. سکوت آن منطقه دلهره‌ی بدی را به جانش انداخت. نه صدای حرکت شاخ و برگ درختان و نه حتی باد، انگار که آن درختان را از آهن ساخته بودند، هیچ حرکتی در کار نبود، هیچ بادی نمی‌وزید. نگاهی به دو سوی جاده انداخت، تاریکی تا بی‌نهایت پیش می‌رفت. نتوانست چیزی را بخوبی تشخیص دهد. ناگهان احساس غریبی عمیقی وجودش را فرا گرفت، انگار که در سرزمین بیگانه‌ای گیر اُفتاده باشد.

با نگاه دوباره‌ای به گوشی‌اش، وحشتش چند برابر شد! سیگنال بطور کامل قطع شده بود. حالا دیگر حتی نمی‌توانست با کسی تماس بگیرد. با صدای بلند فحش داد اما بنظر می‌رسید که آن فضای بی‌روح تمام صدایش را در خود بلعید. بطرف خودرواش برگشت. پشت فرمان نشست و استارت زد. تنها کمی صدای ناله از موتور بلند شد و بعد… هیچ!

دلش می‌خواست به زمین و زمان فحش دهد. هرگز از مکانیک خودرو سر در نیاورده بود. نه می‌توانست تماس بگیرد و درخواست کمک کند و نه می‌توانست خود را به جایی برساند. شاید باید تمام شب را داخل خودرو منتظر می‌ماند تا نور خورشید همه جا را روشن کند. چیزی برای خوردن در خودرو نداشت. چاره‌ای نبود، باید امشب را گرسنگی می‌کشید. با یک گرسنگی و تشنگی نمی‌مُرد، گرچه بسیار حس بدی بود.

ناگهان ناله‌ای غم‌انگیز و ضعیف را از پشت سرش شنید. سرش را به سرعت برگرداند و چشمانش را بسوی خط افق تنگ کرد. در میان تاریکی، سایه‌هایی داشتند حرکت می‌کردند، سایه‌هایی بی‌شکل و درهم که بطور غیرطبیعی راه می‌رفتند. وحشت راه نفسش را بند آورد.

سایه‌ها جلو آمدند و حالا دیگر معلوم بود که نباید انسان باشند. چشمان گابریلا داشتند از حدقه درمی‌آمدند. نباید صدایی از گلویش خارج می‌شد. در واقع نمی‌دانست که باید چکار کند. شاید بهترین کاری که از دستش برمی‌آمد، سکوت بود و اینکه اصلاً تکان نخورد.

گرچه حالا دیگر فاصله‌ی کمی با خودروی گابریلا داشتند، اما هنوز هم نمی‌توانست چهره‌ی آنان را ببیند، انگار که چهره‌ای در کار نبود. جایی که باید سر آنها به شمار می‌رفت، درست مانند جنس سرامیک سفیدی بنظر می‌رسید که جای چشمان آنها را سوراخ سیاهی گرفته باشد.

نزدیک شده بودند، صدای زمزمه‌ی ضعیفی از آنها بگوش گابریلا می‌رسید. آنها طوری با یکدیگر حرف می‌زدند که انگار صدایشان چند بار منعکس می‌شد. ناگهان توانست کلماتی را تشخیص دهد.

«یکی دیگه… یکی دیگه!»

آنها بخوبی او را دیده بودند و بی‌شک حیوان نبودند! پس امکان نداشت بتوان با سکوت و ثابت نشستن در خودرو آنها را فریب داد. گابریلا به سرعت قفل مرکزی درهای خودرو را زد و فریاد کشید: «گمشین! برین به درک.» اما بنظر نمی‌رسید که داد و فریادش آنها را ترسانده باشد. آنها دُور خودرواش را گرفتند. سپس درهای خودرو، انگار که اصلاً قفلی در کار نباشد، باز شدند!

گابریلا از سر وحشت چنان جیغی کشید که اگر جاندار معمولی بودند، حتماً پرده‌ی گوش‌هایشان پاره می‌شد. بدون آنکه فکر کند، با لگدی، درِ خودرواش را به آن موجود کوبید. با تمام سرعتی که می‌توانست، پیاده شد و در امتداد جاده دوید. جرأت نمی‌کرد نگاهی به عقب بیندازد. در آن جاده‌ی بی‌انتها، فقط می‌دوید.

اما موضوعی وحشتناک‌تر وجود داشت. صدای نجواهای آن موجودات بلندتر در گوشش طنین می‌انداخت! حتی دیگر نجوا نبودند بلکه خیلی روشن کلام آنها در گوشش فرو می‌رفت، انگار که درست بیخ گوشش حرف می‌زدند. از شدت ترس نمی‌توانست جملات آنها را درک کند اما کلماتی مانند ”گمشده“، ”فراموش شده“ و ”جایگزین شده“ را بخوبی شنید.

دیگر نفس نداشت. بدنش کم آورده بود. پایش به لبه‌ی ترک خورده‌ی جاده گیر کرد و نقش زمین شد. سرش را به بالا برگرداند. یکی از آن موجودات درست بالای سرش ایستاده و به او زُل زده بود. گابریلا، حالا بخوبی می‌توانست ببیند که چهره‌ی سرامیکی آن موجود پر از ترک است، انگار که گِل خشک شده باشد. از میان ترک‌ها، ماده‌ای قیر مانند بیرون می‌زد و سپس دوباره به درون سرامیک چهره‌اش فرو می‌رفت.

آن موجود، انگار که صدایش از درون لوله‌ای پلاستیکی و بزرگ رد می‌شد، گفت: «تو مال اینجا نیستی!»

گابریلا که خطر را با تمام وجود حس می‌کرد، در حالیکه لرزش صدایش نشان می‌داد که هر لحظه ممکن است به گریه بیفتد، پاسخ داد: «نمیـ… نمی‌خواستم بیام اینجا! من فقط می‌خوام برم خونه.»

آن موجود سرش را خم کرد و گفت: «خونه؟! چی هست؟!» یکی از دستانش را بطرف گابریلا دراز کرد، دستی استخوانی و همان ترک‌های صورتش بر روی پوستش هم دیده می‌شد که ماده‌ای سیاه از آنها بیرون می‌زد. تمام بدن گابریلا با دیدن دست آن موجود به لرزه افتاد. احساس می‌کرد که برق از نخاع کمرش رد می‌شود.

ناگهان بطرز دلهره‌آوری احساس کرد که آسفالت زیر بدنش دارد نرم می‌شود و می‌خواهد مانند باتلاق او را ببلعد. مطمئن بود که کارِ این موجود وحشتناک است.

بقیه‌ی آن موجودات نیز سر رسیدند و دُور او حلقه زدند. آنها شروع به حرف زدن با یکدیگر کردند و خیلی زود بطور کر کننده‌ای صدایشان بلند شد. ناگهان در میان آن صداهای ناهنجار، صدایی تیز و واضح فریاد کشید: «فرار کن!»

گابریلا نگاهی سریع به مردی انداخت که درست در لبه‌ی بیرونی حلقه‌ی آن موجودات بی‌شکل ایستاده بود. این یکی شگل و شمایل انسانی داشت، با لباسی کهنه و چهره‌ای درمانده، اما انسان بنظر می‌رسید. داشت با حالتی مضطرب دستش را تکان می‌داد، به این معنی که باید بدنبال وی برود.

«اگه می‌خوای زنده بمونی، دنبال من بدو.»

گابریلا می‌دانست که وقتی برای فکر کردن ندارد. آسفالت جاده داشت به مرور پایین‌تر می‌رفت. از جایش بلند شده و بطرف آن مرد دوید. بنظر می‌رسید که آسفالت می‌خواهد پاهای او را در خود فرو برده و مانع دویدنِ او شود اما گابریلا تمام توانش را بکار گرفت و پاهایش را از درون آسفالت بیرون کشید. آن مرد دستش را محکم گرفت و کشید. ناگهان شکافی در میان درختان باز شد، درست اندازه‌ی یک تونل که انگار دیواره‌ی آن را از خاکستر بجا مانده از زغال ساخته بودند.

گابریلا وقتی برای فکر کردن نداشت. نمی‌دانست آن موجودات ترسناک از او چه می‌خواهند اما مطمئن بود که هبچ ارزشی برای جان او قائل نیستند. به همراه آن مرد به درون تونل باز شده دوید. صدای نجواگونه‌ی آن موجودات ضعیف شد و حالت وهم‌انگیزی به خود گرفت.

درون تونل، باد شروع به وزیدن کرد. انگار که خاکستر روی دیوار آن هم از جا کنده شده و در هوا پخش می‌شد اما پبش از آنکه با صورت او برخورد کنند، لحظه‌ای برق می‌زدند و سپس محو می‌شدند.

گابریلا با صدایی بی‌رمق پرسید: «اینجا دیگه کجاست؟!»

آن مرد به تلخی پاسخ داد: «سرزمین توخالی! یه جای برزخی، بین دنیاهای دیگه. هر کی راهشو گم می‌کنه، از اینجا سر در میاره.»

«حالا چجوری باید از اینجا بیرون رفت؟»

آن مرد لحظه‌ای سکوت کرد، انگار داشت در ذهنش به دنبال جواب می‌گشت: «یه راهی هست اما آسون نیست. باید یکی از اون نگهبان‌های دروازه رو پیدا کنی. اونا هم بدون پرداخت قیمتش، نمی‌ذارن بیرون بری.»

پیش از آنکه گابریلا بتواند بپرسد که چه قیمتی، صدای ناله‌ای از دور شنیده شد و در تونل چند بار پیچید. رنگ از چهره‌ی آن مرد پرید: «پیدامون کردن! باید سریع‌تر بریم.»

هر دو تلاش کردند تا با سرعت بیشتری حرکت کنند. ناگهان دیواره‌های تونل شروع به تنگ‌تر شدن کردند. برق دانه‌های خاکستری کمتر و کمتر شد. دیگر نمی‌توانستند جلوی پایشان را بخوبی ببینند. گابریلا جرأت نمی‌کرد تا به عقب نگاه کند اما صدای نجواگونه‌ی آن موجودات بی‌شکل را می‌شنید که داشتند نزدیکتر می‌شدند.

دیگر خیلی خسته شده بود و داشت پاهایش را بر روی زمین می‌کشید. احساس می‌کرد مایعی غلیظ و سنگین را بر روی زمین ریخته‌اند که از سرعت حرکتش کم می‌کرد.

روبروی آنها، دروازه‌ای آهنی و بزرگ پدیدار شد که نقش‌های عجیب و غریبی بر روی آن قرار داشت. آن مرد خیلی ناگهانی ایستاد و گفت: «خودشه!» صدایش می‌لرزید، «اون نگهبان دروازه، پشت همینه. هرچی ازت خواست، باید قبول کنی. این تنها راهیه که می‌شه از اینجا بیرون رفت.»

گابریلا می‌خواست بپرسد که چه چیزهایی می‌خواهد اما ناگهان زمین زیر پایشان ترک برداشت. در همان موقع صدای ناله‌ی دلخراش آن موجودات را نیز از پشت سرش شنید. نگاهی به عقب انداخت. نزدیک شده بودند. چهره‌ی سفید سرامیکی‌شان با آن ترک‌های لجن گرفته در میان تاریکی دیده می‌شد. چاره‌ای نبود. مرگ داشت از پشت سرشان می‌رسید. گابریلا خود را به دروازه‌ی آهنی رساند، آن را هل داد و باز کرد.

در سوی دیگر دروازه، گابریلا در میان یک سرزمین عظیم و خالی ایستاده بود که ناگهان دروازه‌ی آهنی پشت سرش بسته شد. تا چشم کار می‌کرد، زمین ترک خورده و تیره‌رنگی بود با آسمانی خاکستری و بی‌روح. کمی دورتر، پیکری درشت‌اندام بر روی تخت بزرگی از استخوان نشسته بود. در چشمانش نوری غیر طبیعی دیده می‌شد. لبخند طعنه‌آمیز اُریبی بر چهره‌ی خشن و وحشتناکش داشت.

با صدایی که بیشتر شبیه زنگ آهنی بزرگی به گوش می‌رسید، گفت: «خوش آمدید، مسافر محترم. در مقابل آزادی، حاضری چکار کنی؟»

گابریلا نگاهی به پشت سرش انداخت تا شاید بتواند از آن مرد که فراری‌اش داده بود کمک بگیرد اما هیچکس نبود! دروازه‌ی آهنی در میان آن سرزمین خالی تنها ایستاده بود. دلش فرو ریخت. نگاهی به آن مرد زمخت با آن پوست خشن و چرم‌مانندش انداخت. لبخند کج او نشان می‌داد که نقشه‌اش گرفته است.

با صدایی لرزان گفت: «شما چی می‌خواین؟»

«یه انتخاب درست! اینجا همه‌چیز هست! چیزی نیست که امکان نداشته باشد!»

گابریلا نمی‌دانست که آن غول عظیم‌الجثه چه می‌خواهد بگوید. بنظرش می‌رسید که اینجا آخر کار است. احساس می‌کرد از قبل مُرده است و اینجا هم باید برزخ باشد.

«من مرده‌ام؟»

آن غول خنده‌ای زنگ‌مانند سر داد و گفت: «می‌تونی مُرده هم باشی! خودت چی می‌خوای؟ یادت باشه… انتخاب‌های تو همون چیزیه که شخصیتت رو واسه‌ی من مشخص می‌کنه.»

گابریلا گیج شده بود. شاید داشت خواب می‌دید. نمی‌توانست واقعی باشد. آن غول چه می‌خواست؟ به قیافه‌اش نمی‌آمد که بخواهد با او ازدواج کند! اندازه‌اش هم متناسب با او نبود!

آن غول، انگار که افکار گابریلا را خوانده باشد، پوزخند دیگری زد و از جایش بلند شد. کمی جلو آمد و گفت: «فرض کن مُردی و حالا قراره دوباره به زمین برگردی. این بار می‌خوای چطوری زندگی کنی؟»

گابریلا نگاهی به دوردست‌های بی‌انتهای آن سرزمین خالی انداخت. داشت کم‌کم خودش را پیدا می‌کرد. نگاهی یکوری به آن غول انداخت. برعکس ظاهر خشن و وحشتناکش، بنظر نمی‌رسید که بخواهد به او آسیبی برساند. آن غول همچنان با نگاهی که پرسش او را تکرار می‌کرد، همانجا ایستاده بود.

گابریلا گفت: «می‌خوام… برگردم پیش مامانم!»

قیافه‌ی آن غول مانند کیک حرارت دیده، کِش آمد: «یعنی هنوز هم داری دنبال پناهگاه می‌گردی؟!»

گابریلا بدون آنکه سرش را تکان دهد، چشمانش را در حدقه گرداند، انگار که داشت مخفیانه دنبال چیزی می‌گشت: «آره!… تنهایی… از اینجا می‌ترسم. نمی‌دونم مُردم یا زنده! اشتباه کردم. مادرم نگرانم بود. من بهش گفتم که دیگه بچه نیستم که همش بخواد نگران من باشه. باهاش تند حرف زدم.»

آن غول سرش را کمی بالاتر گرفت اما همچنان با آن قیافه‌ی کِش آمده‌اش، داشت مستقیم به گابریلا نگاه می‌کرد: «می‌خوای ازش عذرخواهی کنی؟»

«باید ازش عذرخواهی کنم!» روی کلمه‌ی ”باید“ تأکید محکمی کرد، سپس درحالیکه صدایش را پایین می‌آورد، ادامه داد: «بعدش حاضرم… اگه شما بخوای… بمیرم!»

اشک از چشمان گابریلا سرازیر شد. صدایی از گلویش در نمی‌آمد اما اشک‌هایش سیل شده و تمام صورتش را خیس کردند.

آن غول کمی بطرف جلو خم شد و صورتش را جلو آورد: «حتی قوی‌ترین مردهای جنگجو هم، وقتی به اینجا می‌رسن، مادرشون رو می‌خوان. هیچ آدمی در مقابل مادر، هرگز بزرگ نمی‌شه! هرگز!»

سپس دوباره کمرش را راست گرفت: «من هم هیچوقت در مقابل نام ”مادر“ مقاومت نمی‌کنم! برگرد… و یادت باشه… یه روز دوباره کارت پیش من گیر میفته!»

سرزمین توخالی بیشتر بخوانید »

warmglade صدا

صدا

صدا

تاریخ: بیست و دوم دی ماه 1403

نویسنده: Peter Leslie Watson

برگردان از: فرشاد قدیری

 

از زمانی که می‌توانم بخاطر بیاورم، صداهایی را شنیده‌ام که وجود نداشته‌اند! آن صداها همیشه به من می‌گفتند که باید چکار کنم: «بذار پوشکِت رو عوض کنم، سوزی (Susie). وقتشه که لالا کنی.» لحن بسیار مهربانی داشتند بنابراین من هم همیشه به حرف‌شان گوش می‌دادم. هنگامی که بزرگتر شدم، لحن آنها آمرانه‌تر شد: «به آتیش دست نزن!»

وقتی به سنِ مدرسه رسیدم، همین الگو ادامه پیدا کرد: «توی راهروها ندو وگرنه تنبیه می‌شی، خانوم خانومآ!» و هنگامی که دیگر نوجوان به شمار می‌رفتم و در تلاش بودم تا آداب اجتماعی را یاد بگیرم، آن صداها بازهم دست از کنترل من برنداشتند: «تو که نمی‌خوای یه دختر ولگرد باشی، می‌خوای؟ باید قبل از غروب برسی خونه!»

وقتی وارد دانشگاه اِدینبرگ شدم، دیگر هیچیک از آن صداها به من نمی‌گفتند که چه موقع و با چه کَسی به کجا بروم. تنها انتظاری که از من داشتند این بود که تمام آموزش‌ها را بخوبی یاد گرفته و در تمام جلسات بطور فعال شرکت داشته باشم: «یادت نره که تکالیفت رو انجام بدی، خانوم جیمز (James). شانس اُوردی که زیاد بهت تکلیف ندادن.»

با دانشجویانی بُر خوردم که خیلی پولدار بودند و با خودروی شخصی گرانقیمت‌شان به دانشگاه می‌آمدند. آنها همیشه بطور وحشیانه‌ای، سرزنده و شاداب بودند!

«بجُنب، سوزی. تو داری همه رو پشت سرت معطل می‌کنی.»

شبی در نوشیدنِ مایعات کوفتی زیاده‌رَوی کردم و در حالی به خانه رسیدم که داشتم گیج می‌رفتم. سرانجام صحیح و سالم در خانه را باز کردم. همان موقع صدای تازه‌ای در ذهنم پیچید، صدایی عمیق و محکم که تا آخر عمرم در مغزم باقی ماند.

«سوزی، دیگه نباید اینقدر الکل مصرف کنی، یا شبها تنهایی تا خونه پیاده بیای.»

این صدا فرق داشت، نَه اینکه فقط سرزنش‌آمیز بود، بلکه تمام بندبند تنم را می‌لرزاند. گمان می‌کردم که این یکی هم روزی می‌رود و صدای دیگری جای آنرا می‌گیرد ولی هرگز چنین نشد.

برای نخستین بار بود که یکی از این صداها تا این حد روی من اثر می‌گذاشت. او داشت نکته‌ی مهمی را به من گوشزد می‌کرد که من دلم نمی‌خواست آن را باور کنم. مستی باعث شده بود تا من احساس آزادی داشته باشم. گیجی و منگی‌اش را دوست داشتم.

«سوزی، اونا یه مشت علف هرز بیشتر نیستن ولی می‌تونن زندگیت رو نابود کنن.»

پُکی به آن زدم و سپس در فضا سِیر کردم.

کی به این شِر و وِرها گوش می‌ده؟!

من دیگر علاقه‌ای به درس‌های روزگار نداشتم و اگر به حرف‌های این صدای مزاحم گوش نمی‌دادم، بنظر نمی‌رسید که پیامد خاصی برای من داشته باشد.

تیموتی (Timothy) گفت: «بالآخره همه به رابطه‌ی جنسی هم احتیاج دارن، سوزی.»

من با تردید گفتم: «اگه باردار بشم، چی؟! من اهل این قرص‌های ضد بارداری نیستم، حالم بد می‌شه.»

او به دروغ گفت: «هیشکی با یه دفه حامله نمی‌شه. همه‌ی دکترها هم همین رو می‌گن.»

بازهم آن صدای مزاحم از من خواست که گول آن پسره‌ی هول را نخورم و من بازهم آزادی‌ام را می‌خواستم. با او رابطه‌ی جنسی برقرار کردم و … باردار شدم! مجبور شدم تا در تنهایی جنین را سقط کنم. کسی را نداشتم که این کار را برایم انجام دهد.

آن صدا بار دیگر در تمام وجودم پیچید، محکم‌تر و سرزنش‌آمیزتر از قبل… و البته حق با او بود: «دیدی؟! هیچ کاری نیست که پیامدی نداشته باشه، چه مثبت و چه منفی.»

دوستانم همچنان از من می‌خواستند تا با آنها به سراغ ولگردی بروم. آن صدا با تشر به من هشدار می‌داد تا زندگی خودم را به تباهی نکشانم. دلم می‌خواست آزادی‌ام را داشته باشم اما همیشه می‌دانستم که آن صدا بی‌راه نمی‌گوید. هر عملی، عواقبی به دنبال دارد.

وقتی آن ترمِ دانشگاه به پایان رسید، من تصمیم خودم را گرفته بودم. به همه گفتم: «من دارم می‌رم به دانشگاه بریستول.»

جنی (Jenny) گفت: «سوزی، تو نباید همچین کاری بکنی!»

در پاسخ گفتم: «چرا؟! با دانشگاه همآهنگ کردم. همه‌چی ردیفه.»

رابرت (Robert) گفت: «اینجوری خیلی بد می‌شه. اما خوب، حالا که تصمیمت رو گرفتی، می‌تونیم روز شنبه واست یه مهمونیِ خداحافظی بگیریم. پدر و مادرم می‌خوان برن یه شهر دیگه و خونه‌مون خالیه!»

حتی پیش از آنکه آن صدای درونی‌ام شروع به نصیحت من کند، لرزش آن را در تمام وجودم حس کردم.

«داری اشتباه بزرگی می‌کنی! یه بار برای همیشه خودت رو از شرّ این آدم‌های هرزه خلاص کن!»

نتوانستم به دوستانم ”نه“ بگویم. روز شنبه به خانه‌ی رابرت رفتم که در واقع خانه‌ای قدیمی و خارج از شهر بود. اوقات خوشی را در آنجا سپری کردم. پس از آن شب دیگر آنها را نمی‌دیدم اما خودم را آماده کرده بودم تا زندگی سالم‌تری را آغاز کنم. آلاسدیر (Alasdair) پرسید: «می‌خوای برسونمت خونه؟»

گفتم: «ممنون می‌شم. تو خیلی لطف داری.»

شب بارانی و تاریکی بود که ابرها بطور کامل جلوی ماه و ستاره‌ها را گرفته بودند. با این حال، او بسیار سریع رانندگی می‌کرد.

با صدایی لرزان گفتم: «یواش برو، آلاسدیر. من می‌ترسم.»

او گفت: «بی‌خیال! اونقدرها هم تند نمی‌رم که بخوای بترسی.»

ناگهان، سایه‌ای تیره و تار از پیکر مردی، درست جلوی خودروی ما پدیدار شد! ابتدا بر روی کاپوت غلتید و سپس محکم با شیشه‌ی جلو برخورد کرده و از روی سقف به پشت خودرو پرتاب شد.

من جیغ کشیدم. آلاسدیر آنقدر فریاد زد تا اینکه خودرواش ایستاد. هر دو بیرون پریده و بطرف آن مرد بیچاره دویدیم.

آلاسدیر که به زحمت نفس می‌کشید، گفت: «سرش بدجوری شکسته.» دستش را بر روی رگ گردن آن مرد گذاشت و ادامه داد: «نبض نداره. مُرده!»

به تندی گفتم: «شاید هنوز هم بشه نجاتش داد. باید آمبولانس خبر کنیم.»

او گفت: «امکان نداره … دیگه مُرده. اینجوری من می‌رم زندان. زندگیم نابود می‌شه!»

ناگهان دوباره آن صدای هدایتگر در سرم پیچید: «نذار با این حرف‌ها خامِت کنه. زنگ بزن و یه آمبولانس درخواست کن.»

رو به آلاسدیر فریاد زدم: «زندگی من چی؟ اصلاً زندگی بقیه واست مهم هست؟ فقط تو مهمی؟!»

او به تندی گفت: «هیشکی نمی‌فهمه. یه دریاچه‌ی مصنوعی بزرگ همین نزدیکی هست. هم ماشین و هم جسد این مَرده رو می‌ندازیم داخلش. کمک کن تا جسدش رو ببریم داخل ماشین. زود باش!»

صدای درون ذهنم گفت: «فرار کن و با پلیس تماس بگیر وگرنه توی دردسر بدی میفتی.»

با لحن محکمی گفتم: «نه! من شریک‌جُرم تو نمی‌شم! باید برم و کمک بیارم.»

نگرانی و خشم باهم در چشمان آلاسدیر دیده می‌شد: «من نمی‌تونم تنهایی این کار رو بکنم. اینجوری زندگی من نابود می‌شه.»

صدای درون سرم گفت: «هر وقت به حرفم گوش ندادی، دچار بد دردسری شدی، مگه نه؟!»

هم بخاطر نوشیدنی الکلی، سرم سنگین بود و هم ترسیده بودم. آنقدر شهامت در وجودم نمانده بود که بتوانم راه درست را انتخاب کنم. بنابراین در مقابل آلاسدیر تسلیم شدم کورکورانه از او تبعیت کردم. هرچه باشد، او دوستم بود، یا دستکم من گمان می‌کردم که دوستِ من است.

با کمک هم، آن جسد را روی صندلی عقب خودرو انداختیم. چشمانم بخاطر نم باران درست نمی‌دید. هرچه او می‌گفت، من هم همان کار را می‌کردم.

«پنجره‌ها رو باز کن. اینجوری ماشین زودتر غرق می‌شه.»

خودرو را بطرف بخش عمیق‌تر دریاچه هُل دادیم. سپس آلاسدیر با لحن دستوری گفت: «باید از هم جدا بشیم و پیاده تا خودنه بریم. دیگه هم هیچوقت همدیگه رو نمی‌بینیم. نه تو از چیزی خبر داری و نه من! گرفتی؟!»

صدای درون سرم با طعنه گفت: «چه دوست خوبی! داره تو رو به حال خودت رها می‌کنه!»

***

به محض آنکه فروشگاه‌ها باز شدند، آلاسدیر یک گوشی ساده و ارزانقیمت خرید.

«بابا، من توی دردسر افتضاحی اُفتادم!»

پدرش گفت: «بیا خونه پسرم. باهم حلش می‌کنیم.»

آلاسدیر گفت: «نمی‌شه! دیشب که داشتم از مهمونی میومدم، توی راه زدم یکی رو کُشتم. باید هر چه سریع‌تر از کشور خارج بشم. باید یه جای خیلی دور برم، استرالیا، فکر کنم خوب باشه. حتماً یکی رو می‌شناسی که بتونه کمکم کنه.»

پدرش گفت: «با هیشکی حرف نزن. هر مدرکی که همراهته رو آتیش بزن، گواهینامه‌ی رانندگی، گذرنامه یا هرچی که هست، کاری کن کاملاً خاکستر بشن. بعدش برو فرودگاه. فقط وسایل ضروری رو با خودت ببر. فهمیدی؟ من بقیه‌ی کارهای پروازت رو جور می‌کنم.»

آلاسدیر همان کارهایی را کرد که پدرش گفته بود. او به فرودگاه رفته و در رستوران آن یک پیتزای ارزانقیمت سفارش داد. تمام بدنش عرق کرده بود.

آن روز عصر، پدرش با همان شماره‌ی جدید تماس گرفت.

«پسرم، گوش کن. واسه‌ی فردا همه‌چی رو جور کردم. توی مهمونخونه‌ی فرودگاه یه اتاق بگیر. فردا ساعت دو باید جلوی ورودی باشی. یه نفر به اسم موریسون (Morrison) میاد دنبالت. یه کیف رو توی سالن جا می‌ذاره که تو باید برش داری. یه کارت شناسایی جدید و بلیط پروازت توی کیفه. دو ساعت بعد، دیگه توی این کشور نیستی! روز بعد هم می‌رسی استرالیا.»

آلاسدیر گفت: «از اونجا باهات تماس می‌گیرم.»

پدرش گفت: «نه! خیلی خطرناکه! فقط یه شماره‌ی الکی توی صفحه‌ی اینترنت‌مون ارسال کن. اینجوری می‌فهمم که جات خوبه. این تلفن رو بشکن و بندازش توی سطل آشغال. یه مدت، نباید هیچ ارتباطی باهم داشته باشیم. موفق باشی، پسرم.»

***

ماه‌ها بعد، یکی از دوستانم با من تماس گرفت: «سوزی، می‌دونی که آلاسدیر به استرالیا رفته؟!»

با خودم فکر کردم که اینطوری برای من هم بهتر خواهد بود. اما باز هم نمی‌توانستم خودم را از شرّ این ترس خلاص کنم که اگر روزی راز من فاش شود، شریک‌جرم قتل به شمار خواهم رفت. در طی این ماه‌ها، من توانسته بودم ترسم را در اعماق وجودم دفن کنم. یاد گرفتم که احساساتم را کنترل نمایم. سپس، آهسته آهسته زندگی‌ام را از نو ساختم و به عنوان نویسنده‌ی کتاب‌های کودکان، زندگی موفقی را در پیش گرفتم.

صدای درون ذهنم با تکرار پرسشی که دلم نمی‌خواست به آن پاسخ بدهم، مرا هر از گاهی شکنجه می‌کرد. در واقع دیگر به من هشدار نمی‌داد… بلکه با لحنی طلبکارانه با من حرف می‌زد. او دیگر خیرخواه من نبود، بلکه بطور ظالمانه‌ای می‌خواست تا من نابود شوم.

«داری از موفقیت‌های خودت لذت می‌بری، سوزی؟ اُمیدوارم اون راز کوچولوی خودت رو فراموش نکرده باشی. من که نمی‌تونم فراموش کنم!»

حالا که آلاسدیر در استرالیا بود، تنها نگرانی من، صدای درون سرم به شمار می‌رفت. مدت‌ها بود که دیگر برای من اهمیتی نداشت و او نیز دیگر مرا هدایت نمی‌کرد. برای جبران کاری که کرده بودم و البته برای گوش دادن به راهنمایی‌های آن صدا که زمانی خیرِ مرا می‌خواست، دیگر خیلی دیر شده بود.

***

سپس، بازی روزگار آغاز شد.

نامه‌ای از استرالیا بدستم رسید، تکه‌ی پاره شده‌ای از کاغذ که روی آن نوشته بود: ”هیچوقت نتونستم کار کثیفی که با هم کردیم رو فراموش کنم. من دیگه نمی‌تونم با این عذاب وجدان ادامه بدم.“

تنها آلاسدیر می‌توانست چنین چیزی را برای من نوشته باشد. احمقِ بی‌شعور! بعد از این همه مدت، عذاب وجدان گرفته بود! اگر اعتراف می‌کرد، زندگی من هم به درون چاهی عمیق سرازیر می‌شد. نمی‌توانستم با او تماس بگیرم. فقط می‌توانستم با دلهره‌ای دهشتناک، منتظر بمانم.

گذشت زمان برایم به شکنجه تبدیل شده بود، انگار که در دنیای واقعی، وارد کابوس شده باشم. با لرز، در حالیکه تمام تنم خیس عرق شده بود، از خواب می‌پریدم. زندگی موفق من داشت بخاطر آن شب وحشتناک و ترس از فاش شدن آن راز کثیف، به یک تراژدی تبدیل می‌شد.

چهار ماه دیگر هم گذشت و نامه‌ی دیگری بدستم رسید.

”من سرطان روده گرفتم. فقط چند ماه به آخر زندگی من باقی مونده. یه وصیت‌نامه برای وکیلم تنظیم کردم و توی اون شرح دادم که من و تو چکار کردیم. به وکیلم گفتم که وقتی مُردم، اون وصیت‌نامه رو واسه‌ی پلیس بفرسته.“

به هم ریختم! نمی‌توانستم بخوابم. دیگر نمی‌توانستم برای کودکان کتاب بنویسم. مغزم کار نمی‌کرد. کاری که ما کرده بودیم بسیار وحشتناک بود و اگر برملا می‌شد، چیزی به عنوان زندگی برای من باقی نمی‌ماند. کسی را نداشتم تا کمکم کند.

باید هر طور شده راهی پیدا می‌کردم تا با آلاسدیر تماس بگیرم ولی او از آدرس جعلی برای خودش استفاده کرده بود. هیچ نشانی از او نیافتم.

صدای درون سرم گفت: «اون از تو باهوش‌تر بود. تو هم باید از کشور فرار کنی.»

آیا به اندازه‌ی کافی وقت داشتم؟ سومین نامه، حامل پاسخ به این پرسش بود.

”من چند روز دیگه بیشتر زنده نیستم.“

پس من دیگر وقتی نداشتم.

«حالا چجوری می‌خوای از این منجلاب بیرون بیای؟»

نمی‌توانستم منتظر واکنش پلیس به وصیت‌نامه‌ی آلاسدیر بشم. حتماً به سراغم آمده و دستگیرم می‌کردند. کمی در اینترنت جستجو کردم. گذشت زمان باعث نمی‌شود تا جُرم نادیده گرفته شود و تخفیفی هم در کار نیست. لاپوشانی جُرم دیگران هم خودش جُرم سنگینی است، بویژه جُرمی مانند قتل! باید سال‌های سال را در زندان سپری می‌کردم.

با ذهنی نابود شده، در کابینت‌های آشپزخانه به دنبال قرص‌های خواب گشتم. سالها پیش آنها را برای من تجویز کرده بودند. خیلی زود آنها را یافتم. یک بطری از نوشیدنی الکلی قوی را کنار دستم گذاشتم. آنقدر خوردم که دیگر کاملاً گیج و منگ شده بودم. کارِ من تمام بود. هرچه از آن قرص‌های خواب باقی مانده بود را قورت دادم… و منتظر مرگ شدم.

***

در استرالیا، آلاسدیر یک فنجان قهوه برای خودش ریخت و به جمع دوستانش برگشت. در آنجا کسی سوزی را نمی‌شناخت. شاید او چندان نویسنده‌ی مشهوری برای مردم آن کشور نبود. آلاسدیر نگاهی به تیتر اخبار در سایت خبرگزاری تایمز انداخت. نوشته بود: ”نویسنده‌ی مشهور حوزه‌ی کودکان، سوزی جیمز، بخاطر مصرف بیش از حد داروی خواب‌آور و الکل، از دنیا رفت. هنوز انگیزه‌ی وی از خودکشی مشخص نشده است.“ نیرنگ سرطان کار خودش را کرده بود! او با خود اندیشید که همیشه سوزی خیلی راحت فریب می‌خورد. حالا دیگر تنها شاهد ماجرا، به درک واصل شده بود. تمام ترسِ آلاسدیر از فاش شدن رازش، برای همیشه از میان رفت. آهی از اعماق سینه‌اش کشید که حکابت از راحتی خیال داشت.

سپس از پایین کمرش تا وسط مغزش تیر کشید! صدایی طعنه‌آمیز که به هیچ وجه دوستانه نبود، در ذهنش طنین انداخت که: «واقعاً، آلاسدیر؟! من اینطور گمان نمی‌کنم!»

صدا بیشتر بخوانید »

Sniper warmglade

تک‌تیرانداز

تک‌تیرانداز

The Sniper

ترجمه‌ی فرشاد قدیری

Liam O'Flaherty

آفتاب غروب طولانی ماه جون به خاموشی گراییده بود. دوبلین در تاریکی شب به روی زمین دراز کشیده بود اما نور کم‌رمق ماه که لابلای ابرهای پشم‌مانند پراکنده می‎شد، مسیر راه خیابانها و دریاچه‎ لیفی را نمایان می‎ساخت. در اطراف بخشی که از چهار طرف محاصره شده بود، سلاح‌های سنگین غریدند. در همه جای شهر سلاح‌ها و تفنگ‌ها سکوت شب را بطور ناگهانی شکستند، مانند واق‌واق سگی در مزرعه‎ای ساکت و بی‎صدا. حکومتی‎ها و آزادی خواهان جنگ داخلی را آغاز کرده بودند.

                در بالای پل، اُ-کانل، یکی از تک تیراندازان حکومتی روی زمین دراز کشیده و همه‌چیز را زیر نظر داشت. تفنگدار او نیز در کنارش روی زمین دراز کشیده و از شانه‎هایش یک دوربین نظامی آویزان بود. چهره‎اش، صورت یک دانش‎آموز را نشان می‎داد، لاغر و سختی کشیده، اما چشمانش برق سردی از تعصب را در خود داشت. چشمان او نگاهی نافذ و متفکر را نمایان می‎کرد، چشمان یک مرد که به دیدن مرگ عادت داشت.

                او حریصانه ساندویچی را گاز می‎زد زیرا از صبح آنروز چیزی نخورده بود و حالا میل شدیدی به خوردن داشت. او ساندویچ را تا آخر خورد و سپس قمقمه‎ای را از جیبش درآورد و در یک آن جرعه‎ای دهان پُرکن را سر کشید. دوباره قمقمه را در جیبش گذاشت. برای لحظه‎ای مکث کرد تا ببیند می‎تواند سیگاری دود کند یا نه. این کار خطرناکی بود زیرا ممکن بود نور سیگار در تاریکی شب دیده شود و دشمن آنها را بیابد. تصمیم گرفت این خطر را به جان بخرد. یک نخ سیگار را دهانش گذاشت، کبریتی زد، با عجله پُکی به سیگار زد و بی‎درنگ آتش آنرا پنهان کرد. تقریباً بلافاصله یک گلوله به سقف پل، جایی که در آن سنگر گرفته بود اصابت کرد. تک‌تیرانداز پک دیگری به سیگار زد و باز هم آنرا پنهان کرد. زیر لب فحشی داد و به صورت سینه‎خیز آنجا را ترک نمود.

                دائماً سرش را بالا می‎آورد تا از روی جایی که پناه گرفته بود، نگاهی بی‎اندازد. برقی را دید و سپس گلوله‎ای با صدای شکافتن هوا از بالای سرش رد شد. بی‎درنگ سرش را دزدید. او برق فشنگ را دیده بود که از نقطه‎ی مقابل خیابان آمده بود.

                او غلتی زد تا اینکه پشت دودکش بلند ساختمانی پنهان شد، طوری که هنوز می‎توانست از بالای جایی که پناه گرفته بود، دید کافی داشته باشد. چیزی برای دیدن وجود نداشت، تنها صحنه‎ی دلگیری از ردیف سقف خانه‎ها که بسوی آسمان نیلی قد کشیده بودند. دشمنان او پناه گرفته بودند.

همان موقع یک ماشین نظامی زره‎پوش به سمت پل آمد و به آرامی به بالای خیابان رسید. پانزده متر آنطرف‎تر در نقطه‎ی مقابل خیابان متوقف شد. تک‎تیرانداز می‎توانست صدای موتور آنرا بشنود. قلبش تندتر زد. آن ماشین دشمن بود. او می‎خواست که شلیک کند اما می‎دانست که بی‎فایده است. امکان نداشت که فشنگهای او زره‎ی فولادی آن هیولای خاکستری را سوراخ کند.

سپس از گوشه‎ی خیابان سر و کله‎ی یک پیرزن پیدا شد. سرش با یک شال پاره و کهنه پوشیده شده بود. او با مردی که در برجک محافظ ماشین بود شروع به حرف زدن کرد. او به سقف اشاره کرد، جایی که تک‎تیرانداز در آنجا دراز کشیده بود، یک جاسوس!

درِ برجک باز شد. سر و کله‎ی مردی در حالیکه به سمت تک‎تیرانداز نگاه می‎کرد، پیدا شد. تک‎تیرانداز تفنگش را بالا آورد و شلیک کرد. سر آن مرد به سختی به دیواره‎ی برجک برخورد کرد. زن به سرعت به سمت دیگر خیابان دوید. تک‎تیرانداز دوباره شلیک کرد. زن چرخی زد و با صدای جیغی به داخل راه‎آب خیابان افتاد.

ناگهان از نقطه‎ی مقابل سقف صدای شلیکی آمد و تک‎تیرانداز با دشنامی اسلحه‎اش را رها کرد. اسلحه‎ی او با صدای بلندی به روی سقف افتاد. تک‎تیرانداز گمان کرد که صدای آن حتی مردگان را نیز بیدار خواهد کرد. او خم شد تا اسلحه‎اش را بردارد اما نتوانست. بازویش گلوله خورده بود. او با ناله و زیر لب گفت: «گلوله خوردم.»

هنگامی که به روی سقف می‎افتاد، با کمر به پشت کمینگاهش غلت زد. با دست چپش جای زخم روی بازوی راستش را لمس کرد. خون به آرامی از آستین لباس نظامی‎اش بیرون می‎زد. دردی حس نمی‎کرد، تنها بی‎حس شده بود، انگار که دستش قطع شده باشد.

به سرعت چاقویش را از جیبش درآورد، و همانطور که در پناهگاهش پنهان شده بود، آستینش را بُرید. سوراخی کوچک در جایی که گلوله وارد شده بود، وجود داشت. اما از طرفِ دیگر دستش بیرون نزده بود. گلوله در داخل استخوان باقی‎مانده بود. با خود اندیشد که استخوانش باید شکسته شده باشد. او سعی کرد دستش را از زیر جای زخم خم کند و دستش نیز براحتی خم شد اما این بار از درد دندانهایش را به هم فشرد.

سپس لباس فرمش را درآورد و جیبش را با چاقو پاره کرد. او سر بطری حاوی آیودین را شکست و چند قطره از آنرا بروی زخمش ریخت. دردی ناگهانی در وجودش پیچید. تکه‎ای از لباسش را روی زخم مچاله کرد و فشار داد و بعد دور آن را پیچید. با آخرین قدرتی که داشت دندانهایش را به هم فشار داد.

سپس همانطور که هنوز پناه گرفته بود چشمانش را بست، سعی کرد بر دردش چیره شود.

در خیابان زیر کمینگاهش همه‌چیز آرام شده بود. ماشین زره‎پوش به سرعت متواری شد، درحالیکه خدمه‎ی آن بروی برجکش مرده بود. جسد زن هنوز داخل راه‎آب خیابان بود.

تک‎تیرانداز برای مدت طولانی همانجا دراز کشید تا از زخمش مراقبت کند و نقشه‎ی فرار بکشد. نباید به هنگام صبح او را زخمی بر روی سقف پیدا می‎کردند. دشمن از سقف روبرو می‎توانست او را به هنگام فرار هدف قرار دهد. او باید دشمن را می‎کشت ولی قادر به استفاده از اسلحه‎اش نبود. او تنها یک هفت‎تیر برای این کار داشت. بنابراین نقشه‎ای کشید.

کلاه نظامی‎اش را درآورد، او کلاهش را سر لوله‎ی تفنگش گذاشت. سپس آنرا به آرامی از کمینگاهش بالا آورد تا اینکه از طرف مقابل خیابان قابل رویت باشد. تقریباً بلافاصله جوابش را گرفت و یک گلوله کلاهش را سوراخ کرد. تک‎تیرانداز تفنگش را رو به جلو خم کرد. کلاه بر روی کف خیابان افتاد. سپس، تفنگش را به حالت نیمه‌خم گرفت، تک‎تیرانداز دست چپش را بروی سقف انداخت، طوری که انگار ناکار شده است. بعد از چند لحظه، او گذاشت تا تفنگش به کف خیابان بیفتد. سپس به روی سقف افتاد و بطور سینه خیز، دستش را با خود می‎کشید.

همانطور که لنگ‎لنگان ولی به سرعت به سمت چپ می‎رفت، به گوشه‎ی سقف نگاهی انداخت. کلکش گرفته بود. تک‎تیرانداز طرف مقابل که افتادن کلاه و تفنگ او را دیده بود، گمان کرده بود که آن مرد را کشته است. او حالا پشت یک ردیف از دودکشها ایستاده بود و مستقیم سرش را به سمت غرب آسمان گرفته بود و به نقطه‎ای بی‎هدف نگاه می‎کرد.

تک‎تیرانداز طرفدار حکومت لبخندی زد و هفت‎تیرش را از لبه‎ی پناهگاهش برداشت. فاصله حدود پنجاه متر بود، یک تیر در تاریکی به دستش اصابت کرده بود و دست راستش چنان درد می‎کرد که انگار هزار تکه شده بود. او یک هدف غیر قابل گذشت داشت. دستش مشتاقانه می‎لرزید. لبهایش را به یکدیگر فشرد، نفس عمیقی از بینی کشید و شلیک کرد. آن اسلحه چنان صدایی از خود صاتع نمود که تک‌تیرانداز تقریباً کر شد و دستش به سرعت به عقب پرتاب شد.

وقتی دود ناشی از تیراندازی محو شد، او به روبرویش نگاهی انداخت و از خوشحالی فریادی کشید. دشمن او گلوله خورده بود. در حالیکه مرگ را حس می‎کرد، بر روی لبه‎ی پناهگاهش تلوتلو خورد. سعی کرد روی پایش بایستد اما به آرامی رو به جلو افتاد، انگار که در رویا سِیر می‎کرد. تفنگش از دستش افتاد، به کناره‎ی پناهگاهش برخورد کرد و افتاد، بروی میله‎ی پارچه‎ی تبلیغاتی یک آرایشگاه افتاد و سپس به شکلی ناهنجار با کف پیاده‎رو برخورد کرد.

وقتی  مردی که بروی سقف در حال مرگ بود، تلوتلومی‎خورد و می‎افتاد، بدنش در هوا چرخید و چرخید و با صدای دلخراشی به کف زمین برخورد کرد و همانجا درازکش ماند.

تک‎تیرانداز افتادن دشمنش را دید و به خود لرزید. شوق جنگ در وجودش خشک شد. او پشیمان و نادم شده بود. عرق بر پیشانی‎اش نشست. در حالیکه بخاطر زخمش ضعیف شده بود و تمام روز گرم تابستان را بدون غذا و آب بالای سقف به دیده‎بانی پرداخته بود، او از دیدن خُرد شدن جسد دشمنش منزجر شد. دندانهایش به هم می‎خوردند، او شروع به حرف زدن با خود کرد، به جنگ لعنت می‎فرستاد، به خودش فحش می‎داد و به زمین و زمان بد و بیراه می‎گفت.

او به هفت‎تیری که در دستش دود می‎کرد نگاهی انداخت و با لعن و نفرین آنرا بروی کف زمین کنار پایش انداخت. هفت‎تیر به شکلی نامنظم بروی زمین غلتید و گلوله‎ای دیگر با صدای شکافتن هوا از کنار سر تک‎تیرانداز عبور کرد. در حالیکه از ترس خشک شده بود دوباره به خودش آمد. سرجایش میخ‎کوب شده بود. ابری از ترس ذهنش را فرا گرفت و او به خنده افتاد.

قمقمه‎ی آبش را از جیبش درآورد، تا آخر آنرا سر کشید. او تحت تأثیر ذهنش احساس پوچی می‎کرد. او تصمیم گرفت از روی سقف پایین بیاید و برای گزارش به فرمانده‎اش دنبال او بگردد. همه جا سکوت برقرار بود. دیگر خطری در خیابان او را تهدید نمی‎کرد. او هفت‎تیرش را برداشت و در جیبش گذاشت. سپس لنگ‎لنگان در زیر نور آسمان و از کنار خانه‎ها راه افتاد.

وقتی که تک‎تیرانداز به کناره‎ی خط خیابان رسید، ناگهان احساس کنجکاوی‎اش او را فرا گرفت تا به تک‎تیرانداز دشمن که خودش او را کشته بود، نگاهی بی‎اندازد. به خود گفت هر کسی که بوده باشد، براستی تیرانداز خوبی بود. نمی‎دانست که آیا او را می‎شناسد یا خیر. شاید قبل از اینکه از ارتش جدا شود، در گروه خودش بوده است. او تصمیم گرفت به سمتش برود و نگاهی به او بی‎اندازد. او نگاهی به اطراف و گوشه‎ی خیابان اُ-کانل انداخت. در قسمت بالای خیابان آتش‎بار سنگینی بود اما اطراف جایی که او ایستاده بود، سکوت حکم‎فرما بود.

تک‎تیرانداز در طول خیابان براه افتاد. یک مسلسل اطراف او را با بارانی از گلوله به رگبار بست اما او گریخت. او صورتش را کنار جسد بروی زمین پنهان کرد. مسلسل از کار ایستاد.

وقتی تک‎تیرانداز صورتش را به سمت جسد برگرداند، با برادر خودش چشم در چشم شد.

تک‌تیرانداز بیشتر بخوانید »