بیشه‌ی گرم

بیان شفاهی داستان

از رشته‌ی مترجمی زبان انگلیسی، دانشگاه پیام نور

the sneaker crisis

The Sneaker Crisis

بحران کفش ورزشی

تاریخ: هفتم مرداد ماه 1403

نویسنده: Shirley Jackson

برگردان از: فرشاد قدیری

ترجمه‌ی فرشاد قدیری

هر روزِ خدا من دارم در تمام خانه می‌چرخم و هر چیزی را که بر روی زمین انداخته‌اند، جمع می‌کنم. کتاب‌، کفش، اسباب‌بازی، جوراب، لباس، دستکش، چکمه، کلاه، دستمال‌گردن، تکه‌های جورچین، انواع سکه، مداد، فضولات خرگوش، استخوان‌هایی که مال سگ‌مان است و زیر صندلی‌های اتاق نشیمن قایم کرده، و خلاصه هر آنچه را که بتوان به آن فکر کرد، من از روی زمین جمع می‌کنم. همچنین می‌توان به این موارد، سربازهای کوچک پلاستیکی، ماشین‌های بازی، دستکش بیسبال، ژاکت، کتاب‌های جیبی کودکان در حالیکه چند سکه هم وسط آن جا مانده، دستمال کهنه و غیره را نیز اضافه نمود که روی زمین رها شده‌اند و من باید آنها را جمع کنم.

هر بار که وسیله‌ای را از کف اتاق جمع می‌کنم، آن را سر جایش می‌گذارم تا بعداً راحت‌تر بتوان آن را یافت. در نود درصد موارد متوجه نمی‌شوم که چه چیزی را از زمین جمع کرده‌ام یا آن را کجا گذاشته‌ام مگر آنکه یکی از اعضای محترم خانواده به آن نیاز پیدا کند؛ در این صورت، وقتی سالی[1] با حالت طلبکارانه می‌پرسد که ماژیک‌هایش کجا هستند، من می‌توانم فوراً جواب دهم: «طاقچه‌ی پنجره‌ی آشپزخونه، سمت چپ.» اگر بَری[2] کلاه کابویش را بخواهد، می‌توانم در جوابش بگویم: «توی اتاقی که بازی می‌کنی، آخر کمد کتابا.» اگر جنی[3] تکالیف درس حساب خود را بخواهد، می‌توانم به او بگویم: «زیر زیرسیگاری بود، روی بوفه‌ی اتاق ناهارخوری.»

من توانایی‌های زیادی دارم. برای مثال می‌توانم پیچ کوچکی که از دوچرخه‌ی لوری[4] به جا مانده را بردارم و دوباره سر جایش ببندم و همچنین می‌توانم ساعت دیواری اتاق نشیمن را در جهت دُرست کوک کنم. می‌توانم دستور غذای جدیدی را پیدا کنم که طرز پخت کتکلت بوقلمون را از آن یاد بگیرم؛ این غذای مورد علاقه‌ی سالی است. همچنین می‌توانم خودنویس شوهرم را با جوهر مخصوصش پُر کنم و حتی نخ‌دندانی که در یقه‌ی پیراهن نایلونی‌اش رفته است را پیدا کنم؛ فقط از من نپرسید که چگونه از آنجا سر درآورده، زیرا عقل اینجانب از درک آن عاجز می‌باشد!

تمام این کارها را بطور خودکار انجام می‌دهم، درست مانند شماره تلفن خانه‌ی هم‌دانشگاهی‌ام که هنوز هم می‌توانم آن را از حفظ بگویم و یا شعری که مدتها پیش از بر کرده‌ام. چنانچه در مورد مکان وسیله‌ای از من سوال شود و نتوانم همان موقع پاسخ دهم، آن وسیله برای همیشه گم می‌شود! برای مثال، کلاه صورتی منگوله‌دار جنی، که ناگهان از کُل تاریخ محو شد، … بگذارید ببینم… همان روزی بود که لوری با پسرهای خانواده‌ی هاینز[5] دعوایش شد و صندلی راحتی‌مان که در حیاط بود، شکست، اواخر ماه اُکتبر بود.

در خانه‌ی بزرگ ما، مکان‌های بسیاری وجود دارد که می‌توان یک کلاه صورتی منگوله‌دار را، بدون هیچ توجه‌ای، در آنجا رها کرد. در اواخر ماه اکتبر، سر میز شام جمع شده بودیم که ناگهان جنی پرسید: «کلاه صورتی من رو کی ورداشته؟!» و من مانند همیشه به ذهنم رجوع کردم؛ خالی بود! دیگر چیزی به عنوان کلاه صورتی وجود نداشت. با وجود آنکه تمام سوراخ سُنبه‌های خانه را، بطور کاملاً علمی و موشکافانه، مورد کنکاش و تحقیقِ دقیق قرار دادیم، اما کلاه منگوله‌دار صورتی یافت نشد. بدین ترتیب، جنی مجبور شد، بطور موقت، از دستمال گردن استفاده کند تا هوا آنقدر سرد شود که بتواند کلاه بافتنی دُم‌دراز خود را به سرِ مبارکش بکشد.

اما مورد کفش‌های ورزشی لوری، نمونه‌ی بسیار بُغرنج‌تری بود زیرا او نمی‌توانست با بستن دستمال گردن به دور پاهایش، وارد زمین بسکتبال شود. صبح روز شنبه بود و او به بالای پلکان بخش پُشتی خانه آمد و همانجا ایستاد و سپس با لحن بسیار مؤدبی پرسید: «کی کفشای ورزشی من رو دزدیده؟!» بر اساس عادت همیشگی‌ام، دهانم را باز کردم که پاسخ دهم،… ناگهان متوجه شدم که نمی‌دانم، … در نیمه‌ی راه، دهانم را بستم. لوری از پلکان پایین آمد و هنگامی که به نیمه‌ی مسیرش رسید، با فریادی بسیار شیک و مجلسی گفت: «مامااااان… کفشام رو چکار کردی؟!» و من همچنان قادر به دادن پاسخ نبودم. لوری که انگار داشت زوزه می‌کشید، ادامه داد: «من کفشام رو می‌خوااااام! من باید برم برای بازی بسکتبااااال!.»

متقابلاً سرش داد زدم: «نمی‌دونم!»

لوری با همان حالت طلبکارانه گفت: «پس من چکار کنم؟!» به پایین پلکان رسید و وارد اتاق مطالعه شد. من در اتاق نشسته بودم و داشتم ضمن خواندن روزنامه‌ی صبح، قهوه می‌خوردم. «نمی‌شه که بسکتبال بازی نکنم! پس باید این کفشای (بوووق) پیدا بشه! پاپَتی بازی کنم؟! من کفشام رو می‌خوام…»

«زیر تختت رو نگاه کردی؟»

انگار که فکر کردن برایش کار بسیار سختی بود، کمی به بالا نگاه کرد، و بعد با حالتی که انگار چندان هم مطمئن نبود، گفت: «آره… معلومه که نگاه کردم. اما اونجا نیست.»

«دمِ در چی؟»

طوری که انگار داشت با یک آدم خنگ و کودن حرف می‌زد، پاسخ داد: «نه، خودت بگو! کفش من دم در چه غلطی می‌کنه؟ یعنی من، بیرون کفشام رو در میارم که بعد همسایه‌مون اونا رو بپوشه؟!»

احساس درماندگی می‌کردم. گفتم: «خوب… هفته‌ی پیش که گُم نشده بودن.»

«خودم می‌دونم که هفته‌ی پیش پام بودن. فکر کردی من خِنگی… چیزی‌ام؟!»

«صبر کن.» به سمت پایین پلکان رفتم و داد زدم: «جنی؟!»

کمی طول کشید و سپس جنی در حالیکه در صدایش ناراحتی موج می‌زد و داشت دماغش را بالا می‌کشید گفت: «ها؟!»

گفتم: «یا خدا؟! باز داری کتاب ”زنان کوچک“ رو می‌خونی؟»

جنی با گریه گفت: «فقط همون قسمتش که بِث[6] مُرد!»

گفتم: «ببین، صد بار که نمرده! یه بار مرده! این کتاب لامصب رو ول کن…»

ناگهان لوری از پشت سرم فریاد زد: «کفشای من رو ندیدی؟!» برای لحظه‌ای حس کردم تا مغز سرم سوراخ شد!

«نه!»

جنی به بالای پلکان آمد، در حالیکه داشت با انگشتانش، چشمان اشکبارش را پاک می‌کرد، گفت: «هوی! شاید یکی از اون دخترا ورشون داشته، واسه یادگاری!»

لوری ناباورانه گفت: «هااا؟! کفش من رو ورداره؟! کی؟!»

«مثِ آقای بروک[7] که دستکشای مَگی[8] رو ورداشت، توی داستان ”زنان کوچک“، آخه عاشقش شده بود و بعدشم که ازدواج کردن.»

برای لحظاتی، لوری طوری به او نگاه کرد که انگار دچار ضربه‌ی مغزی شده بود. سپس برگشت و دوباره وارد اتاق مطالعه شد. با لحنی بسیار رسمی به پدرش گفت: «خواهر جانِ من دیگه چیزی بنام عقل براش نمونده!»

پدرش گفت: «چطور مگه؟!»

او گفت: «بسکه کتاب خونده، قاطی کرده!»

جنی که داشت از پلکان پایین می‌آمد با تعصب خاصی گفت: «خوب… اون واقعاً همین کار رو کرد. دستکشِش رو ورداشت و برای همیشه نگهش داشت، یعنی تا وقتی که جو[9] فهمید که اون…»

من از در پشتی فریاد زدم: «سالی، بَری، هیچکدومتون کفشای ورزش لوری رو ندیدین؟»

آنها داشتند روی چمن‌های باغچه‌ی جلوی خانه دنبال هم می‌دویدند، روی برگ‌ها غلط می‌زدند و می‌خندیدند. وقتی آنها را صدا زدم، به سمت خانه برگشتند، جلو آمدند و با لحن لوس و بی‌معنی‌ای گفتند: «جیک، جیک! ما پرنده کوچولو هستیم.» البته بنظر خودشان بسیار بامزه بود.

«کفشای لوری رو ندیدین؟»

«جیک، جیک!»

«خوب؟!»

بَری فکری کرد و گفت: «من که ندیدم. یعنی از روز قبلِ روز قبلِ روز قبلِ خیلی روز قبلِ از این هم ندیدم!»

گفتم: «خیلی خوب، تو هم! سالی؟ تو چی؟»

«نه! اما اصن نگران نشین. الآن یه کاری می‌کنم کفشا برگردن سرجاشون.»

«اگه باز منظورت اینه که جادو کنی، بهتره بابات نفهمه! عصبانی می‌شه!» سپس سرم را برگرداندم و به لوری گفتم: «ندیدن!»

سالی با پافشاری خاصی گفت: «اما لوری جونم، من برات پیداشون می‌کنم، اصن نترس، کفش ورزشی‌یات رو برات پیدا می‌کنم.»

لوری با نااُمیدی گفت: «آره، ارواح دلت! پس من چکار کنم؟! با جوراب برم بسکتبال؟! چکار کنم؟!»

«مطمئنی زیر تختت رو گشتی؟»

برگشت و نگاهی به من انداخت، انگار که من زیادی حرف زده بودم و می‌خواست از شرّ زن پُرحرفی مثل من خلاص شود. با لحن طعنه‌آمیزی گفت: «بعله، خانم خانما! مطمئنم.»

سالی با حرارت گفت: «بابا حواسش نیست، نمی‌فهمه! اگه فقط یه کوچولو جادوی طلایی بکنم، اونوقت کفش ورزشیای لوری تو یه چشم به هم زدن میان اینجا، بابا هم هیچی نمی‌فهمه!»

بَری گفت: «منم می‌تونم جادو کنم؟»

«تو هم می‌تونی کمک کنی و بیل رو واسم بیاری.»

وارد اتاق مطالعه شدم و روی یکی از صندلی‌ها نشستم. لوری هم دنبال من آمد. جنی داشت برای پدرش تعریف می‌کرد که: «و اون مرد برای هفته‌ها و هفته‌ها، اون رو نزدیک قلبش نگه داشت. و اون زن هم درست مثل لوری داشت دنبالش می‌گشت، غافل از اینکه پیش آقای بروک بود.»

 شوهرم از لوری پرسید: «اون دختر کوچولو که موهای تیره داره، چی؟ همون که خیلی بهت تلفن می‌کنه!»

لوری گفت: «نُچ! اون رو قاطی نکنین. تازه‌شم، اون چطوری می‌تونسته کفشای من رو وَرداره؟» با دست ضربه‌ای به پیشانی‌اش زد و ادامه داد: «یه دیوونه‌خونه‌ی واقعی! کفشا رو گُم می‌کنن، اونوقت دوستات رو متهم می‌کنن که دزدن! اَه!»

خودش را محکم بر روی یکی از صندلی‌های چرمی گرانقمیت‌مان انداخت، طوری که صندلی به سمت عقب خم شد و داشت بر روی جاکتابی می‌اُفتاد. لوری دوباره گفت: «اَه!» برای آنکه نارضایتی‌اش را نشان دهد، دستانش را بطور خاصی به هوا پرت کرد و سپس آنها را شُل گرفت تا خودشان از دو طرف بدنش آویزان شوند. صندلی تا آستانه‌ی واژگون شدن پیش رفت و برگشت. لوری ادامه داد: «توی این خونه هیچی سرجاش نیس! همیشه همین بدبختی رو داریم!» با اعتراض رو به من کرد و گفت: «هر چی رو بر می‌داری، دیگه پیدا نمی‌شه. اگه تو …»

من با عصبانیت گفتم: «اگه منظورت اینه که…»

«همیشه میای و همه چیز رو ورمی‌داری و جایی می‌ذاری که دیگه خودت هم نمی‌تونی پیداشون کنی. همیشه همین کارِتِه.»

«اگه بجای اینکه وسایلت رو زیر تختت بندازی، اونا رو مرتب سر جاشون بذاری…» ناگهان دوباره همان فکر به سرم زد. «تو واقعاً زیر تختت رو نگاه کردی؟»

لوری از جایش پرید و صاف ایستاد، دستانش را در دو طرف بدنش باز کرد و رو به خدا گفت: «خدایا، چرا من رو آفریدی؟!»

جنی با حرکت سر تأیید کرد و گفت: «در داستان بورلی لی[10]، همون کارآگاه زنه! وقتی نقشه‌های مخفی برای مخفیگاه اسلحه‌ها گُم شدن. بورلی لی و دوستش، پیگی[11]، اونا دنبال سر نخ بودن.»

شوهرم با بی‌خیالی گفت: «این توی کتاب ”بند کفش پاره“ نبود؟!»

من در حالیکه سعی می‌کردم به اعصابم مسلط بشم و منطقی حرف بزنم، پرسیدم: «خوب، آخرین بار کی دیدیشون؟ بنظرم اگه یادت بیاد که آخرین بار کی پات بودن، شاید یادت بیاد که کجا گذاشتیشون.»

لوری در حالیکه همچنان عصبانی بنظر می‌رسید، گفت: «آره… خوب. شنبه‌ی همین هفته که پیشم بودن. بعد درشون اُوردم، و یادم می‌یاد که گذاشتمشون روی کمد جاکتابی چون یادمه که می‌خواستم اون نقشه‌ی درس جغرافی رو بردارم برای روز چهارشنبه، چون اون موقع باید باشگاه هم می‌رفتم… یادم اومد!» ناگهان چشمها و دهانش تا آخرین حد ممکن باز شدند. «باشگاه! روز چهارشنبه هم برای باشگاه اونا رو پوشیدم. پس تا روز چهارشنبه هم اونا رو داشتم.»

وسط حرفش پریدم و گفتم: «و چهارشنبه، همون روزی بود که خیلی دیر خونه اومدی چون با اون جو[12] و بقیه‌ی لات و لوت‌های بی‌ریختِت رفته بودین ولگردی و …»

«تا حالا شیش دفه بهت گفتم، اون دخترا همینجوری، شانسی اونجا اومده بودن، چه می‌دونستم میان او دور و وَر؟! در ضمن، نباید دوستای من رو ”لات و لوت“ صدا کنی.»

«جنابعالی هم هیچوقت وسایلت رو جمع نمی‌کنی، همیشه هم باید تا آخر شب شامِت رو نگه دارم تا ببینم کی از ولگردی خسته می‌شی و میای خونه.»

همسرم اضافه کرد: «اون دختره هم توی همین مایه‌ها، مثل خودته!»

«پس تا اون موقع باید کفشای ورزشیم پیشم بوده باشه، چون اصلاً وقت نداشتم، آخه مامان وادارم کرد تا کارای خونه رو انجام بدم و بعدش هم سریع شام بخورم، چون،… چون،…»

جنی با حالت احساسی و افتخارآمیزی گفت: «داشتی می‌رفتی دَدَر! لباسات رو پوشیدی که بری واسه ولگردی، پس باید قائدتاً کفشات رو هم پوشیده باشی.»

لوری چرخشی کرد و با دستش به جنی اشاره کرد: «آها! من لباس پوشیدم و …»

من گفتم: «اول دوش گرفتی و بعدش یادم می‌یاد که…»

او با لرزشی که انگار مانند ارشمیدوس، مسئله‌ی مهمی را کشف کرده، ادامه داد: «من دوش گرفتم چون مامان نمی‌ذاره بدون دوش گرفتن اون شلوار آبیه رو بپوشم.»

شوهرم گفت: «هیچ مرد با کلاسی، یه خانم رو به محافل عمومی نمی‌بره مگر اینکه خودش و لباساش رو کاملاً تمیز کرده باشه.»

«بخاطر همین من توی حمام لباسام رو دراُوردم، و وقتی داشتم از حموم بیرون می‌یومدم، حوله دورم بود و لباسام و کفشای ورزشیم هم دستم بود…»

من ناگهان گفتم: «آره! دیدمشون! دنبال تو، اومده بودم بالای پله‌ها تا دو تا قرص آسپرین وردارم که بعدش تو هم رفتی واسه ددر. یادمه چه بلایی سر حموم اُورده بودی! کفش پُر آب بود و حوله‌های کثیف روی زمین اُفتاده بودن و صابون … »

لوری با بی‌صبری گفت: «کفشام؟! کفشام چی؟ اونا رو چکار کردی؟»

کمی مکث کردم و گفتم: «یه لنگه‌اش روی زمین بود و یه حوله هم روش اُفتاده بود. و من… من…» کُلی به مغزم فشار آوردم: «چکار کردم؟!»

لوری جلوی من ایستاد و همینطور که دست می‌زد، گفت: «فکر کن، فکر کن، فکر کن…»

من گفتم: «ببین، من توی این خونه می‌گردم، توی این خونه می‌گردم و باز هم توی این خونه می‌گردم و هر چی کفش، جوراب، لباس، کلاه، دستکش، دستمال گردن، کتاب و اسباب‌بازی می‌بینم، جمع می‌کنم و همیشه یه جایی جاشون می‌دم، یعنی سرجاشون می‌ذارم. خوب حالا… وقتی رفتم بالای پله‌ها و اون وضع شلخته‌ی حموم رو دیدم، باید تمیزش می‌کردم. صابون رو ورداشتم و توی جا صابونی گذاشتم. پادری جلوی وان رو برداشتم و توی تشت مخصوص شستشو انداختم. باید حوله‌ها رو هم ورداشته باشم و …»

لوری خیلی ناگهانی گفت: «انداختی توی سبد لباسا! اینو که خودمون می‌دونیم!»

با طعنه گفتم: «جدی؟! می‌دونی؟! آخه من تا حالا هزار بار بهت گفتم که اون حوله‌ها رو بذار…»

«باشه! دفه بعد یادم می‌مونه بذارمشون توی سبد لباسا. کفشام چی شد؟!»

«حالا! اونا خیلی خیس بودن، بخاطر همین نمی‌شد بندازمشون توی سبد لباسا. انداختمشون روی میله‌ی پرده‌ی حموم تا خشک بشن تا بعدش بندازمشون توی سبد. پس باید لنگه کفشت رو هم انداخته باشم روی میله…»

ناگهان سالی با هیجان وارد اتاق مطالعه شد و با آوازی رویایی چنین می‌گفت: «کفشای لوری، کجایین؟ شما عزیز مایین! مثل گُل پیازین! سوت میزنم، بیایین!» چشمانش را بسته بود و بَری هم دنبال او وارد شد، در حالیکه یک سطل پُر از شن در دستش بود و در دست دیگرش یک بیل داشت. طوری راه می‌رفتند که انگار در هوا معلق هستند.

شوهرم با تعجب گفت: «یه دقیقه صبر کنین ببینم.»

سالی یکی از چشمانش را باز کرد و گفت: «هیچی نیست! من فقط دارم ادا در میارم. اینم فقط یه خورده شِنِه.»

بَری نیز در تأیید حرف‌های خواهرش گفت: «این شعرا رو از خودمون درآوردیم.»

کنار هم ایستادند. شوهرم با ناراحتی و کمی عصبانیت گفت: «بیشتر بنظرم رسید که بازم دارین ”جادو“ می‌کنین و اصلن خوشم نیومد. پشت سر هم و چشم بسته راه می‌رین، زیر لب وِرد می‌خونین، انگار قراره که اتفاق غیر طبیعی‌ای بیُفته!»

جنی ناگهان پرید وسط و گفت: «بازسازی یه صحنه‌ی جُرم! چون اون کارآگاهه، بورلی لی و دوستش، پیگی، همین کار رو کردن، توی داستانِ ”راز شمع شکسته“، وقتی مجبور شده بودن که یه سری مدرک رو پیدا کنن. اونا صحنه‌ی جرم رو بازسازی کردن. همه رو اونجا جمع کردن و همه چیز رو همون جور که بود، تکرار کردن تا…»

لوری نگاهی از سر کُفری بودن به جنی انداخت و گفت: «ببین! حالا نمی‌خواد برام سخنرانی کنی!» جلوی در اتاق ایستاد و رو به من کرد: «جون من، برین سر اصل مطلب! بریم توی حموم، شاید پیداش کردیم.»

«کفشای لوری، کجایین؟ شما عزیز مایین! مثل گُل پیازین! سوت میزنم، بیایین!»

لوری گفت: «خواهر گلی‌های خُل خودم!» با دست و با حالت نوازش، بر روی سر خواهر کوچولوها زد و ادامه داد: «شما به همین وِرد خوندنتون ادامه بدین، جادوگرای نازنازی! الهی قربون اون مغز نداشته‌تون بشم!»

سالی گفت: «برو خودت رو مسخره کن.» و بعد با دلخوری از لوری فاصله گرفت.

بَری گفت: «بی‌مغز هم خودتی!»

لوری، رو به من گفت: «زود باش دیگه!» و بعد رو به جنی داد زد: «این تویی که همیشه حوله‌ها رو خیس می‌کنی و می‌ندازیشون رو زمین. مامان اون یکی لنگه کفشم رو از حموم میاره و جنابعالی هم یه لنگه دیگشو برام پیدا می‌کنی، اونوقت کفشای من آماده می‌شن.»

شوهرم گفت: «ممکنه از بالا، دو تا آسپرین دیگه هم بیاری؟»

گفتم: «باشه، برات میارم.»

با خیالی راحت از پلکان بالا رفتم. فکر می‌کردم دست کم نیمی از بحران به پایان رسیده! حمام درست بالای پلکان واقع شده و هر موقع که از پلکان خانه‌مان بالا می‌روم، می‌توانم نگاهی هم به داخل آن بی‌اندازم. ذهنم به سه روز پیش برگشت و تمام جزئیات را به یاد آورد. ساعت هشت و نیم شب بود. به خودم گفتم که از پلکان بالا می‌روم تا دو تا قرص آسپرین بخورم. لوری تازه برای ولگردی بیرون رفته بود و من از او خواستم تا دیر نکند. همچنین کلی نصیحتش کرده بودم؛ مؤدب باش، مواظب باش، لباست رو کثیف نکنی و غیره. جنی طبق معمول داشت کتاب می‌خواند و سالی و بری نیز خوابیده بودند.

اکنون نیز چهارشنبه، ساعت هشت و نیم شب بود و من به بالای پلکان آمدم که دو تا قرص آسپرین برای شوهرم بردارم و شاید دست کم یکی از لنگه کفش‌ها را هم پیدا کنم. آه کشیدم! کف حمام دوباره غرق آب شده بود. پادری جلوی وان، مچاله شده و حوله‌های خیس را کف حمام رها کرده بودند. بر روی میله‌ی پرده‌ی وان حمام، یک لنگه کفش ورزشی سفید آویزان بود. در حالیکه دندانهایم را از عصبانیت به هم فشار می‌دادم، زیر لب به خودم گفتم که تا کِی قرار است این بچه‌ها آنقدر بزرگ شوند و شعور پیدا کنند که دیگر وسایل خود را اینطرف و آنطرف نیندازند و بفهمند که این خانه خوک‌دانی نیست! روزی لوری آنقدر بزرگ خواهد شد که باید ازدواج کند. و آنوقت، همسرش نیز باید نقش مادر را برای او بازی کند و شلختگی‌های او را جمع و جور نماید. احتمالاً پشت سرم، به من بد و بیراه خواهد گفت که: «خاک بر سر اون نَنَت با این بچه بزرگ کردنش!» فکر می‌کنم وقتی او ازدواج کند، بهتر است یک خدمتکار تمام وقت هم به عنوان کادوی عروسی برای پسرم بگیرم تا شاید عروسم کمتر به من فُحش بدهد.

پادری جلوی وان را برداشتم و روی میله‌ی پرده‌ی وان گذاشتم تا خشک شود. صابون را روی جاصابونی گذاشتم و حوله‌ها را بر روی میله‌ی دوش حمام آویزان کردم. لنگه کفش را هم برداشتم و با این وسوسه که آن را توی سطل زباله بی‌اندازم، جنگیدم! سپس در حالیکه لنگه کفش در دستم بود، به سوی دیگر سالن بالایی رفتم تا در کمد جالباسی، یک پادری خشک، مخصوص جلوی وان، و چند حوله‌ی تمیز دیگر برای حمام بردارم، که ناگهان صدای لوری و جنی را از سوی دیگر سالن پذیرایی شنیدم که داد می‌زدند: «دیدی؟! دیدی؟!»

جنی با هیجان گفت: «درست مثِ بورلی لی! آخرش همه فهمیدن که کار اون سرایداره بوده.»

لوری با اشاره گفت: «ببین! ببین!» من درِ کمد جالباسی را باز کرده بودم تا چند تا حوله از طبقه‌ی بالایی آن بردارم و کلاه منگوله‌دار جنی در طبقه‌ی پایینی آن قرار داشت.

من با شگفتی گفتم: «چیه؟!»

جنی گفت: «اون کلاهِ منه!»

گفتم: «چرا من باید کلاه تو رو توی این کمد گذاشته باشم؟! لوس‌بازی در نیار.»

جنی با رضایتمندی گفت: «کلاه منگوله‌دار صورتی ناز خودم!»

لوری گفت: «انگار حواست نیس، مامان! توی کمد رو نگاه کن، اون کلاهه همین الآن توی طبقه‌ی پایینی کمده.»

من رو کنار زد و از طبقه‌ی پایینی کمد، کلاه جنی را برداشت.

من گفتم: «مسخره‌ها! من هیچوقت کلاه‌ها رو توی این کمد نمی‌ذارم. فقط حوله‌ها و ملافه‌ها و پتوهای اضافی رو اینجا می‌ذارم، نه کلاه‌ها رو.»

لوری پشت سرم ایستاده بود و با نگاهی به لنگه کفشی که در دستم بود، گفت: «و نه کفشای ورزشی رو!»

با عصبانیت گفتم: «تو و اون خواهرت همیشه همه چیز رو می‌ندازین اینور- اونور. لااقل اون حموم رو تمیز کنین. بخدا، دفه‌ی دیگه اون کلاه صورتی رو ببینم که روی زمین اُفتاده، می‌سوزونمش! اونوقت می‌تونی بگی که کارآگاه بورلی لی …»

همسرم از پایین پلکان داد زد: «پیدا شد؟»

من شروع به پایین آمدن از پلکان کردم و گفتم: «قطعاً هر دو تا لنگه‌اش، خیر! بعدِ اون همه بدبختی، این موقع از سال دیگه اون کلاه صورتی منگوله‌ای به درد نمی‌خوره. فقط یه لنگه‌اش رو پیدا کردیم! »

سالی و بری با افتخار و شادابی فریاد زدند: «کفش ورزشی، کفش ورزشی، کفش ورزشی!» لوری به سرعت از کنار من رد شد و سمت پایین پلکان دوید. فریاد زد: «پیداش کردین؟! کفشم پیدا شد؟!»

سالی و بری دور هم می‌چرخیدند و خوشحال بودند. سالی همچنان سطل شن را در دست داشت اما بَری کفش ورزشی را بالا گرفته بود و لی‌لی کنان می‌چرخید. لوری گفت: «هورا! هی کوچولوها، ممنون. کجا بود؟!»

سالی گفت: «زیر تختِت! ما کُلی جاد…» نگاهی به پدرش انداخت و حرفش را خورد! «… جاها رو گشتیم و بعدش رفتیم تو اتاقت… زیر تختت بود.»

لوری با خوشحالی گفت: «آفرین!»

سپس به سمت من برگشت و انگار که داشت توله‌سگی را نوازش می‌کرد، آرام به روی سرم دست گذاشت و گفت: «پسر(!)، دیدی آخرش پیدا شد، نَنجون!» سپس با حالت تشکرآمیز اضافه کرد: «من باید دیگه برم سراغ دوچرخه‌ام و برای هر کدوم از این خواهرای گلم یه بستنی چوبی بخرم.»

جنی که احساس می‌کرد زحمات او برای یافتن کفش، نادیده گرفته شده است، با عصبانیت گفت: «خوب، باید برای منم بگیری! هر چی باشه این من بودم که صحنه‌ی جرم رو بازسازی کردم و مثل داستان ”اِلیس دِنسمور[13]“، وقتی که اِلیس…»

من گفتم: «می‌شه بفرمایین اینجا کی مُجرمه؟! اگه مجبور نبودم دائم توی خونه بچرخم و وسایل شماها رو جمع کنم و بذارم سرِ جاش…»

لوری با شاره به من گفت: «لنگه کفش؟! اون یکی لنگه‌اش؟! من می‌رم برای اینا بستنی بگیرم. شما هم اون یکی لنگه‌اش رو بیار.»

من گفتم: «چی؟!»

«اون یکی لنگه‌اش که همین الآن بالای پله‌ها دستت بود. مامان… تو رو خدا!»

من به دست‌های خالی‌ام نگاه کردم: «بذار ببینم! یه دقیقه پیش دستم بود… بعدش…»

[1] Sally

[2] Barry

[3] Jannie

[4] Laurie

[5] Haynes

[6] Beth

[7] Brooke

[8] Maggie

[9] Jo

[10] Beverley Lee

[11] Piggy

[12] Joe

[13] Elise Dinsmore

The Sneaker Crisis بیشتر بخوانید »

Sniper warmglade

تک‌تیرانداز

تک‌تیرانداز

The Sniper

ترجمه‌ی فرشاد قدیری

Liam O'Flaherty

آفتاب غروب طولانی ماه جون به خاموشی گراییده بود. دوبلین در تاریکی شب به روی زمین دراز کشیده بود اما نور کم‌رمق ماه که لابلای ابرهای پشم‌مانند پراکنده می‎شد، مسیر راه خیابانها و دریاچه‎ لیفی را نمایان می‎ساخت. در اطراف بخشی که از چهار طرف محاصره شده بود، سلاح‌های سنگین غریدند. در همه جای شهر سلاح‌ها و تفنگ‌ها سکوت شب را بطور ناگهانی شکستند، مانند واق‌واق سگی در مزرعه‎ای ساکت و بی‎صدا. حکومتی‎ها و آزادی خواهان جنگ داخلی را آغاز کرده بودند.

                در بالای پل، اُ-کانل، یکی از تک تیراندازان حکومتی روی زمین دراز کشیده و همه‌چیز را زیر نظر داشت. تفنگدار او نیز در کنارش روی زمین دراز کشیده و از شانه‎هایش یک دوربین نظامی آویزان بود. چهره‎اش، صورت یک دانش‎آموز را نشان می‎داد، لاغر و سختی کشیده، اما چشمانش برق سردی از تعصب را در خود داشت. چشمان او نگاهی نافذ و متفکر را نمایان می‎کرد، چشمان یک مرد که به دیدن مرگ عادت داشت.

                او حریصانه ساندویچی را گاز می‎زد زیرا از صبح آنروز چیزی نخورده بود و حالا میل شدیدی به خوردن داشت. او ساندویچ را تا آخر خورد و سپس قمقمه‎ای را از جیبش درآورد و در یک آن جرعه‎ای دهان پُرکن را سر کشید. دوباره قمقمه را در جیبش گذاشت. برای لحظه‎ای مکث کرد تا ببیند می‎تواند سیگاری دود کند یا نه. این کار خطرناکی بود زیرا ممکن بود نور سیگار در تاریکی شب دیده شود و دشمن آنها را بیابد. تصمیم گرفت این خطر را به جان بخرد. یک نخ سیگار را دهانش گذاشت، کبریتی زد، با عجله پُکی به سیگار زد و بی‎درنگ آتش آنرا پنهان کرد. تقریباً بلافاصله یک گلوله به سقف پل، جایی که در آن سنگر گرفته بود اصابت کرد. تک‌تیرانداز پک دیگری به سیگار زد و باز هم آنرا پنهان کرد. زیر لب فحشی داد و به صورت سینه‎خیز آنجا را ترک نمود.

                دائماً سرش را بالا می‎آورد تا از روی جایی که پناه گرفته بود، نگاهی بی‎اندازد. برقی را دید و سپس گلوله‎ای با صدای شکافتن هوا از بالای سرش رد شد. بی‎درنگ سرش را دزدید. او برق فشنگ را دیده بود که از نقطه‎ی مقابل خیابان آمده بود.

                او غلتی زد تا اینکه پشت دودکش بلند ساختمانی پنهان شد، طوری که هنوز می‎توانست از بالای جایی که پناه گرفته بود، دید کافی داشته باشد. چیزی برای دیدن وجود نداشت، تنها صحنه‎ی دلگیری از ردیف سقف خانه‎ها که بسوی آسمان نیلی قد کشیده بودند. دشمنان او پناه گرفته بودند.

همان موقع یک ماشین نظامی زره‎پوش به سمت پل آمد و به آرامی به بالای خیابان رسید. پانزده متر آنطرف‎تر در نقطه‎ی مقابل خیابان متوقف شد. تک‎تیرانداز می‎توانست صدای موتور آنرا بشنود. قلبش تندتر زد. آن ماشین دشمن بود. او می‎خواست که شلیک کند اما می‎دانست که بی‎فایده است. امکان نداشت که فشنگهای او زره‎ی فولادی آن هیولای خاکستری را سوراخ کند.

سپس از گوشه‎ی خیابان سر و کله‎ی یک پیرزن پیدا شد. سرش با یک شال پاره و کهنه پوشیده شده بود. او با مردی که در برجک محافظ ماشین بود شروع به حرف زدن کرد. او به سقف اشاره کرد، جایی که تک‎تیرانداز در آنجا دراز کشیده بود، یک جاسوس!

درِ برجک باز شد. سر و کله‎ی مردی در حالیکه به سمت تک‎تیرانداز نگاه می‎کرد، پیدا شد. تک‎تیرانداز تفنگش را بالا آورد و شلیک کرد. سر آن مرد به سختی به دیواره‎ی برجک برخورد کرد. زن به سرعت به سمت دیگر خیابان دوید. تک‎تیرانداز دوباره شلیک کرد. زن چرخی زد و با صدای جیغی به داخل راه‎آب خیابان افتاد.

ناگهان از نقطه‎ی مقابل سقف صدای شلیکی آمد و تک‎تیرانداز با دشنامی اسلحه‎اش را رها کرد. اسلحه‎ی او با صدای بلندی به روی سقف افتاد. تک‎تیرانداز گمان کرد که صدای آن حتی مردگان را نیز بیدار خواهد کرد. او خم شد تا اسلحه‎اش را بردارد اما نتوانست. بازویش گلوله خورده بود. او با ناله و زیر لب گفت: «گلوله خوردم.»

هنگامی که به روی سقف می‎افتاد، با کمر به پشت کمینگاهش غلت زد. با دست چپش جای زخم روی بازوی راستش را لمس کرد. خون به آرامی از آستین لباس نظامی‎اش بیرون می‎زد. دردی حس نمی‎کرد، تنها بی‎حس شده بود، انگار که دستش قطع شده باشد.

به سرعت چاقویش را از جیبش درآورد، و همانطور که در پناهگاهش پنهان شده بود، آستینش را بُرید. سوراخی کوچک در جایی که گلوله وارد شده بود، وجود داشت. اما از طرفِ دیگر دستش بیرون نزده بود. گلوله در داخل استخوان باقی‎مانده بود. با خود اندیشد که استخوانش باید شکسته شده باشد. او سعی کرد دستش را از زیر جای زخم خم کند و دستش نیز براحتی خم شد اما این بار از درد دندانهایش را به هم فشرد.

سپس لباس فرمش را درآورد و جیبش را با چاقو پاره کرد. او سر بطری حاوی آیودین را شکست و چند قطره از آنرا بروی زخمش ریخت. دردی ناگهانی در وجودش پیچید. تکه‎ای از لباسش را روی زخم مچاله کرد و فشار داد و بعد دور آن را پیچید. با آخرین قدرتی که داشت دندانهایش را به هم فشار داد.

سپس همانطور که هنوز پناه گرفته بود چشمانش را بست، سعی کرد بر دردش چیره شود.

در خیابان زیر کمینگاهش همه‌چیز آرام شده بود. ماشین زره‎پوش به سرعت متواری شد، درحالیکه خدمه‎ی آن بروی برجکش مرده بود. جسد زن هنوز داخل راه‎آب خیابان بود.

تک‎تیرانداز برای مدت طولانی همانجا دراز کشید تا از زخمش مراقبت کند و نقشه‎ی فرار بکشد. نباید به هنگام صبح او را زخمی بر روی سقف پیدا می‎کردند. دشمن از سقف روبرو می‎توانست او را به هنگام فرار هدف قرار دهد. او باید دشمن را می‎کشت ولی قادر به استفاده از اسلحه‎اش نبود. او تنها یک هفت‎تیر برای این کار داشت. بنابراین نقشه‎ای کشید.

کلاه نظامی‎اش را درآورد، او کلاهش را سر لوله‎ی تفنگش گذاشت. سپس آنرا به آرامی از کمینگاهش بالا آورد تا اینکه از طرف مقابل خیابان قابل رویت باشد. تقریباً بلافاصله جوابش را گرفت و یک گلوله کلاهش را سوراخ کرد. تک‎تیرانداز تفنگش را رو به جلو خم کرد. کلاه بر روی کف خیابان افتاد. سپس، تفنگش را به حالت نیمه‌خم گرفت، تک‎تیرانداز دست چپش را بروی سقف انداخت، طوری که انگار ناکار شده است. بعد از چند لحظه، او گذاشت تا تفنگش به کف خیابان بیفتد. سپس به روی سقف افتاد و بطور سینه خیز، دستش را با خود می‎کشید.

همانطور که لنگ‎لنگان ولی به سرعت به سمت چپ می‎رفت، به گوشه‎ی سقف نگاهی انداخت. کلکش گرفته بود. تک‎تیرانداز طرف مقابل که افتادن کلاه و تفنگ او را دیده بود، گمان کرده بود که آن مرد را کشته است. او حالا پشت یک ردیف از دودکشها ایستاده بود و مستقیم سرش را به سمت غرب آسمان گرفته بود و به نقطه‎ای بی‎هدف نگاه می‎کرد.

تک‎تیرانداز طرفدار حکومت لبخندی زد و هفت‎تیرش را از لبه‎ی پناهگاهش برداشت. فاصله حدود پنجاه متر بود، یک تیر در تاریکی به دستش اصابت کرده بود و دست راستش چنان درد می‎کرد که انگار هزار تکه شده بود. او یک هدف غیر قابل گذشت داشت. دستش مشتاقانه می‎لرزید. لبهایش را به یکدیگر فشرد، نفس عمیقی از بینی کشید و شلیک کرد. آن اسلحه چنان صدایی از خود صاتع نمود که تک‌تیرانداز تقریباً کر شد و دستش به سرعت به عقب پرتاب شد.

وقتی دود ناشی از تیراندازی محو شد، او به روبرویش نگاهی انداخت و از خوشحالی فریادی کشید. دشمن او گلوله خورده بود. در حالیکه مرگ را حس می‎کرد، بر روی لبه‎ی پناهگاهش تلوتلو خورد. سعی کرد روی پایش بایستد اما به آرامی رو به جلو افتاد، انگار که در رویا سِیر می‎کرد. تفنگش از دستش افتاد، به کناره‎ی پناهگاهش برخورد کرد و افتاد، بروی میله‎ی پارچه‎ی تبلیغاتی یک آرایشگاه افتاد و سپس به شکلی ناهنجار با کف پیاده‎رو برخورد کرد.

وقتی  مردی که بروی سقف در حال مرگ بود، تلوتلومی‎خورد و می‎افتاد، بدنش در هوا چرخید و چرخید و با صدای دلخراشی به کف زمین برخورد کرد و همانجا درازکش ماند.

تک‎تیرانداز افتادن دشمنش را دید و به خود لرزید. شوق جنگ در وجودش خشک شد. او پشیمان و نادم شده بود. عرق بر پیشانی‎اش نشست. در حالیکه بخاطر زخمش ضعیف شده بود و تمام روز گرم تابستان را بدون غذا و آب بالای سقف به دیده‎بانی پرداخته بود، او از دیدن خُرد شدن جسد دشمنش منزجر شد. دندانهایش به هم می‎خوردند، او شروع به حرف زدن با خود کرد، به جنگ لعنت می‎فرستاد، به خودش فحش می‎داد و به زمین و زمان بد و بیراه می‎گفت.

او به هفت‎تیری که در دستش دود می‎کرد نگاهی انداخت و با لعن و نفرین آنرا بروی کف زمین کنار پایش انداخت. هفت‎تیر به شکلی نامنظم بروی زمین غلتید و گلوله‎ای دیگر با صدای شکافتن هوا از کنار سر تک‎تیرانداز عبور کرد. در حالیکه از ترس خشک شده بود دوباره به خودش آمد. سرجایش میخ‎کوب شده بود. ابری از ترس ذهنش را فرا گرفت و او به خنده افتاد.

قمقمه‎ی آبش را از جیبش درآورد، تا آخر آنرا سر کشید. او تحت تأثیر ذهنش احساس پوچی می‎کرد. او تصمیم گرفت از روی سقف پایین بیاید و برای گزارش به فرمانده‎اش دنبال او بگردد. همه جا سکوت برقرار بود. دیگر خطری در خیابان او را تهدید نمی‎کرد. او هفت‎تیرش را برداشت و در جیبش گذاشت. سپس لنگ‎لنگان در زیر نور آسمان و از کنار خانه‎ها راه افتاد.

وقتی که تک‎تیرانداز به کناره‎ی خط خیابان رسید، ناگهان احساس کنجکاوی‎اش او را فرا گرفت تا به تک‎تیرانداز دشمن که خودش او را کشته بود، نگاهی بی‎اندازد. به خود گفت هر کسی که بوده باشد، براستی تیرانداز خوبی بود. نمی‎دانست که آیا او را می‎شناسد یا خیر. شاید قبل از اینکه از ارتش جدا شود، در گروه خودش بوده است. او تصمیم گرفت به سمتش برود و نگاهی به او بی‎اندازد. او نگاهی به اطراف و گوشه‎ی خیابان اُ-کانل انداخت. در قسمت بالای خیابان آتش‎بار سنگینی بود اما اطراف جایی که او ایستاده بود، سکوت حکم‎فرما بود.

تک‎تیرانداز در طول خیابان براه افتاد. یک مسلسل اطراف او را با بارانی از گلوله به رگبار بست اما او گریخت. او صورتش را کنار جسد بروی زمین پنهان کرد. مسلسل از کار ایستاد.

وقتی تک‎تیرانداز صورتش را به سمت جسد برگرداند، با برادر خودش چشم در چشم شد.

تک‌تیرانداز بیشتر بخوانید »

an old man on a bridge warmglade.ir

پیرمردی بر روی پل

پیرمردی بر روی پل

بیست و هشتم مرداد ماه 1402

اثر ارنست همینگوی

ترجمه‌ی فرشاد قدیری

Old Man at the Bridge Ernest Hemingway

پیرمردی با عینکی قاب فلزی و لباس‌های خاکی، کنار خیابان نشسته بود. در آنسوی رودخانه، یکی از آن پل‌های موقت نظامی دیده می‌شد که گاری‌ها، کامیون‌ها، مردها، زن‌ها و بچه‌ها از روی آن رد می‌شدند. گاری‌هایی که قاطرها آنها را می‌کشیدند، در حالیکه سربازان با فشار بر روی چرخ‌هایشان، آنها را هُل می‌دادند تا کمک کرده باشند، از سراشیبیِ تند پل بطرف بالا حرکت می‌کردند. سر و کله‌ی کامیون‌ها به بالای پل پیدا می‌شد و سپس در آنسو ناپدید می‌شدند و روستاییان در میان آن همه خاکی که تا مچ پا در آن فرو می‌رفتند، با زحمت بسیار حرکت می‌کردند. اما آن پیرمرد بدون هیچ تحرکی همانجا نشسته بود. او خسته‌تر از آن بنظر می‌رسید که بتواند بیشتر از آن جلو رود.

وظیفه‌ی من این بود که حواسم از روی پل به اطراف آن باشد تا ببینم که دشمن تا چه نقطه‌ای نفوذ کرده است. من نگاهی به اطراف انداخته و دوباره به روی پل برگشتم. حالا دیگر گاری‌های چندانی باقی نمانده بود و تنها تعداد کمی از مردم همچنان پیاده می‌رفتند، اما آن پیرمرد همچنان نشسته بود.

از او پرسیدم: «از کجا میای؟»

او با لبخندی گفت: «از سان کارلوس (San Carlos).»

او از بومیان آن شهر بود و به همین دلیل با لذت خاصی از آنجا حرف می‌زد و لبخند ملیحی بر لبش نقش بست.

او توضیح داد: «من اوجا حیوون پرورش می‌دادم.»

من که منظور او را درست متوجه نشده بودم، گفتم: «هآ،»

او گفت: «آره، من می‌خواستم بمونم، می‌دونی، تا از حیوونا مراقبت کنم. من آخرین نفری بودم که شهر سان کارلوس رو ترک کردم.»

او به هیچ وجه شبیه چوپان‌های گوسفند یا بره نبود. من نگاهی به لباس‌های سیاه و خاکی، چهره‌ای که به رنگ خاک درآمده بود و عینک قاب فلزی‌اش انداخته و گفتم: «منظورت چجور حیووناییه؟»

او گفت: «خیلی از حیوونا.» سپس با تأسف سرش را به اطراف تکان داده و ادامه داد: «مجبور شدم که همونجا ولشون کنم.»

داشتم به پل و منطقه‌ی ابرو دلتا (Ebro Delta) که بیشتر شبیه آفریقا شده بود نگاه می‌کردم و خیلی نگران این موضوع بودم که تا رسیدن دشمن، چقدر وقت برای‌مان باقی مانده است. گوش‌هایم را تیز کرده بودم تا اگر سر و صدای دشمن را شنیدم، بلافاصله متوجه شوم و همه را خبر کنم و آن پیرمرد هنوز هم از جایش تکان نخورده بود.

من پرسیدم: «چجور حیوونایی؟»

او توضیح داد: «سه جور حیوون بودن. دو تا بز، یه گربه و چهار جفت کبوتر.»

من پرسیدم: «و تو مجبور بودی که اونا رو وِل کنی؟»

«آره. بخاطر واحد توپخونه. اون کاپیتان بهم گفت که بخاطر توپ‌باران باید برم.»

من در حالیکه به آخر پل، جاییکه تعداد کمی از آخرین گاری‌ها با عجله از سراشیبی کنار رودخانه پایین می‌رفتند چشم دوخته بودم، پرسیدم: «و تو هیچکس رو نداری؟»

او گفت: «درسته، من فقط اون حیوونا رو داشتم. مطمئنم که اون گربهه از پس خودش برمیاد. گربه‌ها همیشه می‌تونن مواظب خودشون باشن. اما نمی‌دونم چه بلایی سر بقیه میاد.»

پرسیدم: «حالا می‌خوای چکار کنی؟»

«هیچی. من هفتاد و شیش سالمه. تا حالا دوازده کیلومتر رو راه اومدم و دیگه فکر نمی‌کنم بتونم بیشتر از این راه برم.»

من گفتم: «اینجا جای خوبی نیست که بخوای وایسی. اگه از پسش بربیایی که بری اونجا، بالای خیابون کامیونا وایسادن که می‌رن به تورتوسا (Tortosa).»

او گفت: «یه خورده صبر می‌کنم و بعدش راه میفتم. اون کامیونا کجا می‌رن؟»

به او گفتم: «تا بارسلونا (Barcelona) می‌رن.»

او گفت: «اونطرفا من هیشکی رو نمی‌شناسم اما خیلی ازت ممنونم. واقعاً ازت سپاسگزارم.»

نگاهی بی‌حس و خسته به من انداخت و سپس انگار که می‌خواست فقط با یک نفر درددل کرده باشد، گفت: «اون گربهه چیزیش نمی‌شه، مطمئنم. لازم نیست که بخوام نگران اون باشم. اما بقیه! تو فکر می‌کنی چه بلایی سرشون میاد؟»

«فکرشو نکن، احتمالاً بقیه هم بتونن زنده بمونن.»

«اینطور فکر می‌کنی؟»

در حالیکه داشتم به دوردست‌های ساحل رودخانه نگاه می‌کردم که دیگر هیچ گاری‌ای دیده نمی‌شد، گفتم: «چرا که نه؟»

«اما اگه به من گفتن که بخاطر توپ‌بارانِ اونجا باید برم، اون حیوونای بیچاره چطوری می‌خوان از زیر توپخونه در برن؟»

پرسیدم: «درِ قفس اون کبوترها رو باز گذاشتی؟»

«آره.»

«پس اونا می‌پرن و می‌رن.»

او گفت: «آره، مطمئناً اونا پرواز می‌کنن. اما بقیه چطور؟ بهتره بهشون فکر نکنم.»

من ادامه دادم: «اگه خستگی‌ت در رفته، راه بیفتیم. پا شو و سعی کن راه بری.»

او گفت: «ممنونم.» و از جایش بلند شد و به آرامی این پا و آن پا کرد و سپس بر روی خاک نشست.

با حالت غمگینی گفت: «من از حیوونا نگهداری می‌کردم. من فقط از اون حیوونا نگهداری می‌کردم.» اما انگار دیگر با من حرف نمی‌زد.

هیچ کاری از دست من بر نمی‌آمد که بخواهم برایش انجام دهم. یکشنه و عید پاک بود و طرفداران حکومت دیکتاتوری از پیش بطرف شهر ابرو راه افتاده بودند. آسمان پوشیده از ابرهای خاکستری بود که بسیار پایین بنظر می‌رسیدند بنابراین خبری از هواپیماها در بالای آسمان نبود. این آسمانِ گرفته و این حقیقت که گربه‌ها می‌توانند مراقب خودشان باشند، تمام بخت و اقبالی به شمار می‌رفتند که آن پیرمرد داشت.

ارنست همینگوی

او نه تنها موفق‌ترین داستان‌نویس آمریکا و نویسنده‌ی داستان‌های کوتاه بود بلکه شخصیت بسیار محبوبی هم داشت. تحصیلات رسمی او تنها تا مقطع دبیرستان و دیپلم در شهر ایلینویز بود، جاییکه تمام ماجراهای زندگی‌اش در آنجا رقم خورد و سفرهایش را نیز از همانجا آغاز نمود، آثار ادبی‌ای که ملیون‌ها نفر را مجذوب خود کردند. او کار خود را با عنوان یک خبرنگار تازه‌کار در روزنامه‌ی شهر کانزاس شروع کرد. در جنگ جهانی اول، به واحد آمبولانس کمک‌های پزشکی آمریکا پیوست و هنگامی که داشت به ارتش ایتالیا خدمت می‌رساند، به شدت زخمی شد. برای یک روزنامه‌ی کانادایی، به عنوان خبرنگار خارجی در فرانسه کار کرد و سپس به سفری صحرایی و طولانی برای عکاسی و شکار به آفریقا رفت. در خلال جنگ داخلی اسپانیا، به آنجا رفته و کار کرد. وی از طرفداران ورزش بود، بویژه ورزش گاوبازی و عاشق شکار، ماهیگیری و گشت و گذار در طبیعت بود. البته پشت تمام سختی‌هایی که در ظاهر کشید، ذهنی روشن‌بین، متفکر و حساس داشت.

مهمترین چیزی که با آن همینگوی را می‌شناسند، داستانهای کوتاه و بلند اوست. در سال 1925 اولین مجموعه از داستان‌های کوتاه وی بنام ”در زمان ما“ انتشار یافت و بخوبی مورد توجه قرار گرفت. در خلال دهه‌ی بیست، او تعداد بیشتری از داستان‌های کوتاهش را ارائه نمود و دو تا از داستان‌های بلندش نیز منتشر شدند: ”همچنین خورشید طلوع می‌کند“ که بر اساس زندگی خود او در پاریس بود و ”وداع با آغوش“ که بازتابی از زندگی او در ایتالیا در خلال جنگ جهانی اول به شمار می‌رفت (در ایران این کتاب به اشتباه ”وداع با اسلحه“ ترجمه شده است). در دهه‌ی سی، زندگی او در فلوریدا ادامه یافت که به نوشتن ”داشتن و نداشت“ منجر شد. در خلال جنگ داخلی اسپانیا، او در این کشور کار می‌کرد و مطلبی با عنوان ”زنگ‌ها برای چه کسی به صدا درمی‌آید“ را نوشت. ”آنسوی رودخانه“ و ”درون درختان“ (1950) بازتابی از تجارب او در خلال جنگ جهانی دوم بودند. ”پیرمرد و دریا“ داستانی کوتاه از مجموعه مطالبی به شمار می‌رود که از دل تجربه‌ی او در بازدید از کوبا بیرون آمد. و سرانجام، ارنست همینگوی جایزه‌ی پولیتزر را برای داستان‌های واقع‌گرایانه‌اش در سال 1954 برد. در طول همان سال، او جایزه‌ی نوبل ادبیات را نیز دریافت نمود.

پیرمردی بر روی پل بیشتر بخوانید »

stories cover

Little Girls Wiser Than Old Men

دختربچه‌ها از بزرگترها عاقل‌تر هستند (نوشته‌ی لئو تولستوی)

Little Girls Wiser Than Old Men

Leo Tolstoy

ترجمه‌ی فرشاد قدیری


از بیان شفاهی داستان 2 دانشگاه پیام نور


آن سال عید پاک خیلی زودتر از موعد رسیده بود. مردم از راندن سورتمه‌ها دست کـشیده بودنـد، بـرف محوطـه‌ی مزارع را پوشانده و جویبارهای کوچکی به راه افتاده بود. در یک کوچه که در میـان دو باغچـه‌ی جلـوی خانـه‌هـا
قرار داشت، یک گودال از برفهای نیمه آب شده بـروی یـک تـل کـود حیـوانی بـه وجـود آمـده بـود و دو دختربچـه از خانه‌های مختلف، یکی کوچکتر و دیگری بزرگتر، دور چاله‌ی گِلی بازی می‌کردند. هر دو دختر لباسهای بـافتنی نـو بـه تن داشتند که مادرانشان به آنها پوشانده بودند، دختر کوچکتر آبـی تیـره پوشـیده بـود و دختـر بزرگتـر یـک لبـاس زرد طرح‌دار، و هر دو روسری‌های قرمز رنگی را به دور سر خود پیچیده بودند. آنها درست بعد از ناهار به سمت چاله‌ی گِل، از خانه بیرون زده بودند تا لباسهایشان را به یکدیگر نشان دهند و سپس شرع به بازی کردند. به نظر می‌رسید که چلـپ و چلوپ کردن دور آب برایشان خیلی سرگرم کننده است. دختر کوچکتر در حالیکه کفش به پا داشت، مـی‌خواسـت بـه آب بزند اما آنکه بزرگتر بود جلویش را گرفت و گفت: «این کار رو نکن مالاشا، مامان باهات دعوا می‌کنـه. ببـین، مـن کفش‌هامو در میارم تو هم دربیار.»


دخترها کفش‌هایشان را درآوردند، دامنهایشان را بالا زده و شروع کردند به دنبال هم دویدن. مالاشا که تا مچ پا در آب بود گفت: «جون تو خیلی عمیقه، آکولیوشکا، من می‌ترسم.»

 «بیا جلو . این عمیق‌تر از این نمی‌شه. مستقیم بیا طرف من.»

وقتی آنها به هم نزدیک شدند، آکولکا گفت: «هی تو، مالاشا، به من آب نپاش. آروم راه برو.»

اما هنوز این جمله تمام نشده بود که مالاشا پایش را به داخل آب کوبید و هر چه آب گل‌آلود بود را به لباس آکولکا پاشـید، نه تنها به لباسش که کلی آب‌گِل را هم به سر و صورت او مرحمت فرمود. آکولکا لکه‌هـای گِـل را روی لباسـش دیـد، از عصبانیت دیوانه شد و سرِ فحش را به مالاشا کشید. دنبالش دوید تا حقش را کف دسـتش بگـذارد. مالاشـا کـه ترسـیده بود، فهمید که کار خیلی بدی کرده است. از گودال گِل بیرون پرید و به سمت خانه فرار کرد. همان موقع مادر آکولکـا رسید و دید که لباس های دخترش گلی شده . او جیغی کشید: «نکبت! کجا خودت رو گِلی کردی؟»

«مالاشا از عمد گِل پاشید به من.»

مادر آکولکا هم مالاشا را کشید و یک پس‌گردنی آبدار به او زد. مالاشا چنان زد زیر گریه که کل کوچه صدایش را شنیدند و بعد مادر مالاشا دوان‌دوان آمد و جیغی سر همسایه‌اش کشید: «برای چی دختر منو می‌زنی؟» فحش و فحش‌کاری شروع شد و خانوم‌ها کلی لیچار بار هم کردنـد. سـروکله‌ی مردهـا هـم پیـدا شـده و خیلـی زود جمعیت زیادی جمع شد . هرکس یک فحشی می‌داد و برای خودش داد و بیداد راه می‌انداخت و هیچکس نمی‌شنید کـه دیگری چه می‌گوید. آنها داد می‌زدند و فحش می‌دادند، همدیگر را هل داده و جنگی تمام عیار درگرفت کـه سر و کله‌ی پیرزنـی پیـدا شـد. مادربزرگ آکولکا جلو آمد. او راهش را از میان جمعیت باز کرده و سعی نمود تا آنها را آرام کند: «شما برادرها چتون شده؟ آخه الآن وقت دعوا کردنه؟! شما توی همچین روزی باید شاد باشین، یه نگاهی به این قشقرقی که راه انداختین بکنین.»

اما هیچکس به آن بانوی سالخورده توجه‌ای نکرد. آنها ضربه‌ای به او زده و نزدیک بود که او را نقش زمین کنند. حرف‌های او هیچ تأثیری بر روی آنها نداشت. وقتی زنها داشتند سر یکدیگر فریاد می‌کـشیدند، آکولکـا لباسش را تمیز کرد و به گودال آب برگشت. او سنگی برداشت و شروع به کندن زمین نمود تـا یـک کانـل آب درسـت کند و بدین ترتیب آب به سمت خیابان سرازیر شود. وقتی داشت زمین را می‌خراشید، سروکله‌ی مالاشا هـم پیـدا شـد و کمکش کرد تا با یک تکه چوب، یک راه‌آب کوچک درسـت کند. مردم دیگـر کـم‌کـم داشـتند دسـت بـه یقـه می‌شدند اما هر یک از دخترها یک راه آب درست کرده بود و آب به سمت مسیر فاضلآب راه افتاد. آنها تکه چـوبی را روی آب بطور شناور انداختند و آن تکه چوب به سمت جایی رفت که مادربزرگ سعی می‌کرد جمعیت را از یکـدیگر جـدا کند. دخترها دوان‌دوان به دنبال تکه چوب آمدند، یکی از یک طرف آب جاری و دیگری از سمت دیگر. آکولکا داد زد: «بگیرش مالاشا، بگیرش.» مالاشا سعی کرد تا چیزی بگوید، اما نتوانست چراکه بـه شـدت خنـده‌اش گرفته بود و دخترها همانطور که دنبال تکه‌چوب شناور بودند، می‌خندیدند و در آب بالا و پـایین مـی‌پریدنـد، سپس یکراسـت بـه وسط جمعیت دویدند. مادربزرگ آنها را دید و رو به جمعیت کرد: «شماها باید از خدا بترسین. ببینین، شماها بخـاطر ایـن دو تا دختربچه دعوا می‌کنین اونوقت اینها خیلی وقته که باهم آشتی کردن – این بچه‌های شـیرین رو ببینـین، بـدون هـیچ
کینه‌ای دوباره با هم بازی می‌کنن. اونها از شماها عاقل ترند.»

همه نگاهی به دخترها انداختند و خجالت زده شدند. سپس به خودشان خندیدند و از هم فاصله گرفته و هـر یـک بـه سمت خانه‌های خود رفتند.

اگر دوباره برنگردید و کودک نشوید، هرگز وارد بهشتِ برین نخواهید شد .

 

بیست و ششم مرداد ماه 1402

Little Girls Wiser Than Old Men بیشتر بخوانید »