بیشه‌ی گرم

کمدی

داستان‌هایی در غالب موارد خنده‌دار بیان می‌شوند اما ممکن است طنز تلخ هم باشند و طعنه به ناهنجاری‌های موجود باشند.

the sneaker crisis

The Sneaker Crisis

بحران کفش ورزشی

تاریخ: هفتم مرداد ماه 1403

نویسنده: Shirley Jackson

برگردان از: فرشاد قدیری

ترجمه‌ی فرشاد قدیری

هر روزِ خدا من دارم در تمام خانه می‌چرخم و هر چیزی را که بر روی زمین انداخته‌اند، جمع می‌کنم. کتاب‌، کفش، اسباب‌بازی، جوراب، لباس، دستکش، چکمه، کلاه، دستمال‌گردن، تکه‌های جورچین، انواع سکه، مداد، فضولات خرگوش، استخوان‌هایی که مال سگ‌مان است و زیر صندلی‌های اتاق نشیمن قایم کرده، و خلاصه هر آنچه را که بتوان به آن فکر کرد، من از روی زمین جمع می‌کنم. همچنین می‌توان به این موارد، سربازهای کوچک پلاستیکی، ماشین‌های بازی، دستکش بیسبال، ژاکت، کتاب‌های جیبی کودکان در حالیکه چند سکه هم وسط آن جا مانده، دستمال کهنه و غیره را نیز اضافه نمود که روی زمین رها شده‌اند و من باید آنها را جمع کنم.

هر بار که وسیله‌ای را از کف اتاق جمع می‌کنم، آن را سر جایش می‌گذارم تا بعداً راحت‌تر بتوان آن را یافت. در نود درصد موارد متوجه نمی‌شوم که چه چیزی را از زمین جمع کرده‌ام یا آن را کجا گذاشته‌ام مگر آنکه یکی از اعضای محترم خانواده به آن نیاز پیدا کند؛ در این صورت، وقتی سالی[1] با حالت طلبکارانه می‌پرسد که ماژیک‌هایش کجا هستند، من می‌توانم فوراً جواب دهم: «طاقچه‌ی پنجره‌ی آشپزخونه، سمت چپ.» اگر بَری[2] کلاه کابویش را بخواهد، می‌توانم در جوابش بگویم: «توی اتاقی که بازی می‌کنی، آخر کمد کتابا.» اگر جنی[3] تکالیف درس حساب خود را بخواهد، می‌توانم به او بگویم: «زیر زیرسیگاری بود، روی بوفه‌ی اتاق ناهارخوری.»

من توانایی‌های زیادی دارم. برای مثال می‌توانم پیچ کوچکی که از دوچرخه‌ی لوری[4] به جا مانده را بردارم و دوباره سر جایش ببندم و همچنین می‌توانم ساعت دیواری اتاق نشیمن را در جهت دُرست کوک کنم. می‌توانم دستور غذای جدیدی را پیدا کنم که طرز پخت کتکلت بوقلمون را از آن یاد بگیرم؛ این غذای مورد علاقه‌ی سالی است. همچنین می‌توانم خودنویس شوهرم را با جوهر مخصوصش پُر کنم و حتی نخ‌دندانی که در یقه‌ی پیراهن نایلونی‌اش رفته است را پیدا کنم؛ فقط از من نپرسید که چگونه از آنجا سر درآورده، زیرا عقل اینجانب از درک آن عاجز می‌باشد!

تمام این کارها را بطور خودکار انجام می‌دهم، درست مانند شماره تلفن خانه‌ی هم‌دانشگاهی‌ام که هنوز هم می‌توانم آن را از حفظ بگویم و یا شعری که مدتها پیش از بر کرده‌ام. چنانچه در مورد مکان وسیله‌ای از من سوال شود و نتوانم همان موقع پاسخ دهم، آن وسیله برای همیشه گم می‌شود! برای مثال، کلاه صورتی منگوله‌دار جنی، که ناگهان از کُل تاریخ محو شد، … بگذارید ببینم… همان روزی بود که لوری با پسرهای خانواده‌ی هاینز[5] دعوایش شد و صندلی راحتی‌مان که در حیاط بود، شکست، اواخر ماه اُکتبر بود.

در خانه‌ی بزرگ ما، مکان‌های بسیاری وجود دارد که می‌توان یک کلاه صورتی منگوله‌دار را، بدون هیچ توجه‌ای، در آنجا رها کرد. در اواخر ماه اکتبر، سر میز شام جمع شده بودیم که ناگهان جنی پرسید: «کلاه صورتی من رو کی ورداشته؟!» و من مانند همیشه به ذهنم رجوع کردم؛ خالی بود! دیگر چیزی به عنوان کلاه صورتی وجود نداشت. با وجود آنکه تمام سوراخ سُنبه‌های خانه را، بطور کاملاً علمی و موشکافانه، مورد کنکاش و تحقیقِ دقیق قرار دادیم، اما کلاه منگوله‌دار صورتی یافت نشد. بدین ترتیب، جنی مجبور شد، بطور موقت، از دستمال گردن استفاده کند تا هوا آنقدر سرد شود که بتواند کلاه بافتنی دُم‌دراز خود را به سرِ مبارکش بکشد.

اما مورد کفش‌های ورزشی لوری، نمونه‌ی بسیار بُغرنج‌تری بود زیرا او نمی‌توانست با بستن دستمال گردن به دور پاهایش، وارد زمین بسکتبال شود. صبح روز شنبه بود و او به بالای پلکان بخش پُشتی خانه آمد و همانجا ایستاد و سپس با لحن بسیار مؤدبی پرسید: «کی کفشای ورزشی من رو دزدیده؟!» بر اساس عادت همیشگی‌ام، دهانم را باز کردم که پاسخ دهم،… ناگهان متوجه شدم که نمی‌دانم، … در نیمه‌ی راه، دهانم را بستم. لوری از پلکان پایین آمد و هنگامی که به نیمه‌ی مسیرش رسید، با فریادی بسیار شیک و مجلسی گفت: «مامااااان… کفشام رو چکار کردی؟!» و من همچنان قادر به دادن پاسخ نبودم. لوری که انگار داشت زوزه می‌کشید، ادامه داد: «من کفشام رو می‌خوااااام! من باید برم برای بازی بسکتبااااال!.»

متقابلاً سرش داد زدم: «نمی‌دونم!»

لوری با همان حالت طلبکارانه گفت: «پس من چکار کنم؟!» به پایین پلکان رسید و وارد اتاق مطالعه شد. من در اتاق نشسته بودم و داشتم ضمن خواندن روزنامه‌ی صبح، قهوه می‌خوردم. «نمی‌شه که بسکتبال بازی نکنم! پس باید این کفشای (بوووق) پیدا بشه! پاپَتی بازی کنم؟! من کفشام رو می‌خوام…»

«زیر تختت رو نگاه کردی؟»

انگار که فکر کردن برایش کار بسیار سختی بود، کمی به بالا نگاه کرد، و بعد با حالتی که انگار چندان هم مطمئن نبود، گفت: «آره… معلومه که نگاه کردم. اما اونجا نیست.»

«دمِ در چی؟»

طوری که انگار داشت با یک آدم خنگ و کودن حرف می‌زد، پاسخ داد: «نه، خودت بگو! کفش من دم در چه غلطی می‌کنه؟ یعنی من، بیرون کفشام رو در میارم که بعد همسایه‌مون اونا رو بپوشه؟!»

احساس درماندگی می‌کردم. گفتم: «خوب… هفته‌ی پیش که گُم نشده بودن.»

«خودم می‌دونم که هفته‌ی پیش پام بودن. فکر کردی من خِنگی… چیزی‌ام؟!»

«صبر کن.» به سمت پایین پلکان رفتم و داد زدم: «جنی؟!»

کمی طول کشید و سپس جنی در حالیکه در صدایش ناراحتی موج می‌زد و داشت دماغش را بالا می‌کشید گفت: «ها؟!»

گفتم: «یا خدا؟! باز داری کتاب ”زنان کوچک“ رو می‌خونی؟»

جنی با گریه گفت: «فقط همون قسمتش که بِث[6] مُرد!»

گفتم: «ببین، صد بار که نمرده! یه بار مرده! این کتاب لامصب رو ول کن…»

ناگهان لوری از پشت سرم فریاد زد: «کفشای من رو ندیدی؟!» برای لحظه‌ای حس کردم تا مغز سرم سوراخ شد!

«نه!»

جنی به بالای پلکان آمد، در حالیکه داشت با انگشتانش، چشمان اشکبارش را پاک می‌کرد، گفت: «هوی! شاید یکی از اون دخترا ورشون داشته، واسه یادگاری!»

لوری ناباورانه گفت: «هااا؟! کفش من رو ورداره؟! کی؟!»

«مثِ آقای بروک[7] که دستکشای مَگی[8] رو ورداشت، توی داستان ”زنان کوچک“، آخه عاشقش شده بود و بعدشم که ازدواج کردن.»

برای لحظاتی، لوری طوری به او نگاه کرد که انگار دچار ضربه‌ی مغزی شده بود. سپس برگشت و دوباره وارد اتاق مطالعه شد. با لحنی بسیار رسمی به پدرش گفت: «خواهر جانِ من دیگه چیزی بنام عقل براش نمونده!»

پدرش گفت: «چطور مگه؟!»

او گفت: «بسکه کتاب خونده، قاطی کرده!»

جنی که داشت از پلکان پایین می‌آمد با تعصب خاصی گفت: «خوب… اون واقعاً همین کار رو کرد. دستکشِش رو ورداشت و برای همیشه نگهش داشت، یعنی تا وقتی که جو[9] فهمید که اون…»

من از در پشتی فریاد زدم: «سالی، بَری، هیچکدومتون کفشای ورزش لوری رو ندیدین؟»

آنها داشتند روی چمن‌های باغچه‌ی جلوی خانه دنبال هم می‌دویدند، روی برگ‌ها غلط می‌زدند و می‌خندیدند. وقتی آنها را صدا زدم، به سمت خانه برگشتند، جلو آمدند و با لحن لوس و بی‌معنی‌ای گفتند: «جیک، جیک! ما پرنده کوچولو هستیم.» البته بنظر خودشان بسیار بامزه بود.

«کفشای لوری رو ندیدین؟»

«جیک، جیک!»

«خوب؟!»

بَری فکری کرد و گفت: «من که ندیدم. یعنی از روز قبلِ روز قبلِ روز قبلِ خیلی روز قبلِ از این هم ندیدم!»

گفتم: «خیلی خوب، تو هم! سالی؟ تو چی؟»

«نه! اما اصن نگران نشین. الآن یه کاری می‌کنم کفشا برگردن سرجاشون.»

«اگه باز منظورت اینه که جادو کنی، بهتره بابات نفهمه! عصبانی می‌شه!» سپس سرم را برگرداندم و به لوری گفتم: «ندیدن!»

سالی با پافشاری خاصی گفت: «اما لوری جونم، من برات پیداشون می‌کنم، اصن نترس، کفش ورزشی‌یات رو برات پیدا می‌کنم.»

لوری با نااُمیدی گفت: «آره، ارواح دلت! پس من چکار کنم؟! با جوراب برم بسکتبال؟! چکار کنم؟!»

«مطمئنی زیر تختت رو گشتی؟»

برگشت و نگاهی به من انداخت، انگار که من زیادی حرف زده بودم و می‌خواست از شرّ زن پُرحرفی مثل من خلاص شود. با لحن طعنه‌آمیزی گفت: «بعله، خانم خانما! مطمئنم.»

سالی با حرارت گفت: «بابا حواسش نیست، نمی‌فهمه! اگه فقط یه کوچولو جادوی طلایی بکنم، اونوقت کفش ورزشیای لوری تو یه چشم به هم زدن میان اینجا، بابا هم هیچی نمی‌فهمه!»

بَری گفت: «منم می‌تونم جادو کنم؟»

«تو هم می‌تونی کمک کنی و بیل رو واسم بیاری.»

وارد اتاق مطالعه شدم و روی یکی از صندلی‌ها نشستم. لوری هم دنبال من آمد. جنی داشت برای پدرش تعریف می‌کرد که: «و اون مرد برای هفته‌ها و هفته‌ها، اون رو نزدیک قلبش نگه داشت. و اون زن هم درست مثل لوری داشت دنبالش می‌گشت، غافل از اینکه پیش آقای بروک بود.»

 شوهرم از لوری پرسید: «اون دختر کوچولو که موهای تیره داره، چی؟ همون که خیلی بهت تلفن می‌کنه!»

لوری گفت: «نُچ! اون رو قاطی نکنین. تازه‌شم، اون چطوری می‌تونسته کفشای من رو وَرداره؟» با دست ضربه‌ای به پیشانی‌اش زد و ادامه داد: «یه دیوونه‌خونه‌ی واقعی! کفشا رو گُم می‌کنن، اونوقت دوستات رو متهم می‌کنن که دزدن! اَه!»

خودش را محکم بر روی یکی از صندلی‌های چرمی گرانقمیت‌مان انداخت، طوری که صندلی به سمت عقب خم شد و داشت بر روی جاکتابی می‌اُفتاد. لوری دوباره گفت: «اَه!» برای آنکه نارضایتی‌اش را نشان دهد، دستانش را بطور خاصی به هوا پرت کرد و سپس آنها را شُل گرفت تا خودشان از دو طرف بدنش آویزان شوند. صندلی تا آستانه‌ی واژگون شدن پیش رفت و برگشت. لوری ادامه داد: «توی این خونه هیچی سرجاش نیس! همیشه همین بدبختی رو داریم!» با اعتراض رو به من کرد و گفت: «هر چی رو بر می‌داری، دیگه پیدا نمی‌شه. اگه تو …»

من با عصبانیت گفتم: «اگه منظورت اینه که…»

«همیشه میای و همه چیز رو ورمی‌داری و جایی می‌ذاری که دیگه خودت هم نمی‌تونی پیداشون کنی. همیشه همین کارِتِه.»

«اگه بجای اینکه وسایلت رو زیر تختت بندازی، اونا رو مرتب سر جاشون بذاری…» ناگهان دوباره همان فکر به سرم زد. «تو واقعاً زیر تختت رو نگاه کردی؟»

لوری از جایش پرید و صاف ایستاد، دستانش را در دو طرف بدنش باز کرد و رو به خدا گفت: «خدایا، چرا من رو آفریدی؟!»

جنی با حرکت سر تأیید کرد و گفت: «در داستان بورلی لی[10]، همون کارآگاه زنه! وقتی نقشه‌های مخفی برای مخفیگاه اسلحه‌ها گُم شدن. بورلی لی و دوستش، پیگی[11]، اونا دنبال سر نخ بودن.»

شوهرم با بی‌خیالی گفت: «این توی کتاب ”بند کفش پاره“ نبود؟!»

من در حالیکه سعی می‌کردم به اعصابم مسلط بشم و منطقی حرف بزنم، پرسیدم: «خوب، آخرین بار کی دیدیشون؟ بنظرم اگه یادت بیاد که آخرین بار کی پات بودن، شاید یادت بیاد که کجا گذاشتیشون.»

لوری در حالیکه همچنان عصبانی بنظر می‌رسید، گفت: «آره… خوب. شنبه‌ی همین هفته که پیشم بودن. بعد درشون اُوردم، و یادم می‌یاد که گذاشتمشون روی کمد جاکتابی چون یادمه که می‌خواستم اون نقشه‌ی درس جغرافی رو بردارم برای روز چهارشنبه، چون اون موقع باید باشگاه هم می‌رفتم… یادم اومد!» ناگهان چشمها و دهانش تا آخرین حد ممکن باز شدند. «باشگاه! روز چهارشنبه هم برای باشگاه اونا رو پوشیدم. پس تا روز چهارشنبه هم اونا رو داشتم.»

وسط حرفش پریدم و گفتم: «و چهارشنبه، همون روزی بود که خیلی دیر خونه اومدی چون با اون جو[12] و بقیه‌ی لات و لوت‌های بی‌ریختِت رفته بودین ولگردی و …»

«تا حالا شیش دفه بهت گفتم، اون دخترا همینجوری، شانسی اونجا اومده بودن، چه می‌دونستم میان او دور و وَر؟! در ضمن، نباید دوستای من رو ”لات و لوت“ صدا کنی.»

«جنابعالی هم هیچوقت وسایلت رو جمع نمی‌کنی، همیشه هم باید تا آخر شب شامِت رو نگه دارم تا ببینم کی از ولگردی خسته می‌شی و میای خونه.»

همسرم اضافه کرد: «اون دختره هم توی همین مایه‌ها، مثل خودته!»

«پس تا اون موقع باید کفشای ورزشیم پیشم بوده باشه، چون اصلاً وقت نداشتم، آخه مامان وادارم کرد تا کارای خونه رو انجام بدم و بعدش هم سریع شام بخورم، چون،… چون،…»

جنی با حالت احساسی و افتخارآمیزی گفت: «داشتی می‌رفتی دَدَر! لباسات رو پوشیدی که بری واسه ولگردی، پس باید قائدتاً کفشات رو هم پوشیده باشی.»

لوری چرخشی کرد و با دستش به جنی اشاره کرد: «آها! من لباس پوشیدم و …»

من گفتم: «اول دوش گرفتی و بعدش یادم می‌یاد که…»

او با لرزشی که انگار مانند ارشمیدوس، مسئله‌ی مهمی را کشف کرده، ادامه داد: «من دوش گرفتم چون مامان نمی‌ذاره بدون دوش گرفتن اون شلوار آبیه رو بپوشم.»

شوهرم گفت: «هیچ مرد با کلاسی، یه خانم رو به محافل عمومی نمی‌بره مگر اینکه خودش و لباساش رو کاملاً تمیز کرده باشه.»

«بخاطر همین من توی حمام لباسام رو دراُوردم، و وقتی داشتم از حموم بیرون می‌یومدم، حوله دورم بود و لباسام و کفشای ورزشیم هم دستم بود…»

من ناگهان گفتم: «آره! دیدمشون! دنبال تو، اومده بودم بالای پله‌ها تا دو تا قرص آسپرین وردارم که بعدش تو هم رفتی واسه ددر. یادمه چه بلایی سر حموم اُورده بودی! کفش پُر آب بود و حوله‌های کثیف روی زمین اُفتاده بودن و صابون … »

لوری با بی‌صبری گفت: «کفشام؟! کفشام چی؟ اونا رو چکار کردی؟»

کمی مکث کردم و گفتم: «یه لنگه‌اش روی زمین بود و یه حوله هم روش اُفتاده بود. و من… من…» کُلی به مغزم فشار آوردم: «چکار کردم؟!»

لوری جلوی من ایستاد و همینطور که دست می‌زد، گفت: «فکر کن، فکر کن، فکر کن…»

من گفتم: «ببین، من توی این خونه می‌گردم، توی این خونه می‌گردم و باز هم توی این خونه می‌گردم و هر چی کفش، جوراب، لباس، کلاه، دستکش، دستمال گردن، کتاب و اسباب‌بازی می‌بینم، جمع می‌کنم و همیشه یه جایی جاشون می‌دم، یعنی سرجاشون می‌ذارم. خوب حالا… وقتی رفتم بالای پله‌ها و اون وضع شلخته‌ی حموم رو دیدم، باید تمیزش می‌کردم. صابون رو ورداشتم و توی جا صابونی گذاشتم. پادری جلوی وان رو برداشتم و توی تشت مخصوص شستشو انداختم. باید حوله‌ها رو هم ورداشته باشم و …»

لوری خیلی ناگهانی گفت: «انداختی توی سبد لباسا! اینو که خودمون می‌دونیم!»

با طعنه گفتم: «جدی؟! می‌دونی؟! آخه من تا حالا هزار بار بهت گفتم که اون حوله‌ها رو بذار…»

«باشه! دفه بعد یادم می‌مونه بذارمشون توی سبد لباسا. کفشام چی شد؟!»

«حالا! اونا خیلی خیس بودن، بخاطر همین نمی‌شد بندازمشون توی سبد لباسا. انداختمشون روی میله‌ی پرده‌ی حموم تا خشک بشن تا بعدش بندازمشون توی سبد. پس باید لنگه کفشت رو هم انداخته باشم روی میله…»

ناگهان سالی با هیجان وارد اتاق مطالعه شد و با آوازی رویایی چنین می‌گفت: «کفشای لوری، کجایین؟ شما عزیز مایین! مثل گُل پیازین! سوت میزنم، بیایین!» چشمانش را بسته بود و بَری هم دنبال او وارد شد، در حالیکه یک سطل پُر از شن در دستش بود و در دست دیگرش یک بیل داشت. طوری راه می‌رفتند که انگار در هوا معلق هستند.

شوهرم با تعجب گفت: «یه دقیقه صبر کنین ببینم.»

سالی یکی از چشمانش را باز کرد و گفت: «هیچی نیست! من فقط دارم ادا در میارم. اینم فقط یه خورده شِنِه.»

بَری نیز در تأیید حرف‌های خواهرش گفت: «این شعرا رو از خودمون درآوردیم.»

کنار هم ایستادند. شوهرم با ناراحتی و کمی عصبانیت گفت: «بیشتر بنظرم رسید که بازم دارین ”جادو“ می‌کنین و اصلن خوشم نیومد. پشت سر هم و چشم بسته راه می‌رین، زیر لب وِرد می‌خونین، انگار قراره که اتفاق غیر طبیعی‌ای بیُفته!»

جنی ناگهان پرید وسط و گفت: «بازسازی یه صحنه‌ی جُرم! چون اون کارآگاهه، بورلی لی و دوستش، پیگی، همین کار رو کردن، توی داستانِ ”راز شمع شکسته“، وقتی مجبور شده بودن که یه سری مدرک رو پیدا کنن. اونا صحنه‌ی جرم رو بازسازی کردن. همه رو اونجا جمع کردن و همه چیز رو همون جور که بود، تکرار کردن تا…»

لوری نگاهی از سر کُفری بودن به جنی انداخت و گفت: «ببین! حالا نمی‌خواد برام سخنرانی کنی!» جلوی در اتاق ایستاد و رو به من کرد: «جون من، برین سر اصل مطلب! بریم توی حموم، شاید پیداش کردیم.»

«کفشای لوری، کجایین؟ شما عزیز مایین! مثل گُل پیازین! سوت میزنم، بیایین!»

لوری گفت: «خواهر گلی‌های خُل خودم!» با دست و با حالت نوازش، بر روی سر خواهر کوچولوها زد و ادامه داد: «شما به همین وِرد خوندنتون ادامه بدین، جادوگرای نازنازی! الهی قربون اون مغز نداشته‌تون بشم!»

سالی گفت: «برو خودت رو مسخره کن.» و بعد با دلخوری از لوری فاصله گرفت.

بَری گفت: «بی‌مغز هم خودتی!»

لوری، رو به من گفت: «زود باش دیگه!» و بعد رو به جنی داد زد: «این تویی که همیشه حوله‌ها رو خیس می‌کنی و می‌ندازیشون رو زمین. مامان اون یکی لنگه کفشم رو از حموم میاره و جنابعالی هم یه لنگه دیگشو برام پیدا می‌کنی، اونوقت کفشای من آماده می‌شن.»

شوهرم گفت: «ممکنه از بالا، دو تا آسپرین دیگه هم بیاری؟»

گفتم: «باشه، برات میارم.»

با خیالی راحت از پلکان بالا رفتم. فکر می‌کردم دست کم نیمی از بحران به پایان رسیده! حمام درست بالای پلکان واقع شده و هر موقع که از پلکان خانه‌مان بالا می‌روم، می‌توانم نگاهی هم به داخل آن بی‌اندازم. ذهنم به سه روز پیش برگشت و تمام جزئیات را به یاد آورد. ساعت هشت و نیم شب بود. به خودم گفتم که از پلکان بالا می‌روم تا دو تا قرص آسپرین بخورم. لوری تازه برای ولگردی بیرون رفته بود و من از او خواستم تا دیر نکند. همچنین کلی نصیحتش کرده بودم؛ مؤدب باش، مواظب باش، لباست رو کثیف نکنی و غیره. جنی طبق معمول داشت کتاب می‌خواند و سالی و بری نیز خوابیده بودند.

اکنون نیز چهارشنبه، ساعت هشت و نیم شب بود و من به بالای پلکان آمدم که دو تا قرص آسپرین برای شوهرم بردارم و شاید دست کم یکی از لنگه کفش‌ها را هم پیدا کنم. آه کشیدم! کف حمام دوباره غرق آب شده بود. پادری جلوی وان، مچاله شده و حوله‌های خیس را کف حمام رها کرده بودند. بر روی میله‌ی پرده‌ی وان حمام، یک لنگه کفش ورزشی سفید آویزان بود. در حالیکه دندانهایم را از عصبانیت به هم فشار می‌دادم، زیر لب به خودم گفتم که تا کِی قرار است این بچه‌ها آنقدر بزرگ شوند و شعور پیدا کنند که دیگر وسایل خود را اینطرف و آنطرف نیندازند و بفهمند که این خانه خوک‌دانی نیست! روزی لوری آنقدر بزرگ خواهد شد که باید ازدواج کند. و آنوقت، همسرش نیز باید نقش مادر را برای او بازی کند و شلختگی‌های او را جمع و جور نماید. احتمالاً پشت سرم، به من بد و بیراه خواهد گفت که: «خاک بر سر اون نَنَت با این بچه بزرگ کردنش!» فکر می‌کنم وقتی او ازدواج کند، بهتر است یک خدمتکار تمام وقت هم به عنوان کادوی عروسی برای پسرم بگیرم تا شاید عروسم کمتر به من فُحش بدهد.

پادری جلوی وان را برداشتم و روی میله‌ی پرده‌ی وان گذاشتم تا خشک شود. صابون را روی جاصابونی گذاشتم و حوله‌ها را بر روی میله‌ی دوش حمام آویزان کردم. لنگه کفش را هم برداشتم و با این وسوسه که آن را توی سطل زباله بی‌اندازم، جنگیدم! سپس در حالیکه لنگه کفش در دستم بود، به سوی دیگر سالن بالایی رفتم تا در کمد جالباسی، یک پادری خشک، مخصوص جلوی وان، و چند حوله‌ی تمیز دیگر برای حمام بردارم، که ناگهان صدای لوری و جنی را از سوی دیگر سالن پذیرایی شنیدم که داد می‌زدند: «دیدی؟! دیدی؟!»

جنی با هیجان گفت: «درست مثِ بورلی لی! آخرش همه فهمیدن که کار اون سرایداره بوده.»

لوری با اشاره گفت: «ببین! ببین!» من درِ کمد جالباسی را باز کرده بودم تا چند تا حوله از طبقه‌ی بالایی آن بردارم و کلاه منگوله‌دار جنی در طبقه‌ی پایینی آن قرار داشت.

من با شگفتی گفتم: «چیه؟!»

جنی گفت: «اون کلاهِ منه!»

گفتم: «چرا من باید کلاه تو رو توی این کمد گذاشته باشم؟! لوس‌بازی در نیار.»

جنی با رضایتمندی گفت: «کلاه منگوله‌دار صورتی ناز خودم!»

لوری گفت: «انگار حواست نیس، مامان! توی کمد رو نگاه کن، اون کلاهه همین الآن توی طبقه‌ی پایینی کمده.»

من رو کنار زد و از طبقه‌ی پایینی کمد، کلاه جنی را برداشت.

من گفتم: «مسخره‌ها! من هیچوقت کلاه‌ها رو توی این کمد نمی‌ذارم. فقط حوله‌ها و ملافه‌ها و پتوهای اضافی رو اینجا می‌ذارم، نه کلاه‌ها رو.»

لوری پشت سرم ایستاده بود و با نگاهی به لنگه کفشی که در دستم بود، گفت: «و نه کفشای ورزشی رو!»

با عصبانیت گفتم: «تو و اون خواهرت همیشه همه چیز رو می‌ندازین اینور- اونور. لااقل اون حموم رو تمیز کنین. بخدا، دفه‌ی دیگه اون کلاه صورتی رو ببینم که روی زمین اُفتاده، می‌سوزونمش! اونوقت می‌تونی بگی که کارآگاه بورلی لی …»

همسرم از پایین پلکان داد زد: «پیدا شد؟»

من شروع به پایین آمدن از پلکان کردم و گفتم: «قطعاً هر دو تا لنگه‌اش، خیر! بعدِ اون همه بدبختی، این موقع از سال دیگه اون کلاه صورتی منگوله‌ای به درد نمی‌خوره. فقط یه لنگه‌اش رو پیدا کردیم! »

سالی و بری با افتخار و شادابی فریاد زدند: «کفش ورزشی، کفش ورزشی، کفش ورزشی!» لوری به سرعت از کنار من رد شد و سمت پایین پلکان دوید. فریاد زد: «پیداش کردین؟! کفشم پیدا شد؟!»

سالی و بری دور هم می‌چرخیدند و خوشحال بودند. سالی همچنان سطل شن را در دست داشت اما بَری کفش ورزشی را بالا گرفته بود و لی‌لی کنان می‌چرخید. لوری گفت: «هورا! هی کوچولوها، ممنون. کجا بود؟!»

سالی گفت: «زیر تختِت! ما کُلی جاد…» نگاهی به پدرش انداخت و حرفش را خورد! «… جاها رو گشتیم و بعدش رفتیم تو اتاقت… زیر تختت بود.»

لوری با خوشحالی گفت: «آفرین!»

سپس به سمت من برگشت و انگار که داشت توله‌سگی را نوازش می‌کرد، آرام به روی سرم دست گذاشت و گفت: «پسر(!)، دیدی آخرش پیدا شد، نَنجون!» سپس با حالت تشکرآمیز اضافه کرد: «من باید دیگه برم سراغ دوچرخه‌ام و برای هر کدوم از این خواهرای گلم یه بستنی چوبی بخرم.»

جنی که احساس می‌کرد زحمات او برای یافتن کفش، نادیده گرفته شده است، با عصبانیت گفت: «خوب، باید برای منم بگیری! هر چی باشه این من بودم که صحنه‌ی جرم رو بازسازی کردم و مثل داستان ”اِلیس دِنسمور[13]“، وقتی که اِلیس…»

من گفتم: «می‌شه بفرمایین اینجا کی مُجرمه؟! اگه مجبور نبودم دائم توی خونه بچرخم و وسایل شماها رو جمع کنم و بذارم سرِ جاش…»

لوری با شاره به من گفت: «لنگه کفش؟! اون یکی لنگه‌اش؟! من می‌رم برای اینا بستنی بگیرم. شما هم اون یکی لنگه‌اش رو بیار.»

من گفتم: «چی؟!»

«اون یکی لنگه‌اش که همین الآن بالای پله‌ها دستت بود. مامان… تو رو خدا!»

من به دست‌های خالی‌ام نگاه کردم: «بذار ببینم! یه دقیقه پیش دستم بود… بعدش…»

[1] Sally

[2] Barry

[3] Jannie

[4] Laurie

[5] Haynes

[6] Beth

[7] Brooke

[8] Maggie

[9] Jo

[10] Beverley Lee

[11] Piggy

[12] Joe

[13] Elise Dinsmore

The Sneaker Crisis بیشتر بخوانید »

خانه‌ی مرزی

خانه‌ی مرزی THE HOUSE ON THE BORDER

نهم خرداد 1401

نصرت نسین، مشهور به عزیز نسین، در سال 1915، یعنی اواخر جنگ جهانی اول در جزیره‌ی هیبلی (Hibli) به دنیا آمد، جایی که در ترکیه از طبقات بالای جامعه به شمار می‌رود. پدر وی کارگر شهرداری آن جزیره بود. او چهار برادر دیگر نیز داشت که همگی بر اثر فقر و گرسنگی جان باختند اما خود وی جان به در بُرد تا بار سنگین تیره‌بختی را در زندگی خانوادگی‌شان بدوش بکشد.

با اینکه هیچکدام از والدینش اهل فرهنگ و ادبیات نبودند، عزیز نسین در سن ده سالگی کار نگارش را آغاز نمود. از آنجاییکه مانند بسیاری از کودکان آن دوران قحطی‌زده، هیچ پشتیبانی نداشت، سرانجام از سربازخانه‌ای نظامی واقع در مرز ترکیه سر درآورد.

وی در سال 1933 میلادی، نام ”نِسین“ را برای خود برگزید که به معنی ”تو چی هستی“ می‌باشد! در همان سال او را به عنوان افسر ارتش انتخاب کرده و در همین هنگام بود که وی بطور حرفه‌ای کار نوشتن را آغاز نمود. او نام کوچک پدرش را به عنوان نام مستعار بر روی خودش گذاشت: ”عزیز“. البته همین موضوع دردسرهای فراوانی را برای خود او و پدرش به همراه داشت. هنگامی که می‌خواست از ناشران خارجی، پول فروش کتاب‌هایش را دریافت نماید، این تشابه اسمی باعث می‌شد تا پول را برای پدر وی بفرستند. همچنین بارها و بارها دولت پدر وی را بجای خود عزیز نسین بازداشت کرد زیرا او برعلیه حکومت نیز مطالبی را منتشر می‌کرد!

همچنین این تغییر نام مستعار باعث شد تا موارد جالبی نیز در زندگی او رُخ دهد. او برخی از این موارد را در کتابهای ”این راهش نیست“ و ”اینطور نخواهد ماند“ آورده است.

در سال 1944، عزیز نسین از ارتش استعفا کرده و کتاب ”تان“ را منتشر نمود که شهرت فراوانی برای او به ارمغان آورد اما خیلی زود هم کتاب وی را توقیف کردند! بیشتر عمر خود را در زندان گذراند که تا سال 1982 طول کشید. او بیش از دوهزار داستان کوتاه نوشته و بیشتر از صد کتاب را منتشر ساخته است. این داستان‌ها اغلب جنبه‌ی انتقادی و طنز بر علیه دولت و جامعه دارند. 53 داستان و هفت نمایشنامه نیز از جمله آثار وی به شمار می‌روند که به زبان‌های بسیاری ترجمه شده‌اند. او در سال 1956 مدال طلای بهترین نویسنده‌ی ظنز در جهان را بدست آورد و سپس در سالهای 1957، 1963 و 1966 در رقابت‌های بین‌المللی، آثار او را از جمله بهترین آثار منتشر شده معرفی کردند.

نام واقعی او مهمت نصرت نِسین (MEHMET NUSRET NESIN) بود و در سال 1995 درگذشت.

خانه مرزی

خانه‌ی مرزی

دیروز به آن خانه نقل مکان کردیم. جای دلچسبی بود. آن روز صبح، هنگامی که پایم را از خانه بیرون گذاشتم، پیرمرد همسایه‌مان داشت با اشتیاق و کنجکاوی زیادی خیابان را تماشا می‌نمود و از پنجره ما را صدا کرد.

او با حالت ریشخند گفت: «نباید اون خونه رو اجاره می‌کردین.»

من نگاه سردی به او انداختم.

با حالت غرلند گفتم: «تازگیا اینجوری خوش‌آمد می‌گن؟! منظورتون چیه که نباید به اینجا نقل مکان می‌کردیم؟!»

بنظر نمی‌رسید که از حرف من دلخور شده باشد.

با لحنی سرشار از اشتیاق اعلام کرد: «آخه هر از گاهی دزدها در رو می‌شکنن و میرن توی اون خونه. وظیفه‌ی همسایگی بود که بهتون هشدار بدم.»

انگار که دزدها نمی‌توانستند در خانه‌ی خودش را شکسته و وارد شوند! چرا فقط این خانه باید مورد علاقه‌ی دزدها باشد؟

با حسی از عصبانیت وارد مغازه‌ای در گوشه‌ی خیابان شدم تا سیگار بخرم.

زیر لب غرغر کردم: «اینجا از اینجور آدما زیاد هست.»

مغازه‌دار پرسید: «طوری شده؟»

من با لحنی شاکی گفتم: «یه بُز پیر بهم گفت که دزدها همیشه به همون خونه‌ای می‌زنن که تازه به اونجا نقل مکان کردم.»

مغازه‌دار سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و گفت: «خوب، حق با اون بُز پیره! نباید اون خونه رو اجاره می‌کردی. خیلی از اونجا دزدی می‌شه.»

داشتم از کوره درمی‌رفتم. بدون آنکه جوابش را بدهم، از آن مغازه بیرون آمدم. حتماً متوجه شدید که تمام روزم افتضاح شد. تا بعد از ظهر، عصبانیت یقه‌ی مرا رها نکرد.

آنشب زن و شوهری که در همان نزدیکی زندگی می‌کردند، به دیدنِ من آمدند. آدم‌های پرمهری بودند. تا نیمه‌شب در مورد این و آن با هم حرف زدیم. وقتی که دیگر می‌خواستند بروند، آقا برگشت و نگاهی عجیب و غریب به ما انداخت.

او گفت: «خونه‌ی خوشگلیه اما دزدها هیچوقت دست از سر این خونه وَرنمی‌دارن!»

از آنجاییکه دیگر از خانه خارج شده بودند، من فرصتی پیدا نکردم تا از او بپرسم: «آخه چرا این خونه اینقدر واسه‌ی دزدها جذابه؟ چرا فکر می‌کنی به خونه‌ی تو نمی‌زنن؟!»

با دیدنِ اخم‌های درهم رفته‌ی من، همسرم شروع به خنده کرد.

او گفت: «آخه عزیز دل من، متوجه نشدی؟! خدا می‌دونه که اینا هزاران کلک بلدن تا مستأجرها رو بترسونن که از اینجا برن. این یکی باید جدیدترین‌شون باشه! اونا اول ما رو بیرون می‌کنن، آخه اینجا کرایه‌ها خیلی ارزونه، بعدش یا خودشون ایجا رو کرایه می‌کنن یا یکی از بستگان خودشون رو میارن اینجا.»

چنین چیزی غیرممکن بود. اما آن شب حتی به اندازه‌ی یک پلک به هم زدن هم نتوانستم بخوابم. بنظرم می‌رسید که انگار با یک دزد قرار ملاقات گذاشته‌ام! درحالیکه نفسم را حبس کرده بودم، انتظارِ آن دزد را می‌کشیدم و زیر لب با خودم می‌گفتم: «هرلحظه ممکنه سر و کله‌ش پیدا بشه!»

تازه داشت خوابم می‌بُرد که با صدای خفیفی از جا پریدم و اسلحه‌ای که زیر بالشم پنهان کرده بودم را محکم در دست گرفتم.

رو به تاریکی فریاد زدم: «تکون نخور! وگرنه شلیک می‌کنم.»

همانطور که گفتم، ما همین دیروز بود که به اینجا نقل‌مکان کردیم و حالا با یک ملاقاتی شب‌خیز روبرو شده بودیم! یادم نمی‌آمد که کلید چراغ کجاست. در تاریکی دست‌دست می‌کردم تا بتوانم راه را پیدا نمایم. هر بار با چیزی برخورد می‌کردم و با سر به دیوار می‌کوبیدم تا شاید بتوانم کلید چراغ را پیدا کنم. انگار که این همه برخورد با انواع اشیاء و دیوار کافی نبود! دائم یک بی‌شرفی دُور مچ پای من گیر می‌کرد و من هم با ضربه‌ای جانانه نقش زمین می‌شدم! زیر لب با عصبانیت غُر می‌زدم که: «تُف به ذاتت! این دزده واسه‌ی من تله گذاشته!» تصمیم گرفتم تا بی‌رحمانه با کله به شکمش بکوبم. بدبختانه وقتی با زمین برخورد کرده بودم، اسلحه‌ام از دستم اُفتاده بود و دیگر در دسترس من نبود.

ناگهان صدای خنده‌ی دهشتناکی تمام تاریکی را درنوردید: «هه‌هه! هه‌هه! هه‌هه!»

فریاد زدم: «مگه داریم فیلم ترسناک خونوادگی بازی می‌کنیم؟! اگه مردی، خودت رو نشون بده، تو… تو یه عوضی هستی!»

همان صدا در میان تاریکی گفت: «گمونم داری دنبال کلید چراغ می‌گردی. خیلی جالبه که همه‌ی مستأجرها دچار همین مشکل می‌شن!»

«می‌دونی الآن می‌خوام باهات چکار کنم؟!»

صدای آن مرد در تاریکی گفت: «نه! نمی‌دونم. حالا می‌شه چراغ‌ها رو روشن و بهت کمک کنم؟»

صدای چیکِ کلید چراغ را شنیدم و تمام اتاق غرق در نور شد. تازه متوجه شدم که وقتی بر روی زمین اُفتاده‌ام، به زیر میز هم سُر خورده‌ام. همچنین همسرم هم از ترسش به زیر تخت خزیده بود!

مردی در وسط اتاق ایستاده بود که قدش به درازای عمر حیات بر روی زمین بنظر می‌رسید! منظورم این است که دو برابر من بود.

می‌دانستم که اگر از زیر میز بیرون بروم امکان ندارد بتوانم با این غول‌بیابانی دربی‌اُفتم! البته تا وقتی هم که زیر میز بودم، دست او هم به من نمی‌رسید زیرا امکان نداشت چنین هیکل گُنده‌ای بتواند خودش را زیر میز جا دهد!

تمام تلاشم را کردم تا صدایم بسیار قوی و قلدر جلوه کند و پرسیدم: «تو کی هستی؟» درست عین ببر غرش کردم!

او با لحنی آرام پاسخ داد: «من دزدم!»

من گفتم: «اِ… چه جالب؟! اگه فکر کردی من احمقم، بدجوری اشتباه کردی! تو دزد نیستی. تو فقط داری سعی می‌کنی تا ما رو از این خونه فراری بدی تا خودت بیای اینجا و ساکن بشی. به من نگاه کن، با دقت نگاه کن. بنظرت من گاگولَم؟!»

او پاسخ من را نداد و در مقابل گفت: «حالا می‌بینی که دزد هستم یا نه!»

انگار که خانه‌ی پدرش بود! او شروع کرد به جستجو در وسایل خانه. کشوها را باز کرده و هرآنچه که می‌دید را برمی‌داشت. در حین انجام دزدی، با ما نیز صحبت می‌کرد، چنان دوستانه هم حرف می‌زد که بیشتر با او احساس صمیمیت می‌کردم تا خصومت.

«پس شما این اتاق رو به اتاق‌خواب خودتون تبدیل کردین… اون خونواده‌ای که قبل از شما اومده بودن اینجا، این اتاق رو بصورت اتاق مطالعه دراُورده بودن. قبل از اونها هم همینطور…»

من گفتم: «حالا می‌بینی چکارت می‌کنم. تو داری از خونه‌ی من دزدی می‌کنی. گزارش تو رو به پلیس می‌دم.»

بدون آنکه وقفه‌ای در کارش بی‌اُفتد، گفت: «همین کار رو بکن، لطفاً. برو سراغ حوزه‌ی آگاهی. یادت هم نره که توصیفِت از من باید خیلی خوب باشه.»

«اما تا من برم سراغ پلیس که تو درمی‌ری!»

«درنمی‌رم!»

من گفتم: «چرا درمی‌ری! تموم این خونه رو جارو می‌کنی و می‌زنی به چاک!» احساس می‌کردم در دوراهی گیر اُفتاده‌ام، «حالا من یه فکری دارم. اول من دست و پاهات رو با طناب می‌بندم، بعدش می‌رم و پلیس رو با خودم میارم.»

ناگهان صدای جیغ همسرم بلند شد: «کُـُـُمَـَـَک!»

چنان جیغی کشید که گمان می‌کردم الآن تمام همسایه‌ها از خانه‌هایشان بیرون ریخته و به سرعت به داخل خانه‌ی ما هجوم آورده و همهمه‌ای به راه خواهد اُفتاد. یعنی فکر می‌کنید آنها به ما نگاه کرده و با ما احساس همدردی کردند؟ نخیر! آنها فقط کنجکاو شده و ظاهراً عین خیال‌شان هم نبود.

آنها گفتند: «یه دزدی دیگه.»

«چی، باز هم؟!»

«این دفه دیگه کیه؟»

«بریم ببینیم.»

برخی از آنها با جناب دزد بسیار دوست بودند. حتی با او حال و احوال هم کردند! جناب دزد هم همچنان با آرامشی دلپذیر داشت خانه‌ی ما را می‌زد!

من از ته جگرم فریاد زدم: «کمک! کمک! ما باید دست و پای این رو ببندیم. من می‌رم آگاهی.»

یکی از همسایه‌ها سرش را به نشانه‌ی تأسف تکان داد.

او گفت: «من که اصلاً کمکت نمی‌کنم. اما من هیچوقت هم جلوی مردم رو نمی‌گیرم تا هرکاری که دلشون خواست، بکنن… بفرما برو.»

این دیگر چجور همسایه‌ای بود؟!

ناگهان همسرم که به شدت عصبانی بنظر می‌رسید، بند رختی را با خود آورد. وقتی من شروع به بستنِ دست و پای آن دزد کردم، او هیچ مقاومتی نکرد! ما او را به اتاق دیگری برده و در را بر روی وی قفل کردیم.

سپس با عجله به سراغ پلیس رفتیم. همسرم که حالا تیریپ سخنگوی شجاعِ خانواده را برداشته بود، تمام ماجرای آن دزد را برای جناب پلیس تعریف کرد. آن پلیس هم آدرس ما را گرفت.

جناب رئیس‌پلیس گفت: «آها! همون خونه رو می‌گی!»

من در پاسخ گفتم: «بعله! همون خونه!»

انگار که داشت اطلاعاتی عادی را در اختیار ما می‌گذاشت، گفت: «ما کاری به اون خونه نداریم، آخه اونجا توی حوزه‌ی استحفاظی ما نیست.»

«خوب، حالا چکار کنیم؟ یعنی واسه‌ی هیچی دست و پای اون بدبخت رو بستیم؟»

رئیس‌پلیس گفت: «اگه شما توی خونه‌ی کناری زندگی می‌کردین، می‌شد یه کاری براتون بکنیم.» سپس انگار که داشت با دو تا احمقِ خنگِ خرفت حرف می‌زد، اضافه کرد: «آخه اونوقت توی حوزه‌ی استحفاظی ما بودین.»

همسرم با بردباری توضیح داد: «قبل از ما هم اون خونه خالی نبود. بخاطر همین هم ما به اونجا نقل‌مکان کردیم.»

ما متوجه شدیم که خانه‌ی ما درست سر مرز این حوزه‌ی آگاهی و دو حوزه‌ی دیگر قرار دارد.

رئیس‌پلیس گفت: «اون یکی حوزه‌ی استحفاظی آگاهی باید به این موضوع رسیدگی کنه.»

آن یکی حوزه‌ی استحفاظی آگاهی بسیار دور بود. وقتی به آنجا رسیدیم، خورشید به وسط آسمان رسیده بود. ما دوباره ماجرا را تعریف کردیم و آنها هم آدرس خانه را از ما گرفتند.

یکی از پلیس‌ها گفت: «همون خونه رو می‌گین!»

من گفتم: «همون خونه رو می‌گم!»

«اگه خونه‌ی بغلیش بودین، می‌شد یه کاری واسه‌تون بکنیم. خونه‌ی شما توی حوزه‌ی استحفاظی ما نیست.»

همسرم زیر لب غر زد: «مرد بیچاره! ما دست و پاهاش رو بستیم و گذاشتیمش به اَمون خدا!»

من که دیگر صبر و تحملم را از دست داده بودم، به تندی گفتم: «به من بگو ببینم. فقط یه چیز رو بگو. ما تحت کدوم حوزه‌ی استحفاظیِ گور به گور شده هستیم؟! کی قرار مواظب ما باشه؟»

آن پلیس گفت: «بخش ژاندارمری. خونه‌ی شما تحت حوزه‌ی اوناست. پلیس کاری به اونجا نداره.»

از آنجا بیرون رفتیم.

همسرم پیشنهاد کرد: «اول بیا بریم خونه. من دل‌نگرون اون دزده شدم. می‌دونی، یه وقت نمیره بیچاره؟!»

البته حق با او بود. اگر آن دزد نگون‌بخت از گرسنگی می‌مرد چه؟! شاید هم سکته می‌کرد؟! ما او را درست مانند مرغ بسته‌بندی کرده بودیم! نکند که آن طناب‌ها راه جریان خون او را بند بیاورند؟! اگر…

به خانه رفتیم. آن دزد همچنان همانجا که وی را بسته بودیم، قرار داشت.

من که دلم به حالش سوخته بود، پرسیدم: «چطوری؟»

او پاسخ داد: «خوبم. خوبم. اما گشنمه.»

همسرم به درون آشپزخانه دوید. یعنی دزد از این بدبخت‌تر ندیده بودم! ما فقط کمی اسفناج داشتیم که به او بدهیم، باورتان می‌شود؟! آن دزد نیز از اسفناج متنفر بود. همسرم به سرعت به سراغ گوشت‌فروشی محل رفته و مقداری گوشت بدون استخوان برایش خرید و آن را به خوردِ دزد نگون‌بخت داد.

سپس ما به سراغ ژاندارمری رفتیم. بعد از آنکه به ماجرای ما گوش دادند، فرمانده‌ی آنجا آدرس را از ما پرسید.

او گفت: «ها! همون خونه رو می‌گی!»

خانه‌ای که اجاره کرده بودیم بسیار مشهور بنظر می‌رسید.

آن فرمانده سرش را به نشانه‌ی تأسف تکان داد و گفت: «اینجور موارد به ژاندارمری مربوط نمی‌شه. شما باید با پلیس تماس بگیرین.»

من دیگر دادم درآمد: «ببین چی می‌گم! ما به سراغ پلیس رفتیم. اونا ما رو فرستادن اینجا. اونوقت تو داری می‌گی باید بریم سراغ پلیس؟! دارین ما رو سر می‌دُوونین؟! یعنی هیشکی نیست بیاد یه نگاه به این مورد بندازه؟»

فرمانده یک نقشه را بیرون کشید.

او گفت: «امیدوارم نقشه‌خونی بلد باشین. اینجا، این بلندی رو می‌بینین؟ 42 متره. این برج مخزن آب هم 35 متره. یه تپه هم اینجاست. حالا ببین، این ناحیه جزو حوزه‌ی استحفاظی ژاندارمریه. اگه خون‌تون یه کمی بلندتر ساخته شده بود، یعنی فقط حدود دو متر به سمت شمال‌غربی بود، شما توی حوزه‌ی ما می‌اُفتادین.»

یعنی تموم این بدبختی فقط بخاطر دو مترِ نکبتیه؟! یه کاریش بکن دیگه مَرد! حالا اگه شما به موضوع رسیدگی کنین، مثلاً آسمون به زمین میاد؟!»

فرمانده لب‌هایش را به هم فشرد و تکرار کرد: «آسمون به زمین میاد؟» سپس با تأکیدِ حرفِ من گفت: «معلومه که آسمون به زمین میاد! ما خودمون می‌دونیم چه بلایی سرمون میاد، فقط هم خودمون می‌دونیم.» دوباره انگشتش را بر روی نقطه‌ای از نقشه گذاشت، «ببین. این خونه‌ی توئه. درست سر مرزی که حوزه‌ی ما رو از پلیس جدا می‌کنه. می‌بینی؟ البته یه بخشی از باغچه‌تون توی حوزه‌ی استحفاظی ما است. اما دزده به باغچه‌تون که نزده، زده؟!»

کاری از دست‌مان برنمی‌آمد بجز آنکه دوباره به سراغ پلیس برویم.

همسرم پیشنهاد داد: «بیا اول بریم سراغ دزده، ببینیم داره چکار می‌کنه.»

«فقط خدا رحم‌مون کنه که یه وقت اتفاقی واسش نیفتاده باشه.»

بدین ترتیب به خانه رفتیم.

آن دزد بیچاره را در آغوشم چنان فشردم که تقریباً له شد. در حالیکه نفس‌نفس می‌زدم، گفتم: «حالت خوبه؟»

او که داشت زور می‌زد تا نفس بکشد، گفت: «آب! تو رو خدا! من خیلی تشنمه!»

پس از آنکه آب نوشید، نگاهی خشمگین و غضب‌آلود به ما انداخت.

او گفت: «گوش بدین ببینین چی می‌گم. بعد نگین که بهتون هشدار ندادم‌هآ! شما اصلاً حق ندارین که من رو اینجا نگه دارین. شما دارین حق آزادیِ شهروندیِ من رو زیر پا می‌ذارین! من خیلی هم خوب حالیمه که می‌تونم از شماها شکایت کنم.»

من فریاد زدم: «اما خوب، ما چکار کنیم آخه؟! ما اصلاً نمی‌دونیم که آخرش کی باید مواظب ما باشه. بفرما، ما قشنگ وسط ناکجاآباد گیر کردیم. آخه چرا این خونه رو درست روی خط مرزی ساختن که نشه هیچ کاری واسش کرد؟!»

«مگه نگفتم براتون؟ … حالا بذارین من برم. وگرنه شماها رو به جُرم زیر پا گذاشتنِ حق آزادی شهروندیم می‌کشونم به دادگاه.»

من با التماس گفتم: «یه خورده صبر کن. تا امشب به من وقت بده. من می‌خوام یه دفه دیگه برم پیش پلیس.»

او هم با رضایت خاطر گفت: «خوب، باشه. حرف زدی‌هآ! برو و هرکسی رو دلت خواست، ببین. اما به جایی نمی‌رسی! من خیلی وقته که همچین شرایطی رو زیر نظر داشتم. اونا یا باید خونه‌ی تو رو واسه‌ی یکی از حوزه‌هاشون بپذیرن یا باید خط مرزی رو جابجا کنن. بعدش اونوقت…»

دوباره به آگاهی رفتیم. این بار آن رئیس‌پلیس هم یک نقشه را بیرون کشید.

او آهی کشید و گفت: «ببین، این ناحیه تحت حوزه‌ی استحفاظی ژاندارمریه. باغچه‌ی شما و یه بخشِ کوچولویی از خونه‌تون داخل این ناحیه است. فقط یه جزئی از خونه‌ی شما تحت حوزه‌ی ما است.»

من اشاره کردم و گفتم: «اتاق‌خواب تحت حوزه‌ی شما است. اون دزده هم رفته بود توی اتاق‌خواب‌مون!»

نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت: «ساکت! اول اینکه این مورد باید ثابت بشه. تازه‌شم، یه مشکل دیگه هم هست: دزده که از توی پنجره پرواز نکرده تا بیاد داخل، درسته؟ حتماً از باغچه‌تون رد شده دیگه! بَـَـَعدش اومده داخل! درست نمی‌گم؟ باغچه هم که تحت حوزه‌ی استحفاظی ژاندارمریه. شما نفر اولی نیستی که با این مشکل روبرو شده که! این بحث‌ها قبلاً هم درگرفته. اول باید اون بالا دستی‌ها به یه نتیجه‌ای برسن. بعدش به ما اطلاع می‌دن که تصمیم‌شون در مورد حوزه‌ی استحفاظی خونه‌ی شما چی بوده. اونوقت ما هم با توجه به تصمیم اونها، اقدام می‌کنیم.»

به خانه برگشتیم. طبق معمول، همسایه‌ی مُسن بغلی‌مان از پنجره داشت فضولی می‌کرد.

او با غرلندی گفت: «پس بازم دزد به اون خونه زد!»

من تأیید کردم: «آره.»

او با حالت دلگرم‌کننده‌ای گفت: «هیشکی واسه‌ی مدت درازی اونجا دَووم نمیاره. بخاطر همین هم اجاره‌ش اینقدر پایینه. نه خودِ صاحب‌خونه و نه مستأجرها نمی‌تونن اونجا زندگی کنن. صاحبش می‌خواست اونجا رو خراب کنه و دو متر بالاتر بسازش. اما بعد شماها رو پیدا کرد، یه مشت خِنگ! منظورم اینه که شماها رو پیدا کرد تا اونجا رو اجاره بده.»

همسر آن مرد مُسن داشت با حالت دلسوزانه‌ای به ما نگاه می‌کرد. او به ما گفت: «تقصیر شما نیست. من که می‌گم تقصیر اون صاحب‌خونهه‌ست. وقتی داشتن خونه رو می‌ساختن، فقط به فکر آب، گاز و منظره‌ی جلوی چشم‌شون بودن. اما فکر حوزه‌ی استحفاظی رو نکردن! نه! آخه کدوم بی‌شعوری خونه‌ش رو درست روی مرز می‌سازه؟!»

حتی اگر هم می‌خواستم، باز هم نمی‌توانستم پاسخ او را بدهم.

از آنجاییکه تمام کرایه‌ی یک سال را پیش‌پرداخت کرده بودیم، بنابراین موضوع فسخ قرارداد هیچ جایی در این میان نداشت. بنابراین به خانه رفته و دست و پاهای آن دزد را باز کردیم. سپس با هم به اتاق مطالعه رفته و با آرامش خیال مدتی را در مورد مشکلات جهان امروز صحبت کردیم. آن شب جناب دزد با ما شام نوش‌جان فرمودند!

بعد از صرف شام، جناب دزد فرمودند: «بعد از مدت زیادی، امشب دوباره به این خونه زدم!»

حالا دیگر ما پنج یا شش جناب دزد داریم که دیگر اینجا خانه‌ی اُمیدشان شده است! تمام همسایه‌های ما نیز آنها را می‌شناسند. ما هم با دزدهای محترم همکاری لازم را بعمل می‌آوریم. باید بگویم که، در واقع ما به آنها کمک می‌کنیم تا از خانه‌مان در مقابل دیگر دزدهای نامَرد محافظت نمایند، دزدهایی که به هر حال، چندان هم با ما آشنا نیستند و غریبه به شمار می‌روند.

نمی‌دانم که سرانجام چه خواهد شد. هر هشت نفرِ ما، من و همسرم بعلاوه‌ی شش عدد دزد محترم، آیا همگی آن سال را در آن خانه سپری خواهیم نمود یا دست‌آخر آن بالادستی‌ها این خانه را به یکی از حوزه‌های استحفاظی نسبت خواهند داد و آنگاه من می‌توانم از مسئولین این دزدی‌ها شکایت نمایم؟ اما حالا دیگر با دوستانِ دزدمان بسیار صمیمی شده‌ایم. اگر از آنها شکایت کنم، آنگاه از نگاه کردن به چشم آنها شرمنده خواهم شد. هر چه نباشد، اکنون دیگر تمام هزینه‌های خانه را با آنها شریک هستم.

ترجمه‌ی فرشاد قدیری

خانه‌ی مرزی بیشتر بخوانید »