سرزمین توخالی
سرزمین توخالی
تاریخ: دوم بهمن ماه 1403
نویسنده: دنی نولیوس Dheny Novelius
برگردان از: فرشاد قدیری
اشتباه پیچید. گابریلا (Gabriela) تمام شب را رانندگی کرده بود و بنظر میرسید که آن جادهی بزرگ و تاریک نمیخواهد به آخر برسد. جیپیاس گوشیاش کار نمیکرد و همین باعث شد تا نتواند از نقشهی گوگل بخوبی استفاده نماید. وارد یک جادهی باریکتر شد که هیچ تابلویی در آن وجود نداشت. چارهای نبود جز آنکه به حافظهاش در مورد نقشه اعتماد کند و همین بزرگترین اشتباهی بود که میتوانست مرتکب شود.
در آن تاریکی، نور چراغهای خودرواش تا فاصلهی اندکی را روشن میکرد. انگار که جاده تا ابد امتداد داشت. به مرور درختان دوطرف جاده بیشتر و فشردهتر شدند. خیلی زود احساس کرد که آن جاده دارد باریکتر هم میشود و درختان مانند دیوارههای تونل، راه خروج از جاده را بند آورده بودند. هرچه بیشتر در آن تونل درختی فرو میرفت، بیشتر احساس میکرد که چیزی درست نیست! گاهی سایههایی را در میان تنههای به هم فشردهی درختان میدید اما حدس زد که باید اشتباه کرده باشد.
سعی کرد تا نفس عمیقی بکشد. حتی هوا هم سنگین شده بود. شاید آن همه درخت به هنگام شب، دیگر اکسیژنی در هوا باقی نگذاشته بودند. سرانجام به جایی رسید که مقداری فضای باز در کنار جاده وجود داشت. کنار زد و تلاش کرد تا جیپیاس گوشیاش را دوباره راه انداخته و جهت حرکتش را تشخیص دهد.
خودرواش را خاموش کرده و از آن پیاده شد. سکوت آن منطقه دلهرهی بدی را به جانش انداخت. نه صدای حرکت شاخ و برگ درختان و نه حتی باد، انگار که آن درختان را از آهن ساخته بودند، هیچ حرکتی در کار نبود، هیچ بادی نمیوزید. نگاهی به دو سوی جاده انداخت، تاریکی تا بینهایت پیش میرفت. نتوانست چیزی را بخوبی تشخیص دهد. ناگهان احساس غریبی عمیقی وجودش را فرا گرفت، انگار که در سرزمین بیگانهای گیر اُفتاده باشد.
با نگاه دوبارهای به گوشیاش، وحشتش چند برابر شد! سیگنال بطور کامل قطع شده بود. حالا دیگر حتی نمیتوانست با کسی تماس بگیرد. با صدای بلند فحش داد اما بنظر میرسید که آن فضای بیروح تمام صدایش را در خود بلعید. بطرف خودرواش برگشت. پشت فرمان نشست و استارت زد. تنها کمی صدای ناله از موتور بلند شد و بعد… هیچ!
دلش میخواست به زمین و زمان فحش دهد. هرگز از مکانیک خودرو سر در نیاورده بود. نه میتوانست تماس بگیرد و درخواست کمک کند و نه میتوانست خود را به جایی برساند. شاید باید تمام شب را داخل خودرو منتظر میماند تا نور خورشید همه جا را روشن کند. چیزی برای خوردن در خودرو نداشت. چارهای نبود، باید امشب را گرسنگی میکشید. با یک گرسنگی و تشنگی نمیمُرد، گرچه بسیار حس بدی بود.
ناگهان نالهای غمانگیز و ضعیف را از پشت سرش شنید. سرش را به سرعت برگرداند و چشمانش را بسوی خط افق تنگ کرد. در میان تاریکی، سایههایی داشتند حرکت میکردند، سایههایی بیشکل و درهم که بطور غیرطبیعی راه میرفتند. وحشت راه نفسش را بند آورد.
سایهها جلو آمدند و حالا دیگر معلوم بود که نباید انسان باشند. چشمان گابریلا داشتند از حدقه درمیآمدند. نباید صدایی از گلویش خارج میشد. در واقع نمیدانست که باید چکار کند. شاید بهترین کاری که از دستش برمیآمد، سکوت بود و اینکه اصلاً تکان نخورد.
گرچه حالا دیگر فاصلهی کمی با خودروی گابریلا داشتند، اما هنوز هم نمیتوانست چهرهی آنان را ببیند، انگار که چهرهای در کار نبود. جایی که باید سر آنها به شمار میرفت، درست مانند جنس سرامیک سفیدی بنظر میرسید که جای چشمان آنها را سوراخ سیاهی گرفته باشد.
نزدیک شده بودند، صدای زمزمهی ضعیفی از آنها بگوش گابریلا میرسید. آنها طوری با یکدیگر حرف میزدند که انگار صدایشان چند بار منعکس میشد. ناگهان توانست کلماتی را تشخیص دهد.
«یکی دیگه… یکی دیگه!»
آنها بخوبی او را دیده بودند و بیشک حیوان نبودند! پس امکان نداشت بتوان با سکوت و ثابت نشستن در خودرو آنها را فریب داد. گابریلا به سرعت قفل مرکزی درهای خودرو را زد و فریاد کشید: «گمشین! برین به درک.» اما بنظر نمیرسید که داد و فریادش آنها را ترسانده باشد. آنها دُور خودرواش را گرفتند. سپس درهای خودرو، انگار که اصلاً قفلی در کار نباشد، باز شدند!
گابریلا از سر وحشت چنان جیغی کشید که اگر جاندار معمولی بودند، حتماً پردهی گوشهایشان پاره میشد. بدون آنکه فکر کند، با لگدی، درِ خودرواش را به آن موجود کوبید. با تمام سرعتی که میتوانست، پیاده شد و در امتداد جاده دوید. جرأت نمیکرد نگاهی به عقب بیندازد. در آن جادهی بیانتها، فقط میدوید.
اما موضوعی وحشتناکتر وجود داشت. صدای نجواهای آن موجودات بلندتر در گوشش طنین میانداخت! حتی دیگر نجوا نبودند بلکه خیلی روشن کلام آنها در گوشش فرو میرفت، انگار که درست بیخ گوشش حرف میزدند. از شدت ترس نمیتوانست جملات آنها را درک کند اما کلماتی مانند ”گمشده“، ”فراموش شده“ و ”جایگزین شده“ را بخوبی شنید.
دیگر نفس نداشت. بدنش کم آورده بود. پایش به لبهی ترک خوردهی جاده گیر کرد و نقش زمین شد. سرش را به بالا برگرداند. یکی از آن موجودات درست بالای سرش ایستاده و به او زُل زده بود. گابریلا، حالا بخوبی میتوانست ببیند که چهرهی سرامیکی آن موجود پر از ترک است، انگار که گِل خشک شده باشد. از میان ترکها، مادهای قیر مانند بیرون میزد و سپس دوباره به درون سرامیک چهرهاش فرو میرفت.
آن موجود، انگار که صدایش از درون لولهای پلاستیکی و بزرگ رد میشد، گفت: «تو مال اینجا نیستی!»
گابریلا که خطر را با تمام وجود حس میکرد، در حالیکه لرزش صدایش نشان میداد که هر لحظه ممکن است به گریه بیفتد، پاسخ داد: «نمیـ… نمیخواستم بیام اینجا! من فقط میخوام برم خونه.»
آن موجود سرش را خم کرد و گفت: «خونه؟! چی هست؟!» یکی از دستانش را بطرف گابریلا دراز کرد، دستی استخوانی و همان ترکهای صورتش بر روی پوستش هم دیده میشد که مادهای سیاه از آنها بیرون میزد. تمام بدن گابریلا با دیدن دست آن موجود به لرزه افتاد. احساس میکرد که برق از نخاع کمرش رد میشود.
ناگهان بطرز دلهرهآوری احساس کرد که آسفالت زیر بدنش دارد نرم میشود و میخواهد مانند باتلاق او را ببلعد. مطمئن بود که کارِ این موجود وحشتناک است.
بقیهی آن موجودات نیز سر رسیدند و دُور او حلقه زدند. آنها شروع به حرف زدن با یکدیگر کردند و خیلی زود بطور کر کنندهای صدایشان بلند شد. ناگهان در میان آن صداهای ناهنجار، صدایی تیز و واضح فریاد کشید: «فرار کن!»
گابریلا نگاهی سریع به مردی انداخت که درست در لبهی بیرونی حلقهی آن موجودات بیشکل ایستاده بود. این یکی شگل و شمایل انسانی داشت، با لباسی کهنه و چهرهای درمانده، اما انسان بنظر میرسید. داشت با حالتی مضطرب دستش را تکان میداد، به این معنی که باید بدنبال وی برود.
«اگه میخوای زنده بمونی، دنبال من بدو.»
گابریلا میدانست که وقتی برای فکر کردن ندارد. آسفالت جاده داشت به مرور پایینتر میرفت. از جایش بلند شده و بطرف آن مرد دوید. بنظر میرسید که آسفالت میخواهد پاهای او را در خود فرو برده و مانع دویدنِ او شود اما گابریلا تمام توانش را بکار گرفت و پاهایش را از درون آسفالت بیرون کشید. آن مرد دستش را محکم گرفت و کشید. ناگهان شکافی در میان درختان باز شد، درست اندازهی یک تونل که انگار دیوارهی آن را از خاکستر بجا مانده از زغال ساخته بودند.
گابریلا وقتی برای فکر کردن نداشت. نمیدانست آن موجودات ترسناک از او چه میخواهند اما مطمئن بود که هبچ ارزشی برای جان او قائل نیستند. به همراه آن مرد به درون تونل باز شده دوید. صدای نجواگونهی آن موجودات ضعیف شد و حالت وهمانگیزی به خود گرفت.
درون تونل، باد شروع به وزیدن کرد. انگار که خاکستر روی دیوار آن هم از جا کنده شده و در هوا پخش میشد اما پبش از آنکه با صورت او برخورد کنند، لحظهای برق میزدند و سپس محو میشدند.
گابریلا با صدایی بیرمق پرسید: «اینجا دیگه کجاست؟!»
آن مرد به تلخی پاسخ داد: «سرزمین توخالی! یه جای برزخی، بین دنیاهای دیگه. هر کی راهشو گم میکنه، از اینجا سر در میاره.»
«حالا چجوری باید از اینجا بیرون رفت؟»
آن مرد لحظهای سکوت کرد، انگار داشت در ذهنش به دنبال جواب میگشت: «یه راهی هست اما آسون نیست. باید یکی از اون نگهبانهای دروازه رو پیدا کنی. اونا هم بدون پرداخت قیمتش، نمیذارن بیرون بری.»
پیش از آنکه گابریلا بتواند بپرسد که چه قیمتی، صدای نالهای از دور شنیده شد و در تونل چند بار پیچید. رنگ از چهرهی آن مرد پرید: «پیدامون کردن! باید سریعتر بریم.»
هر دو تلاش کردند تا با سرعت بیشتری حرکت کنند. ناگهان دیوارههای تونل شروع به تنگتر شدن کردند. برق دانههای خاکستری کمتر و کمتر شد. دیگر نمیتوانستند جلوی پایشان را بخوبی ببینند. گابریلا جرأت نمیکرد تا به عقب نگاه کند اما صدای نجواگونهی آن موجودات بیشکل را میشنید که داشتند نزدیکتر میشدند.
دیگر خیلی خسته شده بود و داشت پاهایش را بر روی زمین میکشید. احساس میکرد مایعی غلیظ و سنگین را بر روی زمین ریختهاند که از سرعت حرکتش کم میکرد.
روبروی آنها، دروازهای آهنی و بزرگ پدیدار شد که نقشهای عجیب و غریبی بر روی آن قرار داشت. آن مرد خیلی ناگهانی ایستاد و گفت: «خودشه!» صدایش میلرزید، «اون نگهبان دروازه، پشت همینه. هرچی ازت خواست، باید قبول کنی. این تنها راهیه که میشه از اینجا بیرون رفت.»
گابریلا میخواست بپرسد که چه چیزهایی میخواهد اما ناگهان زمین زیر پایشان ترک برداشت. در همان موقع صدای نالهی دلخراش آن موجودات را نیز از پشت سرش شنید. نگاهی به عقب انداخت. نزدیک شده بودند. چهرهی سفید سرامیکیشان با آن ترکهای لجن گرفته در میان تاریکی دیده میشد. چارهای نبود. مرگ داشت از پشت سرشان میرسید. گابریلا خود را به دروازهی آهنی رساند، آن را هل داد و باز کرد.
در سوی دیگر دروازه، گابریلا در میان یک سرزمین عظیم و خالی ایستاده بود که ناگهان دروازهی آهنی پشت سرش بسته شد. تا چشم کار میکرد، زمین ترک خورده و تیرهرنگی بود با آسمانی خاکستری و بیروح. کمی دورتر، پیکری درشتاندام بر روی تخت بزرگی از استخوان نشسته بود. در چشمانش نوری غیر طبیعی دیده میشد. لبخند طعنهآمیز اُریبی بر چهرهی خشن و وحشتناکش داشت.
با صدایی که بیشتر شبیه زنگ آهنی بزرگی به گوش میرسید، گفت: «خوش آمدید، مسافر محترم. در مقابل آزادی، حاضری چکار کنی؟»
گابریلا نگاهی به پشت سرش انداخت تا شاید بتواند از آن مرد که فراریاش داده بود کمک بگیرد اما هیچکس نبود! دروازهی آهنی در میان آن سرزمین خالی تنها ایستاده بود. دلش فرو ریخت. نگاهی به آن مرد زمخت با آن پوست خشن و چرممانندش انداخت. لبخند کج او نشان میداد که نقشهاش گرفته است.
با صدایی لرزان گفت: «شما چی میخواین؟»
«یه انتخاب درست! اینجا همهچیز هست! چیزی نیست که امکان نداشته باشد!»
گابریلا نمیدانست که آن غول عظیمالجثه چه میخواهد بگوید. بنظرش میرسید که اینجا آخر کار است. احساس میکرد از قبل مُرده است و اینجا هم باید برزخ باشد.
«من مردهام؟»
آن غول خندهای زنگمانند سر داد و گفت: «میتونی مُرده هم باشی! خودت چی میخوای؟ یادت باشه… انتخابهای تو همون چیزیه که شخصیتت رو واسهی من مشخص میکنه.»
گابریلا گیج شده بود. شاید داشت خواب میدید. نمیتوانست واقعی باشد. آن غول چه میخواست؟ به قیافهاش نمیآمد که بخواهد با او ازدواج کند! اندازهاش هم متناسب با او نبود!
آن غول، انگار که افکار گابریلا را خوانده باشد، پوزخند دیگری زد و از جایش بلند شد. کمی جلو آمد و گفت: «فرض کن مُردی و حالا قراره دوباره به زمین برگردی. این بار میخوای چطوری زندگی کنی؟»
گابریلا نگاهی به دوردستهای بیانتهای آن سرزمین خالی انداخت. داشت کمکم خودش را پیدا میکرد. نگاهی یکوری به آن غول انداخت. برعکس ظاهر خشن و وحشتناکش، بنظر نمیرسید که بخواهد به او آسیبی برساند. آن غول همچنان با نگاهی که پرسش او را تکرار میکرد، همانجا ایستاده بود.
گابریلا گفت: «میخوام… برگردم پیش مامانم!»
قیافهی آن غول مانند کیک حرارت دیده، کِش آمد: «یعنی هنوز هم داری دنبال پناهگاه میگردی؟!»
گابریلا بدون آنکه سرش را تکان دهد، چشمانش را در حدقه گرداند، انگار که داشت مخفیانه دنبال چیزی میگشت: «آره!… تنهایی… از اینجا میترسم. نمیدونم مُردم یا زنده! اشتباه کردم. مادرم نگرانم بود. من بهش گفتم که دیگه بچه نیستم که همش بخواد نگران من باشه. باهاش تند حرف زدم.»
آن غول سرش را کمی بالاتر گرفت اما همچنان با آن قیافهی کِش آمدهاش، داشت مستقیم به گابریلا نگاه میکرد: «میخوای ازش عذرخواهی کنی؟»
«باید ازش عذرخواهی کنم!» روی کلمهی ”باید“ تأکید محکمی کرد، سپس درحالیکه صدایش را پایین میآورد، ادامه داد: «بعدش حاضرم… اگه شما بخوای… بمیرم!»
اشک از چشمان گابریلا سرازیر شد. صدایی از گلویش در نمیآمد اما اشکهایش سیل شده و تمام صورتش را خیس کردند.
آن غول کمی بطرف جلو خم شد و صورتش را جلو آورد: «حتی قویترین مردهای جنگجو هم، وقتی به اینجا میرسن، مادرشون رو میخوان. هیچ آدمی در مقابل مادر، هرگز بزرگ نمیشه! هرگز!»
سپس دوباره کمرش را راست گرفت: «من هم هیچوقت در مقابل نام ”مادر“ مقاومت نمیکنم! برگرد… و یادت باشه… یه روز دوباره کارت پیش من گیر میفته!»


