بیشه‌ی گرم

شب فراموش نشدنی

نوشته‌ی پورنیما (POORNIMA)

برگردان از: فرشاد قدیری

شب فراموش نشدنی

نوشته‌ی پورنیما (POORNIMA)

سومین شبی بود که باران به شکلی سیل‌آسا می‌بارید. صدای رعد آسمان را از بیرون خانه‌ام می‌شنیدم و نور آن کمی زودتر، از پنجره‌ی اتاق نشیمن به داخل می‌آمد و برای لحظاتی تمام اتاق را بطور خیره کننده‌ای روشن می‌کرد. من کنار شومینه نشسته بودم و کتابی را در دست داشتم. رعد و برقی دیگر، این بار خیلی نزدیکتر بنظر می‌رسید. از جایم بلند شده و در پنجره را بستم. نگاهی به دوردست‌ها انداختم اما بیشتر تاریکی را دیدم. دلم گرفت و باران هم بیشتر باعث شد تا احساس تنهایی بدی وجودم را در بر بگیرد.

دوباره بر روی صندلی راحتی‌ام کنار شومینه نشستم. احساس می‌کردم سرما دارد تا مغز استخوانم مانند سوزن فرو می‌رود. ناگهان برق قطع شد! حالا دیگر همان نور کم‌رمق چراغ هم وجود نداشت. تاریکی و سرما، حسی دلهره‌آور از بی‌پناهی به بندبند تنم حمله‌ور شد. از جایم بلند شدم، می‌خواستم بطرف آشپزخانه رفته و شمعی را روشن کنم اما نتوانستم قدم بردارم! شاید باورتان نشود اما من ترسیده بودم! قلبم داشت خودش را به سینه‌ام می‌کوبید. صدای ضربه‌های قلبم را به روشنی می‌شنیدم، بیشتر احساس می‌کردم که کسی دارد با مشت‌های قدرتمندش به بیخ گلویم ضربه می‌زند. دستکم هنوز زنده بودم!

تمام باقی‌مانده‌ی نیرویم را جمع کرده و کورمال‌کورمال بطرف آشپزخانه رفتم. در حالیکه دست و پاهایم می‌لرزیدند، سرانجام موفق شدم تا شمعی را در یکی از کشاب‌ها پیدا کردم. داشتم سعی می‌کردم تا آن را روشن کنم که صدای زنگ گوشی‌ام مرا تا سر حد مرگ ترساند! دستم بطور ناخودآگاه به کناری پرت شد و ناخواسته شمع را به گوشه‌ای از آشپزخانه شوت کردم. یک رعشه‌ی عصبی بود. برای لحظه‌ای می‌خواستم فرار کنم. از چه؟ خودم هم نمی‌دانستم! در گوشه‌ای از اتاق نشیمن، نور صفحه‌ی گوشی‌ام را دیدم. هرچه شهامت داشتم را بکار گرفته و بسوی آن راه اُفتادم. مادرم بود. با صدایی لرزان گفتم: «سلام.»

«ببینم، طوری شده؟»

برایش توضیح دادم که سه روز است از خانه بیرون نرفته‌ام، باران دارد تمام عقده‌هایش را سر من خالی می‌کند و اینکه همین الآن برق هم رفت.

به عنوان یک خانم، در دنیای کسب و کار، برای خودم اسم و رسمی داشتم و در بیشتر موارد سرم بسیار شلوغ بود. از آنجا که زندگی تجاری‌ام داشت روی مُخم راه می‌رفت، تصمیم گرفتم تا کمی استراحت کرده و سرم را از هیاهوی روزمرگی خالی نمایم. بنابراین به منطقه‌ی گردشگری اوتی (Ooty) آمده و در اینجا کلبه‌ای را کرایه کردم تا چند روزی را برای خودم تفریح کنم. مادرم در لندن بود. زن‌برادرم داشت اولین بچه‌اش را به دنیا می‌آورد و به همین دلیل مادرم تصمیم گرفت تا در کنار او باشد وگرنه مطمئنم که الآن پیش من بود! یعنی درست همین لحظه‌ای که با تمام وجودم به وجودِ او نیاز داشتم! من از کودکی اختلال روانیِ ترس از تاریکی (NyctoPhobia) داشتم. برخی گمان می‌کردند که وقتی بزرگ شوم، این ترس از میان می‌رود اما نه تنها بهتر نشدم که انگار همراه سنم، این ترس هم بزرگتر شده است.

آن کلبه به زیبایی در میان منطقه‌ای سرسبز و دلنشین بنا شده بود. ما معمولاً برای تعطیلات به جای دیگری می‌رفتیم اما این بار وقت کافی برای برنامه‌ریزی نداشتیم و من نتوانستم همان جای همیشگی را کرایه کنم. به ناچار، سر از این کلبه درآوردم. حرف زدن با مادرم باعث شد تا نفس راحتی کشیده و کمی ترس از تاریکی را فراموش کنم. حرف‌هایمان تمام شد. دوباره سعی کردم تا شمع را پیدا کنم. آن در گوشه‌ی آشپزخانه یافتم. این موفق شدم تا آن را روشن نمایم.

در حالیکه آن را محکم در دست گرفته بودم، به اتاق نشیمن برگشتم. لحظه‌ای سرم را چرخاندم و سایه‌ی خودم را بر روی دیوار پشت سرم دیدم که بطور دلهره‌آوری بزرگتر از خودم بود! قلبم تا تهِ پاچه‌ام فرو اُفتاد! به خودم یادآوری کردم که این فقط سایه‌ی خودم است. اما دوباره ترس از تاریکی داشت تمام ذهنم را پُر می‌کرد. از پنجره نگاهی به بیرون انداختم. بر شدت باران افزوده شده بود. در میان تاریکی می‌توانستم تا حدی نوک درختان را در میان آسمان ببینم. باد آنچنان درختان را تکان می‌داد که احساس می‌کردم هر لحظه ممکن است از جا کَنده شوند. بنظر نمی‌رسید که باران به این زودی‌ها بند بیاید پس باید همچنان در تاریکی بر روی صندلی‌ام می‌نشستم و می‌ترسیدم!

همین کار را هم کردم. دائم احساس می‌کردم که کسی پشت سرم به من زُل زده است! سرم را می‌چرخاندم و سایه‌ی رُعب‌انگیز کله‌ام را می‌دیدم که خیلی دلم می‌خواست از دستش فرار کنم! ناگهان فکری به سرم زد، بروم کپه‌ی مرگم را بگذارم تا شاید فردا این باران، توفان، رعد و برق و تاریکی دست از سر من بردارد و بتوانم به خانه‌ی خودم بازگردم! مرده‌شورِ این تعطیلات را ببرد!

روی کاناپه لم دادم و چشمانم را بستم. به مرور موفق شدم تا ذهنم را از تاریکی و توفان خالی کرده و به خوابی ناز فرو روم. حدود نیمه‌شب، با صدای جیغ گوشخراشی، نه تنها تمام تنم از روی کاناپه به پرواز درآمد بلکه برای کسری از ثانیه احساس کردم که روحم نیز به اشتباه بجای بالا، به طرف چپ پرواز کرد! زمین و زمان را گم کرده بودم. زبانم بند آمده بود. آنقدر ترسیده بودم که حتی بدنبال منبع صدا هم نمی‌گشتم. چشمانم به اندازه‌ی نعلبکی باز شده بود اما نمی‌دانستم باید به کجا نگاه کنم. آن صدای جیغ تمام نمی‌شد. درست مانند چاقو در گوشم فرو می‌رفت و راهش را تا درون مغزم ادامه می‌داد. سرم را بطرف پنجره چرخاندم. باران تمام شده بود اما همچنان آسمان مانند قیر سیاه بنظر می‌رسید.

نمی‌دانم چقدر طول کشید تا فهمیدم این صدای زوزه‌ی سگ‌ها است! یعنی همین الآن باید اعلام همبستگی می‌کردن؟! هرچه فحش بلد بودم نثارشان کردم. قلبم داشت درون مغزم می‌تپید. ناگهان در میان زوزه‌ی سگ‌ها، صدای جیغ یک نفر هم بلند شد! یا خودِ خدا! انگار داشت بیخ گوش من جیغ می‌کشید. واقعی بود؟! یا من از زوزه‌ی سگ‌ها دیوانه شده و قاطی کرده بودم؟! نه… واقعاً یک نفر داشت جیغ می‌کشید. دوباره تمام تنم از ترس دچار زلزله شد. احساس می‌کردم که آن صدای جیغ دارد مانند سوزن وارد تک‌تک سلول‌های بدنم می‌شود. صدای زوزه‌ی سگ‌ها و صدای جیغ یک آدم، عرق سرد بر تنم نشست.

خودم را در کاناپه فرو بردم و ملافه را روی سرم کشیدم. من شهامت روبرو شدن با یک حادثه‌ی وحشتناک را نداشتم، آنهم در این تاریکی. خودم را به خواب زدم تا شاید همه‌ی این صداها را فراموش کنم. شاید فردا بیدار می‌شدم و می‌دیدم که همه‌اش کابوس بوده است. حتماً این جیغ‌ها به زودی تمام می‌شوند و من بقیه‌ی شب را به سلامت سپری می‌کنم. فردا صبح از اینجا فرار می‌کنم! هرطور که شده از اینجا می‌روم و حتی پشت سرم را نگاه نمی‌کنم. اما نشد!

صدای جیغ و زوزه‌ی سگ‌ها به پایان نمی‌رسید. صداها بلندتر شدند و بیشتر درهم می‌پیچیدند. زیر ملافه می‌لرزیدم. وحشت کرده بودم. دانه‌های عرق را حس می‌کردم که از روی پیشانی‌ام به پایین می‌غلتیدند. انگار که کسی دستش را بیخ گلویم گذاشته باشد، خیلی سنگین نفس می‌کشیدم. شاید داشتم سکته می‌کردم! امکان نداشت که بتوانم بخوابم. باید از جایم بلند می‌شدم. باید با آن جیغ‌ها روبرو می‌شدم.

ملافه را کنار زده و به آرامی بطرف پنجره حرکت کردم. هر گامی که برمی‌داشتم، حسی از درون به من می‌گفت که دیوانه شده‌ام. باید سرجایم می‌ماندم تا صبح شود. اگر با صحنه‌ای وحشتناک روبرو می‌شدم چه؟! جلوی پنجره رسیدم و پرده را به آرامی کنار زدم.

چنان جیغی کشیدم که آن زوزه‌ها و جیغ‌هایی که شنیده بودم در برابر جیغ من لالایی به شمار می‌رفتند. همزمان برق وصل شد و چراغ اتاق روشن شد. شاید خدا نمی‌خواست که من از ترس بمیرم و درست در همان لحظه با آمدنِ برق به داد من رسید. دختری درست جلوی پنجره ایستاده و چهره‌اش غرق خون بود! رد خون در تمام صورتش دیده می‌شد. پس از آنکه نفسم تمام شد و دیگر نتوانستم به جیغ کشیدن ادامه دهم، خشکم زد. چشمانم داشت از حدقه در می‌آمد. نمی‌توانستم تکان بخورم. مغزم کار نمی‌کرد. می‌لرزیدم و فقط به آن چهره‌ی وحشتناک خیره مانده بودم.

آن سکون مرگبار نمی‌توانست برای همیشه ادامه یابد. به مرور به خودم آمدم. من زنده بودم، در امان بودم، یا دستکم هنوز آسیبی ندیده بودم، رمقی نداشتم اما کم‌کم به یاد آوردم که پیش از آنکه این کلبه را کرایه کنم، تعدادی از همکارانم چیزی به من گفته بودند. آنها از دختری با من حرف زده بودند که توسط صاحب همین کلبه به قتل رسیده بود! و اینکه برخی می‌گویند که روحش هنوز هم همین اطراف پرسه می‌زند! آن دختر هنوز هم می‌خواهد از قاتل خودش انتقام بگیرد!

پیش از من هم بسیاری از کسانی که این کلبه را اجاره کرده بودند، می‌گفتند که صدای جیغ آن دختر را شنیده‌اند. برخی حتی ادعا می‌کردند که آن دختر با چهره‌ی خون‌آلودش از آنها تقاضای کمک کرده است. به همین دلیل است که دیگر کسی به اینجا برنمی‌گردد و به برای همین قیمتِ اجاره‌ی اینجا اینقدر ارزان بود! من به روح اعتقاد نداشتم بنابراین گمان کردم که این فقط یک شوخی بی‌مزه است. آنها می‌دانستند که من فوبیا دارم و من با خودم فکر کردم که چقدر همکاران بدجنسی دارم! من هم به آنها خندیده بودم و مسخره‌شان کردم که چقدر خرافی یا احمق هستند! سپس برای آنکه به آنها ثابت کنم که روحی وجود ندارد، با وجود ترس از محیط‌های باز و تاریک، اینجا را کرایه کردم.

اما حالا آن روح به راستی جلوی من ایستاده بود و جیغ می‌کشید، تنها با فاصله‌ی یک شیشه! پس او وجود داشت. هنوز می‌ترسیدم و صدای جیغش لرزه به اندامم می‌انداخت ولی به یاد آوردنِ حرف‌های همکارانم داشت به مرور مرا بیشتر به خودم می‌آورد. اگر دیگران زنده مانده بودند، پس این روح با من کاری ندارد! او فقط جیغ می‌کشد و بدنبال قاتل خودش می‌گردد! پرده را رها کرده و خیلی آرام به روی کاناپه برگشتم. چشمانم را بستم و شروع به خواندنِ دعا کردم. شنیده بودم وقتی کسی دعا می‌خواند، دیگر هیچ روحی به وی حمله نمی‌کند! همچنان صدای جیغ‌هایش در گوشم طنین می‌انداخت. سعی کردم با صدای بلند دعا کنم، بلندتر… و باز هم بلندتر. تک‌زنگ ساعت نشان می‌داد که ساعت یک شب است.

تق‌تق‌تق… ابتدا گمان کردم که صدای قلبم است که دارد تندتند می‌زند اما نه! او داشت در می‌زد! با همان صدای بلند و جیغ‌جیغویش به التماس اُفتاده و کمک می‌خواست. پس قرار نبود به این سادگی‌ها از شرّ این روح خلاص شوم. نمی‌دانم چرا، اما ناگهان احساس کردم که باید به زیر میز رفته و آنجا پناه بگیرم. با خودم فکر کردم که اگر بتواند وارد کلبه شود، شاید نتواند مرا زیر میز پیدا کند! البته همه‌ی ما وقتی می‌ترسیم، دیگر عقل‌مان درست کار نمی‌کند و دست به کارهای خنده‌دار می‌زنیم. می‌دانم که کارم احمقانه بود ولی آنموقع دست به هر کاری می‌زدم تا شاید از شرِ آن روح خلاص شوم.

یادم آمد که ارواح ممکن است از دیوار و در رد شوند! پس به زیر میز خزیدم تا شاید مرا نبیند. حتی اگر دانشمند هم باشی، وقتی بترسی دیگر مغزت کارایی نخواهد داشت. او محکم‌تر در زد، بلندتر جیغ کشید و کمک خواست. چراغ اتاق روشن بود، شاید ارواح از نور خوش‌شان نمی‌آمد، برای همین هم از در رد نمی‌شد و داخل نمی‌آمد. ناگهان هم صدای در زدن قطع شد و هم جیغ‌های التماس‌آمیز آن دختر.

از زیر میز نگاهی به در ورودی انداختم. تلاش کردم تا نیروی خود را جمع کرده و درست فکر کنم. یعنی رفته بود؟ شاید خسته شده باشد! شاید فکر کرده که نمی‌تواند با وجود نور لامپ وارد کلبه شود. از زیر میز خیلی آهسته بیرون آمدم و نفسی عمیق کشیدم و ایستادم. چشم از در برنمی‌داشتم. تمام شهامتم را بکار گرفته و بسمت راه اُفتادم. باید در را باز می‌کردم تا ببینم آیا رفته است یا نه. با ترس و با احتیاط کمی لای در را باز کردم. کسی پشت در نبود!

هنوز هم ترس را حس می‌کردم اما خوشحال هم بودم. به آرامی در را بطور کامل باز کردم و از آستانه‌ی آن بیرون رفتم تا مطمئن شوم که حتی دیگر این اطراف نیست. پایم به چیزی که بر روی زمین بود گیر کرد و نقش زمین شدم. آن دختر بر روی زمین اُفتاده بود، با همان چهره‌ی خونین و وحشتناکش. جیغ کشیدم اما خیلی زود هم قطعش کردم! آیا به راستی روح بود؟ حرکتی نمی‌کرد. مگر ارواح هم غش می‌کنند؟! دستم را با احتیاط جلو بردم. می‌ترسیدم هر لحظه سرش را چرخانده و به من حمله کند!

به آن دست زدم. نه! روح نبود. آدم بود! درست مثل خود من! جسم داشت. تمام چهره‌اش خون‌آلود بود. بنظر می‌رسید که خیلی آسیب دیده باشد. هنوز هم داشت خونریزی می‌کرد. از اینکه گمان کرده بودم که باید روح باشد، از خودم خجالت می‌کشیدم. چطور اینقدر احمق شده بودم؟! تقصیر همکاران خرافاتی‌ام بود. آنها ذهن مرا با چرندهایشان فاسد کرده بودند. او فقط دختر بی‌گناهی بود که به شدت زخمی‌اش کرده بودند.

بلند شده و دختر بیچاره را به داخل کلبه کشیدم. کمی آب آوردم و صورتش را تمیز کردم. داشت نفس می‌کشید. زنده بود ولی دیگر رمقی نداشت. به آرامی چشمانش را باز کرد و نالید. از من کمک خواست و گفت که اگر کمکش نکنم، او را می‌کُشند. سعی کردم او را آرام کرده و کمی آب برایش آوردم تا بنوشد. ابتدا جعبه‌ی کمک‌های اولیه را یافتم تا زخم‌هایش را بسته و جلوی خونریزی بیشتر را بگیرم. سپس از آشپزخانه چیزی برای خوردن آوردم.

وقتی کمی جان گرفت، گفت که تعدادی تبهکار وی را دزدیده‌اند و می‌خواسته‌اند که او را در شهری غریب وادار به گدایی کنند تا برایشان پول دربیاورد. اگر کسی از فرمان آنها سرپیچی می‌کرد، درست مانند خودِ او، تا سر حد مرگ کتک می‌خورد. متوجه شدم که جیغ‌هایی که مردم در این کلبه می‌شنیدند از مکان نگهداری این بچه‌های ربوده شده، در کلبه‌ای دورتر بوده است نه صدای ارواح! آنها این شایعه را راه انداخته بودند تا دیگر کسی به پلیس اطلاع ندهد!

خیلی بی‌گناه و ترسیده بنظر می‌رسید . به او قول دادم که بچه‌های دیگر را نیز نجات خواهم داد. بلافاصله با پلیس تماس گرفتم. آن منطقه بسیار دوراُفتاده بود بنابراین پلیس حدود ساعت چهار صبح رسید. آنها هر پنج نفر آدم‌ربا را دستگیر و چند دختربچه‌ی دیگر را نیز نجات دادند. پلیس از شجاعت من تقدیر کرد و گفتند مدتهاست که دنبال این بچه‌های گمشده و این گروه تبهکار می‌گردند. حالا درسته که من مثل یک احمق ترسیده بودم، ولی به کسی نگینآ… دستکم داستانم سرگرم‌کننده بود دیگه! جون من بین خودمون بمونه…

مترجم: فرشاد قدیری