بیشه‌ی گرم

داستان‌هایی که باید خواند

کتابها و داستانهایی که حتماً هر فردی باید بخواند!

warmglade.ir

سرزمین توخالی

سرزمین توخالی

تاریخ: دوم بهمن ماه 1403

نویسنده: دنی نولیوس Dheny Novelius

برگردان از: فرشاد قدیری

warmglade.ir

اشتباه پیچید. گابریلا (Gabriela) تمام شب را رانندگی کرده بود و بنظر می‌رسید که آن جاده‌ی بزرگ و تاریک نمی‌خواهد به آخر برسد. جی‌پی‌اس گوشی‌اش کار نمی‌کرد و همین باعث شد تا نتواند از نقشه‌ی گوگل بخوبی استفاده نماید. وارد یک جاده‌ی باریکتر شد که هیچ تابلویی در آن وجود نداشت. چاره‌ای نبود جز آنکه به حافظه‌اش در مورد نقشه اعتماد کند و همین بزرگترین اشتباهی بود که می‌توانست مرتکب شود.

در آن تاریکی، نور چراغ‌های خودرواش تا فاصله‌ی اندکی را روشن می‌کرد. انگار که جاده تا ابد امتداد داشت. به مرور درختان دوطرف جاده بیشتر و فشرده‌تر شدند. خیلی زود احساس کرد که آن جاده دارد باریکتر هم می‌شود و درختان مانند دیواره‌های تونل، راه خروج از جاده را بند آورده بودند. هرچه بیشتر در آن تونل درختی فرو می‌رفت، بیشتر احساس می‌کرد که چیزی درست نیست! گاهی سایه‌هایی را در میان تنه‌های به هم فشرده‌ی درختان می‌دید اما حدس زد که باید اشتباه کرده باشد.

سعی کرد تا نفس عمیقی بکشد. حتی هوا هم سنگین شده بود. شاید آن همه درخت به هنگام شب، دیگر اکسیژنی در هوا باقی نگذاشته بودند. سرانجام به جایی رسید که مقداری فضای باز در کنار جاده وجود داشت. کنار زد و تلاش کرد تا جی‌پی‌اس گوشی‌اش را دوباره راه انداخته و جهت حرکتش را تشخیص دهد.

خودرواش را خاموش کرده و از آن پیاده شد. سکوت آن منطقه دلهره‌ی بدی را به جانش انداخت. نه صدای حرکت شاخ و برگ درختان و نه حتی باد، انگار که آن درختان را از آهن ساخته بودند، هیچ حرکتی در کار نبود، هیچ بادی نمی‌وزید. نگاهی به دو سوی جاده انداخت، تاریکی تا بی‌نهایت پیش می‌رفت. نتوانست چیزی را بخوبی تشخیص دهد. ناگهان احساس غریبی عمیقی وجودش را فرا گرفت، انگار که در سرزمین بیگانه‌ای گیر اُفتاده باشد.

با نگاه دوباره‌ای به گوشی‌اش، وحشتش چند برابر شد! سیگنال بطور کامل قطع شده بود. حالا دیگر حتی نمی‌توانست با کسی تماس بگیرد. با صدای بلند فحش داد اما بنظر می‌رسید که آن فضای بی‌روح تمام صدایش را در خود بلعید. بطرف خودرواش برگشت. پشت فرمان نشست و استارت زد. تنها کمی صدای ناله از موتور بلند شد و بعد… هیچ!

دلش می‌خواست به زمین و زمان فحش دهد. هرگز از مکانیک خودرو سر در نیاورده بود. نه می‌توانست تماس بگیرد و درخواست کمک کند و نه می‌توانست خود را به جایی برساند. شاید باید تمام شب را داخل خودرو منتظر می‌ماند تا نور خورشید همه جا را روشن کند. چیزی برای خوردن در خودرو نداشت. چاره‌ای نبود، باید امشب را گرسنگی می‌کشید. با یک گرسنگی و تشنگی نمی‌مُرد، گرچه بسیار حس بدی بود.

ناگهان ناله‌ای غم‌انگیز و ضعیف را از پشت سرش شنید. سرش را به سرعت برگرداند و چشمانش را بسوی خط افق تنگ کرد. در میان تاریکی، سایه‌هایی داشتند حرکت می‌کردند، سایه‌هایی بی‌شکل و درهم که بطور غیرطبیعی راه می‌رفتند. وحشت راه نفسش را بند آورد.

سایه‌ها جلو آمدند و حالا دیگر معلوم بود که نباید انسان باشند. چشمان گابریلا داشتند از حدقه درمی‌آمدند. نباید صدایی از گلویش خارج می‌شد. در واقع نمی‌دانست که باید چکار کند. شاید بهترین کاری که از دستش برمی‌آمد، سکوت بود و اینکه اصلاً تکان نخورد.

گرچه حالا دیگر فاصله‌ی کمی با خودروی گابریلا داشتند، اما هنوز هم نمی‌توانست چهره‌ی آنان را ببیند، انگار که چهره‌ای در کار نبود. جایی که باید سر آنها به شمار می‌رفت، درست مانند جنس سرامیک سفیدی بنظر می‌رسید که جای چشمان آنها را سوراخ سیاهی گرفته باشد.

نزدیک شده بودند، صدای زمزمه‌ی ضعیفی از آنها بگوش گابریلا می‌رسید. آنها طوری با یکدیگر حرف می‌زدند که انگار صدایشان چند بار منعکس می‌شد. ناگهان توانست کلماتی را تشخیص دهد.

«یکی دیگه… یکی دیگه!»

آنها بخوبی او را دیده بودند و بی‌شک حیوان نبودند! پس امکان نداشت بتوان با سکوت و ثابت نشستن در خودرو آنها را فریب داد. گابریلا به سرعت قفل مرکزی درهای خودرو را زد و فریاد کشید: «گمشین! برین به درک.» اما بنظر نمی‌رسید که داد و فریادش آنها را ترسانده باشد. آنها دُور خودرواش را گرفتند. سپس درهای خودرو، انگار که اصلاً قفلی در کار نباشد، باز شدند!

گابریلا از سر وحشت چنان جیغی کشید که اگر جاندار معمولی بودند، حتماً پرده‌ی گوش‌هایشان پاره می‌شد. بدون آنکه فکر کند، با لگدی، درِ خودرواش را به آن موجود کوبید. با تمام سرعتی که می‌توانست، پیاده شد و در امتداد جاده دوید. جرأت نمی‌کرد نگاهی به عقب بیندازد. در آن جاده‌ی بی‌انتها، فقط می‌دوید.

اما موضوعی وحشتناک‌تر وجود داشت. صدای نجواهای آن موجودات بلندتر در گوشش طنین می‌انداخت! حتی دیگر نجوا نبودند بلکه خیلی روشن کلام آنها در گوشش فرو می‌رفت، انگار که درست بیخ گوشش حرف می‌زدند. از شدت ترس نمی‌توانست جملات آنها را درک کند اما کلماتی مانند ”گمشده“، ”فراموش شده“ و ”جایگزین شده“ را بخوبی شنید.

دیگر نفس نداشت. بدنش کم آورده بود. پایش به لبه‌ی ترک خورده‌ی جاده گیر کرد و نقش زمین شد. سرش را به بالا برگرداند. یکی از آن موجودات درست بالای سرش ایستاده و به او زُل زده بود. گابریلا، حالا بخوبی می‌توانست ببیند که چهره‌ی سرامیکی آن موجود پر از ترک است، انگار که گِل خشک شده باشد. از میان ترک‌ها، ماده‌ای قیر مانند بیرون می‌زد و سپس دوباره به درون سرامیک چهره‌اش فرو می‌رفت.

آن موجود، انگار که صدایش از درون لوله‌ای پلاستیکی و بزرگ رد می‌شد، گفت: «تو مال اینجا نیستی!»

گابریلا که خطر را با تمام وجود حس می‌کرد، در حالیکه لرزش صدایش نشان می‌داد که هر لحظه ممکن است به گریه بیفتد، پاسخ داد: «نمیـ… نمی‌خواستم بیام اینجا! من فقط می‌خوام برم خونه.»

آن موجود سرش را خم کرد و گفت: «خونه؟! چی هست؟!» یکی از دستانش را بطرف گابریلا دراز کرد، دستی استخوانی و همان ترک‌های صورتش بر روی پوستش هم دیده می‌شد که ماده‌ای سیاه از آنها بیرون می‌زد. تمام بدن گابریلا با دیدن دست آن موجود به لرزه افتاد. احساس می‌کرد که برق از نخاع کمرش رد می‌شود.

ناگهان بطرز دلهره‌آوری احساس کرد که آسفالت زیر بدنش دارد نرم می‌شود و می‌خواهد مانند باتلاق او را ببلعد. مطمئن بود که کارِ این موجود وحشتناک است.

بقیه‌ی آن موجودات نیز سر رسیدند و دُور او حلقه زدند. آنها شروع به حرف زدن با یکدیگر کردند و خیلی زود بطور کر کننده‌ای صدایشان بلند شد. ناگهان در میان آن صداهای ناهنجار، صدایی تیز و واضح فریاد کشید: «فرار کن!»

گابریلا نگاهی سریع به مردی انداخت که درست در لبه‌ی بیرونی حلقه‌ی آن موجودات بی‌شکل ایستاده بود. این یکی شگل و شمایل انسانی داشت، با لباسی کهنه و چهره‌ای درمانده، اما انسان بنظر می‌رسید. داشت با حالتی مضطرب دستش را تکان می‌داد، به این معنی که باید بدنبال وی برود.

«اگه می‌خوای زنده بمونی، دنبال من بدو.»

گابریلا می‌دانست که وقتی برای فکر کردن ندارد. آسفالت جاده داشت به مرور پایین‌تر می‌رفت. از جایش بلند شده و بطرف آن مرد دوید. بنظر می‌رسید که آسفالت می‌خواهد پاهای او را در خود فرو برده و مانع دویدنِ او شود اما گابریلا تمام توانش را بکار گرفت و پاهایش را از درون آسفالت بیرون کشید. آن مرد دستش را محکم گرفت و کشید. ناگهان شکافی در میان درختان باز شد، درست اندازه‌ی یک تونل که انگار دیواره‌ی آن را از خاکستر بجا مانده از زغال ساخته بودند.

گابریلا وقتی برای فکر کردن نداشت. نمی‌دانست آن موجودات ترسناک از او چه می‌خواهند اما مطمئن بود که هبچ ارزشی برای جان او قائل نیستند. به همراه آن مرد به درون تونل باز شده دوید. صدای نجواگونه‌ی آن موجودات ضعیف شد و حالت وهم‌انگیزی به خود گرفت.

درون تونل، باد شروع به وزیدن کرد. انگار که خاکستر روی دیوار آن هم از جا کنده شده و در هوا پخش می‌شد اما پبش از آنکه با صورت او برخورد کنند، لحظه‌ای برق می‌زدند و سپس محو می‌شدند.

گابریلا با صدایی بی‌رمق پرسید: «اینجا دیگه کجاست؟!»

آن مرد به تلخی پاسخ داد: «سرزمین توخالی! یه جای برزخی، بین دنیاهای دیگه. هر کی راهشو گم می‌کنه، از اینجا سر در میاره.»

«حالا چجوری باید از اینجا بیرون رفت؟»

آن مرد لحظه‌ای سکوت کرد، انگار داشت در ذهنش به دنبال جواب می‌گشت: «یه راهی هست اما آسون نیست. باید یکی از اون نگهبان‌های دروازه رو پیدا کنی. اونا هم بدون پرداخت قیمتش، نمی‌ذارن بیرون بری.»

پیش از آنکه گابریلا بتواند بپرسد که چه قیمتی، صدای ناله‌ای از دور شنیده شد و در تونل چند بار پیچید. رنگ از چهره‌ی آن مرد پرید: «پیدامون کردن! باید سریع‌تر بریم.»

هر دو تلاش کردند تا با سرعت بیشتری حرکت کنند. ناگهان دیواره‌های تونل شروع به تنگ‌تر شدن کردند. برق دانه‌های خاکستری کمتر و کمتر شد. دیگر نمی‌توانستند جلوی پایشان را بخوبی ببینند. گابریلا جرأت نمی‌کرد تا به عقب نگاه کند اما صدای نجواگونه‌ی آن موجودات بی‌شکل را می‌شنید که داشتند نزدیکتر می‌شدند.

دیگر خیلی خسته شده بود و داشت پاهایش را بر روی زمین می‌کشید. احساس می‌کرد مایعی غلیظ و سنگین را بر روی زمین ریخته‌اند که از سرعت حرکتش کم می‌کرد.

روبروی آنها، دروازه‌ای آهنی و بزرگ پدیدار شد که نقش‌های عجیب و غریبی بر روی آن قرار داشت. آن مرد خیلی ناگهانی ایستاد و گفت: «خودشه!» صدایش می‌لرزید، «اون نگهبان دروازه، پشت همینه. هرچی ازت خواست، باید قبول کنی. این تنها راهیه که می‌شه از اینجا بیرون رفت.»

گابریلا می‌خواست بپرسد که چه چیزهایی می‌خواهد اما ناگهان زمین زیر پایشان ترک برداشت. در همان موقع صدای ناله‌ی دلخراش آن موجودات را نیز از پشت سرش شنید. نگاهی به عقب انداخت. نزدیک شده بودند. چهره‌ی سفید سرامیکی‌شان با آن ترک‌های لجن گرفته در میان تاریکی دیده می‌شد. چاره‌ای نبود. مرگ داشت از پشت سرشان می‌رسید. گابریلا خود را به دروازه‌ی آهنی رساند، آن را هل داد و باز کرد.

در سوی دیگر دروازه، گابریلا در میان یک سرزمین عظیم و خالی ایستاده بود که ناگهان دروازه‌ی آهنی پشت سرش بسته شد. تا چشم کار می‌کرد، زمین ترک خورده و تیره‌رنگی بود با آسمانی خاکستری و بی‌روح. کمی دورتر، پیکری درشت‌اندام بر روی تخت بزرگی از استخوان نشسته بود. در چشمانش نوری غیر طبیعی دیده می‌شد. لبخند طعنه‌آمیز اُریبی بر چهره‌ی خشن و وحشتناکش داشت.

با صدایی که بیشتر شبیه زنگ آهنی بزرگی به گوش می‌رسید، گفت: «خوش آمدید، مسافر محترم. در مقابل آزادی، حاضری چکار کنی؟»

گابریلا نگاهی به پشت سرش انداخت تا شاید بتواند از آن مرد که فراری‌اش داده بود کمک بگیرد اما هیچکس نبود! دروازه‌ی آهنی در میان آن سرزمین خالی تنها ایستاده بود. دلش فرو ریخت. نگاهی به آن مرد زمخت با آن پوست خشن و چرم‌مانندش انداخت. لبخند کج او نشان می‌داد که نقشه‌اش گرفته است.

با صدایی لرزان گفت: «شما چی می‌خواین؟»

«یه انتخاب درست! اینجا همه‌چیز هست! چیزی نیست که امکان نداشته باشد!»

گابریلا نمی‌دانست که آن غول عظیم‌الجثه چه می‌خواهد بگوید. بنظرش می‌رسید که اینجا آخر کار است. احساس می‌کرد از قبل مُرده است و اینجا هم باید برزخ باشد.

«من مرده‌ام؟»

آن غول خنده‌ای زنگ‌مانند سر داد و گفت: «می‌تونی مُرده هم باشی! خودت چی می‌خوای؟ یادت باشه… انتخاب‌های تو همون چیزیه که شخصیتت رو واسه‌ی من مشخص می‌کنه.»

گابریلا گیج شده بود. شاید داشت خواب می‌دید. نمی‌توانست واقعی باشد. آن غول چه می‌خواست؟ به قیافه‌اش نمی‌آمد که بخواهد با او ازدواج کند! اندازه‌اش هم متناسب با او نبود!

آن غول، انگار که افکار گابریلا را خوانده باشد، پوزخند دیگری زد و از جایش بلند شد. کمی جلو آمد و گفت: «فرض کن مُردی و حالا قراره دوباره به زمین برگردی. این بار می‌خوای چطوری زندگی کنی؟»

گابریلا نگاهی به دوردست‌های بی‌انتهای آن سرزمین خالی انداخت. داشت کم‌کم خودش را پیدا می‌کرد. نگاهی یکوری به آن غول انداخت. برعکس ظاهر خشن و وحشتناکش، بنظر نمی‌رسید که بخواهد به او آسیبی برساند. آن غول همچنان با نگاهی که پرسش او را تکرار می‌کرد، همانجا ایستاده بود.

گابریلا گفت: «می‌خوام… برگردم پیش مامانم!»

قیافه‌ی آن غول مانند کیک حرارت دیده، کِش آمد: «یعنی هنوز هم داری دنبال پناهگاه می‌گردی؟!»

گابریلا بدون آنکه سرش را تکان دهد، چشمانش را در حدقه گرداند، انگار که داشت مخفیانه دنبال چیزی می‌گشت: «آره!… تنهایی… از اینجا می‌ترسم. نمی‌دونم مُردم یا زنده! اشتباه کردم. مادرم نگرانم بود. من بهش گفتم که دیگه بچه نیستم که همش بخواد نگران من باشه. باهاش تند حرف زدم.»

آن غول سرش را کمی بالاتر گرفت اما همچنان با آن قیافه‌ی کِش آمده‌اش، داشت مستقیم به گابریلا نگاه می‌کرد: «می‌خوای ازش عذرخواهی کنی؟»

«باید ازش عذرخواهی کنم!» روی کلمه‌ی ”باید“ تأکید محکمی کرد، سپس درحالیکه صدایش را پایین می‌آورد، ادامه داد: «بعدش حاضرم… اگه شما بخوای… بمیرم!»

اشک از چشمان گابریلا سرازیر شد. صدایی از گلویش در نمی‌آمد اما اشک‌هایش سیل شده و تمام صورتش را خیس کردند.

آن غول کمی بطرف جلو خم شد و صورتش را جلو آورد: «حتی قوی‌ترین مردهای جنگجو هم، وقتی به اینجا می‌رسن، مادرشون رو می‌خوان. هیچ آدمی در مقابل مادر، هرگز بزرگ نمی‌شه! هرگز!»

سپس دوباره کمرش را راست گرفت: «من هم هیچوقت در مقابل نام ”مادر“ مقاومت نمی‌کنم! برگرد… و یادت باشه… یه روز دوباره کارت پیش من گیر میفته!»

سرزمین توخالی بیشتر بخوانید »

warmglade صدا

صدا

صدا

تاریخ: بیست و دوم دی ماه 1403

نویسنده: Peter Leslie Watson

برگردان از: فرشاد قدیری

 

از زمانی که می‌توانم بخاطر بیاورم، صداهایی را شنیده‌ام که وجود نداشته‌اند! آن صداها همیشه به من می‌گفتند که باید چکار کنم: «بذار پوشکِت رو عوض کنم، سوزی (Susie). وقتشه که لالا کنی.» لحن بسیار مهربانی داشتند بنابراین من هم همیشه به حرف‌شان گوش می‌دادم. هنگامی که بزرگتر شدم، لحن آنها آمرانه‌تر شد: «به آتیش دست نزن!»

وقتی به سنِ مدرسه رسیدم، همین الگو ادامه پیدا کرد: «توی راهروها ندو وگرنه تنبیه می‌شی، خانوم خانومآ!» و هنگامی که دیگر نوجوان به شمار می‌رفتم و در تلاش بودم تا آداب اجتماعی را یاد بگیرم، آن صداها بازهم دست از کنترل من برنداشتند: «تو که نمی‌خوای یه دختر ولگرد باشی، می‌خوای؟ باید قبل از غروب برسی خونه!»

وقتی وارد دانشگاه اِدینبرگ شدم، دیگر هیچیک از آن صداها به من نمی‌گفتند که چه موقع و با چه کَسی به کجا بروم. تنها انتظاری که از من داشتند این بود که تمام آموزش‌ها را بخوبی یاد گرفته و در تمام جلسات بطور فعال شرکت داشته باشم: «یادت نره که تکالیفت رو انجام بدی، خانوم جیمز (James). شانس اُوردی که زیاد بهت تکلیف ندادن.»

با دانشجویانی بُر خوردم که خیلی پولدار بودند و با خودروی شخصی گرانقیمت‌شان به دانشگاه می‌آمدند. آنها همیشه بطور وحشیانه‌ای، سرزنده و شاداب بودند!

«بجُنب، سوزی. تو داری همه رو پشت سرت معطل می‌کنی.»

شبی در نوشیدنِ مایعات کوفتی زیاده‌رَوی کردم و در حالی به خانه رسیدم که داشتم گیج می‌رفتم. سرانجام صحیح و سالم در خانه را باز کردم. همان موقع صدای تازه‌ای در ذهنم پیچید، صدایی عمیق و محکم که تا آخر عمرم در مغزم باقی ماند.

«سوزی، دیگه نباید اینقدر الکل مصرف کنی، یا شبها تنهایی تا خونه پیاده بیای.»

این صدا فرق داشت، نَه اینکه فقط سرزنش‌آمیز بود، بلکه تمام بندبند تنم را می‌لرزاند. گمان می‌کردم که این یکی هم روزی می‌رود و صدای دیگری جای آنرا می‌گیرد ولی هرگز چنین نشد.

برای نخستین بار بود که یکی از این صداها تا این حد روی من اثر می‌گذاشت. او داشت نکته‌ی مهمی را به من گوشزد می‌کرد که من دلم نمی‌خواست آن را باور کنم. مستی باعث شده بود تا من احساس آزادی داشته باشم. گیجی و منگی‌اش را دوست داشتم.

«سوزی، اونا یه مشت علف هرز بیشتر نیستن ولی می‌تونن زندگیت رو نابود کنن.»

پُکی به آن زدم و سپس در فضا سِیر کردم.

کی به این شِر و وِرها گوش می‌ده؟!

من دیگر علاقه‌ای به درس‌های روزگار نداشتم و اگر به حرف‌های این صدای مزاحم گوش نمی‌دادم، بنظر نمی‌رسید که پیامد خاصی برای من داشته باشد.

تیموتی (Timothy) گفت: «بالآخره همه به رابطه‌ی جنسی هم احتیاج دارن، سوزی.»

من با تردید گفتم: «اگه باردار بشم، چی؟! من اهل این قرص‌های ضد بارداری نیستم، حالم بد می‌شه.»

او به دروغ گفت: «هیشکی با یه دفه حامله نمی‌شه. همه‌ی دکترها هم همین رو می‌گن.»

بازهم آن صدای مزاحم از من خواست که گول آن پسره‌ی هول را نخورم و من بازهم آزادی‌ام را می‌خواستم. با او رابطه‌ی جنسی برقرار کردم و … باردار شدم! مجبور شدم تا در تنهایی جنین را سقط کنم. کسی را نداشتم که این کار را برایم انجام دهد.

آن صدا بار دیگر در تمام وجودم پیچید، محکم‌تر و سرزنش‌آمیزتر از قبل… و البته حق با او بود: «دیدی؟! هیچ کاری نیست که پیامدی نداشته باشه، چه مثبت و چه منفی.»

دوستانم همچنان از من می‌خواستند تا با آنها به سراغ ولگردی بروم. آن صدا با تشر به من هشدار می‌داد تا زندگی خودم را به تباهی نکشانم. دلم می‌خواست آزادی‌ام را داشته باشم اما همیشه می‌دانستم که آن صدا بی‌راه نمی‌گوید. هر عملی، عواقبی به دنبال دارد.

وقتی آن ترمِ دانشگاه به پایان رسید، من تصمیم خودم را گرفته بودم. به همه گفتم: «من دارم می‌رم به دانشگاه بریستول.»

جنی (Jenny) گفت: «سوزی، تو نباید همچین کاری بکنی!»

در پاسخ گفتم: «چرا؟! با دانشگاه همآهنگ کردم. همه‌چی ردیفه.»

رابرت (Robert) گفت: «اینجوری خیلی بد می‌شه. اما خوب، حالا که تصمیمت رو گرفتی، می‌تونیم روز شنبه واست یه مهمونیِ خداحافظی بگیریم. پدر و مادرم می‌خوان برن یه شهر دیگه و خونه‌مون خالیه!»

حتی پیش از آنکه آن صدای درونی‌ام شروع به نصیحت من کند، لرزش آن را در تمام وجودم حس کردم.

«داری اشتباه بزرگی می‌کنی! یه بار برای همیشه خودت رو از شرّ این آدم‌های هرزه خلاص کن!»

نتوانستم به دوستانم ”نه“ بگویم. روز شنبه به خانه‌ی رابرت رفتم که در واقع خانه‌ای قدیمی و خارج از شهر بود. اوقات خوشی را در آنجا سپری کردم. پس از آن شب دیگر آنها را نمی‌دیدم اما خودم را آماده کرده بودم تا زندگی سالم‌تری را آغاز کنم. آلاسدیر (Alasdair) پرسید: «می‌خوای برسونمت خونه؟»

گفتم: «ممنون می‌شم. تو خیلی لطف داری.»

شب بارانی و تاریکی بود که ابرها بطور کامل جلوی ماه و ستاره‌ها را گرفته بودند. با این حال، او بسیار سریع رانندگی می‌کرد.

با صدایی لرزان گفتم: «یواش برو، آلاسدیر. من می‌ترسم.»

او گفت: «بی‌خیال! اونقدرها هم تند نمی‌رم که بخوای بترسی.»

ناگهان، سایه‌ای تیره و تار از پیکر مردی، درست جلوی خودروی ما پدیدار شد! ابتدا بر روی کاپوت غلتید و سپس محکم با شیشه‌ی جلو برخورد کرده و از روی سقف به پشت خودرو پرتاب شد.

من جیغ کشیدم. آلاسدیر آنقدر فریاد زد تا اینکه خودرواش ایستاد. هر دو بیرون پریده و بطرف آن مرد بیچاره دویدیم.

آلاسدیر که به زحمت نفس می‌کشید، گفت: «سرش بدجوری شکسته.» دستش را بر روی رگ گردن آن مرد گذاشت و ادامه داد: «نبض نداره. مُرده!»

به تندی گفتم: «شاید هنوز هم بشه نجاتش داد. باید آمبولانس خبر کنیم.»

او گفت: «امکان نداره … دیگه مُرده. اینجوری من می‌رم زندان. زندگیم نابود می‌شه!»

ناگهان دوباره آن صدای هدایتگر در سرم پیچید: «نذار با این حرف‌ها خامِت کنه. زنگ بزن و یه آمبولانس درخواست کن.»

رو به آلاسدیر فریاد زدم: «زندگی من چی؟ اصلاً زندگی بقیه واست مهم هست؟ فقط تو مهمی؟!»

او به تندی گفت: «هیشکی نمی‌فهمه. یه دریاچه‌ی مصنوعی بزرگ همین نزدیکی هست. هم ماشین و هم جسد این مَرده رو می‌ندازیم داخلش. کمک کن تا جسدش رو ببریم داخل ماشین. زود باش!»

صدای درون ذهنم گفت: «فرار کن و با پلیس تماس بگیر وگرنه توی دردسر بدی میفتی.»

با لحن محکمی گفتم: «نه! من شریک‌جُرم تو نمی‌شم! باید برم و کمک بیارم.»

نگرانی و خشم باهم در چشمان آلاسدیر دیده می‌شد: «من نمی‌تونم تنهایی این کار رو بکنم. اینجوری زندگی من نابود می‌شه.»

صدای درون سرم گفت: «هر وقت به حرفم گوش ندادی، دچار بد دردسری شدی، مگه نه؟!»

هم بخاطر نوشیدنی الکلی، سرم سنگین بود و هم ترسیده بودم. آنقدر شهامت در وجودم نمانده بود که بتوانم راه درست را انتخاب کنم. بنابراین در مقابل آلاسدیر تسلیم شدم کورکورانه از او تبعیت کردم. هرچه باشد، او دوستم بود، یا دستکم من گمان می‌کردم که دوستِ من است.

با کمک هم، آن جسد را روی صندلی عقب خودرو انداختیم. چشمانم بخاطر نم باران درست نمی‌دید. هرچه او می‌گفت، من هم همان کار را می‌کردم.

«پنجره‌ها رو باز کن. اینجوری ماشین زودتر غرق می‌شه.»

خودرو را بطرف بخش عمیق‌تر دریاچه هُل دادیم. سپس آلاسدیر با لحن دستوری گفت: «باید از هم جدا بشیم و پیاده تا خودنه بریم. دیگه هم هیچوقت همدیگه رو نمی‌بینیم. نه تو از چیزی خبر داری و نه من! گرفتی؟!»

صدای درون سرم با طعنه گفت: «چه دوست خوبی! داره تو رو به حال خودت رها می‌کنه!»

***

به محض آنکه فروشگاه‌ها باز شدند، آلاسدیر یک گوشی ساده و ارزانقیمت خرید.

«بابا، من توی دردسر افتضاحی اُفتادم!»

پدرش گفت: «بیا خونه پسرم. باهم حلش می‌کنیم.»

آلاسدیر گفت: «نمی‌شه! دیشب که داشتم از مهمونی میومدم، توی راه زدم یکی رو کُشتم. باید هر چه سریع‌تر از کشور خارج بشم. باید یه جای خیلی دور برم، استرالیا، فکر کنم خوب باشه. حتماً یکی رو می‌شناسی که بتونه کمکم کنه.»

پدرش گفت: «با هیشکی حرف نزن. هر مدرکی که همراهته رو آتیش بزن، گواهینامه‌ی رانندگی، گذرنامه یا هرچی که هست، کاری کن کاملاً خاکستر بشن. بعدش برو فرودگاه. فقط وسایل ضروری رو با خودت ببر. فهمیدی؟ من بقیه‌ی کارهای پروازت رو جور می‌کنم.»

آلاسدیر همان کارهایی را کرد که پدرش گفته بود. او به فرودگاه رفته و در رستوران آن یک پیتزای ارزانقیمت سفارش داد. تمام بدنش عرق کرده بود.

آن روز عصر، پدرش با همان شماره‌ی جدید تماس گرفت.

«پسرم، گوش کن. واسه‌ی فردا همه‌چی رو جور کردم. توی مهمونخونه‌ی فرودگاه یه اتاق بگیر. فردا ساعت دو باید جلوی ورودی باشی. یه نفر به اسم موریسون (Morrison) میاد دنبالت. یه کیف رو توی سالن جا می‌ذاره که تو باید برش داری. یه کارت شناسایی جدید و بلیط پروازت توی کیفه. دو ساعت بعد، دیگه توی این کشور نیستی! روز بعد هم می‌رسی استرالیا.»

آلاسدیر گفت: «از اونجا باهات تماس می‌گیرم.»

پدرش گفت: «نه! خیلی خطرناکه! فقط یه شماره‌ی الکی توی صفحه‌ی اینترنت‌مون ارسال کن. اینجوری می‌فهمم که جات خوبه. این تلفن رو بشکن و بندازش توی سطل آشغال. یه مدت، نباید هیچ ارتباطی باهم داشته باشیم. موفق باشی، پسرم.»

***

ماه‌ها بعد، یکی از دوستانم با من تماس گرفت: «سوزی، می‌دونی که آلاسدیر به استرالیا رفته؟!»

با خودم فکر کردم که اینطوری برای من هم بهتر خواهد بود. اما باز هم نمی‌توانستم خودم را از شرّ این ترس خلاص کنم که اگر روزی راز من فاش شود، شریک‌جرم قتل به شمار خواهم رفت. در طی این ماه‌ها، من توانسته بودم ترسم را در اعماق وجودم دفن کنم. یاد گرفتم که احساساتم را کنترل نمایم. سپس، آهسته آهسته زندگی‌ام را از نو ساختم و به عنوان نویسنده‌ی کتاب‌های کودکان، زندگی موفقی را در پیش گرفتم.

صدای درون ذهنم با تکرار پرسشی که دلم نمی‌خواست به آن پاسخ بدهم، مرا هر از گاهی شکنجه می‌کرد. در واقع دیگر به من هشدار نمی‌داد… بلکه با لحنی طلبکارانه با من حرف می‌زد. او دیگر خیرخواه من نبود، بلکه بطور ظالمانه‌ای می‌خواست تا من نابود شوم.

«داری از موفقیت‌های خودت لذت می‌بری، سوزی؟ اُمیدوارم اون راز کوچولوی خودت رو فراموش نکرده باشی. من که نمی‌تونم فراموش کنم!»

حالا که آلاسدیر در استرالیا بود، تنها نگرانی من، صدای درون سرم به شمار می‌رفت. مدت‌ها بود که دیگر برای من اهمیتی نداشت و او نیز دیگر مرا هدایت نمی‌کرد. برای جبران کاری که کرده بودم و البته برای گوش دادن به راهنمایی‌های آن صدا که زمانی خیرِ مرا می‌خواست، دیگر خیلی دیر شده بود.

***

سپس، بازی روزگار آغاز شد.

نامه‌ای از استرالیا بدستم رسید، تکه‌ی پاره شده‌ای از کاغذ که روی آن نوشته بود: ”هیچوقت نتونستم کار کثیفی که با هم کردیم رو فراموش کنم. من دیگه نمی‌تونم با این عذاب وجدان ادامه بدم.“

تنها آلاسدیر می‌توانست چنین چیزی را برای من نوشته باشد. احمقِ بی‌شعور! بعد از این همه مدت، عذاب وجدان گرفته بود! اگر اعتراف می‌کرد، زندگی من هم به درون چاهی عمیق سرازیر می‌شد. نمی‌توانستم با او تماس بگیرم. فقط می‌توانستم با دلهره‌ای دهشتناک، منتظر بمانم.

گذشت زمان برایم به شکنجه تبدیل شده بود، انگار که در دنیای واقعی، وارد کابوس شده باشم. با لرز، در حالیکه تمام تنم خیس عرق شده بود، از خواب می‌پریدم. زندگی موفق من داشت بخاطر آن شب وحشتناک و ترس از فاش شدن آن راز کثیف، به یک تراژدی تبدیل می‌شد.

چهار ماه دیگر هم گذشت و نامه‌ی دیگری بدستم رسید.

”من سرطان روده گرفتم. فقط چند ماه به آخر زندگی من باقی مونده. یه وصیت‌نامه برای وکیلم تنظیم کردم و توی اون شرح دادم که من و تو چکار کردیم. به وکیلم گفتم که وقتی مُردم، اون وصیت‌نامه رو واسه‌ی پلیس بفرسته.“

به هم ریختم! نمی‌توانستم بخوابم. دیگر نمی‌توانستم برای کودکان کتاب بنویسم. مغزم کار نمی‌کرد. کاری که ما کرده بودیم بسیار وحشتناک بود و اگر برملا می‌شد، چیزی به عنوان زندگی برای من باقی نمی‌ماند. کسی را نداشتم تا کمکم کند.

باید هر طور شده راهی پیدا می‌کردم تا با آلاسدیر تماس بگیرم ولی او از آدرس جعلی برای خودش استفاده کرده بود. هیچ نشانی از او نیافتم.

صدای درون سرم گفت: «اون از تو باهوش‌تر بود. تو هم باید از کشور فرار کنی.»

آیا به اندازه‌ی کافی وقت داشتم؟ سومین نامه، حامل پاسخ به این پرسش بود.

”من چند روز دیگه بیشتر زنده نیستم.“

پس من دیگر وقتی نداشتم.

«حالا چجوری می‌خوای از این منجلاب بیرون بیای؟»

نمی‌توانستم منتظر واکنش پلیس به وصیت‌نامه‌ی آلاسدیر بشم. حتماً به سراغم آمده و دستگیرم می‌کردند. کمی در اینترنت جستجو کردم. گذشت زمان باعث نمی‌شود تا جُرم نادیده گرفته شود و تخفیفی هم در کار نیست. لاپوشانی جُرم دیگران هم خودش جُرم سنگینی است، بویژه جُرمی مانند قتل! باید سال‌های سال را در زندان سپری می‌کردم.

با ذهنی نابود شده، در کابینت‌های آشپزخانه به دنبال قرص‌های خواب گشتم. سالها پیش آنها را برای من تجویز کرده بودند. خیلی زود آنها را یافتم. یک بطری از نوشیدنی الکلی قوی را کنار دستم گذاشتم. آنقدر خوردم که دیگر کاملاً گیج و منگ شده بودم. کارِ من تمام بود. هرچه از آن قرص‌های خواب باقی مانده بود را قورت دادم… و منتظر مرگ شدم.

***

در استرالیا، آلاسدیر یک فنجان قهوه برای خودش ریخت و به جمع دوستانش برگشت. در آنجا کسی سوزی را نمی‌شناخت. شاید او چندان نویسنده‌ی مشهوری برای مردم آن کشور نبود. آلاسدیر نگاهی به تیتر اخبار در سایت خبرگزاری تایمز انداخت. نوشته بود: ”نویسنده‌ی مشهور حوزه‌ی کودکان، سوزی جیمز، بخاطر مصرف بیش از حد داروی خواب‌آور و الکل، از دنیا رفت. هنوز انگیزه‌ی وی از خودکشی مشخص نشده است.“ نیرنگ سرطان کار خودش را کرده بود! او با خود اندیشید که همیشه سوزی خیلی راحت فریب می‌خورد. حالا دیگر تنها شاهد ماجرا، به درک واصل شده بود. تمام ترسِ آلاسدیر از فاش شدن رازش، برای همیشه از میان رفت. آهی از اعماق سینه‌اش کشید که حکابت از راحتی خیال داشت.

سپس از پایین کمرش تا وسط مغزش تیر کشید! صدایی طعنه‌آمیز که به هیچ وجه دوستانه نبود، در ذهنش طنین انداخت که: «واقعاً، آلاسدیر؟! من اینطور گمان نمی‌کنم!»

صدا بیشتر بخوانید »

the sneaker crisis

The Sneaker Crisis

بحران کفش ورزشی

تاریخ: هفتم مرداد ماه 1403

نویسنده: Shirley Jackson

برگردان از: فرشاد قدیری

ترجمه‌ی فرشاد قدیری

هر روزِ خدا من دارم در تمام خانه می‌چرخم و هر چیزی را که بر روی زمین انداخته‌اند، جمع می‌کنم. کتاب‌، کفش، اسباب‌بازی، جوراب، لباس، دستکش، چکمه، کلاه، دستمال‌گردن، تکه‌های جورچین، انواع سکه، مداد، فضولات خرگوش، استخوان‌هایی که مال سگ‌مان است و زیر صندلی‌های اتاق نشیمن قایم کرده، و خلاصه هر آنچه را که بتوان به آن فکر کرد، من از روی زمین جمع می‌کنم. همچنین می‌توان به این موارد، سربازهای کوچک پلاستیکی، ماشین‌های بازی، دستکش بیسبال، ژاکت، کتاب‌های جیبی کودکان در حالیکه چند سکه هم وسط آن جا مانده، دستمال کهنه و غیره را نیز اضافه نمود که روی زمین رها شده‌اند و من باید آنها را جمع کنم.

هر بار که وسیله‌ای را از کف اتاق جمع می‌کنم، آن را سر جایش می‌گذارم تا بعداً راحت‌تر بتوان آن را یافت. در نود درصد موارد متوجه نمی‌شوم که چه چیزی را از زمین جمع کرده‌ام یا آن را کجا گذاشته‌ام مگر آنکه یکی از اعضای محترم خانواده به آن نیاز پیدا کند؛ در این صورت، وقتی سالی[1] با حالت طلبکارانه می‌پرسد که ماژیک‌هایش کجا هستند، من می‌توانم فوراً جواب دهم: «طاقچه‌ی پنجره‌ی آشپزخونه، سمت چپ.» اگر بَری[2] کلاه کابویش را بخواهد، می‌توانم در جوابش بگویم: «توی اتاقی که بازی می‌کنی، آخر کمد کتابا.» اگر جنی[3] تکالیف درس حساب خود را بخواهد، می‌توانم به او بگویم: «زیر زیرسیگاری بود، روی بوفه‌ی اتاق ناهارخوری.»

من توانایی‌های زیادی دارم. برای مثال می‌توانم پیچ کوچکی که از دوچرخه‌ی لوری[4] به جا مانده را بردارم و دوباره سر جایش ببندم و همچنین می‌توانم ساعت دیواری اتاق نشیمن را در جهت دُرست کوک کنم. می‌توانم دستور غذای جدیدی را پیدا کنم که طرز پخت کتکلت بوقلمون را از آن یاد بگیرم؛ این غذای مورد علاقه‌ی سالی است. همچنین می‌توانم خودنویس شوهرم را با جوهر مخصوصش پُر کنم و حتی نخ‌دندانی که در یقه‌ی پیراهن نایلونی‌اش رفته است را پیدا کنم؛ فقط از من نپرسید که چگونه از آنجا سر درآورده، زیرا عقل اینجانب از درک آن عاجز می‌باشد!

تمام این کارها را بطور خودکار انجام می‌دهم، درست مانند شماره تلفن خانه‌ی هم‌دانشگاهی‌ام که هنوز هم می‌توانم آن را از حفظ بگویم و یا شعری که مدتها پیش از بر کرده‌ام. چنانچه در مورد مکان وسیله‌ای از من سوال شود و نتوانم همان موقع پاسخ دهم، آن وسیله برای همیشه گم می‌شود! برای مثال، کلاه صورتی منگوله‌دار جنی، که ناگهان از کُل تاریخ محو شد، … بگذارید ببینم… همان روزی بود که لوری با پسرهای خانواده‌ی هاینز[5] دعوایش شد و صندلی راحتی‌مان که در حیاط بود، شکست، اواخر ماه اُکتبر بود.

در خانه‌ی بزرگ ما، مکان‌های بسیاری وجود دارد که می‌توان یک کلاه صورتی منگوله‌دار را، بدون هیچ توجه‌ای، در آنجا رها کرد. در اواخر ماه اکتبر، سر میز شام جمع شده بودیم که ناگهان جنی پرسید: «کلاه صورتی من رو کی ورداشته؟!» و من مانند همیشه به ذهنم رجوع کردم؛ خالی بود! دیگر چیزی به عنوان کلاه صورتی وجود نداشت. با وجود آنکه تمام سوراخ سُنبه‌های خانه را، بطور کاملاً علمی و موشکافانه، مورد کنکاش و تحقیقِ دقیق قرار دادیم، اما کلاه منگوله‌دار صورتی یافت نشد. بدین ترتیب، جنی مجبور شد، بطور موقت، از دستمال گردن استفاده کند تا هوا آنقدر سرد شود که بتواند کلاه بافتنی دُم‌دراز خود را به سرِ مبارکش بکشد.

اما مورد کفش‌های ورزشی لوری، نمونه‌ی بسیار بُغرنج‌تری بود زیرا او نمی‌توانست با بستن دستمال گردن به دور پاهایش، وارد زمین بسکتبال شود. صبح روز شنبه بود و او به بالای پلکان بخش پُشتی خانه آمد و همانجا ایستاد و سپس با لحن بسیار مؤدبی پرسید: «کی کفشای ورزشی من رو دزدیده؟!» بر اساس عادت همیشگی‌ام، دهانم را باز کردم که پاسخ دهم،… ناگهان متوجه شدم که نمی‌دانم، … در نیمه‌ی راه، دهانم را بستم. لوری از پلکان پایین آمد و هنگامی که به نیمه‌ی مسیرش رسید، با فریادی بسیار شیک و مجلسی گفت: «مامااااان… کفشام رو چکار کردی؟!» و من همچنان قادر به دادن پاسخ نبودم. لوری که انگار داشت زوزه می‌کشید، ادامه داد: «من کفشام رو می‌خوااااام! من باید برم برای بازی بسکتبااااال!.»

متقابلاً سرش داد زدم: «نمی‌دونم!»

لوری با همان حالت طلبکارانه گفت: «پس من چکار کنم؟!» به پایین پلکان رسید و وارد اتاق مطالعه شد. من در اتاق نشسته بودم و داشتم ضمن خواندن روزنامه‌ی صبح، قهوه می‌خوردم. «نمی‌شه که بسکتبال بازی نکنم! پس باید این کفشای (بوووق) پیدا بشه! پاپَتی بازی کنم؟! من کفشام رو می‌خوام…»

«زیر تختت رو نگاه کردی؟»

انگار که فکر کردن برایش کار بسیار سختی بود، کمی به بالا نگاه کرد، و بعد با حالتی که انگار چندان هم مطمئن نبود، گفت: «آره… معلومه که نگاه کردم. اما اونجا نیست.»

«دمِ در چی؟»

طوری که انگار داشت با یک آدم خنگ و کودن حرف می‌زد، پاسخ داد: «نه، خودت بگو! کفش من دم در چه غلطی می‌کنه؟ یعنی من، بیرون کفشام رو در میارم که بعد همسایه‌مون اونا رو بپوشه؟!»

احساس درماندگی می‌کردم. گفتم: «خوب… هفته‌ی پیش که گُم نشده بودن.»

«خودم می‌دونم که هفته‌ی پیش پام بودن. فکر کردی من خِنگی… چیزی‌ام؟!»

«صبر کن.» به سمت پایین پلکان رفتم و داد زدم: «جنی؟!»

کمی طول کشید و سپس جنی در حالیکه در صدایش ناراحتی موج می‌زد و داشت دماغش را بالا می‌کشید گفت: «ها؟!»

گفتم: «یا خدا؟! باز داری کتاب ”زنان کوچک“ رو می‌خونی؟»

جنی با گریه گفت: «فقط همون قسمتش که بِث[6] مُرد!»

گفتم: «ببین، صد بار که نمرده! یه بار مرده! این کتاب لامصب رو ول کن…»

ناگهان لوری از پشت سرم فریاد زد: «کفشای من رو ندیدی؟!» برای لحظه‌ای حس کردم تا مغز سرم سوراخ شد!

«نه!»

جنی به بالای پلکان آمد، در حالیکه داشت با انگشتانش، چشمان اشکبارش را پاک می‌کرد، گفت: «هوی! شاید یکی از اون دخترا ورشون داشته، واسه یادگاری!»

لوری ناباورانه گفت: «هااا؟! کفش من رو ورداره؟! کی؟!»

«مثِ آقای بروک[7] که دستکشای مَگی[8] رو ورداشت، توی داستان ”زنان کوچک“، آخه عاشقش شده بود و بعدشم که ازدواج کردن.»

برای لحظاتی، لوری طوری به او نگاه کرد که انگار دچار ضربه‌ی مغزی شده بود. سپس برگشت و دوباره وارد اتاق مطالعه شد. با لحنی بسیار رسمی به پدرش گفت: «خواهر جانِ من دیگه چیزی بنام عقل براش نمونده!»

پدرش گفت: «چطور مگه؟!»

او گفت: «بسکه کتاب خونده، قاطی کرده!»

جنی که داشت از پلکان پایین می‌آمد با تعصب خاصی گفت: «خوب… اون واقعاً همین کار رو کرد. دستکشِش رو ورداشت و برای همیشه نگهش داشت، یعنی تا وقتی که جو[9] فهمید که اون…»

من از در پشتی فریاد زدم: «سالی، بَری، هیچکدومتون کفشای ورزش لوری رو ندیدین؟»

آنها داشتند روی چمن‌های باغچه‌ی جلوی خانه دنبال هم می‌دویدند، روی برگ‌ها غلط می‌زدند و می‌خندیدند. وقتی آنها را صدا زدم، به سمت خانه برگشتند، جلو آمدند و با لحن لوس و بی‌معنی‌ای گفتند: «جیک، جیک! ما پرنده کوچولو هستیم.» البته بنظر خودشان بسیار بامزه بود.

«کفشای لوری رو ندیدین؟»

«جیک، جیک!»

«خوب؟!»

بَری فکری کرد و گفت: «من که ندیدم. یعنی از روز قبلِ روز قبلِ روز قبلِ خیلی روز قبلِ از این هم ندیدم!»

گفتم: «خیلی خوب، تو هم! سالی؟ تو چی؟»

«نه! اما اصن نگران نشین. الآن یه کاری می‌کنم کفشا برگردن سرجاشون.»

«اگه باز منظورت اینه که جادو کنی، بهتره بابات نفهمه! عصبانی می‌شه!» سپس سرم را برگرداندم و به لوری گفتم: «ندیدن!»

سالی با پافشاری خاصی گفت: «اما لوری جونم، من برات پیداشون می‌کنم، اصن نترس، کفش ورزشی‌یات رو برات پیدا می‌کنم.»

لوری با نااُمیدی گفت: «آره، ارواح دلت! پس من چکار کنم؟! با جوراب برم بسکتبال؟! چکار کنم؟!»

«مطمئنی زیر تختت رو گشتی؟»

برگشت و نگاهی به من انداخت، انگار که من زیادی حرف زده بودم و می‌خواست از شرّ زن پُرحرفی مثل من خلاص شود. با لحن طعنه‌آمیزی گفت: «بعله، خانم خانما! مطمئنم.»

سالی با حرارت گفت: «بابا حواسش نیست، نمی‌فهمه! اگه فقط یه کوچولو جادوی طلایی بکنم، اونوقت کفش ورزشیای لوری تو یه چشم به هم زدن میان اینجا، بابا هم هیچی نمی‌فهمه!»

بَری گفت: «منم می‌تونم جادو کنم؟»

«تو هم می‌تونی کمک کنی و بیل رو واسم بیاری.»

وارد اتاق مطالعه شدم و روی یکی از صندلی‌ها نشستم. لوری هم دنبال من آمد. جنی داشت برای پدرش تعریف می‌کرد که: «و اون مرد برای هفته‌ها و هفته‌ها، اون رو نزدیک قلبش نگه داشت. و اون زن هم درست مثل لوری داشت دنبالش می‌گشت، غافل از اینکه پیش آقای بروک بود.»

 شوهرم از لوری پرسید: «اون دختر کوچولو که موهای تیره داره، چی؟ همون که خیلی بهت تلفن می‌کنه!»

لوری گفت: «نُچ! اون رو قاطی نکنین. تازه‌شم، اون چطوری می‌تونسته کفشای من رو وَرداره؟» با دست ضربه‌ای به پیشانی‌اش زد و ادامه داد: «یه دیوونه‌خونه‌ی واقعی! کفشا رو گُم می‌کنن، اونوقت دوستات رو متهم می‌کنن که دزدن! اَه!»

خودش را محکم بر روی یکی از صندلی‌های چرمی گرانقمیت‌مان انداخت، طوری که صندلی به سمت عقب خم شد و داشت بر روی جاکتابی می‌اُفتاد. لوری دوباره گفت: «اَه!» برای آنکه نارضایتی‌اش را نشان دهد، دستانش را بطور خاصی به هوا پرت کرد و سپس آنها را شُل گرفت تا خودشان از دو طرف بدنش آویزان شوند. صندلی تا آستانه‌ی واژگون شدن پیش رفت و برگشت. لوری ادامه داد: «توی این خونه هیچی سرجاش نیس! همیشه همین بدبختی رو داریم!» با اعتراض رو به من کرد و گفت: «هر چی رو بر می‌داری، دیگه پیدا نمی‌شه. اگه تو …»

من با عصبانیت گفتم: «اگه منظورت اینه که…»

«همیشه میای و همه چیز رو ورمی‌داری و جایی می‌ذاری که دیگه خودت هم نمی‌تونی پیداشون کنی. همیشه همین کارِتِه.»

«اگه بجای اینکه وسایلت رو زیر تختت بندازی، اونا رو مرتب سر جاشون بذاری…» ناگهان دوباره همان فکر به سرم زد. «تو واقعاً زیر تختت رو نگاه کردی؟»

لوری از جایش پرید و صاف ایستاد، دستانش را در دو طرف بدنش باز کرد و رو به خدا گفت: «خدایا، چرا من رو آفریدی؟!»

جنی با حرکت سر تأیید کرد و گفت: «در داستان بورلی لی[10]، همون کارآگاه زنه! وقتی نقشه‌های مخفی برای مخفیگاه اسلحه‌ها گُم شدن. بورلی لی و دوستش، پیگی[11]، اونا دنبال سر نخ بودن.»

شوهرم با بی‌خیالی گفت: «این توی کتاب ”بند کفش پاره“ نبود؟!»

من در حالیکه سعی می‌کردم به اعصابم مسلط بشم و منطقی حرف بزنم، پرسیدم: «خوب، آخرین بار کی دیدیشون؟ بنظرم اگه یادت بیاد که آخرین بار کی پات بودن، شاید یادت بیاد که کجا گذاشتیشون.»

لوری در حالیکه همچنان عصبانی بنظر می‌رسید، گفت: «آره… خوب. شنبه‌ی همین هفته که پیشم بودن. بعد درشون اُوردم، و یادم می‌یاد که گذاشتمشون روی کمد جاکتابی چون یادمه که می‌خواستم اون نقشه‌ی درس جغرافی رو بردارم برای روز چهارشنبه، چون اون موقع باید باشگاه هم می‌رفتم… یادم اومد!» ناگهان چشمها و دهانش تا آخرین حد ممکن باز شدند. «باشگاه! روز چهارشنبه هم برای باشگاه اونا رو پوشیدم. پس تا روز چهارشنبه هم اونا رو داشتم.»

وسط حرفش پریدم و گفتم: «و چهارشنبه، همون روزی بود که خیلی دیر خونه اومدی چون با اون جو[12] و بقیه‌ی لات و لوت‌های بی‌ریختِت رفته بودین ولگردی و …»

«تا حالا شیش دفه بهت گفتم، اون دخترا همینجوری، شانسی اونجا اومده بودن، چه می‌دونستم میان او دور و وَر؟! در ضمن، نباید دوستای من رو ”لات و لوت“ صدا کنی.»

«جنابعالی هم هیچوقت وسایلت رو جمع نمی‌کنی، همیشه هم باید تا آخر شب شامِت رو نگه دارم تا ببینم کی از ولگردی خسته می‌شی و میای خونه.»

همسرم اضافه کرد: «اون دختره هم توی همین مایه‌ها، مثل خودته!»

«پس تا اون موقع باید کفشای ورزشیم پیشم بوده باشه، چون اصلاً وقت نداشتم، آخه مامان وادارم کرد تا کارای خونه رو انجام بدم و بعدش هم سریع شام بخورم، چون،… چون،…»

جنی با حالت احساسی و افتخارآمیزی گفت: «داشتی می‌رفتی دَدَر! لباسات رو پوشیدی که بری واسه ولگردی، پس باید قائدتاً کفشات رو هم پوشیده باشی.»

لوری چرخشی کرد و با دستش به جنی اشاره کرد: «آها! من لباس پوشیدم و …»

من گفتم: «اول دوش گرفتی و بعدش یادم می‌یاد که…»

او با لرزشی که انگار مانند ارشمیدوس، مسئله‌ی مهمی را کشف کرده، ادامه داد: «من دوش گرفتم چون مامان نمی‌ذاره بدون دوش گرفتن اون شلوار آبیه رو بپوشم.»

شوهرم گفت: «هیچ مرد با کلاسی، یه خانم رو به محافل عمومی نمی‌بره مگر اینکه خودش و لباساش رو کاملاً تمیز کرده باشه.»

«بخاطر همین من توی حمام لباسام رو دراُوردم، و وقتی داشتم از حموم بیرون می‌یومدم، حوله دورم بود و لباسام و کفشای ورزشیم هم دستم بود…»

من ناگهان گفتم: «آره! دیدمشون! دنبال تو، اومده بودم بالای پله‌ها تا دو تا قرص آسپرین وردارم که بعدش تو هم رفتی واسه ددر. یادمه چه بلایی سر حموم اُورده بودی! کفش پُر آب بود و حوله‌های کثیف روی زمین اُفتاده بودن و صابون … »

لوری با بی‌صبری گفت: «کفشام؟! کفشام چی؟ اونا رو چکار کردی؟»

کمی مکث کردم و گفتم: «یه لنگه‌اش روی زمین بود و یه حوله هم روش اُفتاده بود. و من… من…» کُلی به مغزم فشار آوردم: «چکار کردم؟!»

لوری جلوی من ایستاد و همینطور که دست می‌زد، گفت: «فکر کن، فکر کن، فکر کن…»

من گفتم: «ببین، من توی این خونه می‌گردم، توی این خونه می‌گردم و باز هم توی این خونه می‌گردم و هر چی کفش، جوراب، لباس، کلاه، دستکش، دستمال گردن، کتاب و اسباب‌بازی می‌بینم، جمع می‌کنم و همیشه یه جایی جاشون می‌دم، یعنی سرجاشون می‌ذارم. خوب حالا… وقتی رفتم بالای پله‌ها و اون وضع شلخته‌ی حموم رو دیدم، باید تمیزش می‌کردم. صابون رو ورداشتم و توی جا صابونی گذاشتم. پادری جلوی وان رو برداشتم و توی تشت مخصوص شستشو انداختم. باید حوله‌ها رو هم ورداشته باشم و …»

لوری خیلی ناگهانی گفت: «انداختی توی سبد لباسا! اینو که خودمون می‌دونیم!»

با طعنه گفتم: «جدی؟! می‌دونی؟! آخه من تا حالا هزار بار بهت گفتم که اون حوله‌ها رو بذار…»

«باشه! دفه بعد یادم می‌مونه بذارمشون توی سبد لباسا. کفشام چی شد؟!»

«حالا! اونا خیلی خیس بودن، بخاطر همین نمی‌شد بندازمشون توی سبد لباسا. انداختمشون روی میله‌ی پرده‌ی حموم تا خشک بشن تا بعدش بندازمشون توی سبد. پس باید لنگه کفشت رو هم انداخته باشم روی میله…»

ناگهان سالی با هیجان وارد اتاق مطالعه شد و با آوازی رویایی چنین می‌گفت: «کفشای لوری، کجایین؟ شما عزیز مایین! مثل گُل پیازین! سوت میزنم، بیایین!» چشمانش را بسته بود و بَری هم دنبال او وارد شد، در حالیکه یک سطل پُر از شن در دستش بود و در دست دیگرش یک بیل داشت. طوری راه می‌رفتند که انگار در هوا معلق هستند.

شوهرم با تعجب گفت: «یه دقیقه صبر کنین ببینم.»

سالی یکی از چشمانش را باز کرد و گفت: «هیچی نیست! من فقط دارم ادا در میارم. اینم فقط یه خورده شِنِه.»

بَری نیز در تأیید حرف‌های خواهرش گفت: «این شعرا رو از خودمون درآوردیم.»

کنار هم ایستادند. شوهرم با ناراحتی و کمی عصبانیت گفت: «بیشتر بنظرم رسید که بازم دارین ”جادو“ می‌کنین و اصلن خوشم نیومد. پشت سر هم و چشم بسته راه می‌رین، زیر لب وِرد می‌خونین، انگار قراره که اتفاق غیر طبیعی‌ای بیُفته!»

جنی ناگهان پرید وسط و گفت: «بازسازی یه صحنه‌ی جُرم! چون اون کارآگاهه، بورلی لی و دوستش، پیگی، همین کار رو کردن، توی داستانِ ”راز شمع شکسته“، وقتی مجبور شده بودن که یه سری مدرک رو پیدا کنن. اونا صحنه‌ی جرم رو بازسازی کردن. همه رو اونجا جمع کردن و همه چیز رو همون جور که بود، تکرار کردن تا…»

لوری نگاهی از سر کُفری بودن به جنی انداخت و گفت: «ببین! حالا نمی‌خواد برام سخنرانی کنی!» جلوی در اتاق ایستاد و رو به من کرد: «جون من، برین سر اصل مطلب! بریم توی حموم، شاید پیداش کردیم.»

«کفشای لوری، کجایین؟ شما عزیز مایین! مثل گُل پیازین! سوت میزنم، بیایین!»

لوری گفت: «خواهر گلی‌های خُل خودم!» با دست و با حالت نوازش، بر روی سر خواهر کوچولوها زد و ادامه داد: «شما به همین وِرد خوندنتون ادامه بدین، جادوگرای نازنازی! الهی قربون اون مغز نداشته‌تون بشم!»

سالی گفت: «برو خودت رو مسخره کن.» و بعد با دلخوری از لوری فاصله گرفت.

بَری گفت: «بی‌مغز هم خودتی!»

لوری، رو به من گفت: «زود باش دیگه!» و بعد رو به جنی داد زد: «این تویی که همیشه حوله‌ها رو خیس می‌کنی و می‌ندازیشون رو زمین. مامان اون یکی لنگه کفشم رو از حموم میاره و جنابعالی هم یه لنگه دیگشو برام پیدا می‌کنی، اونوقت کفشای من آماده می‌شن.»

شوهرم گفت: «ممکنه از بالا، دو تا آسپرین دیگه هم بیاری؟»

گفتم: «باشه، برات میارم.»

با خیالی راحت از پلکان بالا رفتم. فکر می‌کردم دست کم نیمی از بحران به پایان رسیده! حمام درست بالای پلکان واقع شده و هر موقع که از پلکان خانه‌مان بالا می‌روم، می‌توانم نگاهی هم به داخل آن بی‌اندازم. ذهنم به سه روز پیش برگشت و تمام جزئیات را به یاد آورد. ساعت هشت و نیم شب بود. به خودم گفتم که از پلکان بالا می‌روم تا دو تا قرص آسپرین بخورم. لوری تازه برای ولگردی بیرون رفته بود و من از او خواستم تا دیر نکند. همچنین کلی نصیحتش کرده بودم؛ مؤدب باش، مواظب باش، لباست رو کثیف نکنی و غیره. جنی طبق معمول داشت کتاب می‌خواند و سالی و بری نیز خوابیده بودند.

اکنون نیز چهارشنبه، ساعت هشت و نیم شب بود و من به بالای پلکان آمدم که دو تا قرص آسپرین برای شوهرم بردارم و شاید دست کم یکی از لنگه کفش‌ها را هم پیدا کنم. آه کشیدم! کف حمام دوباره غرق آب شده بود. پادری جلوی وان، مچاله شده و حوله‌های خیس را کف حمام رها کرده بودند. بر روی میله‌ی پرده‌ی وان حمام، یک لنگه کفش ورزشی سفید آویزان بود. در حالیکه دندانهایم را از عصبانیت به هم فشار می‌دادم، زیر لب به خودم گفتم که تا کِی قرار است این بچه‌ها آنقدر بزرگ شوند و شعور پیدا کنند که دیگر وسایل خود را اینطرف و آنطرف نیندازند و بفهمند که این خانه خوک‌دانی نیست! روزی لوری آنقدر بزرگ خواهد شد که باید ازدواج کند. و آنوقت، همسرش نیز باید نقش مادر را برای او بازی کند و شلختگی‌های او را جمع و جور نماید. احتمالاً پشت سرم، به من بد و بیراه خواهد گفت که: «خاک بر سر اون نَنَت با این بچه بزرگ کردنش!» فکر می‌کنم وقتی او ازدواج کند، بهتر است یک خدمتکار تمام وقت هم به عنوان کادوی عروسی برای پسرم بگیرم تا شاید عروسم کمتر به من فُحش بدهد.

پادری جلوی وان را برداشتم و روی میله‌ی پرده‌ی وان گذاشتم تا خشک شود. صابون را روی جاصابونی گذاشتم و حوله‌ها را بر روی میله‌ی دوش حمام آویزان کردم. لنگه کفش را هم برداشتم و با این وسوسه که آن را توی سطل زباله بی‌اندازم، جنگیدم! سپس در حالیکه لنگه کفش در دستم بود، به سوی دیگر سالن بالایی رفتم تا در کمد جالباسی، یک پادری خشک، مخصوص جلوی وان، و چند حوله‌ی تمیز دیگر برای حمام بردارم، که ناگهان صدای لوری و جنی را از سوی دیگر سالن پذیرایی شنیدم که داد می‌زدند: «دیدی؟! دیدی؟!»

جنی با هیجان گفت: «درست مثِ بورلی لی! آخرش همه فهمیدن که کار اون سرایداره بوده.»

لوری با اشاره گفت: «ببین! ببین!» من درِ کمد جالباسی را باز کرده بودم تا چند تا حوله از طبقه‌ی بالایی آن بردارم و کلاه منگوله‌دار جنی در طبقه‌ی پایینی آن قرار داشت.

من با شگفتی گفتم: «چیه؟!»

جنی گفت: «اون کلاهِ منه!»

گفتم: «چرا من باید کلاه تو رو توی این کمد گذاشته باشم؟! لوس‌بازی در نیار.»

جنی با رضایتمندی گفت: «کلاه منگوله‌دار صورتی ناز خودم!»

لوری گفت: «انگار حواست نیس، مامان! توی کمد رو نگاه کن، اون کلاهه همین الآن توی طبقه‌ی پایینی کمده.»

من رو کنار زد و از طبقه‌ی پایینی کمد، کلاه جنی را برداشت.

من گفتم: «مسخره‌ها! من هیچوقت کلاه‌ها رو توی این کمد نمی‌ذارم. فقط حوله‌ها و ملافه‌ها و پتوهای اضافی رو اینجا می‌ذارم، نه کلاه‌ها رو.»

لوری پشت سرم ایستاده بود و با نگاهی به لنگه کفشی که در دستم بود، گفت: «و نه کفشای ورزشی رو!»

با عصبانیت گفتم: «تو و اون خواهرت همیشه همه چیز رو می‌ندازین اینور- اونور. لااقل اون حموم رو تمیز کنین. بخدا، دفه‌ی دیگه اون کلاه صورتی رو ببینم که روی زمین اُفتاده، می‌سوزونمش! اونوقت می‌تونی بگی که کارآگاه بورلی لی …»

همسرم از پایین پلکان داد زد: «پیدا شد؟»

من شروع به پایین آمدن از پلکان کردم و گفتم: «قطعاً هر دو تا لنگه‌اش، خیر! بعدِ اون همه بدبختی، این موقع از سال دیگه اون کلاه صورتی منگوله‌ای به درد نمی‌خوره. فقط یه لنگه‌اش رو پیدا کردیم! »

سالی و بری با افتخار و شادابی فریاد زدند: «کفش ورزشی، کفش ورزشی، کفش ورزشی!» لوری به سرعت از کنار من رد شد و سمت پایین پلکان دوید. فریاد زد: «پیداش کردین؟! کفشم پیدا شد؟!»

سالی و بری دور هم می‌چرخیدند و خوشحال بودند. سالی همچنان سطل شن را در دست داشت اما بَری کفش ورزشی را بالا گرفته بود و لی‌لی کنان می‌چرخید. لوری گفت: «هورا! هی کوچولوها، ممنون. کجا بود؟!»

سالی گفت: «زیر تختِت! ما کُلی جاد…» نگاهی به پدرش انداخت و حرفش را خورد! «… جاها رو گشتیم و بعدش رفتیم تو اتاقت… زیر تختت بود.»

لوری با خوشحالی گفت: «آفرین!»

سپس به سمت من برگشت و انگار که داشت توله‌سگی را نوازش می‌کرد، آرام به روی سرم دست گذاشت و گفت: «پسر(!)، دیدی آخرش پیدا شد، نَنجون!» سپس با حالت تشکرآمیز اضافه کرد: «من باید دیگه برم سراغ دوچرخه‌ام و برای هر کدوم از این خواهرای گلم یه بستنی چوبی بخرم.»

جنی که احساس می‌کرد زحمات او برای یافتن کفش، نادیده گرفته شده است، با عصبانیت گفت: «خوب، باید برای منم بگیری! هر چی باشه این من بودم که صحنه‌ی جرم رو بازسازی کردم و مثل داستان ”اِلیس دِنسمور[13]“، وقتی که اِلیس…»

من گفتم: «می‌شه بفرمایین اینجا کی مُجرمه؟! اگه مجبور نبودم دائم توی خونه بچرخم و وسایل شماها رو جمع کنم و بذارم سرِ جاش…»

لوری با شاره به من گفت: «لنگه کفش؟! اون یکی لنگه‌اش؟! من می‌رم برای اینا بستنی بگیرم. شما هم اون یکی لنگه‌اش رو بیار.»

من گفتم: «چی؟!»

«اون یکی لنگه‌اش که همین الآن بالای پله‌ها دستت بود. مامان… تو رو خدا!»

من به دست‌های خالی‌ام نگاه کردم: «بذار ببینم! یه دقیقه پیش دستم بود… بعدش…»

[1] Sally

[2] Barry

[3] Jannie

[4] Laurie

[5] Haynes

[6] Beth

[7] Brooke

[8] Maggie

[9] Jo

[10] Beverley Lee

[11] Piggy

[12] Joe

[13] Elise Dinsmore

The Sneaker Crisis بیشتر بخوانید »

شب فراموش نشدنی

Unforgettable night

شب فراموش نشدنی

نوشته‌ی پورنیما (POORNIMA)

برگردان از: فرشاد قدیری

شب فراموش نشدنی

نوشته‌ی پورنیما (POORNIMA)

سومین شبی بود که باران به شکلی سیل‌آسا می‌بارید. صدای رعد آسمان را از بیرون خانه‌ام می‌شنیدم و نور آن کمی زودتر، از پنجره‌ی اتاق نشیمن به داخل می‌آمد و برای لحظاتی تمام اتاق را بطور خیره کننده‌ای روشن می‌کرد. من کنار شومینه نشسته بودم و کتابی را در دست داشتم. رعد و برقی دیگر، این بار خیلی نزدیکتر بنظر می‌رسید. از جایم بلند شده و در پنجره را بستم. نگاهی به دوردست‌ها انداختم اما بیشتر تاریکی را دیدم. دلم گرفت و باران هم بیشتر باعث شد تا احساس تنهایی بدی وجودم را در بر بگیرد.

دوباره بر روی صندلی راحتی‌ام کنار شومینه نشستم. احساس می‌کردم سرما دارد تا مغز استخوانم مانند سوزن فرو می‌رود. ناگهان برق قطع شد! حالا دیگر همان نور کم‌رمق چراغ هم وجود نداشت. تاریکی و سرما، حسی دلهره‌آور از بی‌پناهی به بندبند تنم حمله‌ور شد. از جایم بلند شدم، می‌خواستم بطرف آشپزخانه رفته و شمعی را روشن کنم اما نتوانستم قدم بردارم! شاید باورتان نشود اما من ترسیده بودم! قلبم داشت خودش را به سینه‌ام می‌کوبید. صدای ضربه‌های قلبم را به روشنی می‌شنیدم، بیشتر احساس می‌کردم که کسی دارد با مشت‌های قدرتمندش به بیخ گلویم ضربه می‌زند. دستکم هنوز زنده بودم!

تمام باقی‌مانده‌ی نیرویم را جمع کرده و کورمال‌کورمال بطرف آشپزخانه رفتم. در حالیکه دست و پاهایم می‌لرزیدند، سرانجام موفق شدم تا شمعی را در یکی از کشاب‌ها پیدا کردم. داشتم سعی می‌کردم تا آن را روشن کنم که صدای زنگ گوشی‌ام مرا تا سر حد مرگ ترساند! دستم بطور ناخودآگاه به کناری پرت شد و ناخواسته شمع را به گوشه‌ای از آشپزخانه شوت کردم. یک رعشه‌ی عصبی بود. برای لحظه‌ای می‌خواستم فرار کنم. از چه؟ خودم هم نمی‌دانستم! در گوشه‌ای از اتاق نشیمن، نور صفحه‌ی گوشی‌ام را دیدم. هرچه شهامت داشتم را بکار گرفته و بسوی آن راه اُفتادم. مادرم بود. با صدایی لرزان گفتم: «سلام.»

«ببینم، طوری شده؟»

برایش توضیح دادم که سه روز است از خانه بیرون نرفته‌ام، باران دارد تمام عقده‌هایش را سر من خالی می‌کند و اینکه همین الآن برق هم رفت.

به عنوان یک خانم، در دنیای کسب و کار، برای خودم اسم و رسمی داشتم و در بیشتر موارد سرم بسیار شلوغ بود. از آنجا که زندگی تجاری‌ام داشت روی مُخم راه می‌رفت، تصمیم گرفتم تا کمی استراحت کرده و سرم را از هیاهوی روزمرگی خالی نمایم. بنابراین به منطقه‌ی گردشگری اوتی (Ooty) آمده و در اینجا کلبه‌ای را کرایه کردم تا چند روزی را برای خودم تفریح کنم. مادرم در لندن بود. زن‌برادرم داشت اولین بچه‌اش را به دنیا می‌آورد و به همین دلیل مادرم تصمیم گرفت تا در کنار او باشد وگرنه مطمئنم که الآن پیش من بود! یعنی درست همین لحظه‌ای که با تمام وجودم به وجودِ او نیاز داشتم! من از کودکی اختلال روانیِ ترس از تاریکی (NyctoPhobia) داشتم. برخی گمان می‌کردند که وقتی بزرگ شوم، این ترس از میان می‌رود اما نه تنها بهتر نشدم که انگار همراه سنم، این ترس هم بزرگتر شده است.

آن کلبه به زیبایی در میان منطقه‌ای سرسبز و دلنشین بنا شده بود. ما معمولاً برای تعطیلات به جای دیگری می‌رفتیم اما این بار وقت کافی برای برنامه‌ریزی نداشتیم و من نتوانستم همان جای همیشگی را کرایه کنم. به ناچار، سر از این کلبه درآوردم. حرف زدن با مادرم باعث شد تا نفس راحتی کشیده و کمی ترس از تاریکی را فراموش کنم. حرف‌هایمان تمام شد. دوباره سعی کردم تا شمع را پیدا کنم. آن در گوشه‌ی آشپزخانه یافتم. این موفق شدم تا آن را روشن نمایم.

در حالیکه آن را محکم در دست گرفته بودم، به اتاق نشیمن برگشتم. لحظه‌ای سرم را چرخاندم و سایه‌ی خودم را بر روی دیوار پشت سرم دیدم که بطور دلهره‌آوری بزرگتر از خودم بود! قلبم تا تهِ پاچه‌ام فرو اُفتاد! به خودم یادآوری کردم که این فقط سایه‌ی خودم است. اما دوباره ترس از تاریکی داشت تمام ذهنم را پُر می‌کرد. از پنجره نگاهی به بیرون انداختم. بر شدت باران افزوده شده بود. در میان تاریکی می‌توانستم تا حدی نوک درختان را در میان آسمان ببینم. باد آنچنان درختان را تکان می‌داد که احساس می‌کردم هر لحظه ممکن است از جا کَنده شوند. بنظر نمی‌رسید که باران به این زودی‌ها بند بیاید پس باید همچنان در تاریکی بر روی صندلی‌ام می‌نشستم و می‌ترسیدم!

همین کار را هم کردم. دائم احساس می‌کردم که کسی پشت سرم به من زُل زده است! سرم را می‌چرخاندم و سایه‌ی رُعب‌انگیز کله‌ام را می‌دیدم که خیلی دلم می‌خواست از دستش فرار کنم! ناگهان فکری به سرم زد، بروم کپه‌ی مرگم را بگذارم تا شاید فردا این باران، توفان، رعد و برق و تاریکی دست از سر من بردارد و بتوانم به خانه‌ی خودم بازگردم! مرده‌شورِ این تعطیلات را ببرد!

روی کاناپه لم دادم و چشمانم را بستم. به مرور موفق شدم تا ذهنم را از تاریکی و توفان خالی کرده و به خوابی ناز فرو روم. حدود نیمه‌شب، با صدای جیغ گوشخراشی، نه تنها تمام تنم از روی کاناپه به پرواز درآمد بلکه برای کسری از ثانیه احساس کردم که روحم نیز به اشتباه بجای بالا، به طرف چپ پرواز کرد! زمین و زمان را گم کرده بودم. زبانم بند آمده بود. آنقدر ترسیده بودم که حتی بدنبال منبع صدا هم نمی‌گشتم. چشمانم به اندازه‌ی نعلبکی باز شده بود اما نمی‌دانستم باید به کجا نگاه کنم. آن صدای جیغ تمام نمی‌شد. درست مانند چاقو در گوشم فرو می‌رفت و راهش را تا درون مغزم ادامه می‌داد. سرم را بطرف پنجره چرخاندم. باران تمام شده بود اما همچنان آسمان مانند قیر سیاه بنظر می‌رسید.

نمی‌دانم چقدر طول کشید تا فهمیدم این صدای زوزه‌ی سگ‌ها است! یعنی همین الآن باید اعلام همبستگی می‌کردن؟! هرچه فحش بلد بودم نثارشان کردم. قلبم داشت درون مغزم می‌تپید. ناگهان در میان زوزه‌ی سگ‌ها، صدای جیغ یک نفر هم بلند شد! یا خودِ خدا! انگار داشت بیخ گوش من جیغ می‌کشید. واقعی بود؟! یا من از زوزه‌ی سگ‌ها دیوانه شده و قاطی کرده بودم؟! نه… واقعاً یک نفر داشت جیغ می‌کشید. دوباره تمام تنم از ترس دچار زلزله شد. احساس می‌کردم که آن صدای جیغ دارد مانند سوزن وارد تک‌تک سلول‌های بدنم می‌شود. صدای زوزه‌ی سگ‌ها و صدای جیغ یک آدم، عرق سرد بر تنم نشست.

خودم را در کاناپه فرو بردم و ملافه را روی سرم کشیدم. من شهامت روبرو شدن با یک حادثه‌ی وحشتناک را نداشتم، آنهم در این تاریکی. خودم را به خواب زدم تا شاید همه‌ی این صداها را فراموش کنم. شاید فردا بیدار می‌شدم و می‌دیدم که همه‌اش کابوس بوده است. حتماً این جیغ‌ها به زودی تمام می‌شوند و من بقیه‌ی شب را به سلامت سپری می‌کنم. فردا صبح از اینجا فرار می‌کنم! هرطور که شده از اینجا می‌روم و حتی پشت سرم را نگاه نمی‌کنم. اما نشد!

صدای جیغ و زوزه‌ی سگ‌ها به پایان نمی‌رسید. صداها بلندتر شدند و بیشتر درهم می‌پیچیدند. زیر ملافه می‌لرزیدم. وحشت کرده بودم. دانه‌های عرق را حس می‌کردم که از روی پیشانی‌ام به پایین می‌غلتیدند. انگار که کسی دستش را بیخ گلویم گذاشته باشد، خیلی سنگین نفس می‌کشیدم. شاید داشتم سکته می‌کردم! امکان نداشت که بتوانم بخوابم. باید از جایم بلند می‌شدم. باید با آن جیغ‌ها روبرو می‌شدم.

ملافه را کنار زده و به آرامی بطرف پنجره حرکت کردم. هر گامی که برمی‌داشتم، حسی از درون به من می‌گفت که دیوانه شده‌ام. باید سرجایم می‌ماندم تا صبح شود. اگر با صحنه‌ای وحشتناک روبرو می‌شدم چه؟! جلوی پنجره رسیدم و پرده را به آرامی کنار زدم.

چنان جیغی کشیدم که آن زوزه‌ها و جیغ‌هایی که شنیده بودم در برابر جیغ من لالایی به شمار می‌رفتند. همزمان برق وصل شد و چراغ اتاق روشن شد. شاید خدا نمی‌خواست که من از ترس بمیرم و درست در همان لحظه با آمدنِ برق به داد من رسید. دختری درست جلوی پنجره ایستاده و چهره‌اش غرق خون بود! رد خون در تمام صورتش دیده می‌شد. پس از آنکه نفسم تمام شد و دیگر نتوانستم به جیغ کشیدن ادامه دهم، خشکم زد. چشمانم داشت از حدقه در می‌آمد. نمی‌توانستم تکان بخورم. مغزم کار نمی‌کرد. می‌لرزیدم و فقط به آن چهره‌ی وحشتناک خیره مانده بودم.

آن سکون مرگبار نمی‌توانست برای همیشه ادامه یابد. به مرور به خودم آمدم. من زنده بودم، در امان بودم، یا دستکم هنوز آسیبی ندیده بودم، رمقی نداشتم اما کم‌کم به یاد آوردم که پیش از آنکه این کلبه را کرایه کنم، تعدادی از همکارانم چیزی به من گفته بودند. آنها از دختری با من حرف زده بودند که توسط صاحب همین کلبه به قتل رسیده بود! و اینکه برخی می‌گویند که روحش هنوز هم همین اطراف پرسه می‌زند! آن دختر هنوز هم می‌خواهد از قاتل خودش انتقام بگیرد!

پیش از من هم بسیاری از کسانی که این کلبه را اجاره کرده بودند، می‌گفتند که صدای جیغ آن دختر را شنیده‌اند. برخی حتی ادعا می‌کردند که آن دختر با چهره‌ی خون‌آلودش از آنها تقاضای کمک کرده است. به همین دلیل است که دیگر کسی به اینجا برنمی‌گردد و به برای همین قیمتِ اجاره‌ی اینجا اینقدر ارزان بود! من به روح اعتقاد نداشتم بنابراین گمان کردم که این فقط یک شوخی بی‌مزه است. آنها می‌دانستند که من فوبیا دارم و من با خودم فکر کردم که چقدر همکاران بدجنسی دارم! من هم به آنها خندیده بودم و مسخره‌شان کردم که چقدر خرافی یا احمق هستند! سپس برای آنکه به آنها ثابت کنم که روحی وجود ندارد، با وجود ترس از محیط‌های باز و تاریک، اینجا را کرایه کردم.

اما حالا آن روح به راستی جلوی من ایستاده بود و جیغ می‌کشید، تنها با فاصله‌ی یک شیشه! پس او وجود داشت. هنوز می‌ترسیدم و صدای جیغش لرزه به اندامم می‌انداخت ولی به یاد آوردنِ حرف‌های همکارانم داشت به مرور مرا بیشتر به خودم می‌آورد. اگر دیگران زنده مانده بودند، پس این روح با من کاری ندارد! او فقط جیغ می‌کشد و بدنبال قاتل خودش می‌گردد! پرده را رها کرده و خیلی آرام به روی کاناپه برگشتم. چشمانم را بستم و شروع به خواندنِ دعا کردم. شنیده بودم وقتی کسی دعا می‌خواند، دیگر هیچ روحی به وی حمله نمی‌کند! همچنان صدای جیغ‌هایش در گوشم طنین می‌انداخت. سعی کردم با صدای بلند دعا کنم، بلندتر… و باز هم بلندتر. تک‌زنگ ساعت نشان می‌داد که ساعت یک شب است.

تق‌تق‌تق… ابتدا گمان کردم که صدای قلبم است که دارد تندتند می‌زند اما نه! او داشت در می‌زد! با همان صدای بلند و جیغ‌جیغویش به التماس اُفتاده و کمک می‌خواست. پس قرار نبود به این سادگی‌ها از شرّ این روح خلاص شوم. نمی‌دانم چرا، اما ناگهان احساس کردم که باید به زیر میز رفته و آنجا پناه بگیرم. با خودم فکر کردم که اگر بتواند وارد کلبه شود، شاید نتواند مرا زیر میز پیدا کند! البته همه‌ی ما وقتی می‌ترسیم، دیگر عقل‌مان درست کار نمی‌کند و دست به کارهای خنده‌دار می‌زنیم. می‌دانم که کارم احمقانه بود ولی آنموقع دست به هر کاری می‌زدم تا شاید از شرِ آن روح خلاص شوم.

یادم آمد که ارواح ممکن است از دیوار و در رد شوند! پس به زیر میز خزیدم تا شاید مرا نبیند. حتی اگر دانشمند هم باشی، وقتی بترسی دیگر مغزت کارایی نخواهد داشت. او محکم‌تر در زد، بلندتر جیغ کشید و کمک خواست. چراغ اتاق روشن بود، شاید ارواح از نور خوش‌شان نمی‌آمد، برای همین هم از در رد نمی‌شد و داخل نمی‌آمد. ناگهان هم صدای در زدن قطع شد و هم جیغ‌های التماس‌آمیز آن دختر.

از زیر میز نگاهی به در ورودی انداختم. تلاش کردم تا نیروی خود را جمع کرده و درست فکر کنم. یعنی رفته بود؟ شاید خسته شده باشد! شاید فکر کرده که نمی‌تواند با وجود نور لامپ وارد کلبه شود. از زیر میز خیلی آهسته بیرون آمدم و نفسی عمیق کشیدم و ایستادم. چشم از در برنمی‌داشتم. تمام شهامتم را بکار گرفته و بسمت راه اُفتادم. باید در را باز می‌کردم تا ببینم آیا رفته است یا نه. با ترس و با احتیاط کمی لای در را باز کردم. کسی پشت در نبود!

هنوز هم ترس را حس می‌کردم اما خوشحال هم بودم. به آرامی در را بطور کامل باز کردم و از آستانه‌ی آن بیرون رفتم تا مطمئن شوم که حتی دیگر این اطراف نیست. پایم به چیزی که بر روی زمین بود گیر کرد و نقش زمین شدم. آن دختر بر روی زمین اُفتاده بود، با همان چهره‌ی خونین و وحشتناکش. جیغ کشیدم اما خیلی زود هم قطعش کردم! آیا به راستی روح بود؟ حرکتی نمی‌کرد. مگر ارواح هم غش می‌کنند؟! دستم را با احتیاط جلو بردم. می‌ترسیدم هر لحظه سرش را چرخانده و به من حمله کند!

به آن دست زدم. نه! روح نبود. آدم بود! درست مثل خود من! جسم داشت. تمام چهره‌اش خون‌آلود بود. بنظر می‌رسید که خیلی آسیب دیده باشد. هنوز هم داشت خونریزی می‌کرد. از اینکه گمان کرده بودم که باید روح باشد، از خودم خجالت می‌کشیدم. چطور اینقدر احمق شده بودم؟! تقصیر همکاران خرافاتی‌ام بود. آنها ذهن مرا با چرندهایشان فاسد کرده بودند. او فقط دختر بی‌گناهی بود که به شدت زخمی‌اش کرده بودند.

بلند شده و دختر بیچاره را به داخل کلبه کشیدم. کمی آب آوردم و صورتش را تمیز کردم. داشت نفس می‌کشید. زنده بود ولی دیگر رمقی نداشت. به آرامی چشمانش را باز کرد و نالید. از من کمک خواست و گفت که اگر کمکش نکنم، او را می‌کُشند. سعی کردم او را آرام کرده و کمی آب برایش آوردم تا بنوشد. ابتدا جعبه‌ی کمک‌های اولیه را یافتم تا زخم‌هایش را بسته و جلوی خونریزی بیشتر را بگیرم. سپس از آشپزخانه چیزی برای خوردن آوردم.

وقتی کمی جان گرفت، گفت که تعدادی تبهکار وی را دزدیده‌اند و می‌خواسته‌اند که او را در شهری غریب وادار به گدایی کنند تا برایشان پول دربیاورد. اگر کسی از فرمان آنها سرپیچی می‌کرد، درست مانند خودِ او، تا سر حد مرگ کتک می‌خورد. متوجه شدم که جیغ‌هایی که مردم در این کلبه می‌شنیدند از مکان نگهداری این بچه‌های ربوده شده، در کلبه‌ای دورتر بوده است نه صدای ارواح! آنها این شایعه را راه انداخته بودند تا دیگر کسی به پلیس اطلاع ندهد!

خیلی بی‌گناه و ترسیده بنظر می‌رسید . به او قول دادم که بچه‌های دیگر را نیز نجات خواهم داد. بلافاصله با پلیس تماس گرفتم. آن منطقه بسیار دوراُفتاده بود بنابراین پلیس حدود ساعت چهار صبح رسید. آنها هر پنج نفر آدم‌ربا را دستگیر و چند دختربچه‌ی دیگر را نیز نجات دادند. پلیس از شجاعت من تقدیر کرد و گفتند مدتهاست که دنبال این بچه‌های گمشده و این گروه تبهکار می‌گردند. حالا درسته که من مثل یک احمق ترسیده بودم، ولی به کسی نگینآ… دستکم داستانم سرگرم‌کننده بود دیگه! جون من بین خودمون بمونه…

مترجم: فرشاد قدیری

Unforgettable night بیشتر بخوانید »