بیشه‌ی گرم

دلهره‌آور

داستان‌های دلهره‌آور شما را دچار تپش قلب می‌کنند و اجازه نمی‌دهند که کتاب را زمین بگذارید! معمولاً جنایت‌های زنجیره‌ای یا بلایای عجیب و غریب، موضوع اصلی این نوع داستان‌ها است و اگر قهرمان داستان نتواند جلوی آنها را بگیرد، شما بطور دائم این دلهره را خواهید داشت که قربانی بعدی کیست؟!

warmglade.ir

سرزمین توخالی

سرزمین توخالی

تاریخ: دوم بهمن ماه 1403

نویسنده: دنی نولیوس Dheny Novelius

برگردان از: فرشاد قدیری

warmglade.ir

اشتباه پیچید. گابریلا (Gabriela) تمام شب را رانندگی کرده بود و بنظر می‌رسید که آن جاده‌ی بزرگ و تاریک نمی‌خواهد به آخر برسد. جی‌پی‌اس گوشی‌اش کار نمی‌کرد و همین باعث شد تا نتواند از نقشه‌ی گوگل بخوبی استفاده نماید. وارد یک جاده‌ی باریکتر شد که هیچ تابلویی در آن وجود نداشت. چاره‌ای نبود جز آنکه به حافظه‌اش در مورد نقشه اعتماد کند و همین بزرگترین اشتباهی بود که می‌توانست مرتکب شود.

در آن تاریکی، نور چراغ‌های خودرواش تا فاصله‌ی اندکی را روشن می‌کرد. انگار که جاده تا ابد امتداد داشت. به مرور درختان دوطرف جاده بیشتر و فشرده‌تر شدند. خیلی زود احساس کرد که آن جاده دارد باریکتر هم می‌شود و درختان مانند دیواره‌های تونل، راه خروج از جاده را بند آورده بودند. هرچه بیشتر در آن تونل درختی فرو می‌رفت، بیشتر احساس می‌کرد که چیزی درست نیست! گاهی سایه‌هایی را در میان تنه‌های به هم فشرده‌ی درختان می‌دید اما حدس زد که باید اشتباه کرده باشد.

سعی کرد تا نفس عمیقی بکشد. حتی هوا هم سنگین شده بود. شاید آن همه درخت به هنگام شب، دیگر اکسیژنی در هوا باقی نگذاشته بودند. سرانجام به جایی رسید که مقداری فضای باز در کنار جاده وجود داشت. کنار زد و تلاش کرد تا جی‌پی‌اس گوشی‌اش را دوباره راه انداخته و جهت حرکتش را تشخیص دهد.

خودرواش را خاموش کرده و از آن پیاده شد. سکوت آن منطقه دلهره‌ی بدی را به جانش انداخت. نه صدای حرکت شاخ و برگ درختان و نه حتی باد، انگار که آن درختان را از آهن ساخته بودند، هیچ حرکتی در کار نبود، هیچ بادی نمی‌وزید. نگاهی به دو سوی جاده انداخت، تاریکی تا بی‌نهایت پیش می‌رفت. نتوانست چیزی را بخوبی تشخیص دهد. ناگهان احساس غریبی عمیقی وجودش را فرا گرفت، انگار که در سرزمین بیگانه‌ای گیر اُفتاده باشد.

با نگاه دوباره‌ای به گوشی‌اش، وحشتش چند برابر شد! سیگنال بطور کامل قطع شده بود. حالا دیگر حتی نمی‌توانست با کسی تماس بگیرد. با صدای بلند فحش داد اما بنظر می‌رسید که آن فضای بی‌روح تمام صدایش را در خود بلعید. بطرف خودرواش برگشت. پشت فرمان نشست و استارت زد. تنها کمی صدای ناله از موتور بلند شد و بعد… هیچ!

دلش می‌خواست به زمین و زمان فحش دهد. هرگز از مکانیک خودرو سر در نیاورده بود. نه می‌توانست تماس بگیرد و درخواست کمک کند و نه می‌توانست خود را به جایی برساند. شاید باید تمام شب را داخل خودرو منتظر می‌ماند تا نور خورشید همه جا را روشن کند. چیزی برای خوردن در خودرو نداشت. چاره‌ای نبود، باید امشب را گرسنگی می‌کشید. با یک گرسنگی و تشنگی نمی‌مُرد، گرچه بسیار حس بدی بود.

ناگهان ناله‌ای غم‌انگیز و ضعیف را از پشت سرش شنید. سرش را به سرعت برگرداند و چشمانش را بسوی خط افق تنگ کرد. در میان تاریکی، سایه‌هایی داشتند حرکت می‌کردند، سایه‌هایی بی‌شکل و درهم که بطور غیرطبیعی راه می‌رفتند. وحشت راه نفسش را بند آورد.

سایه‌ها جلو آمدند و حالا دیگر معلوم بود که نباید انسان باشند. چشمان گابریلا داشتند از حدقه درمی‌آمدند. نباید صدایی از گلویش خارج می‌شد. در واقع نمی‌دانست که باید چکار کند. شاید بهترین کاری که از دستش برمی‌آمد، سکوت بود و اینکه اصلاً تکان نخورد.

گرچه حالا دیگر فاصله‌ی کمی با خودروی گابریلا داشتند، اما هنوز هم نمی‌توانست چهره‌ی آنان را ببیند، انگار که چهره‌ای در کار نبود. جایی که باید سر آنها به شمار می‌رفت، درست مانند جنس سرامیک سفیدی بنظر می‌رسید که جای چشمان آنها را سوراخ سیاهی گرفته باشد.

نزدیک شده بودند، صدای زمزمه‌ی ضعیفی از آنها بگوش گابریلا می‌رسید. آنها طوری با یکدیگر حرف می‌زدند که انگار صدایشان چند بار منعکس می‌شد. ناگهان توانست کلماتی را تشخیص دهد.

«یکی دیگه… یکی دیگه!»

آنها بخوبی او را دیده بودند و بی‌شک حیوان نبودند! پس امکان نداشت بتوان با سکوت و ثابت نشستن در خودرو آنها را فریب داد. گابریلا به سرعت قفل مرکزی درهای خودرو را زد و فریاد کشید: «گمشین! برین به درک.» اما بنظر نمی‌رسید که داد و فریادش آنها را ترسانده باشد. آنها دُور خودرواش را گرفتند. سپس درهای خودرو، انگار که اصلاً قفلی در کار نباشد، باز شدند!

گابریلا از سر وحشت چنان جیغی کشید که اگر جاندار معمولی بودند، حتماً پرده‌ی گوش‌هایشان پاره می‌شد. بدون آنکه فکر کند، با لگدی، درِ خودرواش را به آن موجود کوبید. با تمام سرعتی که می‌توانست، پیاده شد و در امتداد جاده دوید. جرأت نمی‌کرد نگاهی به عقب بیندازد. در آن جاده‌ی بی‌انتها، فقط می‌دوید.

اما موضوعی وحشتناک‌تر وجود داشت. صدای نجواهای آن موجودات بلندتر در گوشش طنین می‌انداخت! حتی دیگر نجوا نبودند بلکه خیلی روشن کلام آنها در گوشش فرو می‌رفت، انگار که درست بیخ گوشش حرف می‌زدند. از شدت ترس نمی‌توانست جملات آنها را درک کند اما کلماتی مانند ”گمشده“، ”فراموش شده“ و ”جایگزین شده“ را بخوبی شنید.

دیگر نفس نداشت. بدنش کم آورده بود. پایش به لبه‌ی ترک خورده‌ی جاده گیر کرد و نقش زمین شد. سرش را به بالا برگرداند. یکی از آن موجودات درست بالای سرش ایستاده و به او زُل زده بود. گابریلا، حالا بخوبی می‌توانست ببیند که چهره‌ی سرامیکی آن موجود پر از ترک است، انگار که گِل خشک شده باشد. از میان ترک‌ها، ماده‌ای قیر مانند بیرون می‌زد و سپس دوباره به درون سرامیک چهره‌اش فرو می‌رفت.

آن موجود، انگار که صدایش از درون لوله‌ای پلاستیکی و بزرگ رد می‌شد، گفت: «تو مال اینجا نیستی!»

گابریلا که خطر را با تمام وجود حس می‌کرد، در حالیکه لرزش صدایش نشان می‌داد که هر لحظه ممکن است به گریه بیفتد، پاسخ داد: «نمیـ… نمی‌خواستم بیام اینجا! من فقط می‌خوام برم خونه.»

آن موجود سرش را خم کرد و گفت: «خونه؟! چی هست؟!» یکی از دستانش را بطرف گابریلا دراز کرد، دستی استخوانی و همان ترک‌های صورتش بر روی پوستش هم دیده می‌شد که ماده‌ای سیاه از آنها بیرون می‌زد. تمام بدن گابریلا با دیدن دست آن موجود به لرزه افتاد. احساس می‌کرد که برق از نخاع کمرش رد می‌شود.

ناگهان بطرز دلهره‌آوری احساس کرد که آسفالت زیر بدنش دارد نرم می‌شود و می‌خواهد مانند باتلاق او را ببلعد. مطمئن بود که کارِ این موجود وحشتناک است.

بقیه‌ی آن موجودات نیز سر رسیدند و دُور او حلقه زدند. آنها شروع به حرف زدن با یکدیگر کردند و خیلی زود بطور کر کننده‌ای صدایشان بلند شد. ناگهان در میان آن صداهای ناهنجار، صدایی تیز و واضح فریاد کشید: «فرار کن!»

گابریلا نگاهی سریع به مردی انداخت که درست در لبه‌ی بیرونی حلقه‌ی آن موجودات بی‌شکل ایستاده بود. این یکی شگل و شمایل انسانی داشت، با لباسی کهنه و چهره‌ای درمانده، اما انسان بنظر می‌رسید. داشت با حالتی مضطرب دستش را تکان می‌داد، به این معنی که باید بدنبال وی برود.

«اگه می‌خوای زنده بمونی، دنبال من بدو.»

گابریلا می‌دانست که وقتی برای فکر کردن ندارد. آسفالت جاده داشت به مرور پایین‌تر می‌رفت. از جایش بلند شده و بطرف آن مرد دوید. بنظر می‌رسید که آسفالت می‌خواهد پاهای او را در خود فرو برده و مانع دویدنِ او شود اما گابریلا تمام توانش را بکار گرفت و پاهایش را از درون آسفالت بیرون کشید. آن مرد دستش را محکم گرفت و کشید. ناگهان شکافی در میان درختان باز شد، درست اندازه‌ی یک تونل که انگار دیواره‌ی آن را از خاکستر بجا مانده از زغال ساخته بودند.

گابریلا وقتی برای فکر کردن نداشت. نمی‌دانست آن موجودات ترسناک از او چه می‌خواهند اما مطمئن بود که هبچ ارزشی برای جان او قائل نیستند. به همراه آن مرد به درون تونل باز شده دوید. صدای نجواگونه‌ی آن موجودات ضعیف شد و حالت وهم‌انگیزی به خود گرفت.

درون تونل، باد شروع به وزیدن کرد. انگار که خاکستر روی دیوار آن هم از جا کنده شده و در هوا پخش می‌شد اما پبش از آنکه با صورت او برخورد کنند، لحظه‌ای برق می‌زدند و سپس محو می‌شدند.

گابریلا با صدایی بی‌رمق پرسید: «اینجا دیگه کجاست؟!»

آن مرد به تلخی پاسخ داد: «سرزمین توخالی! یه جای برزخی، بین دنیاهای دیگه. هر کی راهشو گم می‌کنه، از اینجا سر در میاره.»

«حالا چجوری باید از اینجا بیرون رفت؟»

آن مرد لحظه‌ای سکوت کرد، انگار داشت در ذهنش به دنبال جواب می‌گشت: «یه راهی هست اما آسون نیست. باید یکی از اون نگهبان‌های دروازه رو پیدا کنی. اونا هم بدون پرداخت قیمتش، نمی‌ذارن بیرون بری.»

پیش از آنکه گابریلا بتواند بپرسد که چه قیمتی، صدای ناله‌ای از دور شنیده شد و در تونل چند بار پیچید. رنگ از چهره‌ی آن مرد پرید: «پیدامون کردن! باید سریع‌تر بریم.»

هر دو تلاش کردند تا با سرعت بیشتری حرکت کنند. ناگهان دیواره‌های تونل شروع به تنگ‌تر شدن کردند. برق دانه‌های خاکستری کمتر و کمتر شد. دیگر نمی‌توانستند جلوی پایشان را بخوبی ببینند. گابریلا جرأت نمی‌کرد تا به عقب نگاه کند اما صدای نجواگونه‌ی آن موجودات بی‌شکل را می‌شنید که داشتند نزدیکتر می‌شدند.

دیگر خیلی خسته شده بود و داشت پاهایش را بر روی زمین می‌کشید. احساس می‌کرد مایعی غلیظ و سنگین را بر روی زمین ریخته‌اند که از سرعت حرکتش کم می‌کرد.

روبروی آنها، دروازه‌ای آهنی و بزرگ پدیدار شد که نقش‌های عجیب و غریبی بر روی آن قرار داشت. آن مرد خیلی ناگهانی ایستاد و گفت: «خودشه!» صدایش می‌لرزید، «اون نگهبان دروازه، پشت همینه. هرچی ازت خواست، باید قبول کنی. این تنها راهیه که می‌شه از اینجا بیرون رفت.»

گابریلا می‌خواست بپرسد که چه چیزهایی می‌خواهد اما ناگهان زمین زیر پایشان ترک برداشت. در همان موقع صدای ناله‌ی دلخراش آن موجودات را نیز از پشت سرش شنید. نگاهی به عقب انداخت. نزدیک شده بودند. چهره‌ی سفید سرامیکی‌شان با آن ترک‌های لجن گرفته در میان تاریکی دیده می‌شد. چاره‌ای نبود. مرگ داشت از پشت سرشان می‌رسید. گابریلا خود را به دروازه‌ی آهنی رساند، آن را هل داد و باز کرد.

در سوی دیگر دروازه، گابریلا در میان یک سرزمین عظیم و خالی ایستاده بود که ناگهان دروازه‌ی آهنی پشت سرش بسته شد. تا چشم کار می‌کرد، زمین ترک خورده و تیره‌رنگی بود با آسمانی خاکستری و بی‌روح. کمی دورتر، پیکری درشت‌اندام بر روی تخت بزرگی از استخوان نشسته بود. در چشمانش نوری غیر طبیعی دیده می‌شد. لبخند طعنه‌آمیز اُریبی بر چهره‌ی خشن و وحشتناکش داشت.

با صدایی که بیشتر شبیه زنگ آهنی بزرگی به گوش می‌رسید، گفت: «خوش آمدید، مسافر محترم. در مقابل آزادی، حاضری چکار کنی؟»

گابریلا نگاهی به پشت سرش انداخت تا شاید بتواند از آن مرد که فراری‌اش داده بود کمک بگیرد اما هیچکس نبود! دروازه‌ی آهنی در میان آن سرزمین خالی تنها ایستاده بود. دلش فرو ریخت. نگاهی به آن مرد زمخت با آن پوست خشن و چرم‌مانندش انداخت. لبخند کج او نشان می‌داد که نقشه‌اش گرفته است.

با صدایی لرزان گفت: «شما چی می‌خواین؟»

«یه انتخاب درست! اینجا همه‌چیز هست! چیزی نیست که امکان نداشته باشد!»

گابریلا نمی‌دانست که آن غول عظیم‌الجثه چه می‌خواهد بگوید. بنظرش می‌رسید که اینجا آخر کار است. احساس می‌کرد از قبل مُرده است و اینجا هم باید برزخ باشد.

«من مرده‌ام؟»

آن غول خنده‌ای زنگ‌مانند سر داد و گفت: «می‌تونی مُرده هم باشی! خودت چی می‌خوای؟ یادت باشه… انتخاب‌های تو همون چیزیه که شخصیتت رو واسه‌ی من مشخص می‌کنه.»

گابریلا گیج شده بود. شاید داشت خواب می‌دید. نمی‌توانست واقعی باشد. آن غول چه می‌خواست؟ به قیافه‌اش نمی‌آمد که بخواهد با او ازدواج کند! اندازه‌اش هم متناسب با او نبود!

آن غول، انگار که افکار گابریلا را خوانده باشد، پوزخند دیگری زد و از جایش بلند شد. کمی جلو آمد و گفت: «فرض کن مُردی و حالا قراره دوباره به زمین برگردی. این بار می‌خوای چطوری زندگی کنی؟»

گابریلا نگاهی به دوردست‌های بی‌انتهای آن سرزمین خالی انداخت. داشت کم‌کم خودش را پیدا می‌کرد. نگاهی یکوری به آن غول انداخت. برعکس ظاهر خشن و وحشتناکش، بنظر نمی‌رسید که بخواهد به او آسیبی برساند. آن غول همچنان با نگاهی که پرسش او را تکرار می‌کرد، همانجا ایستاده بود.

گابریلا گفت: «می‌خوام… برگردم پیش مامانم!»

قیافه‌ی آن غول مانند کیک حرارت دیده، کِش آمد: «یعنی هنوز هم داری دنبال پناهگاه می‌گردی؟!»

گابریلا بدون آنکه سرش را تکان دهد، چشمانش را در حدقه گرداند، انگار که داشت مخفیانه دنبال چیزی می‌گشت: «آره!… تنهایی… از اینجا می‌ترسم. نمی‌دونم مُردم یا زنده! اشتباه کردم. مادرم نگرانم بود. من بهش گفتم که دیگه بچه نیستم که همش بخواد نگران من باشه. باهاش تند حرف زدم.»

آن غول سرش را کمی بالاتر گرفت اما همچنان با آن قیافه‌ی کِش آمده‌اش، داشت مستقیم به گابریلا نگاه می‌کرد: «می‌خوای ازش عذرخواهی کنی؟»

«باید ازش عذرخواهی کنم!» روی کلمه‌ی ”باید“ تأکید محکمی کرد، سپس درحالیکه صدایش را پایین می‌آورد، ادامه داد: «بعدش حاضرم… اگه شما بخوای… بمیرم!»

اشک از چشمان گابریلا سرازیر شد. صدایی از گلویش در نمی‌آمد اما اشک‌هایش سیل شده و تمام صورتش را خیس کردند.

آن غول کمی بطرف جلو خم شد و صورتش را جلو آورد: «حتی قوی‌ترین مردهای جنگجو هم، وقتی به اینجا می‌رسن، مادرشون رو می‌خوان. هیچ آدمی در مقابل مادر، هرگز بزرگ نمی‌شه! هرگز!»

سپس دوباره کمرش را راست گرفت: «من هم هیچوقت در مقابل نام ”مادر“ مقاومت نمی‌کنم! برگرد… و یادت باشه… یه روز دوباره کارت پیش من گیر میفته!»

سرزمین توخالی بیشتر بخوانید »

warmglade صدا

صدا

صدا

تاریخ: بیست و دوم دی ماه 1403

نویسنده: Peter Leslie Watson

برگردان از: فرشاد قدیری

 

از زمانی که می‌توانم بخاطر بیاورم، صداهایی را شنیده‌ام که وجود نداشته‌اند! آن صداها همیشه به من می‌گفتند که باید چکار کنم: «بذار پوشکِت رو عوض کنم، سوزی (Susie). وقتشه که لالا کنی.» لحن بسیار مهربانی داشتند بنابراین من هم همیشه به حرف‌شان گوش می‌دادم. هنگامی که بزرگتر شدم، لحن آنها آمرانه‌تر شد: «به آتیش دست نزن!»

وقتی به سنِ مدرسه رسیدم، همین الگو ادامه پیدا کرد: «توی راهروها ندو وگرنه تنبیه می‌شی، خانوم خانومآ!» و هنگامی که دیگر نوجوان به شمار می‌رفتم و در تلاش بودم تا آداب اجتماعی را یاد بگیرم، آن صداها بازهم دست از کنترل من برنداشتند: «تو که نمی‌خوای یه دختر ولگرد باشی، می‌خوای؟ باید قبل از غروب برسی خونه!»

وقتی وارد دانشگاه اِدینبرگ شدم، دیگر هیچیک از آن صداها به من نمی‌گفتند که چه موقع و با چه کَسی به کجا بروم. تنها انتظاری که از من داشتند این بود که تمام آموزش‌ها را بخوبی یاد گرفته و در تمام جلسات بطور فعال شرکت داشته باشم: «یادت نره که تکالیفت رو انجام بدی، خانوم جیمز (James). شانس اُوردی که زیاد بهت تکلیف ندادن.»

با دانشجویانی بُر خوردم که خیلی پولدار بودند و با خودروی شخصی گرانقیمت‌شان به دانشگاه می‌آمدند. آنها همیشه بطور وحشیانه‌ای، سرزنده و شاداب بودند!

«بجُنب، سوزی. تو داری همه رو پشت سرت معطل می‌کنی.»

شبی در نوشیدنِ مایعات کوفتی زیاده‌رَوی کردم و در حالی به خانه رسیدم که داشتم گیج می‌رفتم. سرانجام صحیح و سالم در خانه را باز کردم. همان موقع صدای تازه‌ای در ذهنم پیچید، صدایی عمیق و محکم که تا آخر عمرم در مغزم باقی ماند.

«سوزی، دیگه نباید اینقدر الکل مصرف کنی، یا شبها تنهایی تا خونه پیاده بیای.»

این صدا فرق داشت، نَه اینکه فقط سرزنش‌آمیز بود، بلکه تمام بندبند تنم را می‌لرزاند. گمان می‌کردم که این یکی هم روزی می‌رود و صدای دیگری جای آنرا می‌گیرد ولی هرگز چنین نشد.

برای نخستین بار بود که یکی از این صداها تا این حد روی من اثر می‌گذاشت. او داشت نکته‌ی مهمی را به من گوشزد می‌کرد که من دلم نمی‌خواست آن را باور کنم. مستی باعث شده بود تا من احساس آزادی داشته باشم. گیجی و منگی‌اش را دوست داشتم.

«سوزی، اونا یه مشت علف هرز بیشتر نیستن ولی می‌تونن زندگیت رو نابود کنن.»

پُکی به آن زدم و سپس در فضا سِیر کردم.

کی به این شِر و وِرها گوش می‌ده؟!

من دیگر علاقه‌ای به درس‌های روزگار نداشتم و اگر به حرف‌های این صدای مزاحم گوش نمی‌دادم، بنظر نمی‌رسید که پیامد خاصی برای من داشته باشد.

تیموتی (Timothy) گفت: «بالآخره همه به رابطه‌ی جنسی هم احتیاج دارن، سوزی.»

من با تردید گفتم: «اگه باردار بشم، چی؟! من اهل این قرص‌های ضد بارداری نیستم، حالم بد می‌شه.»

او به دروغ گفت: «هیشکی با یه دفه حامله نمی‌شه. همه‌ی دکترها هم همین رو می‌گن.»

بازهم آن صدای مزاحم از من خواست که گول آن پسره‌ی هول را نخورم و من بازهم آزادی‌ام را می‌خواستم. با او رابطه‌ی جنسی برقرار کردم و … باردار شدم! مجبور شدم تا در تنهایی جنین را سقط کنم. کسی را نداشتم که این کار را برایم انجام دهد.

آن صدا بار دیگر در تمام وجودم پیچید، محکم‌تر و سرزنش‌آمیزتر از قبل… و البته حق با او بود: «دیدی؟! هیچ کاری نیست که پیامدی نداشته باشه، چه مثبت و چه منفی.»

دوستانم همچنان از من می‌خواستند تا با آنها به سراغ ولگردی بروم. آن صدا با تشر به من هشدار می‌داد تا زندگی خودم را به تباهی نکشانم. دلم می‌خواست آزادی‌ام را داشته باشم اما همیشه می‌دانستم که آن صدا بی‌راه نمی‌گوید. هر عملی، عواقبی به دنبال دارد.

وقتی آن ترمِ دانشگاه به پایان رسید، من تصمیم خودم را گرفته بودم. به همه گفتم: «من دارم می‌رم به دانشگاه بریستول.»

جنی (Jenny) گفت: «سوزی، تو نباید همچین کاری بکنی!»

در پاسخ گفتم: «چرا؟! با دانشگاه همآهنگ کردم. همه‌چی ردیفه.»

رابرت (Robert) گفت: «اینجوری خیلی بد می‌شه. اما خوب، حالا که تصمیمت رو گرفتی، می‌تونیم روز شنبه واست یه مهمونیِ خداحافظی بگیریم. پدر و مادرم می‌خوان برن یه شهر دیگه و خونه‌مون خالیه!»

حتی پیش از آنکه آن صدای درونی‌ام شروع به نصیحت من کند، لرزش آن را در تمام وجودم حس کردم.

«داری اشتباه بزرگی می‌کنی! یه بار برای همیشه خودت رو از شرّ این آدم‌های هرزه خلاص کن!»

نتوانستم به دوستانم ”نه“ بگویم. روز شنبه به خانه‌ی رابرت رفتم که در واقع خانه‌ای قدیمی و خارج از شهر بود. اوقات خوشی را در آنجا سپری کردم. پس از آن شب دیگر آنها را نمی‌دیدم اما خودم را آماده کرده بودم تا زندگی سالم‌تری را آغاز کنم. آلاسدیر (Alasdair) پرسید: «می‌خوای برسونمت خونه؟»

گفتم: «ممنون می‌شم. تو خیلی لطف داری.»

شب بارانی و تاریکی بود که ابرها بطور کامل جلوی ماه و ستاره‌ها را گرفته بودند. با این حال، او بسیار سریع رانندگی می‌کرد.

با صدایی لرزان گفتم: «یواش برو، آلاسدیر. من می‌ترسم.»

او گفت: «بی‌خیال! اونقدرها هم تند نمی‌رم که بخوای بترسی.»

ناگهان، سایه‌ای تیره و تار از پیکر مردی، درست جلوی خودروی ما پدیدار شد! ابتدا بر روی کاپوت غلتید و سپس محکم با شیشه‌ی جلو برخورد کرده و از روی سقف به پشت خودرو پرتاب شد.

من جیغ کشیدم. آلاسدیر آنقدر فریاد زد تا اینکه خودرواش ایستاد. هر دو بیرون پریده و بطرف آن مرد بیچاره دویدیم.

آلاسدیر که به زحمت نفس می‌کشید، گفت: «سرش بدجوری شکسته.» دستش را بر روی رگ گردن آن مرد گذاشت و ادامه داد: «نبض نداره. مُرده!»

به تندی گفتم: «شاید هنوز هم بشه نجاتش داد. باید آمبولانس خبر کنیم.»

او گفت: «امکان نداره … دیگه مُرده. اینجوری من می‌رم زندان. زندگیم نابود می‌شه!»

ناگهان دوباره آن صدای هدایتگر در سرم پیچید: «نذار با این حرف‌ها خامِت کنه. زنگ بزن و یه آمبولانس درخواست کن.»

رو به آلاسدیر فریاد زدم: «زندگی من چی؟ اصلاً زندگی بقیه واست مهم هست؟ فقط تو مهمی؟!»

او به تندی گفت: «هیشکی نمی‌فهمه. یه دریاچه‌ی مصنوعی بزرگ همین نزدیکی هست. هم ماشین و هم جسد این مَرده رو می‌ندازیم داخلش. کمک کن تا جسدش رو ببریم داخل ماشین. زود باش!»

صدای درون ذهنم گفت: «فرار کن و با پلیس تماس بگیر وگرنه توی دردسر بدی میفتی.»

با لحن محکمی گفتم: «نه! من شریک‌جُرم تو نمی‌شم! باید برم و کمک بیارم.»

نگرانی و خشم باهم در چشمان آلاسدیر دیده می‌شد: «من نمی‌تونم تنهایی این کار رو بکنم. اینجوری زندگی من نابود می‌شه.»

صدای درون سرم گفت: «هر وقت به حرفم گوش ندادی، دچار بد دردسری شدی، مگه نه؟!»

هم بخاطر نوشیدنی الکلی، سرم سنگین بود و هم ترسیده بودم. آنقدر شهامت در وجودم نمانده بود که بتوانم راه درست را انتخاب کنم. بنابراین در مقابل آلاسدیر تسلیم شدم کورکورانه از او تبعیت کردم. هرچه باشد، او دوستم بود، یا دستکم من گمان می‌کردم که دوستِ من است.

با کمک هم، آن جسد را روی صندلی عقب خودرو انداختیم. چشمانم بخاطر نم باران درست نمی‌دید. هرچه او می‌گفت، من هم همان کار را می‌کردم.

«پنجره‌ها رو باز کن. اینجوری ماشین زودتر غرق می‌شه.»

خودرو را بطرف بخش عمیق‌تر دریاچه هُل دادیم. سپس آلاسدیر با لحن دستوری گفت: «باید از هم جدا بشیم و پیاده تا خودنه بریم. دیگه هم هیچوقت همدیگه رو نمی‌بینیم. نه تو از چیزی خبر داری و نه من! گرفتی؟!»

صدای درون سرم با طعنه گفت: «چه دوست خوبی! داره تو رو به حال خودت رها می‌کنه!»

***

به محض آنکه فروشگاه‌ها باز شدند، آلاسدیر یک گوشی ساده و ارزانقیمت خرید.

«بابا، من توی دردسر افتضاحی اُفتادم!»

پدرش گفت: «بیا خونه پسرم. باهم حلش می‌کنیم.»

آلاسدیر گفت: «نمی‌شه! دیشب که داشتم از مهمونی میومدم، توی راه زدم یکی رو کُشتم. باید هر چه سریع‌تر از کشور خارج بشم. باید یه جای خیلی دور برم، استرالیا، فکر کنم خوب باشه. حتماً یکی رو می‌شناسی که بتونه کمکم کنه.»

پدرش گفت: «با هیشکی حرف نزن. هر مدرکی که همراهته رو آتیش بزن، گواهینامه‌ی رانندگی، گذرنامه یا هرچی که هست، کاری کن کاملاً خاکستر بشن. بعدش برو فرودگاه. فقط وسایل ضروری رو با خودت ببر. فهمیدی؟ من بقیه‌ی کارهای پروازت رو جور می‌کنم.»

آلاسدیر همان کارهایی را کرد که پدرش گفته بود. او به فرودگاه رفته و در رستوران آن یک پیتزای ارزانقیمت سفارش داد. تمام بدنش عرق کرده بود.

آن روز عصر، پدرش با همان شماره‌ی جدید تماس گرفت.

«پسرم، گوش کن. واسه‌ی فردا همه‌چی رو جور کردم. توی مهمونخونه‌ی فرودگاه یه اتاق بگیر. فردا ساعت دو باید جلوی ورودی باشی. یه نفر به اسم موریسون (Morrison) میاد دنبالت. یه کیف رو توی سالن جا می‌ذاره که تو باید برش داری. یه کارت شناسایی جدید و بلیط پروازت توی کیفه. دو ساعت بعد، دیگه توی این کشور نیستی! روز بعد هم می‌رسی استرالیا.»

آلاسدیر گفت: «از اونجا باهات تماس می‌گیرم.»

پدرش گفت: «نه! خیلی خطرناکه! فقط یه شماره‌ی الکی توی صفحه‌ی اینترنت‌مون ارسال کن. اینجوری می‌فهمم که جات خوبه. این تلفن رو بشکن و بندازش توی سطل آشغال. یه مدت، نباید هیچ ارتباطی باهم داشته باشیم. موفق باشی، پسرم.»

***

ماه‌ها بعد، یکی از دوستانم با من تماس گرفت: «سوزی، می‌دونی که آلاسدیر به استرالیا رفته؟!»

با خودم فکر کردم که اینطوری برای من هم بهتر خواهد بود. اما باز هم نمی‌توانستم خودم را از شرّ این ترس خلاص کنم که اگر روزی راز من فاش شود، شریک‌جرم قتل به شمار خواهم رفت. در طی این ماه‌ها، من توانسته بودم ترسم را در اعماق وجودم دفن کنم. یاد گرفتم که احساساتم را کنترل نمایم. سپس، آهسته آهسته زندگی‌ام را از نو ساختم و به عنوان نویسنده‌ی کتاب‌های کودکان، زندگی موفقی را در پیش گرفتم.

صدای درون ذهنم با تکرار پرسشی که دلم نمی‌خواست به آن پاسخ بدهم، مرا هر از گاهی شکنجه می‌کرد. در واقع دیگر به من هشدار نمی‌داد… بلکه با لحنی طلبکارانه با من حرف می‌زد. او دیگر خیرخواه من نبود، بلکه بطور ظالمانه‌ای می‌خواست تا من نابود شوم.

«داری از موفقیت‌های خودت لذت می‌بری، سوزی؟ اُمیدوارم اون راز کوچولوی خودت رو فراموش نکرده باشی. من که نمی‌تونم فراموش کنم!»

حالا که آلاسدیر در استرالیا بود، تنها نگرانی من، صدای درون سرم به شمار می‌رفت. مدت‌ها بود که دیگر برای من اهمیتی نداشت و او نیز دیگر مرا هدایت نمی‌کرد. برای جبران کاری که کرده بودم و البته برای گوش دادن به راهنمایی‌های آن صدا که زمانی خیرِ مرا می‌خواست، دیگر خیلی دیر شده بود.

***

سپس، بازی روزگار آغاز شد.

نامه‌ای از استرالیا بدستم رسید، تکه‌ی پاره شده‌ای از کاغذ که روی آن نوشته بود: ”هیچوقت نتونستم کار کثیفی که با هم کردیم رو فراموش کنم. من دیگه نمی‌تونم با این عذاب وجدان ادامه بدم.“

تنها آلاسدیر می‌توانست چنین چیزی را برای من نوشته باشد. احمقِ بی‌شعور! بعد از این همه مدت، عذاب وجدان گرفته بود! اگر اعتراف می‌کرد، زندگی من هم به درون چاهی عمیق سرازیر می‌شد. نمی‌توانستم با او تماس بگیرم. فقط می‌توانستم با دلهره‌ای دهشتناک، منتظر بمانم.

گذشت زمان برایم به شکنجه تبدیل شده بود، انگار که در دنیای واقعی، وارد کابوس شده باشم. با لرز، در حالیکه تمام تنم خیس عرق شده بود، از خواب می‌پریدم. زندگی موفق من داشت بخاطر آن شب وحشتناک و ترس از فاش شدن آن راز کثیف، به یک تراژدی تبدیل می‌شد.

چهار ماه دیگر هم گذشت و نامه‌ی دیگری بدستم رسید.

”من سرطان روده گرفتم. فقط چند ماه به آخر زندگی من باقی مونده. یه وصیت‌نامه برای وکیلم تنظیم کردم و توی اون شرح دادم که من و تو چکار کردیم. به وکیلم گفتم که وقتی مُردم، اون وصیت‌نامه رو واسه‌ی پلیس بفرسته.“

به هم ریختم! نمی‌توانستم بخوابم. دیگر نمی‌توانستم برای کودکان کتاب بنویسم. مغزم کار نمی‌کرد. کاری که ما کرده بودیم بسیار وحشتناک بود و اگر برملا می‌شد، چیزی به عنوان زندگی برای من باقی نمی‌ماند. کسی را نداشتم تا کمکم کند.

باید هر طور شده راهی پیدا می‌کردم تا با آلاسدیر تماس بگیرم ولی او از آدرس جعلی برای خودش استفاده کرده بود. هیچ نشانی از او نیافتم.

صدای درون سرم گفت: «اون از تو باهوش‌تر بود. تو هم باید از کشور فرار کنی.»

آیا به اندازه‌ی کافی وقت داشتم؟ سومین نامه، حامل پاسخ به این پرسش بود.

”من چند روز دیگه بیشتر زنده نیستم.“

پس من دیگر وقتی نداشتم.

«حالا چجوری می‌خوای از این منجلاب بیرون بیای؟»

نمی‌توانستم منتظر واکنش پلیس به وصیت‌نامه‌ی آلاسدیر بشم. حتماً به سراغم آمده و دستگیرم می‌کردند. کمی در اینترنت جستجو کردم. گذشت زمان باعث نمی‌شود تا جُرم نادیده گرفته شود و تخفیفی هم در کار نیست. لاپوشانی جُرم دیگران هم خودش جُرم سنگینی است، بویژه جُرمی مانند قتل! باید سال‌های سال را در زندان سپری می‌کردم.

با ذهنی نابود شده، در کابینت‌های آشپزخانه به دنبال قرص‌های خواب گشتم. سالها پیش آنها را برای من تجویز کرده بودند. خیلی زود آنها را یافتم. یک بطری از نوشیدنی الکلی قوی را کنار دستم گذاشتم. آنقدر خوردم که دیگر کاملاً گیج و منگ شده بودم. کارِ من تمام بود. هرچه از آن قرص‌های خواب باقی مانده بود را قورت دادم… و منتظر مرگ شدم.

***

در استرالیا، آلاسدیر یک فنجان قهوه برای خودش ریخت و به جمع دوستانش برگشت. در آنجا کسی سوزی را نمی‌شناخت. شاید او چندان نویسنده‌ی مشهوری برای مردم آن کشور نبود. آلاسدیر نگاهی به تیتر اخبار در سایت خبرگزاری تایمز انداخت. نوشته بود: ”نویسنده‌ی مشهور حوزه‌ی کودکان، سوزی جیمز، بخاطر مصرف بیش از حد داروی خواب‌آور و الکل، از دنیا رفت. هنوز انگیزه‌ی وی از خودکشی مشخص نشده است.“ نیرنگ سرطان کار خودش را کرده بود! او با خود اندیشید که همیشه سوزی خیلی راحت فریب می‌خورد. حالا دیگر تنها شاهد ماجرا، به درک واصل شده بود. تمام ترسِ آلاسدیر از فاش شدن رازش، برای همیشه از میان رفت. آهی از اعماق سینه‌اش کشید که حکابت از راحتی خیال داشت.

سپس از پایین کمرش تا وسط مغزش تیر کشید! صدایی طعنه‌آمیز که به هیچ وجه دوستانه نبود، در ذهنش طنین انداخت که: «واقعاً، آلاسدیر؟! من اینطور گمان نمی‌کنم!»

صدا بیشتر بخوانید »

جوآنا

جوآنا Johanna

جوآنا Juanna

بیست و هفتم خرداد 1401

نوشته‌ی جین یولن (Jane Yolen) ترجمه‌ی فرشاد قدیری

جنگل تاریکی بود که برف همه جای آن را پوشانده و بسیار ضخیم بنظر می‌رسید. گام‌های جوآنا تا مچ پا در برف فرو می‌رفت و گاه مقداری از آن وارد کفشش شده و آب می‌شد. خیس شدن پاهایش را حس می‌کرد که باعث می‌شد تا سرما را بیشتر احساس کند.

اگر در زیر نور خورشید، بارها و بارها این مسیر را طی نکرده بود، امکان نداشت در این تاریکی شب بتواند راهش را پیدا کند. جنگل هارتوود را درست مانند کف دستش می‌شناخت و حتی در تاریکی هم می‌توانست راه خود را تشخیص دهد. در واقع تفریح همیشگی‌اش، نشستن در میان درختان و استفاده از سایه‌ی آنان برای خوردن ناهار یا عصرانه بود، درختان بلند بلوط که همیشه عطر دلپذیری داشتند.

اما این بار شرایط بسیار متفاوت بود. او باید در این زمستان سرد و بی‌رحم، راهش را در میان جنگل باز می‌کرد تا بتواند مادر بیمارش را نجات دهد. او به غذا نیاز داشت و سوپ مخصوص بلوط می‌توانست بدنش را تقویت کند تا بیماری را پشت‌سر بگذارد.

اگر چه در تمام طول زندگی‌اش در میان جنگل پیچ و تاب خورده بود، اما برای اولین بار بود که مجبور می‌شد به هنگام شب، تا این حد در عُمق جنگل پیش رود. معمولاً کسی از اهالی چِرویل پس از نیمه شب وارد جنگل نمی‌شد. مادرش بارها به او گفته بود: «هیچوقت، هرگز شب‌ها به سمت جنگل نرو.» جوانا حس می‌کرد که این حرف مادرش تنها یک هشدار مربوط به خطرات جنگل نیست، بلکه یک دستور قاطع و محکم است که هرگز نباید آن را نادیده گرفت: «پدرت هم یه بار نیمه شب رفت به جنگل و دیگه هیچوقت برنگشت.»

تا پیش از این بار، جوآنا هرگز این دستور مادر را زیر پا نگذاشته بود. وقتی پدرش در جنگل ناپدید شد، او بسیار کم سن و سال بود اما لحظه‌ی آخر را بخوبی به یاد می‌آورد. او اولین کسی نبود که برای همیشه در جنگل ناپدید می‌شد. پیش از او نیز مردان بزرگی از روستا به درون جنگل رفته و دیگر هرگز دیده نشده بودند. همچنین دو دختر که ظاهراً نسبت خویشاوندی با جوآنا داشتند نیز، سالها پیش چنین بلایی به سرشان آمده بود.

هیچکس هرگز درنیافت که آیا آنها توسط افرادی جنایتکار به قتل رسیده‌اند، در میان کوهستانِ پشت جنگل گُم شده و یخ زده‌اند، و یا خوراک گرگ‌ها و خرس‌ها شده‌اند، اما همه‌ی آنها، چه کسانی که به تنهایی وارد جنگل شده بودند و چه بصورت جمعی، هرگز بازنگشتند و هرگز اثری از آنها یافت نشد. به هر حال، جوآنا همیشه احتیاط می‌کرد و پیش از غروب به خانه برمی‌گشت.

اکنون شانزده سالش شده بود و در طی این مدت همیشه این دستور را در ذهنش نگه داشته و مرور می‌کرد. اما امشب مجبور شد به مادری فکر کند که دیگر رمقی برایش باقی نمانده بود و بخاطر تب شدید، هذیان می‌گفت. در تخت‌خواب اُفتاده بود و بریده‌بریده نفس می‌کشید. جوآنا می‌ترسید که مادر را نیز تا صبح از دست بدهد.

چاره‌ای نبود! دکتر، درست در آنسوی جنگل زندگی می‌کرد و باید تا آنجا می‌رفت و او را هر چه سریعتر به بالای سر مادرش می‌آورد. همچنین باید برای او خوراک مقوی تهیه می‌کرد زیرا دیگر چیزی در خانه باقی نمانده بود. خانه‌ی دکتر در میان چند خانه‌ی ویلایی بزرگ قرار داشت که بسیار دور از هارتوود بود. تعداد خانه‌ها آنقدر نبود که بتوان آن را روستا نامید اما جای دلنشین و زیبایی بنظر می‌رسید. در واقع همه‌ی آنها به نوعی با هم خویشآوند بودند اما مادر جوآنا تصمیم گرفته بود تا زیاد به آنها نزدیک نباشد.

جوآنا

اغلب خود دکتر، هر از چند گاهی به دیدن جوآنا و مادرش می‌آمد. کمی بداخلاق بود و مادر جوآنا را ”غول بی‌شاخ و دُم“ خطاب می‌کرد. همیشه هم خیلی زود از خانه‌ی آنها بیرون می‌آمد و حتی یک قهوه‌ی ساده هم نمی‌خورد. همینقدر که می‌دید او و جوآنا سالم هستند، برایش کافی بود. انگار که می‌ترسید آنها نیز روزی گُم شوند!

اما زمستان سرد و طولانی، قدرتِ غول‌مانند مادر را از او گرفت. دیگر زیاد حرف نمی‌زد، چشمانش بی‌فروغ شده بودند، و حتی وقتی جوآنا با قاشق به او خوراکی می‌داد، هیچ واکنشی نشان نمی‌داد. سرانجام، امشب جوآنا گفت: «می‌رم این دکتر کوفتی رو بیارم!»

مادرش گفته بود: «نه!…» اما صدایش چنان بی‌رمق از گلو درآمد که تقریباً قابل شنیدن نبود. جوآنا دیگر منتظر رضایت مادر نشده بود. احساس می‌کرد که اگر تا پیش از طلوع آفتاب، دکتر را به بالای سر مادر نرساند، دیگر خیلی دیر خواهد بود. در واقع باید خیلی زودتر از اینها حرکت می‌کرد اما هر بار مادرش مانع او شده بود. این بار دیگر رمقی برای بیان مخالفتش نداشت.

تا آنجا که می‌توانست از پسِ برف بربیاید و بر ترسش چیره شود، سریع حرکت می‌کرد. گاه از روی حدس و گمان راهش را پیدا می‌کرد و گاه با دیدن نشانه‌ای خوشحال می‌شد که راه را درست آمده است. در میان درختان می‌پیچید و سعی می‌کرد تا در آن تاریکی، درخت یا صحنه‌ای آشنا را ببیند. سرما و خستگی باعث می‌شد تا احساس سنگینی بکند. انگار که دیگر مانند سابق، چابک نبود. وقتی نفسش کمی جا می‌آمد، دوباره می‌دوید اما باد سرد، مانند سیلی بی‌رحمانه‌ای، به صورتش می‌خورد و همه چیز را از ذهنش پاک می‌کرد.

ناگهان احساس کرد که دیگر آن دختر سابق نیست! انگار حواس پنج‌گانه‌اش تغییر کرده بودند. انگار که باد تمام موهای مشکی‌اش را به سرش می‌چسباند. برای اولین بار حس می‌کرد بسیار قوی و سبک‌بال شده است. دیگر خسته نبود، راحت می‌دوید و چندان به نفس‌نفس نمی‌اُفتاد. احساس زیبایی می‌کرد! انگار که دختری باشکوه شده بود. با قدرت بر روی برف گام برمی‌داشت و به طرز عجیبی تعادلش را بر روی ناهمواری‌ها حفظ می‌کرد. دیگر سرما برایش معنی نداشت، گرم شده بود! دیگر باد سرد صورتش را آزار نمی‌داد. دوید… تقریباً داشت با جهش‌های بلند حرکت می‌کرد، انگار که بر روی باد سوار شده باشد. داشت از سرعت زیاد لذت می‌بُرد.

ناگهان پایش را جلوی شاخه‌ای بزرگ گذاشت که از درخت شکسته و بر روی زمین اُفتاده بود. نتوانست تعادلش را حفظ کند. ساق پایش به آن برخورد کرد و بر روی زمین غلتید. برای لحظه‌ای نفسش حبس شد اما خیلی سریع دوباره از جایش برخاست. نگاهی به تاریکی جلوی رویش انداخت. باید مراقب شاخه‌ها و تنه‌های درختان می‌بود. این بار به خیر گذشت که پایش نشکسته بود.

ناگهان متوجه‌ی چیزی شد! جنگل روشن‌تر شده بود. دیگر تاریکی مانع دیدش نمی‌شد. هنوز تاریک بود اما در آن تاریکی نیز داشت بخوبی همه چیز را تشخیص می‌داد. شاید نور ماه از پشت ابر درآمده بود؟! نتوانست از لابلای درختان ماه را ببیند اما علت دیگری به ذهنش نرسید. این روشنایی باید بخاطر نور ماه بوده باشد.

حتی سریع‌تر از پیش حرکت کرد. انگار که خودباوری‌اش باز هم بیشتر شده بود. می‌دانست که توان دویدن سریع و جهش‌های بلند را دارد. درختان مانند باد از کنارش رد می‌شدند! می‌دانست که وقت زیادی دارد و با این سرعت، به موقع خواهد رسید.

سرانجام به آخر جنگل رسید، جایی که دیگر درختی وجود نداشت. از کنار آخرین درخت رد شد و گام به مرتع گذاشت. به آرامی جلوتر آمد و احساس کرد که چیزی درست نیست! نگاهی به آسمان اندخت. ایستاد.

هیچ چیز در آسمان نبود. پس نباید می‌ترسید اما انگار چیزی باعث پریشانی‌اش می‌شد. از ماه خبری نبود! پس چرا او به این راحتی همه چیز را می‌دید؟! دوباره نگاهی به آنسوی مرتع انداخت. آن خانه‌های ویلایی را بخوبی دید و با احتیاط راه اُفتاد.

بار دیگر ایستاد و این بار نگاهی به چپ و راست انداخت. باد بوی حیوانات مزرعه را به مشامش رساند. هوا را با شدت وارد بینی‌اش کرد و بوی آنها را به خوبی حس تشخیص داد. حتی می‌توانست تعداد بوهای مختلف را بشمرد! از روی بوها تشخیص داد که چه تعداد گوسفند، چه تعداد گاو و حتی چه تعداد مرغ در مزرعه است!

دوباره به سمت پایین تپه راه اُفتاد. به خانه‌های ویلایی رسید که درست مانند ردیف دندان‌ها، خیلی منظم از زمین سر در آورده بودند. از پنجره‌های پُشتی خانه، نور چراغ را دید که بر روی برف‌های خاکستری روی زمین اُفتاده بود. نمی‌دانست که چرا از دیدن آن نور ترسیده است.

برای لحظه‌ای مکث کرد.

سگی شروع به واق‌واق کرد. سپس دومین سگ نیز شروع به سر و صدا نمود. صدایی را از داخل خانه شنید، صدای زنی که به آرامی می‌گفت: «ساکت شین، ببینم!» صدای سگ‌ها قطع شد. احساس می‌کرد که نباید صدای آن زن را شنیده باشد اما بطرز عجیبی گوش‌های تیزی پیدا کرده بود.

چند گام دیگر به سمت آن خانه‌ی ویلایی برداشت اما انگار دیگر ترسش اجازه نمی‌داد جلوتر برود. انگار یکی از سگ‌ها، از نزدیکتر شدن او با خبر شده بود زیرا دوباره به نشانه‌ی خطر، شروع به واق‌واق کرد.

«بشین، پسر!» این بار صدای مردی بود که بنظر خیلی محکم و قاطع می‌رسید. ناگهان آن صدا را شناخت، صدای دکتر بود. به سمت صدا حرکت کرد. هنوز هم کمی می‌ترسید و احساس لرزش می‌کرد. نمی‌دانست چرا! اما انگار حس می‌کرد که نباید به آدمها نزدیک شود!

به محوطه‌ی پُشتی ویلا رسید. با هر گامی احساس می‌کرد که پایش به درون برف فرو می‌رود. با خود اندیشید که اگر پدر، عمویش و دخترعموهایش آنجا بودند و ترس او را می‌دیدند، چه می‌گفتند! چرا باید از آدمها بترسد؟!

دکتر خیلی سریع و با هیجان از در پُشتی خانه بیرون آمد. معلوم بود که تازه پیراهن پشمی‌اش را به تن کرده است زیرا هنوز چند دکمه‌ی آن را نبسته بود. در دستش، تفنگ شکاری بزرگی داشت. در تاریکی چشمانش را تنگ کرد تا شاید بتواند بهتر ببیند.

«کی اونجاست؟»

جوآنا خیلی با احتیاط وارد محوطه‌ی پشت ویلا شد و جلو آمد. نوری که در خانه بیرون می‌زد، بدن و صورت او را روشن کرد. می‌خواست تا نام خودش را به دکتر بگوید اما انگار دهان و زبانش، توان این کار را نداشتند. سعی کرد تا بگوید که مادرش به دکتر و خوراک مُقوی نیاز دارد، اما هیچ صدایی از گلویش در نیامد. به سرعت سرش را تکان داد تا شاید بتواند ترس را از خودش دور کند و به خودش بیاید.

سگ‌ها دوباره واق‌واق کردند، بلندتر از قبل، و هیجان و عصبانیت‌شان بیشتر شده بود. دکتر با تعجب و به آهستگی گفت: «اِی جان! یه گوزن!»

جوآنا نگاهی به پشت سرش انداخت تا شاید بتواند گوزن را ببیند اما چیزی نبود.

دکتر با لبخندی رضایت‌آمیز گفت: «برای بقیه‌ی زمستون، گوشت شام و ناهارمون تکمیله! دیگه لازم نیست حیوونای خودمونو بکُشیم!» اسلحه‌اش را بالا آورد و شلیک کرد.

درباره‌ی نویسنده:

جین یولن در سال 1939 به دنیا آمد و برای مجلات زیادی داستان کوتاه می‌نوشت. همچنین با شرکت‌ها و مؤسسات انتشاراتی زیادی نیز کار کرد. در سال 1965، او در نیویورک به عنوان نویسنده‌ی آزاد کارش را شروع نمود. او گاهی برای برخی از خوانندگان آواز نیز شعر می‌گفت و یا آهنگ تنظیم می‌کرد. برای مدتی نیز به عنوان معلم کار کرد.

او بخاطر آثار داستانی‌اش، جوایز متعددی را بُرد؛ از جمله جایزه‌ی داستان کودکان. او هم برای کودکان و هم برای بزرگسالان داستان نوشته است. وی در زمینه‌ی داستان‌های فانتزی، حکایت‌های شیرین، داستان‌های علمی‌تخیلی و غیره نیز نویسندگی کرده است. داستان جوآنا یکی از داستان‌های کوتاه وی می‌باشد که با عنوان حکایت‌های شگفت‌آور به چاپ رسیده است.

جوآنا Johanna بیشتر بخوانید »