بیشه‌ی گرم

ترسناک

همانطور که از نام اینگونه داستان‌ها پیدا است، قرار است با خواندنِ آنها دچار ترس شوید! معمولاً در اینگونه داستان‌ها از موجوداتی شیطانی و فراطبیعی صحبت می‌شود، موجوداتی مانند ارواح، خون‌آشام‌ها و گرگینه‌ها!

warmglade صدا

صدا

صدا

تاریخ: بیست و دوم دی ماه 1403

نویسنده: Peter Leslie Watson

برگردان از: فرشاد قدیری

 

از زمانی که می‌توانم بخاطر بیاورم، صداهایی را شنیده‌ام که وجود نداشته‌اند! آن صداها همیشه به من می‌گفتند که باید چکار کنم: «بذار پوشکِت رو عوض کنم، سوزی (Susie). وقتشه که لالا کنی.» لحن بسیار مهربانی داشتند بنابراین من هم همیشه به حرف‌شان گوش می‌دادم. هنگامی که بزرگتر شدم، لحن آنها آمرانه‌تر شد: «به آتیش دست نزن!»

وقتی به سنِ مدرسه رسیدم، همین الگو ادامه پیدا کرد: «توی راهروها ندو وگرنه تنبیه می‌شی، خانوم خانومآ!» و هنگامی که دیگر نوجوان به شمار می‌رفتم و در تلاش بودم تا آداب اجتماعی را یاد بگیرم، آن صداها بازهم دست از کنترل من برنداشتند: «تو که نمی‌خوای یه دختر ولگرد باشی، می‌خوای؟ باید قبل از غروب برسی خونه!»

وقتی وارد دانشگاه اِدینبرگ شدم، دیگر هیچیک از آن صداها به من نمی‌گفتند که چه موقع و با چه کَسی به کجا بروم. تنها انتظاری که از من داشتند این بود که تمام آموزش‌ها را بخوبی یاد گرفته و در تمام جلسات بطور فعال شرکت داشته باشم: «یادت نره که تکالیفت رو انجام بدی، خانوم جیمز (James). شانس اُوردی که زیاد بهت تکلیف ندادن.»

با دانشجویانی بُر خوردم که خیلی پولدار بودند و با خودروی شخصی گرانقیمت‌شان به دانشگاه می‌آمدند. آنها همیشه بطور وحشیانه‌ای، سرزنده و شاداب بودند!

«بجُنب، سوزی. تو داری همه رو پشت سرت معطل می‌کنی.»

شبی در نوشیدنِ مایعات کوفتی زیاده‌رَوی کردم و در حالی به خانه رسیدم که داشتم گیج می‌رفتم. سرانجام صحیح و سالم در خانه را باز کردم. همان موقع صدای تازه‌ای در ذهنم پیچید، صدایی عمیق و محکم که تا آخر عمرم در مغزم باقی ماند.

«سوزی، دیگه نباید اینقدر الکل مصرف کنی، یا شبها تنهایی تا خونه پیاده بیای.»

این صدا فرق داشت، نَه اینکه فقط سرزنش‌آمیز بود، بلکه تمام بندبند تنم را می‌لرزاند. گمان می‌کردم که این یکی هم روزی می‌رود و صدای دیگری جای آنرا می‌گیرد ولی هرگز چنین نشد.

برای نخستین بار بود که یکی از این صداها تا این حد روی من اثر می‌گذاشت. او داشت نکته‌ی مهمی را به من گوشزد می‌کرد که من دلم نمی‌خواست آن را باور کنم. مستی باعث شده بود تا من احساس آزادی داشته باشم. گیجی و منگی‌اش را دوست داشتم.

«سوزی، اونا یه مشت علف هرز بیشتر نیستن ولی می‌تونن زندگیت رو نابود کنن.»

پُکی به آن زدم و سپس در فضا سِیر کردم.

کی به این شِر و وِرها گوش می‌ده؟!

من دیگر علاقه‌ای به درس‌های روزگار نداشتم و اگر به حرف‌های این صدای مزاحم گوش نمی‌دادم، بنظر نمی‌رسید که پیامد خاصی برای من داشته باشد.

تیموتی (Timothy) گفت: «بالآخره همه به رابطه‌ی جنسی هم احتیاج دارن، سوزی.»

من با تردید گفتم: «اگه باردار بشم، چی؟! من اهل این قرص‌های ضد بارداری نیستم، حالم بد می‌شه.»

او به دروغ گفت: «هیشکی با یه دفه حامله نمی‌شه. همه‌ی دکترها هم همین رو می‌گن.»

بازهم آن صدای مزاحم از من خواست که گول آن پسره‌ی هول را نخورم و من بازهم آزادی‌ام را می‌خواستم. با او رابطه‌ی جنسی برقرار کردم و … باردار شدم! مجبور شدم تا در تنهایی جنین را سقط کنم. کسی را نداشتم که این کار را برایم انجام دهد.

آن صدا بار دیگر در تمام وجودم پیچید، محکم‌تر و سرزنش‌آمیزتر از قبل… و البته حق با او بود: «دیدی؟! هیچ کاری نیست که پیامدی نداشته باشه، چه مثبت و چه منفی.»

دوستانم همچنان از من می‌خواستند تا با آنها به سراغ ولگردی بروم. آن صدا با تشر به من هشدار می‌داد تا زندگی خودم را به تباهی نکشانم. دلم می‌خواست آزادی‌ام را داشته باشم اما همیشه می‌دانستم که آن صدا بی‌راه نمی‌گوید. هر عملی، عواقبی به دنبال دارد.

وقتی آن ترمِ دانشگاه به پایان رسید، من تصمیم خودم را گرفته بودم. به همه گفتم: «من دارم می‌رم به دانشگاه بریستول.»

جنی (Jenny) گفت: «سوزی، تو نباید همچین کاری بکنی!»

در پاسخ گفتم: «چرا؟! با دانشگاه همآهنگ کردم. همه‌چی ردیفه.»

رابرت (Robert) گفت: «اینجوری خیلی بد می‌شه. اما خوب، حالا که تصمیمت رو گرفتی، می‌تونیم روز شنبه واست یه مهمونیِ خداحافظی بگیریم. پدر و مادرم می‌خوان برن یه شهر دیگه و خونه‌مون خالیه!»

حتی پیش از آنکه آن صدای درونی‌ام شروع به نصیحت من کند، لرزش آن را در تمام وجودم حس کردم.

«داری اشتباه بزرگی می‌کنی! یه بار برای همیشه خودت رو از شرّ این آدم‌های هرزه خلاص کن!»

نتوانستم به دوستانم ”نه“ بگویم. روز شنبه به خانه‌ی رابرت رفتم که در واقع خانه‌ای قدیمی و خارج از شهر بود. اوقات خوشی را در آنجا سپری کردم. پس از آن شب دیگر آنها را نمی‌دیدم اما خودم را آماده کرده بودم تا زندگی سالم‌تری را آغاز کنم. آلاسدیر (Alasdair) پرسید: «می‌خوای برسونمت خونه؟»

گفتم: «ممنون می‌شم. تو خیلی لطف داری.»

شب بارانی و تاریکی بود که ابرها بطور کامل جلوی ماه و ستاره‌ها را گرفته بودند. با این حال، او بسیار سریع رانندگی می‌کرد.

با صدایی لرزان گفتم: «یواش برو، آلاسدیر. من می‌ترسم.»

او گفت: «بی‌خیال! اونقدرها هم تند نمی‌رم که بخوای بترسی.»

ناگهان، سایه‌ای تیره و تار از پیکر مردی، درست جلوی خودروی ما پدیدار شد! ابتدا بر روی کاپوت غلتید و سپس محکم با شیشه‌ی جلو برخورد کرده و از روی سقف به پشت خودرو پرتاب شد.

من جیغ کشیدم. آلاسدیر آنقدر فریاد زد تا اینکه خودرواش ایستاد. هر دو بیرون پریده و بطرف آن مرد بیچاره دویدیم.

آلاسدیر که به زحمت نفس می‌کشید، گفت: «سرش بدجوری شکسته.» دستش را بر روی رگ گردن آن مرد گذاشت و ادامه داد: «نبض نداره. مُرده!»

به تندی گفتم: «شاید هنوز هم بشه نجاتش داد. باید آمبولانس خبر کنیم.»

او گفت: «امکان نداره … دیگه مُرده. اینجوری من می‌رم زندان. زندگیم نابود می‌شه!»

ناگهان دوباره آن صدای هدایتگر در سرم پیچید: «نذار با این حرف‌ها خامِت کنه. زنگ بزن و یه آمبولانس درخواست کن.»

رو به آلاسدیر فریاد زدم: «زندگی من چی؟ اصلاً زندگی بقیه واست مهم هست؟ فقط تو مهمی؟!»

او به تندی گفت: «هیشکی نمی‌فهمه. یه دریاچه‌ی مصنوعی بزرگ همین نزدیکی هست. هم ماشین و هم جسد این مَرده رو می‌ندازیم داخلش. کمک کن تا جسدش رو ببریم داخل ماشین. زود باش!»

صدای درون ذهنم گفت: «فرار کن و با پلیس تماس بگیر وگرنه توی دردسر بدی میفتی.»

با لحن محکمی گفتم: «نه! من شریک‌جُرم تو نمی‌شم! باید برم و کمک بیارم.»

نگرانی و خشم باهم در چشمان آلاسدیر دیده می‌شد: «من نمی‌تونم تنهایی این کار رو بکنم. اینجوری زندگی من نابود می‌شه.»

صدای درون سرم گفت: «هر وقت به حرفم گوش ندادی، دچار بد دردسری شدی، مگه نه؟!»

هم بخاطر نوشیدنی الکلی، سرم سنگین بود و هم ترسیده بودم. آنقدر شهامت در وجودم نمانده بود که بتوانم راه درست را انتخاب کنم. بنابراین در مقابل آلاسدیر تسلیم شدم کورکورانه از او تبعیت کردم. هرچه باشد، او دوستم بود، یا دستکم من گمان می‌کردم که دوستِ من است.

با کمک هم، آن جسد را روی صندلی عقب خودرو انداختیم. چشمانم بخاطر نم باران درست نمی‌دید. هرچه او می‌گفت، من هم همان کار را می‌کردم.

«پنجره‌ها رو باز کن. اینجوری ماشین زودتر غرق می‌شه.»

خودرو را بطرف بخش عمیق‌تر دریاچه هُل دادیم. سپس آلاسدیر با لحن دستوری گفت: «باید از هم جدا بشیم و پیاده تا خودنه بریم. دیگه هم هیچوقت همدیگه رو نمی‌بینیم. نه تو از چیزی خبر داری و نه من! گرفتی؟!»

صدای درون سرم با طعنه گفت: «چه دوست خوبی! داره تو رو به حال خودت رها می‌کنه!»

***

به محض آنکه فروشگاه‌ها باز شدند، آلاسدیر یک گوشی ساده و ارزانقیمت خرید.

«بابا، من توی دردسر افتضاحی اُفتادم!»

پدرش گفت: «بیا خونه پسرم. باهم حلش می‌کنیم.»

آلاسدیر گفت: «نمی‌شه! دیشب که داشتم از مهمونی میومدم، توی راه زدم یکی رو کُشتم. باید هر چه سریع‌تر از کشور خارج بشم. باید یه جای خیلی دور برم، استرالیا، فکر کنم خوب باشه. حتماً یکی رو می‌شناسی که بتونه کمکم کنه.»

پدرش گفت: «با هیشکی حرف نزن. هر مدرکی که همراهته رو آتیش بزن، گواهینامه‌ی رانندگی، گذرنامه یا هرچی که هست، کاری کن کاملاً خاکستر بشن. بعدش برو فرودگاه. فقط وسایل ضروری رو با خودت ببر. فهمیدی؟ من بقیه‌ی کارهای پروازت رو جور می‌کنم.»

آلاسدیر همان کارهایی را کرد که پدرش گفته بود. او به فرودگاه رفته و در رستوران آن یک پیتزای ارزانقیمت سفارش داد. تمام بدنش عرق کرده بود.

آن روز عصر، پدرش با همان شماره‌ی جدید تماس گرفت.

«پسرم، گوش کن. واسه‌ی فردا همه‌چی رو جور کردم. توی مهمونخونه‌ی فرودگاه یه اتاق بگیر. فردا ساعت دو باید جلوی ورودی باشی. یه نفر به اسم موریسون (Morrison) میاد دنبالت. یه کیف رو توی سالن جا می‌ذاره که تو باید برش داری. یه کارت شناسایی جدید و بلیط پروازت توی کیفه. دو ساعت بعد، دیگه توی این کشور نیستی! روز بعد هم می‌رسی استرالیا.»

آلاسدیر گفت: «از اونجا باهات تماس می‌گیرم.»

پدرش گفت: «نه! خیلی خطرناکه! فقط یه شماره‌ی الکی توی صفحه‌ی اینترنت‌مون ارسال کن. اینجوری می‌فهمم که جات خوبه. این تلفن رو بشکن و بندازش توی سطل آشغال. یه مدت، نباید هیچ ارتباطی باهم داشته باشیم. موفق باشی، پسرم.»

***

ماه‌ها بعد، یکی از دوستانم با من تماس گرفت: «سوزی، می‌دونی که آلاسدیر به استرالیا رفته؟!»

با خودم فکر کردم که اینطوری برای من هم بهتر خواهد بود. اما باز هم نمی‌توانستم خودم را از شرّ این ترس خلاص کنم که اگر روزی راز من فاش شود، شریک‌جرم قتل به شمار خواهم رفت. در طی این ماه‌ها، من توانسته بودم ترسم را در اعماق وجودم دفن کنم. یاد گرفتم که احساساتم را کنترل نمایم. سپس، آهسته آهسته زندگی‌ام را از نو ساختم و به عنوان نویسنده‌ی کتاب‌های کودکان، زندگی موفقی را در پیش گرفتم.

صدای درون ذهنم با تکرار پرسشی که دلم نمی‌خواست به آن پاسخ بدهم، مرا هر از گاهی شکنجه می‌کرد. در واقع دیگر به من هشدار نمی‌داد… بلکه با لحنی طلبکارانه با من حرف می‌زد. او دیگر خیرخواه من نبود، بلکه بطور ظالمانه‌ای می‌خواست تا من نابود شوم.

«داری از موفقیت‌های خودت لذت می‌بری، سوزی؟ اُمیدوارم اون راز کوچولوی خودت رو فراموش نکرده باشی. من که نمی‌تونم فراموش کنم!»

حالا که آلاسدیر در استرالیا بود، تنها نگرانی من، صدای درون سرم به شمار می‌رفت. مدت‌ها بود که دیگر برای من اهمیتی نداشت و او نیز دیگر مرا هدایت نمی‌کرد. برای جبران کاری که کرده بودم و البته برای گوش دادن به راهنمایی‌های آن صدا که زمانی خیرِ مرا می‌خواست، دیگر خیلی دیر شده بود.

***

سپس، بازی روزگار آغاز شد.

نامه‌ای از استرالیا بدستم رسید، تکه‌ی پاره شده‌ای از کاغذ که روی آن نوشته بود: ”هیچوقت نتونستم کار کثیفی که با هم کردیم رو فراموش کنم. من دیگه نمی‌تونم با این عذاب وجدان ادامه بدم.“

تنها آلاسدیر می‌توانست چنین چیزی را برای من نوشته باشد. احمقِ بی‌شعور! بعد از این همه مدت، عذاب وجدان گرفته بود! اگر اعتراف می‌کرد، زندگی من هم به درون چاهی عمیق سرازیر می‌شد. نمی‌توانستم با او تماس بگیرم. فقط می‌توانستم با دلهره‌ای دهشتناک، منتظر بمانم.

گذشت زمان برایم به شکنجه تبدیل شده بود، انگار که در دنیای واقعی، وارد کابوس شده باشم. با لرز، در حالیکه تمام تنم خیس عرق شده بود، از خواب می‌پریدم. زندگی موفق من داشت بخاطر آن شب وحشتناک و ترس از فاش شدن آن راز کثیف، به یک تراژدی تبدیل می‌شد.

چهار ماه دیگر هم گذشت و نامه‌ی دیگری بدستم رسید.

”من سرطان روده گرفتم. فقط چند ماه به آخر زندگی من باقی مونده. یه وصیت‌نامه برای وکیلم تنظیم کردم و توی اون شرح دادم که من و تو چکار کردیم. به وکیلم گفتم که وقتی مُردم، اون وصیت‌نامه رو واسه‌ی پلیس بفرسته.“

به هم ریختم! نمی‌توانستم بخوابم. دیگر نمی‌توانستم برای کودکان کتاب بنویسم. مغزم کار نمی‌کرد. کاری که ما کرده بودیم بسیار وحشتناک بود و اگر برملا می‌شد، چیزی به عنوان زندگی برای من باقی نمی‌ماند. کسی را نداشتم تا کمکم کند.

باید هر طور شده راهی پیدا می‌کردم تا با آلاسدیر تماس بگیرم ولی او از آدرس جعلی برای خودش استفاده کرده بود. هیچ نشانی از او نیافتم.

صدای درون سرم گفت: «اون از تو باهوش‌تر بود. تو هم باید از کشور فرار کنی.»

آیا به اندازه‌ی کافی وقت داشتم؟ سومین نامه، حامل پاسخ به این پرسش بود.

”من چند روز دیگه بیشتر زنده نیستم.“

پس من دیگر وقتی نداشتم.

«حالا چجوری می‌خوای از این منجلاب بیرون بیای؟»

نمی‌توانستم منتظر واکنش پلیس به وصیت‌نامه‌ی آلاسدیر بشم. حتماً به سراغم آمده و دستگیرم می‌کردند. کمی در اینترنت جستجو کردم. گذشت زمان باعث نمی‌شود تا جُرم نادیده گرفته شود و تخفیفی هم در کار نیست. لاپوشانی جُرم دیگران هم خودش جُرم سنگینی است، بویژه جُرمی مانند قتل! باید سال‌های سال را در زندان سپری می‌کردم.

با ذهنی نابود شده، در کابینت‌های آشپزخانه به دنبال قرص‌های خواب گشتم. سالها پیش آنها را برای من تجویز کرده بودند. خیلی زود آنها را یافتم. یک بطری از نوشیدنی الکلی قوی را کنار دستم گذاشتم. آنقدر خوردم که دیگر کاملاً گیج و منگ شده بودم. کارِ من تمام بود. هرچه از آن قرص‌های خواب باقی مانده بود را قورت دادم… و منتظر مرگ شدم.

***

در استرالیا، آلاسدیر یک فنجان قهوه برای خودش ریخت و به جمع دوستانش برگشت. در آنجا کسی سوزی را نمی‌شناخت. شاید او چندان نویسنده‌ی مشهوری برای مردم آن کشور نبود. آلاسدیر نگاهی به تیتر اخبار در سایت خبرگزاری تایمز انداخت. نوشته بود: ”نویسنده‌ی مشهور حوزه‌ی کودکان، سوزی جیمز، بخاطر مصرف بیش از حد داروی خواب‌آور و الکل، از دنیا رفت. هنوز انگیزه‌ی وی از خودکشی مشخص نشده است.“ نیرنگ سرطان کار خودش را کرده بود! او با خود اندیشید که همیشه سوزی خیلی راحت فریب می‌خورد. حالا دیگر تنها شاهد ماجرا، به درک واصل شده بود. تمام ترسِ آلاسدیر از فاش شدن رازش، برای همیشه از میان رفت. آهی از اعماق سینه‌اش کشید که حکابت از راحتی خیال داشت.

سپس از پایین کمرش تا وسط مغزش تیر کشید! صدایی طعنه‌آمیز که به هیچ وجه دوستانه نبود، در ذهنش طنین انداخت که: «واقعاً، آلاسدیر؟! من اینطور گمان نمی‌کنم!»

صدا بیشتر بخوانید »

شب فراموش نشدنی

Unforgettable night

شب فراموش نشدنی

نوشته‌ی پورنیما (POORNIMA)

برگردان از: فرشاد قدیری

شب فراموش نشدنی

نوشته‌ی پورنیما (POORNIMA)

سومین شبی بود که باران به شکلی سیل‌آسا می‌بارید. صدای رعد آسمان را از بیرون خانه‌ام می‌شنیدم و نور آن کمی زودتر، از پنجره‌ی اتاق نشیمن به داخل می‌آمد و برای لحظاتی تمام اتاق را بطور خیره کننده‌ای روشن می‌کرد. من کنار شومینه نشسته بودم و کتابی را در دست داشتم. رعد و برقی دیگر، این بار خیلی نزدیکتر بنظر می‌رسید. از جایم بلند شده و در پنجره را بستم. نگاهی به دوردست‌ها انداختم اما بیشتر تاریکی را دیدم. دلم گرفت و باران هم بیشتر باعث شد تا احساس تنهایی بدی وجودم را در بر بگیرد.

دوباره بر روی صندلی راحتی‌ام کنار شومینه نشستم. احساس می‌کردم سرما دارد تا مغز استخوانم مانند سوزن فرو می‌رود. ناگهان برق قطع شد! حالا دیگر همان نور کم‌رمق چراغ هم وجود نداشت. تاریکی و سرما، حسی دلهره‌آور از بی‌پناهی به بندبند تنم حمله‌ور شد. از جایم بلند شدم، می‌خواستم بطرف آشپزخانه رفته و شمعی را روشن کنم اما نتوانستم قدم بردارم! شاید باورتان نشود اما من ترسیده بودم! قلبم داشت خودش را به سینه‌ام می‌کوبید. صدای ضربه‌های قلبم را به روشنی می‌شنیدم، بیشتر احساس می‌کردم که کسی دارد با مشت‌های قدرتمندش به بیخ گلویم ضربه می‌زند. دستکم هنوز زنده بودم!

تمام باقی‌مانده‌ی نیرویم را جمع کرده و کورمال‌کورمال بطرف آشپزخانه رفتم. در حالیکه دست و پاهایم می‌لرزیدند، سرانجام موفق شدم تا شمعی را در یکی از کشاب‌ها پیدا کردم. داشتم سعی می‌کردم تا آن را روشن کنم که صدای زنگ گوشی‌ام مرا تا سر حد مرگ ترساند! دستم بطور ناخودآگاه به کناری پرت شد و ناخواسته شمع را به گوشه‌ای از آشپزخانه شوت کردم. یک رعشه‌ی عصبی بود. برای لحظه‌ای می‌خواستم فرار کنم. از چه؟ خودم هم نمی‌دانستم! در گوشه‌ای از اتاق نشیمن، نور صفحه‌ی گوشی‌ام را دیدم. هرچه شهامت داشتم را بکار گرفته و بسوی آن راه اُفتادم. مادرم بود. با صدایی لرزان گفتم: «سلام.»

«ببینم، طوری شده؟»

برایش توضیح دادم که سه روز است از خانه بیرون نرفته‌ام، باران دارد تمام عقده‌هایش را سر من خالی می‌کند و اینکه همین الآن برق هم رفت.

به عنوان یک خانم، در دنیای کسب و کار، برای خودم اسم و رسمی داشتم و در بیشتر موارد سرم بسیار شلوغ بود. از آنجا که زندگی تجاری‌ام داشت روی مُخم راه می‌رفت، تصمیم گرفتم تا کمی استراحت کرده و سرم را از هیاهوی روزمرگی خالی نمایم. بنابراین به منطقه‌ی گردشگری اوتی (Ooty) آمده و در اینجا کلبه‌ای را کرایه کردم تا چند روزی را برای خودم تفریح کنم. مادرم در لندن بود. زن‌برادرم داشت اولین بچه‌اش را به دنیا می‌آورد و به همین دلیل مادرم تصمیم گرفت تا در کنار او باشد وگرنه مطمئنم که الآن پیش من بود! یعنی درست همین لحظه‌ای که با تمام وجودم به وجودِ او نیاز داشتم! من از کودکی اختلال روانیِ ترس از تاریکی (NyctoPhobia) داشتم. برخی گمان می‌کردند که وقتی بزرگ شوم، این ترس از میان می‌رود اما نه تنها بهتر نشدم که انگار همراه سنم، این ترس هم بزرگتر شده است.

آن کلبه به زیبایی در میان منطقه‌ای سرسبز و دلنشین بنا شده بود. ما معمولاً برای تعطیلات به جای دیگری می‌رفتیم اما این بار وقت کافی برای برنامه‌ریزی نداشتیم و من نتوانستم همان جای همیشگی را کرایه کنم. به ناچار، سر از این کلبه درآوردم. حرف زدن با مادرم باعث شد تا نفس راحتی کشیده و کمی ترس از تاریکی را فراموش کنم. حرف‌هایمان تمام شد. دوباره سعی کردم تا شمع را پیدا کنم. آن در گوشه‌ی آشپزخانه یافتم. این موفق شدم تا آن را روشن نمایم.

در حالیکه آن را محکم در دست گرفته بودم، به اتاق نشیمن برگشتم. لحظه‌ای سرم را چرخاندم و سایه‌ی خودم را بر روی دیوار پشت سرم دیدم که بطور دلهره‌آوری بزرگتر از خودم بود! قلبم تا تهِ پاچه‌ام فرو اُفتاد! به خودم یادآوری کردم که این فقط سایه‌ی خودم است. اما دوباره ترس از تاریکی داشت تمام ذهنم را پُر می‌کرد. از پنجره نگاهی به بیرون انداختم. بر شدت باران افزوده شده بود. در میان تاریکی می‌توانستم تا حدی نوک درختان را در میان آسمان ببینم. باد آنچنان درختان را تکان می‌داد که احساس می‌کردم هر لحظه ممکن است از جا کَنده شوند. بنظر نمی‌رسید که باران به این زودی‌ها بند بیاید پس باید همچنان در تاریکی بر روی صندلی‌ام می‌نشستم و می‌ترسیدم!

همین کار را هم کردم. دائم احساس می‌کردم که کسی پشت سرم به من زُل زده است! سرم را می‌چرخاندم و سایه‌ی رُعب‌انگیز کله‌ام را می‌دیدم که خیلی دلم می‌خواست از دستش فرار کنم! ناگهان فکری به سرم زد، بروم کپه‌ی مرگم را بگذارم تا شاید فردا این باران، توفان، رعد و برق و تاریکی دست از سر من بردارد و بتوانم به خانه‌ی خودم بازگردم! مرده‌شورِ این تعطیلات را ببرد!

روی کاناپه لم دادم و چشمانم را بستم. به مرور موفق شدم تا ذهنم را از تاریکی و توفان خالی کرده و به خوابی ناز فرو روم. حدود نیمه‌شب، با صدای جیغ گوشخراشی، نه تنها تمام تنم از روی کاناپه به پرواز درآمد بلکه برای کسری از ثانیه احساس کردم که روحم نیز به اشتباه بجای بالا، به طرف چپ پرواز کرد! زمین و زمان را گم کرده بودم. زبانم بند آمده بود. آنقدر ترسیده بودم که حتی بدنبال منبع صدا هم نمی‌گشتم. چشمانم به اندازه‌ی نعلبکی باز شده بود اما نمی‌دانستم باید به کجا نگاه کنم. آن صدای جیغ تمام نمی‌شد. درست مانند چاقو در گوشم فرو می‌رفت و راهش را تا درون مغزم ادامه می‌داد. سرم را بطرف پنجره چرخاندم. باران تمام شده بود اما همچنان آسمان مانند قیر سیاه بنظر می‌رسید.

نمی‌دانم چقدر طول کشید تا فهمیدم این صدای زوزه‌ی سگ‌ها است! یعنی همین الآن باید اعلام همبستگی می‌کردن؟! هرچه فحش بلد بودم نثارشان کردم. قلبم داشت درون مغزم می‌تپید. ناگهان در میان زوزه‌ی سگ‌ها، صدای جیغ یک نفر هم بلند شد! یا خودِ خدا! انگار داشت بیخ گوش من جیغ می‌کشید. واقعی بود؟! یا من از زوزه‌ی سگ‌ها دیوانه شده و قاطی کرده بودم؟! نه… واقعاً یک نفر داشت جیغ می‌کشید. دوباره تمام تنم از ترس دچار زلزله شد. احساس می‌کردم که آن صدای جیغ دارد مانند سوزن وارد تک‌تک سلول‌های بدنم می‌شود. صدای زوزه‌ی سگ‌ها و صدای جیغ یک آدم، عرق سرد بر تنم نشست.

خودم را در کاناپه فرو بردم و ملافه را روی سرم کشیدم. من شهامت روبرو شدن با یک حادثه‌ی وحشتناک را نداشتم، آنهم در این تاریکی. خودم را به خواب زدم تا شاید همه‌ی این صداها را فراموش کنم. شاید فردا بیدار می‌شدم و می‌دیدم که همه‌اش کابوس بوده است. حتماً این جیغ‌ها به زودی تمام می‌شوند و من بقیه‌ی شب را به سلامت سپری می‌کنم. فردا صبح از اینجا فرار می‌کنم! هرطور که شده از اینجا می‌روم و حتی پشت سرم را نگاه نمی‌کنم. اما نشد!

صدای جیغ و زوزه‌ی سگ‌ها به پایان نمی‌رسید. صداها بلندتر شدند و بیشتر درهم می‌پیچیدند. زیر ملافه می‌لرزیدم. وحشت کرده بودم. دانه‌های عرق را حس می‌کردم که از روی پیشانی‌ام به پایین می‌غلتیدند. انگار که کسی دستش را بیخ گلویم گذاشته باشد، خیلی سنگین نفس می‌کشیدم. شاید داشتم سکته می‌کردم! امکان نداشت که بتوانم بخوابم. باید از جایم بلند می‌شدم. باید با آن جیغ‌ها روبرو می‌شدم.

ملافه را کنار زده و به آرامی بطرف پنجره حرکت کردم. هر گامی که برمی‌داشتم، حسی از درون به من می‌گفت که دیوانه شده‌ام. باید سرجایم می‌ماندم تا صبح شود. اگر با صحنه‌ای وحشتناک روبرو می‌شدم چه؟! جلوی پنجره رسیدم و پرده را به آرامی کنار زدم.

چنان جیغی کشیدم که آن زوزه‌ها و جیغ‌هایی که شنیده بودم در برابر جیغ من لالایی به شمار می‌رفتند. همزمان برق وصل شد و چراغ اتاق روشن شد. شاید خدا نمی‌خواست که من از ترس بمیرم و درست در همان لحظه با آمدنِ برق به داد من رسید. دختری درست جلوی پنجره ایستاده و چهره‌اش غرق خون بود! رد خون در تمام صورتش دیده می‌شد. پس از آنکه نفسم تمام شد و دیگر نتوانستم به جیغ کشیدن ادامه دهم، خشکم زد. چشمانم داشت از حدقه در می‌آمد. نمی‌توانستم تکان بخورم. مغزم کار نمی‌کرد. می‌لرزیدم و فقط به آن چهره‌ی وحشتناک خیره مانده بودم.

آن سکون مرگبار نمی‌توانست برای همیشه ادامه یابد. به مرور به خودم آمدم. من زنده بودم، در امان بودم، یا دستکم هنوز آسیبی ندیده بودم، رمقی نداشتم اما کم‌کم به یاد آوردم که پیش از آنکه این کلبه را کرایه کنم، تعدادی از همکارانم چیزی به من گفته بودند. آنها از دختری با من حرف زده بودند که توسط صاحب همین کلبه به قتل رسیده بود! و اینکه برخی می‌گویند که روحش هنوز هم همین اطراف پرسه می‌زند! آن دختر هنوز هم می‌خواهد از قاتل خودش انتقام بگیرد!

پیش از من هم بسیاری از کسانی که این کلبه را اجاره کرده بودند، می‌گفتند که صدای جیغ آن دختر را شنیده‌اند. برخی حتی ادعا می‌کردند که آن دختر با چهره‌ی خون‌آلودش از آنها تقاضای کمک کرده است. به همین دلیل است که دیگر کسی به اینجا برنمی‌گردد و به برای همین قیمتِ اجاره‌ی اینجا اینقدر ارزان بود! من به روح اعتقاد نداشتم بنابراین گمان کردم که این فقط یک شوخی بی‌مزه است. آنها می‌دانستند که من فوبیا دارم و من با خودم فکر کردم که چقدر همکاران بدجنسی دارم! من هم به آنها خندیده بودم و مسخره‌شان کردم که چقدر خرافی یا احمق هستند! سپس برای آنکه به آنها ثابت کنم که روحی وجود ندارد، با وجود ترس از محیط‌های باز و تاریک، اینجا را کرایه کردم.

اما حالا آن روح به راستی جلوی من ایستاده بود و جیغ می‌کشید، تنها با فاصله‌ی یک شیشه! پس او وجود داشت. هنوز می‌ترسیدم و صدای جیغش لرزه به اندامم می‌انداخت ولی به یاد آوردنِ حرف‌های همکارانم داشت به مرور مرا بیشتر به خودم می‌آورد. اگر دیگران زنده مانده بودند، پس این روح با من کاری ندارد! او فقط جیغ می‌کشد و بدنبال قاتل خودش می‌گردد! پرده را رها کرده و خیلی آرام به روی کاناپه برگشتم. چشمانم را بستم و شروع به خواندنِ دعا کردم. شنیده بودم وقتی کسی دعا می‌خواند، دیگر هیچ روحی به وی حمله نمی‌کند! همچنان صدای جیغ‌هایش در گوشم طنین می‌انداخت. سعی کردم با صدای بلند دعا کنم، بلندتر… و باز هم بلندتر. تک‌زنگ ساعت نشان می‌داد که ساعت یک شب است.

تق‌تق‌تق… ابتدا گمان کردم که صدای قلبم است که دارد تندتند می‌زند اما نه! او داشت در می‌زد! با همان صدای بلند و جیغ‌جیغویش به التماس اُفتاده و کمک می‌خواست. پس قرار نبود به این سادگی‌ها از شرّ این روح خلاص شوم. نمی‌دانم چرا، اما ناگهان احساس کردم که باید به زیر میز رفته و آنجا پناه بگیرم. با خودم فکر کردم که اگر بتواند وارد کلبه شود، شاید نتواند مرا زیر میز پیدا کند! البته همه‌ی ما وقتی می‌ترسیم، دیگر عقل‌مان درست کار نمی‌کند و دست به کارهای خنده‌دار می‌زنیم. می‌دانم که کارم احمقانه بود ولی آنموقع دست به هر کاری می‌زدم تا شاید از شرِ آن روح خلاص شوم.

یادم آمد که ارواح ممکن است از دیوار و در رد شوند! پس به زیر میز خزیدم تا شاید مرا نبیند. حتی اگر دانشمند هم باشی، وقتی بترسی دیگر مغزت کارایی نخواهد داشت. او محکم‌تر در زد، بلندتر جیغ کشید و کمک خواست. چراغ اتاق روشن بود، شاید ارواح از نور خوش‌شان نمی‌آمد، برای همین هم از در رد نمی‌شد و داخل نمی‌آمد. ناگهان هم صدای در زدن قطع شد و هم جیغ‌های التماس‌آمیز آن دختر.

از زیر میز نگاهی به در ورودی انداختم. تلاش کردم تا نیروی خود را جمع کرده و درست فکر کنم. یعنی رفته بود؟ شاید خسته شده باشد! شاید فکر کرده که نمی‌تواند با وجود نور لامپ وارد کلبه شود. از زیر میز خیلی آهسته بیرون آمدم و نفسی عمیق کشیدم و ایستادم. چشم از در برنمی‌داشتم. تمام شهامتم را بکار گرفته و بسمت راه اُفتادم. باید در را باز می‌کردم تا ببینم آیا رفته است یا نه. با ترس و با احتیاط کمی لای در را باز کردم. کسی پشت در نبود!

هنوز هم ترس را حس می‌کردم اما خوشحال هم بودم. به آرامی در را بطور کامل باز کردم و از آستانه‌ی آن بیرون رفتم تا مطمئن شوم که حتی دیگر این اطراف نیست. پایم به چیزی که بر روی زمین بود گیر کرد و نقش زمین شدم. آن دختر بر روی زمین اُفتاده بود، با همان چهره‌ی خونین و وحشتناکش. جیغ کشیدم اما خیلی زود هم قطعش کردم! آیا به راستی روح بود؟ حرکتی نمی‌کرد. مگر ارواح هم غش می‌کنند؟! دستم را با احتیاط جلو بردم. می‌ترسیدم هر لحظه سرش را چرخانده و به من حمله کند!

به آن دست زدم. نه! روح نبود. آدم بود! درست مثل خود من! جسم داشت. تمام چهره‌اش خون‌آلود بود. بنظر می‌رسید که خیلی آسیب دیده باشد. هنوز هم داشت خونریزی می‌کرد. از اینکه گمان کرده بودم که باید روح باشد، از خودم خجالت می‌کشیدم. چطور اینقدر احمق شده بودم؟! تقصیر همکاران خرافاتی‌ام بود. آنها ذهن مرا با چرندهایشان فاسد کرده بودند. او فقط دختر بی‌گناهی بود که به شدت زخمی‌اش کرده بودند.

بلند شده و دختر بیچاره را به داخل کلبه کشیدم. کمی آب آوردم و صورتش را تمیز کردم. داشت نفس می‌کشید. زنده بود ولی دیگر رمقی نداشت. به آرامی چشمانش را باز کرد و نالید. از من کمک خواست و گفت که اگر کمکش نکنم، او را می‌کُشند. سعی کردم او را آرام کرده و کمی آب برایش آوردم تا بنوشد. ابتدا جعبه‌ی کمک‌های اولیه را یافتم تا زخم‌هایش را بسته و جلوی خونریزی بیشتر را بگیرم. سپس از آشپزخانه چیزی برای خوردن آوردم.

وقتی کمی جان گرفت، گفت که تعدادی تبهکار وی را دزدیده‌اند و می‌خواسته‌اند که او را در شهری غریب وادار به گدایی کنند تا برایشان پول دربیاورد. اگر کسی از فرمان آنها سرپیچی می‌کرد، درست مانند خودِ او، تا سر حد مرگ کتک می‌خورد. متوجه شدم که جیغ‌هایی که مردم در این کلبه می‌شنیدند از مکان نگهداری این بچه‌های ربوده شده، در کلبه‌ای دورتر بوده است نه صدای ارواح! آنها این شایعه را راه انداخته بودند تا دیگر کسی به پلیس اطلاع ندهد!

خیلی بی‌گناه و ترسیده بنظر می‌رسید . به او قول دادم که بچه‌های دیگر را نیز نجات خواهم داد. بلافاصله با پلیس تماس گرفتم. آن منطقه بسیار دوراُفتاده بود بنابراین پلیس حدود ساعت چهار صبح رسید. آنها هر پنج نفر آدم‌ربا را دستگیر و چند دختربچه‌ی دیگر را نیز نجات دادند. پلیس از شجاعت من تقدیر کرد و گفتند مدتهاست که دنبال این بچه‌های گمشده و این گروه تبهکار می‌گردند. حالا درسته که من مثل یک احمق ترسیده بودم، ولی به کسی نگینآ… دستکم داستانم سرگرم‌کننده بود دیگه! جون من بین خودمون بمونه…

مترجم: فرشاد قدیری

Unforgettable night بیشتر بخوانید »

جوآنا

جوآنا Johanna

جوآنا Juanna

بیست و هفتم خرداد 1401

نوشته‌ی جین یولن (Jane Yolen) ترجمه‌ی فرشاد قدیری

جنگل تاریکی بود که برف همه جای آن را پوشانده و بسیار ضخیم بنظر می‌رسید. گام‌های جوآنا تا مچ پا در برف فرو می‌رفت و گاه مقداری از آن وارد کفشش شده و آب می‌شد. خیس شدن پاهایش را حس می‌کرد که باعث می‌شد تا سرما را بیشتر احساس کند.

اگر در زیر نور خورشید، بارها و بارها این مسیر را طی نکرده بود، امکان نداشت در این تاریکی شب بتواند راهش را پیدا کند. جنگل هارتوود را درست مانند کف دستش می‌شناخت و حتی در تاریکی هم می‌توانست راه خود را تشخیص دهد. در واقع تفریح همیشگی‌اش، نشستن در میان درختان و استفاده از سایه‌ی آنان برای خوردن ناهار یا عصرانه بود، درختان بلند بلوط که همیشه عطر دلپذیری داشتند.

اما این بار شرایط بسیار متفاوت بود. او باید در این زمستان سرد و بی‌رحم، راهش را در میان جنگل باز می‌کرد تا بتواند مادر بیمارش را نجات دهد. او به غذا نیاز داشت و سوپ مخصوص بلوط می‌توانست بدنش را تقویت کند تا بیماری را پشت‌سر بگذارد.

اگر چه در تمام طول زندگی‌اش در میان جنگل پیچ و تاب خورده بود، اما برای اولین بار بود که مجبور می‌شد به هنگام شب، تا این حد در عُمق جنگل پیش رود. معمولاً کسی از اهالی چِرویل پس از نیمه شب وارد جنگل نمی‌شد. مادرش بارها به او گفته بود: «هیچوقت، هرگز شب‌ها به سمت جنگل نرو.» جوانا حس می‌کرد که این حرف مادرش تنها یک هشدار مربوط به خطرات جنگل نیست، بلکه یک دستور قاطع و محکم است که هرگز نباید آن را نادیده گرفت: «پدرت هم یه بار نیمه شب رفت به جنگل و دیگه هیچوقت برنگشت.»

تا پیش از این بار، جوآنا هرگز این دستور مادر را زیر پا نگذاشته بود. وقتی پدرش در جنگل ناپدید شد، او بسیار کم سن و سال بود اما لحظه‌ی آخر را بخوبی به یاد می‌آورد. او اولین کسی نبود که برای همیشه در جنگل ناپدید می‌شد. پیش از او نیز مردان بزرگی از روستا به درون جنگل رفته و دیگر هرگز دیده نشده بودند. همچنین دو دختر که ظاهراً نسبت خویشاوندی با جوآنا داشتند نیز، سالها پیش چنین بلایی به سرشان آمده بود.

هیچکس هرگز درنیافت که آیا آنها توسط افرادی جنایتکار به قتل رسیده‌اند، در میان کوهستانِ پشت جنگل گُم شده و یخ زده‌اند، و یا خوراک گرگ‌ها و خرس‌ها شده‌اند، اما همه‌ی آنها، چه کسانی که به تنهایی وارد جنگل شده بودند و چه بصورت جمعی، هرگز بازنگشتند و هرگز اثری از آنها یافت نشد. به هر حال، جوآنا همیشه احتیاط می‌کرد و پیش از غروب به خانه برمی‌گشت.

اکنون شانزده سالش شده بود و در طی این مدت همیشه این دستور را در ذهنش نگه داشته و مرور می‌کرد. اما امشب مجبور شد به مادری فکر کند که دیگر رمقی برایش باقی نمانده بود و بخاطر تب شدید، هذیان می‌گفت. در تخت‌خواب اُفتاده بود و بریده‌بریده نفس می‌کشید. جوآنا می‌ترسید که مادر را نیز تا صبح از دست بدهد.

چاره‌ای نبود! دکتر، درست در آنسوی جنگل زندگی می‌کرد و باید تا آنجا می‌رفت و او را هر چه سریعتر به بالای سر مادرش می‌آورد. همچنین باید برای او خوراک مقوی تهیه می‌کرد زیرا دیگر چیزی در خانه باقی نمانده بود. خانه‌ی دکتر در میان چند خانه‌ی ویلایی بزرگ قرار داشت که بسیار دور از هارتوود بود. تعداد خانه‌ها آنقدر نبود که بتوان آن را روستا نامید اما جای دلنشین و زیبایی بنظر می‌رسید. در واقع همه‌ی آنها به نوعی با هم خویشآوند بودند اما مادر جوآنا تصمیم گرفته بود تا زیاد به آنها نزدیک نباشد.

جوآنا

اغلب خود دکتر، هر از چند گاهی به دیدن جوآنا و مادرش می‌آمد. کمی بداخلاق بود و مادر جوآنا را ”غول بی‌شاخ و دُم“ خطاب می‌کرد. همیشه هم خیلی زود از خانه‌ی آنها بیرون می‌آمد و حتی یک قهوه‌ی ساده هم نمی‌خورد. همینقدر که می‌دید او و جوآنا سالم هستند، برایش کافی بود. انگار که می‌ترسید آنها نیز روزی گُم شوند!

اما زمستان سرد و طولانی، قدرتِ غول‌مانند مادر را از او گرفت. دیگر زیاد حرف نمی‌زد، چشمانش بی‌فروغ شده بودند، و حتی وقتی جوآنا با قاشق به او خوراکی می‌داد، هیچ واکنشی نشان نمی‌داد. سرانجام، امشب جوآنا گفت: «می‌رم این دکتر کوفتی رو بیارم!»

مادرش گفته بود: «نه!…» اما صدایش چنان بی‌رمق از گلو درآمد که تقریباً قابل شنیدن نبود. جوآنا دیگر منتظر رضایت مادر نشده بود. احساس می‌کرد که اگر تا پیش از طلوع آفتاب، دکتر را به بالای سر مادر نرساند، دیگر خیلی دیر خواهد بود. در واقع باید خیلی زودتر از اینها حرکت می‌کرد اما هر بار مادرش مانع او شده بود. این بار دیگر رمقی برای بیان مخالفتش نداشت.

تا آنجا که می‌توانست از پسِ برف بربیاید و بر ترسش چیره شود، سریع حرکت می‌کرد. گاه از روی حدس و گمان راهش را پیدا می‌کرد و گاه با دیدن نشانه‌ای خوشحال می‌شد که راه را درست آمده است. در میان درختان می‌پیچید و سعی می‌کرد تا در آن تاریکی، درخت یا صحنه‌ای آشنا را ببیند. سرما و خستگی باعث می‌شد تا احساس سنگینی بکند. انگار که دیگر مانند سابق، چابک نبود. وقتی نفسش کمی جا می‌آمد، دوباره می‌دوید اما باد سرد، مانند سیلی بی‌رحمانه‌ای، به صورتش می‌خورد و همه چیز را از ذهنش پاک می‌کرد.

ناگهان احساس کرد که دیگر آن دختر سابق نیست! انگار حواس پنج‌گانه‌اش تغییر کرده بودند. انگار که باد تمام موهای مشکی‌اش را به سرش می‌چسباند. برای اولین بار حس می‌کرد بسیار قوی و سبک‌بال شده است. دیگر خسته نبود، راحت می‌دوید و چندان به نفس‌نفس نمی‌اُفتاد. احساس زیبایی می‌کرد! انگار که دختری باشکوه شده بود. با قدرت بر روی برف گام برمی‌داشت و به طرز عجیبی تعادلش را بر روی ناهمواری‌ها حفظ می‌کرد. دیگر سرما برایش معنی نداشت، گرم شده بود! دیگر باد سرد صورتش را آزار نمی‌داد. دوید… تقریباً داشت با جهش‌های بلند حرکت می‌کرد، انگار که بر روی باد سوار شده باشد. داشت از سرعت زیاد لذت می‌بُرد.

ناگهان پایش را جلوی شاخه‌ای بزرگ گذاشت که از درخت شکسته و بر روی زمین اُفتاده بود. نتوانست تعادلش را حفظ کند. ساق پایش به آن برخورد کرد و بر روی زمین غلتید. برای لحظه‌ای نفسش حبس شد اما خیلی سریع دوباره از جایش برخاست. نگاهی به تاریکی جلوی رویش انداخت. باید مراقب شاخه‌ها و تنه‌های درختان می‌بود. این بار به خیر گذشت که پایش نشکسته بود.

ناگهان متوجه‌ی چیزی شد! جنگل روشن‌تر شده بود. دیگر تاریکی مانع دیدش نمی‌شد. هنوز تاریک بود اما در آن تاریکی نیز داشت بخوبی همه چیز را تشخیص می‌داد. شاید نور ماه از پشت ابر درآمده بود؟! نتوانست از لابلای درختان ماه را ببیند اما علت دیگری به ذهنش نرسید. این روشنایی باید بخاطر نور ماه بوده باشد.

حتی سریع‌تر از پیش حرکت کرد. انگار که خودباوری‌اش باز هم بیشتر شده بود. می‌دانست که توان دویدن سریع و جهش‌های بلند را دارد. درختان مانند باد از کنارش رد می‌شدند! می‌دانست که وقت زیادی دارد و با این سرعت، به موقع خواهد رسید.

سرانجام به آخر جنگل رسید، جایی که دیگر درختی وجود نداشت. از کنار آخرین درخت رد شد و گام به مرتع گذاشت. به آرامی جلوتر آمد و احساس کرد که چیزی درست نیست! نگاهی به آسمان اندخت. ایستاد.

هیچ چیز در آسمان نبود. پس نباید می‌ترسید اما انگار چیزی باعث پریشانی‌اش می‌شد. از ماه خبری نبود! پس چرا او به این راحتی همه چیز را می‌دید؟! دوباره نگاهی به آنسوی مرتع انداخت. آن خانه‌های ویلایی را بخوبی دید و با احتیاط راه اُفتاد.

بار دیگر ایستاد و این بار نگاهی به چپ و راست انداخت. باد بوی حیوانات مزرعه را به مشامش رساند. هوا را با شدت وارد بینی‌اش کرد و بوی آنها را به خوبی حس تشخیص داد. حتی می‌توانست تعداد بوهای مختلف را بشمرد! از روی بوها تشخیص داد که چه تعداد گوسفند، چه تعداد گاو و حتی چه تعداد مرغ در مزرعه است!

دوباره به سمت پایین تپه راه اُفتاد. به خانه‌های ویلایی رسید که درست مانند ردیف دندان‌ها، خیلی منظم از زمین سر در آورده بودند. از پنجره‌های پُشتی خانه، نور چراغ را دید که بر روی برف‌های خاکستری روی زمین اُفتاده بود. نمی‌دانست که چرا از دیدن آن نور ترسیده است.

برای لحظه‌ای مکث کرد.

سگی شروع به واق‌واق کرد. سپس دومین سگ نیز شروع به سر و صدا نمود. صدایی را از داخل خانه شنید، صدای زنی که به آرامی می‌گفت: «ساکت شین، ببینم!» صدای سگ‌ها قطع شد. احساس می‌کرد که نباید صدای آن زن را شنیده باشد اما بطرز عجیبی گوش‌های تیزی پیدا کرده بود.

چند گام دیگر به سمت آن خانه‌ی ویلایی برداشت اما انگار دیگر ترسش اجازه نمی‌داد جلوتر برود. انگار یکی از سگ‌ها، از نزدیکتر شدن او با خبر شده بود زیرا دوباره به نشانه‌ی خطر، شروع به واق‌واق کرد.

«بشین، پسر!» این بار صدای مردی بود که بنظر خیلی محکم و قاطع می‌رسید. ناگهان آن صدا را شناخت، صدای دکتر بود. به سمت صدا حرکت کرد. هنوز هم کمی می‌ترسید و احساس لرزش می‌کرد. نمی‌دانست چرا! اما انگار حس می‌کرد که نباید به آدمها نزدیک شود!

به محوطه‌ی پُشتی ویلا رسید. با هر گامی احساس می‌کرد که پایش به درون برف فرو می‌رود. با خود اندیشید که اگر پدر، عمویش و دخترعموهایش آنجا بودند و ترس او را می‌دیدند، چه می‌گفتند! چرا باید از آدمها بترسد؟!

دکتر خیلی سریع و با هیجان از در پُشتی خانه بیرون آمد. معلوم بود که تازه پیراهن پشمی‌اش را به تن کرده است زیرا هنوز چند دکمه‌ی آن را نبسته بود. در دستش، تفنگ شکاری بزرگی داشت. در تاریکی چشمانش را تنگ کرد تا شاید بتواند بهتر ببیند.

«کی اونجاست؟»

جوآنا خیلی با احتیاط وارد محوطه‌ی پشت ویلا شد و جلو آمد. نوری که در خانه بیرون می‌زد، بدن و صورت او را روشن کرد. می‌خواست تا نام خودش را به دکتر بگوید اما انگار دهان و زبانش، توان این کار را نداشتند. سعی کرد تا بگوید که مادرش به دکتر و خوراک مُقوی نیاز دارد، اما هیچ صدایی از گلویش در نیامد. به سرعت سرش را تکان داد تا شاید بتواند ترس را از خودش دور کند و به خودش بیاید.

سگ‌ها دوباره واق‌واق کردند، بلندتر از قبل، و هیجان و عصبانیت‌شان بیشتر شده بود. دکتر با تعجب و به آهستگی گفت: «اِی جان! یه گوزن!»

جوآنا نگاهی به پشت سرش انداخت تا شاید بتواند گوزن را ببیند اما چیزی نبود.

دکتر با لبخندی رضایت‌آمیز گفت: «برای بقیه‌ی زمستون، گوشت شام و ناهارمون تکمیله! دیگه لازم نیست حیوونای خودمونو بکُشیم!» اسلحه‌اش را بالا آورد و شلیک کرد.

درباره‌ی نویسنده:

جین یولن در سال 1939 به دنیا آمد و برای مجلات زیادی داستان کوتاه می‌نوشت. همچنین با شرکت‌ها و مؤسسات انتشاراتی زیادی نیز کار کرد. در سال 1965، او در نیویورک به عنوان نویسنده‌ی آزاد کارش را شروع نمود. او گاهی برای برخی از خوانندگان آواز نیز شعر می‌گفت و یا آهنگ تنظیم می‌کرد. برای مدتی نیز به عنوان معلم کار کرد.

او بخاطر آثار داستانی‌اش، جوایز متعددی را بُرد؛ از جمله جایزه‌ی داستان کودکان. او هم برای کودکان و هم برای بزرگسالان داستان نوشته است. وی در زمینه‌ی داستان‌های فانتزی، حکایت‌های شیرین، داستان‌های علمی‌تخیلی و غیره نیز نویسندگی کرده است. داستان جوآنا یکی از داستان‌های کوتاه وی می‌باشد که با عنوان حکایت‌های شگفت‌آور به چاپ رسیده است.

جوآنا Johanna بیشتر بخوانید »

Anonymous

ناشناس

چهارم خرداد 1401

نوشته‌ی نورمن ویتنی     NORMAN WHITNEY   

 برگردان از فرشاد قدیری

1

ناشناسی در روستای وودِند (Woodend)

 

روز شنبه، سی و یکم اُکتبر 1964، مردی پا به روستا گذاشت. غروب به مرور از راه می‌رسید و او باید جایی را پیدا می‌کرد که بتواند شب را در آنجا سر کند. درِ یکی از خانه‌ها را زد و خانمی در را باز نمود.

آن مرد با لحن محترمانه‌ای گفت: «عصربخیر، خانم. ببخشید که این موقع مزاحم شدم. شما می‌تونین کمکم کنین، لطفاً؟ توی این روستا، کجا می‌تونم یه هتل پیدا کنم؟ من مجبورم که امشب رو توی این روستا بمونم.»

آن خانم خنده‌اش گرفت: «هتل؟! اینجا، توی وودِند؟! نه، آقا. اینجا از هتل خبری نیست.»

آن مرد گفت: «چه بد شد. من اینجا غریبه‌ام و می‌خوام فردا بیشتر این روستا رو بگردم و آشنا بشم.»

آن مرد ناشناس بسیار مؤدبانه حرف می‌زد و باشخصیت بنظر می‌رسید. قد بلندی داشت با موهایی که بسیار مشکی و مرتب بودند. در میان تضادِ بین موهای مشکی و پوست صورت بسیار سپیدش، چشمان سبز براقش نیز خیلی عجیب دیده می‌شدند، انگار که چراغی پرنور را پشت آنها کار گذاشته بودند.

آن خانم گفت: «شاید خانم هریسون (Harrison) بتونه کمک‌تون کنه. همیشه یه اتاق واسه‌ی کرایه داره. ممکنه بتونین امشب رو اونجا بگذرونین. یه دقیقه وایسین تا من لباس گرم بپوشم، الآن میام که خونه‌ش رو بهتون نشون بدم.»

آن خانم، مرد غریبه را به خانه‌ی خانم هریسون رساند، جاییکه یک اتاق خالی برای آن شب انتظارش را می‌کشید. مرد غریبه خیلی خوشحال شد که مکانی گرم را یافته است. آخرین روز از ماه اُکتبر بود و سرما تا استخوان‌های او نفوذ می‌کرد.

روز بعد، یعنی یکشنبه فرا رسید و مرد نگاهی به اطراف روستا انداخت. به تاریخ آنجا علاقه‌مند شده بود و از مردم در مورد گذشته‌ی آنجا می‌پرسید. تلاش کرد که نام برخی از روستاییان را به ذهن بسپارد تا با آنها صمیمی شود.

اما حاضر نشد به کلیسای آنجا حتی نزدیک شود! اینجا بود که دیگر رفتارش عادی بنظر نمی‌رسید. ساختمان کلیسای روستای وودِند زیباترین اثری بود که می‌توانست از آن دیدن نماید اما وقتی یکی از روستاییان به وی پیشنهاد کرد تا به دیدنِ آن برود، طوری سرش را عقب کشید که انگار می‌ترسید مُشتی به صورتش برخورد کند! به زحمت خود را جمع و جور کرده و لبخندی ساختگی تحویل آن مرد روستایی داد. مردم آنجا هر یکشنبه در کلیسا جمع می‌شدند اما مرد غریبه با آنها همراه نشد. اولین روز از ماه نوامبر به پایان رسید.

وقتی مردم روستا از کلیسا بیرون آمدند، مرد غریبه دیگر در آنجا نبود. همه از چهره و لباس اطوکشیده‌ی او خوش‌شان آمده بود و از نظر خانم‌های آنجا نیز… خوب، آنها هیچگاه مردی به این تر و تمیزی ندیده بودند، مردی که چهره‌ی جذاب و در عین حال عجیبی داشت و البته با لحنی بسیار محترمانه صحبت می‌کرد.

چند هفته که گذشت، آن مرد ناشناس دوباره برگشت، در اولین یکشنبه از ماه دسامبر، اینبار وقتی از راه رسید که مردم داشتند از کلیسا بیرون می‌آمدند، همه‌جا تاریک و هوا بسیار سرد شده بود.

او رو به مردم روستا با صدایی شاداب و دلنشین گفت: «سلام! من دوباره مزاحم‌تون شدم! نتونستم دوریِ شما رو تحمل کنم!» معمولاً کسی در روستا از این نوع جملات تعارفیِ باکلاس استفاده نمی‌کرد! او ادامه داد: «فکر کردم شاید شما بتونین به من کمک کنین. من یه خونه می‌خوام. می‌خوام اینجا یه خونه بخرم!»

یکی از روستاییان که مانند بقه‌ی مردم آنجا تعجب کرده بود گفت: «اینجا؟! حالا واسه‌چی اینجا؟! توی این روستا که واسه‌ی یه جوونی مثِ تو کار نیست! اینجا کار واسه‌ی خودمون هم نیس! جوونای خودمون یکی‌یکی دارن از این روستا می‌رن به شهر تا شاید کار گیر بیارن. لیدنی (Lidney) نزدیکترین شهر به اینجاست. واسه‌ی یه جوون شهری مثِ تو، اونجا خیلی بهتره.»

مرد غریبه گفت: «نگران کار واسه‌ی من نباشین! من از اون آدم‌هایی هستم که همیشه خودم برای خودم کار درست می‌کنم. شاید هم برای کار به شهر لیدنی برم، اما دلم می‌خواد بین شما مردم خوب و مهربون روستا زندگی کنم.»

سپس یکی از روستاییان در مورد خانه‌ی آقای اسمیت (Smith) با او حرف زد، خانه‌ای بسیار قدیمی که هیچکس دلش نمی‌خواست به آن نزدیک شود زیرا آقای اسمیت همین تابستان گذشته فوت کرده و از آن زمان دیگر کسی واردِ آن خانه‌ی دلگیر نشده بود. بستگانش می‌خواستند آنجا را بفروشند اما همیشه بعید می‌دانستند که کسی دلش بخواهد آن را بخرد. آن خانه درست در تقاطع خیابان مِیر (Mair) و کوچه‌ی کلیسا قرار داشت.

مرد غریبه و جوان گفت: «فردا می‌رم و یه سری به اون خونه می‌زنم. شاید همونجایی باشه که دلم می‌خواد. فعلاً خداحافظ، بزودی می‌بینمتون.»

مردم روستا آنقدر او را تماشا کردند که داشت سوار بر خودروی بزرگ و گرانقیمتش می‌شد. بی‌شک جوان ثروتمندی بود، جوان پولدار و خوش‌تیپی که می‌خواست در این روستای محروم و بدون امکانات شهری زندگی کند! عادی بنظر نمی‌رسید! حتی چهره‌اش هم عادی نبود!

چند روز بعد، خانه‌ی آقای اسمیت را به آن مرد غریبه‌ی جذاب فروختند و اواسط ماه دسامبر بود که او برای زندگی به آن خانه نقل مکان کرد. به تنهایی و با جدیت در آن خانه کار کرد، سقف را تعمیر نمود، پنجره‌های شکسته را عوض کرده و تمام دیوارها را رنگ زد. پس از مدتی کوتاه، آن خانه از بُنیان تغییر کرده بود. حالا بسیار شیک و تر و تمیز بنظر می‌رسید، درست مانند خودِ آن جوان.

اما غیر از اینها، یک تغییر دیگر هم دیده می‌شد که دهان روستاییان را از تعجب باز و فک‌شان را آویزان کرد! روز دوشنبه، اولین روز کاری، بیست و یکم ماه دسامبر، مردم روستا یک تابلوی بزرگ را جلوی درِ ورودی خانه دیدند که بر روی آن نوشته شده بود:

صاحب فروشگاه ”گوشه‌کنار“: دِیو اِسلاتین (Dave Slatin)

2

جلسه‌ی روستا

مردم روستا نمی‌توانستند آنچه که می‌دیدند را باور کنند؛ فروشگاهی در وودِند! همه داشتند در مورد آن صحبت می‌کردند. زمانی در آنجا یک مغازه‌ی کوچک کار می‌کرد اما از حدود بیست سال پیش دیگر آنها هرگز مغازه‌ای در آن روستا ندیده بودند چه برسد به فروشگاه!

برخی با آن موافق بودند اما عده‌ای نیز مخالفت می‌کردند. در روستای وودِند سالنی برای گردهمایی‌ها داشتند. آن روز بعد از غروب، همگی در سالن جمع شدند تا جلسه‌ای را در مورد فروشگاه تازه برگزار نمایند. همه‌ی روستاییان آمدند، بدون استثناء! همه می‌خواستند که نظرشان را بگویند.

یک نفر گفت: «فروشگاه ”گوشه‌کنار“، بنظرم ایده‌ی خوبیه. بالآخره باس یه چیزایی رو واسه‌ی زندگی‌مون بخریم. اینجوری واسه‌ی خیلی چیزا دیگه لازم نیس تا شهر لیدنی بریم.»

سپس خانم هریسون که از آن جوان غریبه، دِیو اسلاتین، خوشش می‌آمد گفت: «راس می‌گه. وقتی یه مغازه توی این روستا داشته باشیم، خیلی از کارامون راه میُفته. این روستا دیگه زیادی سوت و کوره! یه فروشگاه به اینجا رونق می‌ده.»

خانم براون (Brown) گفت: «مزخرفه!» او معلم روستا بود، «شهر لیدنی اونقدرها هم دور نیست که واسه‌ی رفتن به اونجا به دردسر بیُفتیم. اونجا کُلی مغازه و فروشگاه هست.»

خیلی زود همهمه‌ای بر پا شد. هرکسی تلاش می‌کرد که با صدای بلندتری داد بزند تا شاید دیگران به او توجه کنند. ناگهان در میان آن همه سر و صدا، صدایی مهیب منفجر شد! صدای مردی با هیکل درشت و صدایی که انگار بلندگو قورت داده بود! آقای هارت (Hart) فریاد کشید: «حُنننااا…ق! یه خورده خفه‌شین ببینم کی داره چه زِری می‌زنه!» سپس با صدای آرام‌تری ادامه داد: «ما تا حالا از این دردسرها توی روستامون نداشتیم. ما همیشه سرمون به کار خودمون بوده و خیلی هم راحت زندگی کردیم. حالا… این مغازه قراره ما رو عین خر توی گِل فرو کنه!»

دِیو اسلاتین با همان لحن مؤدبانه و متشخصش گفت: «خانم‌ها و آقایان، من نمی‌خوام برای شما دردسر درست کنم و همچین اتفاقی هم قرار نیست رُخ بده. من هنوز هم توی روستای شما یه غریبه به حساب میام. اما دلم می‌خواد که یکی از شما باشم. دلم می‌خواد شما من رو دوست خودتون بدونین. من عاشقِ شما مردمِ روستای وودِند شدم!»

او لبخندی زد و سپس تعدادی از حاضرین برای او کف زدند. آنها از آن جوان رعنا و خوش قد و قامت خوششان می‌آمد. او ادامه داد: «فروشگاه ”گوشه‌کنار“ قراره خیلی از نیازهای شما رو برآورده کنه. مواد غذایی و لوازم خانگی و غیره، همه‌چیز با ارزون‌ترین قیمت در اختیارتون خواهد بود. قول می‌دم.»

همه داشتند با دقت به حرف‌های او گوش می‌دادند.

او با مکثی کوتاه دوباره رشته‌ی کلام را در دست گرفت: «درضمن، من یه ایده‌ی ناب دیگه هم برای شما دارم. می‌خوام محصولات شما رو هم بفروشم!»

خانم براون پرسید: «یعنی چی که می‌گی ”محصولات ما“ رو می‌فروشی؟! ما که محصول نداریم!»

دِیو پاسخ داد: ؟«الآن به شما ثابت می‌کنم که دارین اشتباه می‌کنین! خودِ شما خانم براون! می‌دونم که نون و کیک‌های خیلی خوشگل و خوشمزه‌ای درست می‌کنین.»

خانم براون که از تعریف آن جوان از خودش ذوق‌مرگ شده بود، لبخند زد. داشت درست می‌گفت، همه می‌دانستند که خانم براون مهارت شگفت‌انگیزی در پخت کیک‌های خوشمزه دارد.

«و شما آقای هارت! من گُل‌های توی باغچه‌تون رو دیدم. می‌دونم که چقدر در پرورش گل‌های زینتی توانمند هستید. همه عاشق گل‌های باغچه و گلدون‌های شما هستن.»

آقای هارت هم احساس کرد که دو تا گوش دراز درآورده است و لبخند زد! باز هم حق با آن جوان خوش‌قیافه بود.

یکی دیگر از افراد حاضر در جلسه گفت: «آقای اِوِرِت (Everett) هم لوازم کشاورزی رو خوب درست می‌کنه، بیلچه، سطل و از اینجور چیزا…»

دیگری گفت: «خانم دیویس (Davies) عروسک‌های قشنگی می‌سازه.»

خانم مُسنی بنام لوسی گری (Lucy Gray) گفت: «من تا حالا کُلی نقاشی از مناظر روستای خودمون کشیدم…»

دِیو با غرور و افتخار گفت: «البته! می‌دونم که از هر انگشت‌تون یه هنر می‌ریزه که تا حالا ناشناس باقی مونده. شما روستایی‌ها خیلی‌خیلی باهوشین. شما خیلی کارها از دست‌تون برمیاد. می‌تونیم از این به بعد اونا رو به گردشگرها بفروشیم. این تابستون که از راه برسه، روستای وودِند کُلی پول به جیب می‌زنه!»

آقای هارت گفت: «اونوقت تو چجوری با ما حساب می‌کنی؟»

دِیو گفت: «به این می‌گن ”اصل مطلب“! جواب‌تون هم کاملاً مشخصه! شما محصولات‌تون رو به من می‌دین، من هم اونا رو واستون می‌فروشم. یه مقدار کمی از سود رو برای خودم برمی‌دارم، بقیه‌ش هم مال شماست.»

خانم براون با ذوق گفت: منصفانه‌ست.»

آقای هارت گفت: «قبوله.»

همه‌ی روستاییان پذیرفتند که همین کار را انجام دهند. حالا دیگر خیلی بیشتر از گذشته، دِیو اسلاتین محبوب دل‌های روستاییان شده بود.

روز دوشنبه، چهارم ژانویه‌ی 1965، فروشگاه ”گوشه‌کنار“ آغاز به کار کرد. خیلی زود به فروشگاهی شلوغ و سرشار از مشتری تبدیل شد، طوریکه دِیو به یک نیروی کمکی نیاز پیدا کرد.

این نیروی کمکی در فروشگاه ”گوشه‌کنار“، دختری جوان بود بنام آنا (Anna) که در اواخر همان ماه ژانویه، کارِ خود را در فروشگاه شروع نمود.

3

فروشگاه ”گوشه‌کنار”

دِیو اسلاتین سرِ قولش ایستاد. هر کالایی که در فروشگاهش عرضه می‌کرد بسیار باکیفیت و ارزانقیمت بود.

خانم هریسون پرسید: «چجوری همچین کاری می‌کنه؟ الآن زمستونه! اما اون توی فروشگاهش کُلی میوه و سبزیجات تازه داره! خیلی ارزون هم هستن! دیگه فکر نکنم تا آخر عمرم لازم باشه که به شهر لیدنی برم!»

همه‌ی مردم روستا با این حرف‌های خانم هریسون موافق بودند. فروشگاه ”گوشه‌کنار“، کارش حسابی گرفته بود و دِیو اسلاتین خیلی راضی بنظر می‌رسید. او به آنا، دستیارش، نیز حقوق بالایی می‌داد. گاهی دوست آنا، پیتر (Peter) نیز در کارهای فروشگاه کمک می‌کرد و دِیو به او هم پول می‌داد.

دِیو تبلیغاتِ گسترده‌ای را در روزنامه‌ها به راه انداخت و فروش محصولات روستا را به شدت افزایش داد. حالا دیگر مردم از شهر لیدنی به روستای وودِند می‌آمدند تا به فروشگاه ”گوشه‌کنار“ بروند. هر روز بر تعداد گردشگرانی که به روستای آنها می‌آمدند افزوده می‌شد. روستاییان از این کارِ دِیو متحیر مانده بودند اما در عین حال او را بخاطر رونقی که به روستایشان آورده بود، ستایش می‌کردند. یک عالمه پول داشت به این روستای ساده سرازیر می‌شد.

دِیو در خانه‌ای که بالای سر فروشگاه ساخته بود به تنهایی زندگی می‌کرد. چنان محبوبیتی در میان مردم روستا داشت که بر روی نام او قسم می‌خوردند اما هرگز هیچکس پا به درونِ خانه‌ی بالای فروشگاه نگذاشته بود. هیچکس نمی‌دانست او به تنهایی آن بالا چکار می‌کند!

در پایین پلکانی که به طبقه‌ی بالا می‌رفت نیز دو تا درِ ورودی وجود داشت. یکی از آنها به طرف انبار فروشگاه باز می‌شد و بر روی درِ دیگر یک تابلو نصب کرده بود:

(تنها برای سفارشات ویژه: وارد نشوید!)

این در همیشه قفل بود. آنا نیز هرگز پایش را به درون این اتاق ”سفارشات ویژه“ نمی‌گذاشت. انگار که می‌دانست نباید فضولی کند! اما مگر می‌شد؟!

سرانجام روزی رسید که آنا دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد: «چرا همیشه اون در قفله؟! داخلش چیه؟»

دِیو پاسخ داد: «اونجا واسه‌ی مشتریای خیلی ویژه‌ست! اونایی که سفارش‌های خیلی بزرگ دارن.»

آنا گفت: «اما توی وودِند، ما از اینجور مشتریای عمده نداریم!»

دِیو دوست نداشت در مورد آن اتاق با کسی حرف بزند بنابراین بدون هیچ پاسخی، مشغول اُمور فروشگاه شد.

4

مشتری زیبا

سه ماه گذشت و همه‌چیز عادی بنظر می‌رسید.

سپس، یکی از روزهای ماه آوریل، مشتری‌ای به فروشگاه آمد که به هیچ وجه عادی نبود! خانمی بسیار زیبا که لباس‌های گرانقیمتی به تن و خودروی بزرگ و لوکسی داشت، از راه رسید.

آن خانم از آنا پرسید: «اینجا همون فروشگاه ”گوشه‌کنارِه“؟» نگاهی به اطراف فروشگاه انداخت و بنظر می‌رسید که انتظار چنین جایی را نداشته است.

آنا در پاسخ گفت: «بله، درست اومدین. اینجا تنها فروشگاه این روستاست.»

آن خانم گفت: «من دنبال یه نفر به اسم ”اسلاتین“ اومدم، صاحب این فروشگاه.»

آنا گفت: «گمونم طبقه‌ی بالا باشن. می‌رم به ایشون بگم که شما می‌خواین ببینینش. ایشون شما رو می‌شناسن؟»

«آره… فکر کنم… بهشون بگین که…» ناگهان باقی حرفش را قطع کرد و سپس انگار که داشت با دقت کلمات را انتخاب می‌نمود، ادامه داد: «بهشون بگین که گوردون (Gordon) اومده، خانم گرتا (Greta) گوردون.»

نفس در سینه‌ی آنا حبس شد! درحالیکه احساس می‌کرد خون به چهره‌اش جهیده است، گفت: «شما واقعاً گرتا گوردون هستین؟ همون ستاره‌ی سینما؟!»

«خوب، معلومه که هستم!» داشت تلاش می‌کرد تا به زور لبخند بزند اما کاملاً مشخص بود که به شدت عصبی است.

آنا با هیجان گفت: «فقط یه دقیقه! الآن به آقای اسلاتین می‌گم که شما اینجا هستین.»

آنا به سرعت به طرف پاگرد پایین پلکان رفت و فریاد کشید: «دِیو! دِیو! یه نفر می‌خواد تو رو ببینه!»

دِیو از بالای پلکان با صدای بلند گفت: «کیه؟»

آنا گفت: «خانم گرتا گوردون! گرتا گوردون… ستاره‌ی سینما!»

او گفت: «دارم میام.» سپس به سرعت از پلکان پایین آمد.

با دیدنِ آن ستاره‌ی سینما با چهره‌ای شاداب گفت: «بانو گرتا گوردون، باعث افتخارِه که در خدمتتون باشم.»

«صبح‌تون بخیر.» خیلی محترمانه با دِیو دست داد. دست‌هایش بسیار خوش‌تراش بودند و البته چند انگشتر با نگین‌های الماس هم بر روی انگشتانش دیده می‌شد که بسیار گرانقیمت بنظر می‌رسیدند. آنا هرگز تا آن زمان، این همه الماس را یکجا ندیده بود!

خانم گوردون نگاهی به اطراف فروشگاه انداخت و گفت: «شما اینجا کار می‌کنین جناب اسلاتین؟!» همچنان بنظر می‌رسید که بسیار نگران است، انگار منتظر بود که اتفاق بدی رُخ دهد.

دِیو گفت: «البته! جای کوچیکیه اما واسه‌ی کار من به اندازه‌ی کافی جا داره! لطفاً دنبال من بیاین خانم گوردون.»

مغز آنا داشت به تندی کار می‌کرد: آن دو یکدیگر را نمی‌شناختند، دِیو او را با نام کوچک صدا نکرده و البته خانم گوردون هم خیلی رسمی با دِیو حرف می‌زد، از طرفی بنظر می‌رسید که دِیو برای انجام کاری عجله دارد اما خانم گوردون به شدت نگرانِ اتفاقی است که قرار است رُخ دهد. با این همه، هر دو خیلی خوب می‌دانستند که قرار است چکار کنند! انگار که از پیش قرارش را گذاشته بودند. دستکم یک مورد کاملاً روشن بنظر می‌رسید: خانم گوردون برای گردش به آن روستا نیامده بود!

آنا چشم از آنها برنداشت. آن دو به پشت فروشگاه رفته و وارد اتاق ”سفارشات ویژه“ شدند، همان اتاق مرموزی که آنا می‌دانست نباید زیاد در مورد آن کنجکاوی نماید، گرچه کار بسیار دشواری بود! دِیو در را پشت سرش بست.

پس خانم گرتا گوردون باید یکی از آن مشتریان ویژه باشد! آنا داشت از شدت فضولی دق می‌کرد اما جرأت هم نداشت وارد آن اتاق شده و از کار آنها سر در بیاورد. البته بخاطر دیدنِ گرتا گوردون هم بسیار ذوق‌مرگ شده بود و خیلی دلش می‌خواست در تمام روستا فریاد بزند که چنین ستاره‌ای پا به فروشگاه ”گوشه‌کنار” گذاشته است. آنا عاشق فیلم‌های سینمایی بود. باید هر طور شده پیتر را می‌دید و قضیه‌ی آمدنِ این مشتری ویژه را با آب و تاب برایش تعریف می‌کرد اما نمی‌توانست فروشگاه را رها کند.

ده دقیقه‌ی بعد، گرتا گوردون از اتاق ”سفارشات ویژه“ بیرون آمد. دِیو از پلکان بالا رفت اما خانم گوردون از فروشگاه خارج شده و جلوی آن منتظر شد.

چهره‌ی آن ستاره‌ی درخشان سینما، گیراییِ همیشگی را نداشت. چهره‌اش مانند گچ سفید شده بود، انگار که تمام خونِ بدنش را کشیده بودند! حلقه‌های اشک در چشم‌هایش می‌لرزیدند و چیزی نمانده بود که گریه کند. انگار که شاهد قتل بوده است اما از ترس قاتل نمی‌تواند حرف بزند!

آنا نیز از فروشگاه خارج شده و جلوی او ایستاد و گفت: «چی شده؟ کمک می‌خواین؟ کاری هست که من براتون انجام بدم، خانم گوردون؟!»

«نه، ممنونم. حالم خوبه.»

آنا گفت: «اگه مایل باشین، می‌تونین بیاین داخل فروشگاه و بشینین.»

هر دو به داخل فروشگاه بازگشتند. آنا به او تعارف کرد که بر روی صندلی بنشیند و آن ستاره‌ی سینما نیز همین کار را کرد.

با نگاهی دقیق‌تر به چهره‌ی خانم گوردون، آنا گفت: «می‌خواین دکتر خبر کنم؟ بنظرم حالتون خوش نیست.»

خانم گوردون با حالت عصبی گفت: «نه، نه! خواهش می‌کنم به هیشکی نگو که من رو اینجا دیدی. به هیشششکی نگو، باشه؟!»

چهره‌ی آنا کِش آمد! او می‌خواست همه‌جا جار بزند که چنین ستاره‌ای را در فروشگاه‌شان دیده است اما حالا آن ستاره از او می‌خواست که صدایش در نیاید! مگر می‌شود آدم چنین هنرپیشه‌ی مشهوری را با چشم خودش دیده باشد و هرگز حرفی از آن نزند؟!

گرتا گوردون ادامه داد: «می‌خوام یه چیزی بهت بدم که دست‌کم فعلاً حرفی از من نزنی. بیا… این عکس منه! واسَت امضاش می‌کنم.» بعد از آنکه عکس امضاء شده را به دست آنا داد، گفت: «بگیرش و … تو رو خدا در مورد اومدنِ من به اینجا به هیشکی هیچی نگو. این یه رازه بین من و تو، خُب؟!»

گرچه بدجوری ذوق آنا کور شده بود اما پذیرفت: «چشم خانم گوردون. قول می‌دم.»

ستاره‌ی سینما از جایش بلند شد و گونه‌ی آنا را صمیمانه، و البته شاید کمی هم ملتمسانه، بوسید و برای چند ثانیه‌ای دست او را در دستانش فشرد.

آنا با خود اندیشید که چقدر آن زن زیبا و دلفریب است و اینکه چه دستان لطیف و خوش‌تراشی دارد.

همان موقع بود که آنا متوجه‌ی موضوعی شد: خانم گوردون، دیگر آن انگشترهای الماس‌نشان را در دست نداشت!

5

صفحه‌ی ”اخبار هنرمندان“

دِیو پس از آن روز، دیگر هیچگاه حرفی از گرتا گوردون نمی‌زد، انگار نه انگار که چنین هنرپیشه‌ی معروفی به فروشگاه ”گوشه‌کنار“ آمده بود. روزی آنا دیگر طاقت نیاورد و از دِیو پرسید: «شما گرتا گوردون رو از کجا می‌شناختی؟! از دوستای خونوادگی‌تونه؟!»

دِیو به سردی پاسخ داد: «دلم نمی‌خواد در مورد ایشون حرف بزنم. اون فقط یه مشتری با سفارش ویژه بود و بس! دیگه هیچ سؤالی در مورد ایشون نمی‌خوام بشنوم!»

لحن دِیو نشان می‌داد که این موضوع برای او کاملاً جدی است بنابراین آنا دیگر جرأت نکرد چیزی بپرسد، گرچه خیلی دلش می‌خواست بداند که آن انگشترهای الماس‌نشان چه شده‌اند! آنا به قولی که داده بود عمل کرد و به هیچکس در مورد گرتا گوردون حرفی نزد.

خیلی زود، بهار از راه رسید. سرِ آنا و دِیو شلوغ شده بود و دیگر فرصتی برای سر خاراندن نداشتند. آقای هارت کُلی گُل به فروشگاه آنها آورد تا آنا آنها را به گردشگران بفروشد. آن سال، یک عالمه گردشگر به روستا آمده بود.

در ماه مِی، پیتر از آنا درخواست ازدواج کرد! آنا هم از خدا خواسته، پاسخ مثبت داد. بدین ترتیب نامزد شدند و برای همان سال برنامه‌ریزی کردند تا بطور رسمی ازدواج کنند. البته آغاز یک زندگی جدید خرج دارد و آنها به پول بیشتری نیاز داشتند. آن دو سخت کار می‌کردند و هر پولی که بدست می‌آوردند را کنار می‌گذاشتند. هر روز هم عشق‌شان عمیق‌تر می‌شد.

روزهای شنبه، پیتر فوتبال یا کریکت بازی می‌کرد و آنا اغلب در شهر لیدنی به سینما می‌رفت. پیتر از ورزش لذت می‌بُرد و آنا از فیلم‌های سینمایی.

روزی آنا داشت بخش اخبار هنرمندان را در مجله‌ای می‌خواند، از همان مجلاتی که ویژه‌ی افراد مشهور در حوزه‌ی سینما است. سپس صفحه‌ای را باز کرد که عکس بزرگی از گرتا گوردون در آن چاپ شده بود.

گرتا گوردون در فیلم ”زن زیبا“ بازی می‌کند!

درحالیکه قرار بود تا جوآنا لی (Joanna Leigh) در این فیلم نقش اصلی را داشته باشد، اما متأسفانه شنیده شد که دست وی دچار شکستگی شده است. خانم لی می‌گوید: «نمی‌دونم چه اتفاقی اُفتاد! من توی اتاق‌خوابم بودم که پایم لیز خورد و بر روی کف اتاق اُفتادم.»

بدین ترتیب عوامل فیلم مجبور شدند تا این نقش را به خانم گوردون پیشنهاد دهند که ایشان هم پذیرفت.

خانم گرتا گوردون می‌گوید: «من خیلی خوش‌شانسَم! همیشه دلم می‌خواست همچین نقشی رو بازی کنم. باورم نمی‌شه!»

آنا با خواندنِ این خبر خیلی خوشحال شد زیرا گرتا گوردون بازیگر مورد علاقه‌اش بود. بدون شک این فیلم یکی از بزرگترین آثار سینمایی می‌شد و حالا نامِ گرتا گوردون می‌رفت تا به یکی از نام‌های فراموش‌نشدنی تاریخ سینما بدل شود.

آنا در پوست خود نمی‌گنجید تا هر چه زودتر این خبر را به پیتر بدهد اما حواسش بود که باید دیدارش با این هنرمند مشهور را پنهان نگه دارد. او به هیچکس چیزی در این مورد نگفته بود.

اما دِیو اسلاتین همه‌چیز را می‌دانست بنابراین آنا خیلی با آب و تاب خبر مجله را برای او تعریف کرد: «ببین، دِیو! عجب داستانی شده! چجوری روزگار کاری کرد تا این نقش رو به گرتا گوردون بدن! حالا دیگه اِسم این هنرپیشه با کُل تاریخ سینما گره می‌خوره!»

دِیو نگاهی به مجله انداخت و گفت: «من راجع به هنر سینما هیچی سرم نمی‌شه. یعنی حالا گرتا گوردون خیلی آدم گنده‌ای می‌شه؟!»

آنا خندید: «آدم گنده؟! معلومه که می‌شه! اون معرکه‌ست.»

بنظر نمی‌رسید که این خبر برای دِیو چندان جذاب باشد: «کی بخیله؟! امیدوارم زندگی شادی با این نقشش داشته باشه.» این تمام حسی بود که دِیو در مورد این خبر از خود بروز داد! انگار که داشت برای آینده‌ی یک بچه دعای خیر می‌کرد.

6

بوسه‌ای ناگهانی

گردشگران تابستانی بسوی وودِند هجوم آوردند. هوا در آن وقت از سال عالی بود و فروشگاه ”گوشه‌کنار“ داشت فروش فوق‌العاده‌ای را تجربه می‌کرد.

اما آنا شاداب نبود! او هر از گاهی به یاد ملاقاتش با گرتا گوردون می‌اُفتاد. پرسش‌هایی در سرش پیچ و تاب می‌خورد که نمی‌توانست آنها را نادیده انگارد. چرا او به دیدنِ دِیو آمده بود؟ آن انگشترهای الماس‌نشان، چرا دیگر بر روی انگشتانش نبودند؟

البته مشکل دیگری هم بود. داشت با پیتر ازدواج می‌کرد اما همزمان داشت از دِیو هم خوشش می‌آمد! دِیو جوان پخته‌تری بود و توجه تمام خانم‌ها را جلب می‌کرد. آنا بیشتر روز را در کنار او می‌گذراند بنابراین امکان نداشت هیچ حسی نسبت به او پیدا نکند! در طی روز، آنا به دِیو نزدیک بود و در طی شب، به پیتر! انگار که داشت در دو دنیا زندگی می‌کرد، دنیای دِیو و دنیای پیتر.

سپس در یک روز جمعه، دِیو باعث شد تا آنا شوکه شود.

«فردا چکاره‌ای؟» دِیو خیلی ناگهانی این را از آنا پرسید، «می‌خوای فردا رو باهم خوش بگذرونیم؟ می‌تونیم هرجا که دلت خواست، بریم. با ماشین من، خوبه؟!»

آنا که جا خورده بود، گفت: «ببخشید، دِیو، ولی فکر نکنم پیتر خوشش بیاد که من با تو خوش بگذرونم!»

«خُل نشو! زیاد دور نمی‌شیم. موقع ناهار، من فروشگاه رو می‌بندم. اونوقت می‌تونیم باهم به لیدنی بریم.»

واقعیت این بود که آنا خیلی دلش می‌خواست روزش را با دِیو بگذراند اما در عین حال نمی‌خواست پیتر این موضوع را فهمیده و ناراحت شود.

دِیو ادامه داد: «نگران پیتر نباش! شنبه‌ها همیشه خیلی سرش شلوغه، هیچی از این موضوع نمی‌فهمه!»

آنا برای لحظه‌ای تردید کرد اما بعد گفت: «باشه! تو من رو می‌بری به یه سینمای خوب و بعدش هم باهم به بهترین رستوران شهر لیدنی می‌ریم. اینجوری باهات میام!»

دِیو خنده‌ای کرد و گفت: «حتماً! هرچی که تو بخوای، آنا.»

بدین ترتیب، بعد از ظهرِ روز بعد، دِیو و آنا باهم به شهر لیدنی رفتند. خیلی به آنها خوش گذشت. دِیو برای آنا یک لباس نو و گرانقیمت خرید. سپس به سینما رفته و بعد از آن هم به یک رستوران شیک و باکلاس.

پیتر، از همه‌جا بی‌خبر، داشت مانند هر شنبه کریکت بازی می‌کرد. او نمی‌دانست که دِیو دارد نامزدش را می‌دزدد! برای بازی کریکت به یکی از روستاهای همجوار رفته و هنگامی که به وودِند برگشت، بسیار دیروقت بود.

دِیو و آنا هم بسیار دیروقت برگشتند. دِیو خودروی گرانقیمتش را جلوی فروشگاه ”گوشه‌کنار“ نگه‌داشت. شب گرمی بود.

آنا گفت: «واسه‌ی امروز خیلی ممنونم. خیلی روز دوست‌داشتنی‌ای گذروندم.»

دِیو گفت: «به منم خوش گذشت.» سپس خیلی ناگهانی، دستش را به دُور گردن او انداخته و گونه‌اش را بوسید!

بوسه‌ای ناگهانی و سریع! آنا احساس می‌کرد خون به چهره‌اش حمله‌ور شده است اما در عین حال حس خوبی هم داشت.

7

یک سفارش ویژه‌ی

دیگر

تابستان گذشت اما همچنان فروشگاه ”گوشه‌کنار“ فروش خوبی داشت تا جاییکه دِیو گاهی حتی در روزهای تعطیل هم فروشگاه را باز می‌کرد. آنا کُلی پول درمی‌آورد بنابراین همه‌ی روستا گمان می‌کردند که او باید خیلی خوشحال باشد.

اما آنا داشت روزگار وحشتناکی را سپری می‌نمود. به نوعی عاشق دِیو شده بود، جوانی که هم رئیس او به حساب می‌آمد و هم بسیار آدم جا اُفتاده و جذابی بنظر می‌رسید. اما پیتر نامزد او بود! آنها از یک طبقه‌ی اجتماعی بودند و آنا به نوعی او را هم دوست داشت. دِیو بسیار پولدار بود اما پیتر آه در بساط نداشت! دِیو برای آنا لباس‌های گرانقیمت می‌خرید و او را برای گردش به جاهای شیک و درجه‌ی یک می‌بُرد اما پیتر نه پولِ لباس‌های آنچنانی را داشت و نه غیرتش اجازه می‌داد که نامزدش با آن شکل و شمایل جلوی مردم روستا حاضر شود. او بیشتر به فوتبال و ورزش علاقه‌مند بود درحالیکه آنا هیچ علاقه‌ای به هیچ نوع ورزشی نداشت.

ما ه سپتامبر از راه رسید و پیتر همچنان هر شنبه برای بازی فوتبال یا کریکت به روستاهای اطراف می‌رفت. آقای هارت بزرگترین تلوزیون در تمام روستای وودِند را داشت و گاهی از دوستانش دعوت می‌کرد تا برای تماشای فوتبال به خانه‌اش بیایند. یک بار آنا و پیتر را دعوت کرد.

جمعه بود، یعنی یک روز پیش از مسابقه‌ای جذاب! آنا تمام روز را در فروشگاه کار کرده بود. ساعت پنج بعد از ظهر، آنا درِ فروشگاه را از داخل قفل کرد و داشت داخل آنجا را مرتب می‌کرد. تنها دو دقیقه‌ی بعد، فردی زنگ فروشگاه را زد. مردی جوان بیرون فروشگاه ایستاده بود و یک کیف کوچک را نیز در دست داشت.

آنا از پشت شیشه‌ی در ورودی گفت: «سلام. کاری هست که براتون انجام بدم؟»

مرد جوان گفت: «بله، می‌خواستم آقای اسلاتین رو ببینم.»

«شرمنده! ما همین الآن فروشگاه رو بستیم. فردا صبح باز می‌کنیم.»

«اما من با ایشون قرار دارم!»

ناگهان صدای دِیو از پشت سرِ آنا بلند شد: «راس می‌گه. من منتظرشون بودم! در رو واسه‌ی ایشون باز کن ولی دیگه نذار کسی بیاد داخل.» و پس از آنکه آنا در را باز کرد، رو به مرد جوان گفت: «دیر کردی!»

مرد جوان گفت: «شرمنده، جناب اسلاتین. من…»

دِیو با لحنی که دلخور بنظر می‌رسید، گفت: «مهم نیس. مهم نیس…»

آنا هیچگاه ندیده بود که دِیو با چنین لحنی با کسی حرف بزند از طرفی بنظر می‌رسید که آن مرد جوان ترسیده باشد.

مرد جوان گفت: «حالا می‌شه به کارمون برسیم؟»

دِیو گفت: «آره… بیا تو.» سپس رو به آنا ادامه داد: «آنا، ساعت پنجه. تو می‌تونی بری خونه.»

آنا گفت: «خونه هیچ کاری ندارم!»

دِیو با اَخم و لحنی تند گفت: «برو خونه! همین حالا!»

اما آنا خیلی دلش می‌خواست فضولی کند! هیچ شکی نداشت که این مرد جوان هم یک مشتری عادی نیست و او باید از کارش سر در می‌آورد! آن مرد جوان به دنبال دِیو راه اُفتاد و به پشت فروشگاه رفت. هر دو واردِ اتاق ”سفارشات ویژه“ شدند.

یک سفارش ویژه‌ی دیگر! یک مشتری ویژه‌ی دیگر! آنا ایستاد.

ساعت پنج و نیم شد. آنا کُتِ زنانه‌اش را پوشید و وقتی می‌خواست از فروشگاه بیرون رود، در وردی را خیلی محکم و پر سر و صدا بست. سپس به گوشه‌ای از تقاطع خیابان رفته و منتظر شد.

خیلی زود، صدایی را شنید. آن مرد جوان داشت از فروشگاه خارج می‌شد. آنا نمی‌توانست او را ببیند زیرا اگر سرش را از گوشه‌ی دیوار بیرون می‌آورد، امکان داشت که متوجه‌ی حضور او شود اما صدای آن مرد جوان را به روشنی می‌شنید. او داشت با دِیو صحبت می‌کرد: «تو مطمئنی؟»

دِیو گفت: «منظورت چیه؟»

«یعنی این تنها راهه؟!»

دِیو در پاسخ گفت: «البته که تنها راهه! نگران هیچی نباش. همه‌چی به خوبی و خوشی تموم می‌شه. خداحافظ.»

آنا صدای در را شنید که بسته شد. خیلی با احتیاط سرک کشید و مرد جوان را دید که داشت به سرعت به طرف خودرواَش می‌رفت اما دِیو را ندید پس حتماً به داخل فروشگاه برگشته بود. آنا خیلی ناگهانی متوجه شد که کیف آن مرد جوان در دستش نیست. تصمیم گرفت تا از زیر زبان او حرف بکشد. جلو رفته و از پشت سر به آن مرد جوان گفت: «ببخشید، آقا! شما یه چیزی رو فراموش کردین. یه چیزی رو جا گذاشتین!»

آن مرد جوان چرخید و آنا درست جلوی صورت او ایستاد. رنگ از چهره‌ی آن مرد پرید، انگار که روح دیده بود. با لکنت زبان و در حالیکه به شدت هول کرده بود، گفت: «به شما مربوط… بفرمایین برین، خانم… خواهش می‌کنم! دست از سر من وَردارین! می‌خوام برم خونه! کاری به من نداشته باشین!»

سپس با عجله سوار بر خودرواَش شده و به سرعت از آنجا دور شد. آنا سر جایش ایستاده و ناپدید شدنِ آن خودرو را تماشا کرد. دلش می‌خواست از موضوع سر در بیاورد اما نمی‌دانست که باید از کجا و چگونه شروع کند.

چرا آن مرد جوان به فروشگاه آنها در این روستای دوراُفتاده آمده بود؟ سفارش ویژه‌ی او چه بود؟ و چرا کیفش را در آن اتاق ویژه برای دِیو جا گذاشت؟

8

مسابقه‌ی فوتبال

روز بعد، مسابقه‌ی بزرگی در زمین فوتبال برگزار می‌شد. آقای هارت از ده نفر برای تماشای آن مسابقه از طریق تلوزیون دعوت کرده بود. آنا هم به خانه‌ی او رفت اما نه برای تماشای فوتبال بلکه برای کمک به خانم هارت در اُمور آشپزخانه. آن دو باید چای درست می‌کردند.

مسابقه‌ی هیجان‌انگیزی بود و همه از دیدنِ آن لذت می‌بُردند. در بین دو نیمه، پیتر به آشپزخانه رفت و به آنا گفت: «چرا نمیای که مسابقه رو تماشا کنی، آنا؟ خیلی بازیِ باحالیه! زودباش بیا!»

آنا با خنده‌ای گفت: «نه، ممنون. من باید به خانم هارت کمک کنم. بفرما، چایی! شما هم می‌تونی این چند تا فنجون رو واسه‌ی بقیه ببری.»

پیتر گفت: «باشه. ولی خیلی مسابقه‌ی دیدنی‌ایه! نبینی، نصف عمرت برفناست! مایک بایلی (Mike Bailey) یَـَـَک گُلِ جانانه‌ای زد که نگم برات!»

پیتر فنجان‌های چای را به اتاق نشیمن بُرد و نیمه‌ی دوم آغاز شد.

نیمه‌ی دوم بازی هیجان بیشتری هم داشت. بیست دقیقه‌ی بعد، مایک بایلی گُل دوم را نیز به ثمر رساند. بازی داشت 2 بر صفر دنبال می‌شد که تیم حریف در حملاتی طوفانی موفق هر دو گُل را پشت سر هم جبران نماید. حالا بازی 2 بر 2 مساوی بود در حالیکه تنها پنج دقیقه به پایان بازی زمان داشتند.

پیتر فریاد کشید: «بنجنبین دیگه! مایک، پس داری چه غلطی می‌کنی؟! ما یه گُلِ دیگه می‌خوایم!» سپس درحالیکه تنها چند ثانیه باقی مانده بود تا بازی به پایان برسد، مایک گُلِ سوم را واردِ دربازه‌ی حریف کرد. هیجان به اوج رسید! هیچکس متوجه نمی‌شد که دیگری دارد چه می‌گوید! آنها داد می‌زدند و به هوا می‌پریدند.

اما ناگهان بنظر رسید که اتفاق بدی رُخ داده است! سنگربان تیم حریف آسیب دیده و از درد بر خود می‌پیچید. مایک بایلی از فاصله‌ی بسیار نزدیک به طرف دربازه‌ی آنها شوت زده و توپ بسیار محکم با گردنِ سنگربان حریف برخورد کرده و سپس واردِ دربازه شده بود.

خانم هارت و آنا به جلوی درِ آشپزخانه آمدند. آنا گفت: «چی شده؟ چه خبره؟»

پیتر گفت: «برایان توماس (Brian Thomas)، دروازه‌بانشون داغون شد!»

قضیه خیلی جدی بنظر می‌رسید! گردن برایان بطور وحشتناکی آسیب دیده بود. پس از پایان بازی، آنها به اخبار ورزشی گوش دادند. بارها صحنه‌ی گُل سوم مایک بایلی را مرور کردند. گُلِ فوق‌العاده دیدنی‌ای بود. توپ ابتدا با گردنِ سنگربان، برایان توماس، برخورد کرد و سپس واردِ دربازه شد. هیچ عمدی در کار نبود اما گردنِ برایان بگونه‌ای آسیب دید که باید برای همیشه با جهان فوتبال خداحافظی می‌کرد!

مجری اخبار ورزشی گفت: «و حالا مصاحبه‌ای با مایک بایلی داریم که توجه شما را به آن جلب می‌کنم.»

همه ساکت و بُهت‌زده فقط به این مصاحبه گوش می‌دادند. چهره‌ی مایک بایلی بر روی صفحه‌ی تلوزیون نمایان شد. فردی که مصاحبه می‌کرد از او پرسید: «مایک، سه گُل در یک مسابقه! چه حسی داری؟»

اما مایک بایلی چیزی نگفت، انگار که بر روی لب‌هایش قفل زده بودند. بنظر می‌رسید که می‌خواهد چیزی بگوید اما قدرت کلام را از دست داده است. چهره‌اش بطور ناراحت‌کننده‌ای درماندگی را نشان می‌داد.

فردی که مصاحبه می‌کرد، پرسش دیگری را مطرح نمود: «بذار در مورد گُلِ سوم ازَت سؤال کنم، مایک. گُلِ فوق‌العاده‌ای بود. اما برایان توماس بدجوری دچار آسب‌دیدگی شد. نظرت چیه؟»

پرسش مسخره‌ای بود! برای چنین سؤالی، چه پاسخی باید داد؟! آیا منتظر بود تا او بگوید: ”خیلی حس خوبی دارم! خوشحالم که برایان گردنش شکسته!“

مایک بایلی باز هم سکوت کرد. قیافه‌اش طوری بود که انگار مرتکب قتل شده و حالا او را در حین ارتکاب جُرم دستگیر کرده‌اند، موقعیتی که هیچ پاسخی برای آن نداشت.

وقتی مصاحبه به پایان رسید، آقای هارت تلوزیون را خاموش کرد. هیچکس متوجه نشده بود که آنا از اتاق خارج شده است. مایک بایلی بیشتر از آنکه متأسف باشد، وحشت‌زده و درمانده بنظر می‌رسید. آنا هم وحشت کرده بود! زیرا مایک بایلی و آنا قبلاً هم یکدیگر را دیده بودند! دقیقاً دیروز، در فروشگاه ”گوشه‌کنار“.

9

آخر هفته‌ی رازآلود

آنا نمی‌دانست که باید چکار کند. او تنها هفده سال داشت گرچه گاهی حس می‌کرد که باید خیلی بزرگتر از سنش باشد! داشت از دردِ فضولی می‌مُرد! خیلی دلش می‌خواست که از دِیو در مورد مایک بایلی و گرتا گوردون سؤال کند. او باید از راز آن اتاق ”سفارشات ویژه“ سر در می‌آورد وگرنه دیگر نمی‌توانست بخوابد! با این حال باید عاقلانه تصمیم می‌گرفت.

روزی آنا و دِیو در فروشگاه تنها بودند. دِیو پرسید: «پیتر چطوره؟»

«خوبه، ممنون.»

دِیو با لبخندی گفت: «هنوز هم فوتبال بازی می‌کنه؟»

«البته که بازی می‌کنه! اون بدون فوتبال، زیاد زنده نمی‌مونه!»

دِیو خندید: «این روزا دیگه زیاد همدیگه رو نمی‌بینین، درست نمی‌گم، آنا؟»

آنا گفت: «سه-چهار بار در هفته همدیگه رو می‌بینیم.»

«آخر هفته‌ها چی؟!»

آنا خیلی سریع پاسخ داد، انگار که از پیش پاسخ این پرسش را آماده کرده بود: «آخر هفته‌ها نمی‌تونیم همدیگه رو ببینیم، آخه اون واسه‌ی بازی فوتبال از اینجا می‌ره. پس نمی‌تونیم همدیگه رو ببینیم.»

دِیو پرسید: «کِی قراره باهم ازدواج کنین؟»

«نمی‌دونم. هنوز تصمیم نگرفتیم. شاید سال دیگه.»

دِیو با طعنه گفت: «سالِ دیگه! خِـِـِیلی طولانی می‌شه که!» آنا ترسید! اما در عین حال، احساس هیجان هم داشت. نمی‌دانست که چرا احساس ترس و هیجان را باهم دارد. دِیو ادامه داد: «گاهی حوصله‌ت سر می‌ره، آنا، درست نمی‌گم؟» داشت مستقیم به چشمان آنا نگاه می‌کرد.

«آره، درسته.»

«چرا این آخر هفته نمیای باهم بریم یه جایی؟ می‌تونیم بریم لندن.»

آخر هفته در لندن! آنا تا پیش از آن تنها یک بار به لندن رفته بود. احساس هیجانش چند برابر شد اما همچنان ترس هم وجودش را فرا گرفته بود. آنا گفت: «نمی‌دونم… من باید به فکر پیتر هم باشم.»

دِیو با لحنی شیطانی گفت: «پیتر رو فراموش کن! هیچوقت نمی‌فهمه که ما باهم رفتیم دَدَر! می‌برمت به یه سری فروشگاه که به عمرت ندیده باشی! بهترین سینما رو می‌ریم. میای؟»

آنا چیزی نگفت. ناگهان فکری به ذهنش رسید و رو به دِیو گفت: «شاید باهات بیام!»

دِیو گفت: «عالیه! تو معرکه‌ای!»

«اما اول باید می‌خوام یه چیزی رو ازَت بپرسم.»

دِیو با لحنی سرشار از هیجان، خیلی سریع گفت: «چی؟»

«می‌خوام بدونم اون ”سفارشات ویژه“ چیه!»

دِیو با مکثی کوتاه گفت: «زرنگیآ! فکرشم نمی‌کردم که یه دختر روستایی اینقدر رِند باشه، آنا!»

آنا گفت: «اگه روستایی هستم، معنیش این نیست که خِنگ هم هستم! حالا بگو ببینم، اون ”سفارشات ویژه“ چیه؟ بعدی باهات به لندن میام.»

چهره‌ی دِیو فرو ریخت! عصبانی شده بود. او گفت: «یه سؤال! فقط یه سؤالت رو جواب می‌دم.»

آنا به سرعت پرسید: «چرا اون مشتریای ویژه سراغ تو میان؟ چرا …»

دِیو داد زد: «گفتم… فقط یه سؤال!»

آنا گفت: «باشه! اما دیگه سر من داد نزن! حالا بگو ببینم. چرا اون آدما سراغ تو میان؟»

دِیو داشت به پاسخ این پرسش می‌اندشید. سپس خیلی سریع گفت: «اونا میان تا من بهشون کمک کنم، به کمک احتیاج دارن و من هم بهشون… نه! من در مقابل کمکی که بهشون می‌کنم، ازشون پول می‌گیرم. همین!»

بی‌شک این پاسخی نبود که آنا می‌خواست: «چجور کمکی؟»

دِیو دوباره داد زد: «فقط یه سؤال! و من یه سؤال رو جواب دادم.»

آنا سکوت کرد. او دِیو قراری گذاشته بودند و حالا دِیو به سهم خودش عمل کرده بود. دِیو بار دیگر از آنا دعوت نمود تا با او به لندن برود و آنا هم پذیرفت.

10

جرّ و بحث

آنا آخر هفته‌ی لذت‌بخشی را پشت سر گذاشت. آنها روز بعد از ظهرِ روز جمعه به لندن رسیده و در یک هتل لوکس و بزرگ اتاق گرفتند. روز شنبه برای خرید به بهترین فروشگاه‌های آن شهر رفته و بعد از ظهر را نیز در یک سینمای چشم‌نواز سپری کردند. روز یکشنبه به پارک بزرگ لندن رفتند.

بعد از ظهر روز یکشنبه به وودِند برگشتند، آخرین یکشنبه‌ی سپتامبر.

روز دوشنبه مانند همیشه آنا به فروشگاه رفت. حالا دیگر کمی سرش خلوت‌تر شده بود زیرا گردشگران کمتری واردِ روستایشان می‌شدند. تابستان رو به پایان بود. بیشتر مشتریان آنها در فصل پاییز همان روستاییان آشنا بودند. هوا داشت رو به سردی می‌گذاشت. بعد از ظهر همان روز، پیتر برای دیدنِ آنا به فروشگاه آمد.

آنا گفت: «سلام. بازی فوتبالِت رو بُردی یا باختی؟ شیری یا روباه؟!»

پیتر گفت: «نه! ما نبُردیم… و منم که اصلاً بازی نکردم!»

ابروهای آنا از تعجب سه سانتی‌متر بالا پرید: «بازی نکردی؟! چرا؟! چیزی شده؟!»

«شنبه صبح، زیاد حال خوشی نداشتم. واسه‌ی همین هم از وودِند بیرون نرفتم. تموم آخر هفته رو توی همین خراب‌شده موندم!»

خون با فشار زیاد به چهره‌ی آنا حمله‌ور شد. درست مانند لبو شده بود. صدایش انگار از ته چاه درمی‌آمد: «الآن حالت بهتره؟»

پیتر گفت: «نه! خوب نیستم و تو خیلی خوب می‌دونی که چرا!»

آنا تلاش کرد تا نشان دهد که از حرف او جا خورده است اما حقیقت این بود که می‌ترسید او همه‌چیز را فهمیده باشد: «من؟!»

پیتر گفت: «آنا… من رو رنگ نکن! موضوع در مورد تو و اون دِیو اسلاتینه.»

«مـ… منظورت چیه که می‌گی ”من و اسلاتین“؟» خیلی روشن بود که دارد دروغ می‌گوید که چیزی از موضوع سر در نیاورده است.

«تو جمعه بعد از ظهر با اون رفتی دَدَر، درسته؟ یه نفر تو رو توی ماشین اون دیده.»

آنا سعی کرد که توضیح دهد: «آها… چیزی نبود که! من و دِیو رفتیم…»

پیتر به تندی گفت: «خفه‌خون! دیگه نمی‌خوام چیزی در این مورد بشنوم، آنا! دیگه هیچ حرفی نزن.»

«اما… پیتر…»

پیتر حرف او را قطع کرد: «می‌دونم… اون خیلی پولداره. اونقدر پول داره که خیلی راحت می‌تونه تو رو به جاهای شیک و مجلسی ببره. اون آدم شهریه… یه آدم حسابی! و من یه بچه‌دهاتیِ بدبخت و بی‌پولم! اما نمی‌شه هر دومون رو داشته باشی، پس ازَت می‌خوام که همین الآن انتخاب کنی. یا من… یا دِیو! دو تا دلبر نمی‌شه!»

آنا گفت: «خودم می‌دونم، پیتر! منم به دو تا مرد توی زندگیم نیازی ندارم! خوب گوشاتو وا کن، پیتر. می‌خوام در مورد دِیو بهت بگم. اون لعنتی یه چیزیش می‌شه!»

پیتر با عصبانیت بیشتری گفت: «دِیو، دِیو، دِیو… تو همش داری راجع به اون بچه‌مایه‌دار حرف می‌زنی. دیگه نمی‌خوام اِسم اونو رو جلوی من به زبون بیاری.» سپس برگشت و از فروشگاه بیرون رفت. او آنا را در فروشگاه تنها گذاشت.

حالا آنا به شدت احساس تنهایی و بی‌پناهی می‌کرد. دلش می‌خواست با پیتر حرف بزند، می‌خواست به او بگوید که دِیو رازی را با خود دارد که او نمی‌تواند از آن سر در بیاورد. دلش می‌خواست در مورد گرتا گوردون و مایک بایلی به او بگوید و اینکه آنها بطور شگفت‌انگیزی شانس می‌آورند، آنهم درست بعد از دیدار با دِیو و پرداخت هزینه‌های لازم! اما پیتر او را تنها گذاشت.

11

آرتور رایزمن

(Arthur Riseman)

ماه اُکتبر از فصل سرما و باران فرا رسید. آنا در فروشگاه چندان کار زیادی برای انجام دادن نداشت. همچنان بسیار ناراحت و غمگین بنظر می‌رسید. او مانند دیگر دختران هم‌سن و سال خودش نبود. انگار که زیادی رشد کرده و مانند یک آدمِ جااُفتاده بود. دیگر زیاد برای گردش بیرون نمی‌رفت و حتی تا حدی خسته بنظر می‌رسید.

بیشتر مردم روستا می‌دانستند که آنا و پیتر با هم بحث‌شان شده است. همچنین متوجه شده بودند که آنا با دِیو در لندن کُلی خوش گذرانده است و بدین ترتیب چندان او را دختر باآبرویی نمی‌دیدند! بنابراین کسی هم برای آنا دل نمی‌سوزاند. او هم دلش نمی‌خواست در این مورد با دیگران حرف بزند. تا پیش از آن، آنا خیلی دختر شاداب، همیشه خنده‌رو و پرانرژی‌ای بود اما حالا نه شاداب بنظر می‌رسید و نه دیگر لبخند می‌زد.

او هر روز به فروشگاه رفته و این بار دیگر منتظر مشتریان روستایی یا گردشگران نبود، بلکه حدس می‌زد که بزودی باز هم باید یکی از آن مشتریان ویژه به آنجا آمده و باز هم یک ”سفارش ویژه“ در آن اتاق مرموز داشته باشد.

چندان هم طول نکشید! در میانه‌ی ماه اُکتبر، روزی که آنا در فروشگاه تنها بود، وقتی که کم‌کم باید برای ناهار آماده می‌شد، مردی میانسال که بسیار باشخصیت می‌نمود، پا به درون فروشگاه گذاشت. او مردی با هیکل دُرشت و سبیلی بسیار بزرگ بود. از لباس‌های لوکسش می‌شد فهمید که آدم پولداری است. او یک کیف بزرگ را هم در دستش گرفته بود.

«صبح‌بخیر، خانم.» لحن بسیار مؤدبی داشت. فقط اینکه شاید اگر می‌گفت ”ظهربخیر“ بهتر بود!

آنا گفت: «صبح‌بخیر، جناب. در خدمتم.» او هم بسیار مؤدبانه پاسخ آن مردِ باشخصیت را داد. خوش‌تیب نبود اما چهره و لحن شسته-رُفته‌اش باعث می‌شد تا آنا از او خوشش بیاید.

«من مایلم تا با جناب دِیوید اسلاتین ملاقات کنم.»

آنا با لبخندی تصنعی گفت: «شما فروشنده هستین؟» آنا خیلی خوب می‌دانست که این مرد نمی‌تواند فروشنده باشد زیرا به هیچ وجه شباهتی با فروشندگان شرکت‌های توزیع کالا نداشت. اما شاید می‌توانست بدین ترتیب از زیر زبان وی بیرون بکشد که چکار دارد.

آن مرد لبخندی باوقار تحویلش داد و گفت: «بله، من فروشنده هستم!»

آنا نتوانست تظاهر کند که تعجب نکرده است! انگار که با پُتک به پشت سرش کوبیده بودند. او داشت دروغ می‌گفت، هیچ شکی نداشت که دارد دروغ می‌گوید اما آنقدر باشخصیت این دروغ را گفته بود که آنا نمی‌توانست به او بگوید که ”راستش“ را بگوید! بنابراین گفت: «شاید من بتونم بهتون کمک کنم، آقا. معمولاً من با فروشنده‌های عُمده حرف می‌زنم.»

آنا نگاهی به کیف آن مرد انداخت. حروفی بر روی آن نوشته شده بود: ”A.R.I.C.S“.

آن مرد با همان لحن محترمانه‌اش گفت: «از شما سپاسگزارم، اما من با جناب اسلاتین یه قرار خصوصی دارم. من از لندن خدمت ایشون رسیدم و فقط باید با ایشون صحبت کنم.»

آنا گفت: «معذرت می‌خوام! ایشون الآن خیلی سرشون شلوغه. اما من بهشون می‌گم که شما تشریف اُوردین. می‌تونم اِسم شما رو بپرسم؟»

آن مرد با لبخند دیگری گفت: «رابرتس… آرتور رابرتس (Arthur Roberts).»

آنا به پشت فروشگاه رفت و دید که دِیو دارد از پلکان پایین می‌آید: «یه آقایی به فروشگاه اومده که می‌خواد تو رو ببینه. می‌خواد باهات حرف بزنه.»

دِیو گفت: «ممنون.» و سپس به پا به درون فروشگاه گذاشت.

او رو به آن مرد گفت: «صبح‌بخیر… آآآ… یعنی ظهربخیر آقای رایزمن! از ملاقات شما بسیار خُرسندم!» رایزمن! خُرسند! پس نام آن مرد رایزمن بود، نه رابرتس! آنا متوجه شد که این مرد همه‌چیزش دروغ است! حتی مؤدبانه حرف زدنش هم از روی ادبش نیست! او آدمِ دورویی است که یاد گرفته تا خیلی باکلاس حرف بزند!

آن مرد به آنا نگاه نکرد و گفت: «من هم از دیدار با شما بسیار خُرسندم! جناب اسلاتین!»

دِیو گفت: «لطفاً همراه من تشریف بیارین.»

آقای رایزمن به دنبال او راه اُفتاد. هر دو واردِ اتاق ”سفارشات ویژه“ شدند.

یک دقیقه‌ی بعد، دِیو از آن اتاق بیرون آمد. او به جلوی فروشگاه رفته و به آنا گفت: «فکر کنم دیگه وقت ناهار شده باشه، آنا. می‌تونی بری خونه.»

«ممنون، دِیو. تا یه دقیقه‌ی دیگه من می‌رم.»

دِیو به اتاق ”سفارشات ویژه“ برگشت. اما آنا از فروشگاه بیرون نرفت! او منتظر شد!

او حروفی که بر روی کیف آن مرد دیده را را یادداشت کرد: ”A.R.I.C.S

دو حرف اول آن معلوم بود که باید ”آرتور رایزمن“ باشد اما بقیه‌اش برای او قابل درک نبود.

در ساعت یک و نیم، آنا صداهایی را از داخل اتاق شنید. متوجه شد که آقای رایزمن می‌خواهد آنجا را ترک کند. دِیو داشت حرف می‌زد: «ممنونم جناب رایزمن.»

«این منم که باید از شما ممنون باشم. شما خیلی به من کمک کردین.»

دِیو گفت: «من همیشه در خدمتم. خداحافظ جناب رایزمن. دستیار من توی فروشگاه نیست اما خودتون می‌تونین در رو باز کنین و تشریف ببرین. خدانگهدار.»

دِیو به بالای پلکان رفت و آقای رایزمن وارد فروشگاه شد تا از در خروجی آن بیرون برود. آنا بلافاصله در گوشه‌ی فروشگاه بر روی زمین نشست تا او را نبیند. اما دیگر دیر شده بود: «اوه! فکر کردم شما باید به خونه رفته باشین!»

آنا از جایش بلند شد و گفت: «نه، تصمیم گرفتم تا امروز ناهارم رو توی فروشگاه بخورم.»

آنا و آقای رایزمن نگاهی به سر تا پای یکدیگر انداختند. کاملاً معلوم بود که دیگر هیچکدام چشم دیدنِ دیگری را ندارد. کمی سکوت و سپس آنا گفت: «نمی‌خواین یه کم نون بخرین، جناب رابرتس؟!»

آن مرد گفت: «اِسم من رایزمنه، رایزمن!»

آنا با لبخندی طعنه‌آمیز گفت: «ببخشد! می‌خواین یه کم نونِ خونگی با خودتون ببرین، جناب رایزمن؟»

آقای رایزمن گفت: «بنظر خوشمزه میان.» همچنان بسیار مؤدب بنظر می‌آمد، «بله، یه مقدار می‌خوام، لطفاً. همسرم عاشق این نون‌های خونگیه.»

«بفرمایین.» آنا مقداری از آنها را در پاکتی جا داد و سپس آنها را به آن مرد تقدیم نمود. سپس گفت: «می‌تونین اینا رو توی کیف‌تون بذارین.»

آقای رایزمن با تعجب گفت: «توی کیفم؟! من که کیف ندارم!»

آنا با طعنه گفت: «گمونم اون رو داخل اتاق جا گذاشتین. می‌رم تا واس‌تون بیارمش.»

پیش از آنکه آن مرد بتواند چیزی بگوید، آنا به طرف پشت فروشگاه حرکت کرد اما آقای رایزمن که هول کرده بود، به سرعت خود را جلوی او قرار داد و مچ دستش را گرفت. مرد بسیار قوی‌ای بود!

او گفت: «گوش کن ببین چی می‌گم! من اون کیف رو نمی‌خوام. بذار همونجا باشه!» صدایش دیگر مؤدبانه نبود بلکه بیشتر تهدیدآمیز می‌نمود!

آنا که حسابی جا خورده بود، به سرعت گفت: «باشه! باشه… می‌شه لطفاً دست من رو وِل کنین. درد گرفت!»

آقای رایزمن دستش را رها کرد اما همچنان با نگاه بدی به چشمان او خیره مانده بود. سپس به طرف در خروجی برگشت. خیلی باعجله از فروشگاه بیرون رفت، طوریکه فراموش کرد تا نان‌ها را با خودش ببرد.

آنا او را با نگاهش تعقیب کرد. مچ دستش تا پنج دقیقه پس از آن هم درد می‌کرد!

12

آنا در انتظار اخبار

آنا اطمینان داشت که بزودی اخباری در مورد آقای رایزمن به گوشش می‌رسد. هنوز هم دو مورد قبلی را فراموش نکرده بود، خانم گرتا گوردون، ستاره‌ی سینما که پس از دیدار با او، اخباری در مجله‌ی اخبار هنرمندان از وی به چاپ رسید و مایک بایلی، بازیکن فوتبال که او را در اخبار ورزشی تلوزیون دید. حالا هم آقای رایزمن مانند دو مورد قبلی به فروشگاه ”گوشه‌کنار“ آمده و با دِیو واردِ اتاق ”سفارشات ویژه“ شده بود. آنا اطمینان داشت که باید اخباری هم در مورد این مرد به گوشش برسد.

هر سه مشتری از جمله مشتریان ویژه به شمار می‌رفتند. همه‌ی آنها تنها می‌خواستند دِیو را ببینند و سفارش ویژه‌ای داشتند. هر سه چیزهایی را برای دِیو جا گذاشته بودند: گرتا گوردون انگشترهای الماس‌نشان، مایک بایلی یک کیف کوچک و رایزمن یک کیف بزرگ.

آنا دیگر تحملِ این بی‌خبری را نداشت! دلش می‌خواست بداند که این مشتری‌های ویژه چه می‌خواهند و اینکه حروف نوشته شده بر روی کیف بزرگ آقای رایزمن چه معنی‌ای داشتند. شاید بقیه‌ی حروف درج شده بر روی کیف او با نام شرکتش ارتباط داشت اما آنا مطمئن نبود.

آنا در روزنامه‌ها به دنبال سرنخ گشت اما هیچ خبری از شرکتی که با حروف I.C.S ارتباط داشته باشد پیدا نکرد. هرچه مجله بدستش می‌رسید را می‌خواند، به رادیو گوش می‌داد و تلوزیون تماشا می‌کرد، اما هیچی از I.C.S نیافت.

سپس فکری به سرش زد و به طرف لندن راه اُفتاد تا در آنجا آرتور رایزمن را پیدا کند. جمعه صبح زود، یادداشتی را برای دِیو در فروشگاه گذاشت و راهی لندن شد: ”دِیو عزیز، متأسفم که امروز نمی‌توانم در فروشگاه به تو کمک کنم. من باید به لیدنی بروم تا برای روز عروسی‌ام خرید کنم. آنا.

البته که دروغ نوشته بود! اما اگر کسی هم متوجه‌ی دروغ او می‌شد، آنا دیگر اهمیتی نمی‌داد. او به طرف شهر لیدنی سوارِ اتوبوس شد و از آنجا با قطار بسوی لندن راه اُفتاد. نزدیک ظهر، به ایستگاه پَدینگتون (Paddington) لندن رسید.

از قطار که پیاده شد، به دنبال یک کیوسک تلفن گشت. درست در ورودی ایستگاه چندین تلفن عمومی را پیدا کرد اما همگی پر بودند. او در صف ایستاد و منتظر شد، انتظاری که ارزشش را داشت زیرا خیلی ناگهانی چشمش به حروف I.C.S اُفتاد! یک بنر تبلیغاتی بزرگ که یک شرکت رایانه‌ای را تبلیغ می‌کرد: ”خدمات رایانه‌ای بین‌المللی“ (International Computer Services). این بنر به مشکل آنا پاسخ مناسبی می‌داد که احتمالاً آقای رایزمن نیز باید صاحب این شرکت می‌بود.

خیلی زود یکی از کیوسک‌های تلفن خالی شد. آنا به شماره‌ی 2228959 زنگ زد، شماره‌ای که بر روی آن بنر تبلیغاتی می‌دید.

خانمی تلفن را برداشت: «شرکت خدمات رایانه‌ای بین‌المللی، بفرمایین.»

آنا گفت: «ممنون می‌شم اگه به آقای رایزمن بگین که می‌خوام با ایشون صحبت کنم، آقای آرتور رایزمن. فکر می‌کنم ایشون توی شرکت شما کار می‌کنن.»

خانمی که پشت خط بود، با صدای بلند خندید: «اینجا کار می‌کنن؟! البته که اینجا کار می‌کنن! ایشون معاون رئیس شرکت هستن. چند لحظه صبر کنین لطفاً. من شما رو به منشی ایشون وصل می‌کنم.»

سپس خانم دیگری گوشی را برداشت: «منشی آقای رایزمن، می‌تونم کمکی به شما بکنم؟»

آنا گفت: «بله، لطفاً. من مایلم با آقای رایزمن صحبت کنم.»

«شما؟»

«آقای رایزمن اِسم من رو نمی‌دونن.»

«قبلاً با آقای رایزمن قراری برای تماس گذاشتین؟»

آنا گفت: «نه، از پیش قراری برای این تماس ندارم.»

منشی گفت: «شرمنده‌ام. در حال حاضر ایشون سرشون خیلی شلوغه. سر جلسه هستن و تا یک ساعت دیگه هم برای سوئیس پرواز دارن.»

آنا پافشاری کرد: «اما من حتماً باید با ایشون چند دقیقه صحبت کنم.»

صدای آن منشی حالت عصبانی به خود گرفت: «امکانش نیست خانم. اما من می‌تونم پیغام شما رو به ایشون برسونم.»

آنا گفت: «نه، ممنون. من هفته‌ی دیگه با ایشون تماس می‌گیرم. تا اونموقع ایشون از سفرشون به سوئیس برگشتن دیگه، نه؟»

منشی با بی‌حوصلگی پاسخ داد: «بله، تا اونموقع برمی‌گردن. خدانگهدار.» و خیلی سریع گوشی را گذاشت.

حالا دیگر آنا شرکت آقای رایزمن را پیدا کرده بود گرچه موفق نشد با خودِ او صحبت نماید. او تمام بعد از ظهر را در لندن پرسه زد و یک فیلم سینمایی هم تماشا کرد. سپس در یک چایخانه‌ی کوچک در ایستگاه پدینگتون چای خورده، یک روزنامه چاپ عصر خرید و رأس ساعت شش و نیم سوار قطار شد تا بازگردد.

آنا خسته بود اما احساس شادابی هم داشت. چند دقیقه‌ای که از حرکت قطار گذشت، روزنامه را باز کرد. بدنبال خبری می‌گشت که برایش جالب باشد و آن خبر را در صفحه‌ی اول یافت:

———-

هواپیمای خصوصی در نزدیکی لندن دچار صانحه شد!

شش کُشته که همگی از اعضای شرکت ”خدمات رایانه‌ای بین‌المللی“ بودند

هواپیما در حال پرواز بسوی سوئیس بود که در نزدیکی لندن دچار صانحه شد و هر شش مسافر آن جان باختند. در میان جان‌باختگان، نام آلفرد گلاک (Alfred Gluck)، ریاست این شرکت دیده می‌شود.

 

فردی که بخت با او یار بود!

آقای آرتور رایزمن، معاون شرکت، به خبرنگار ما گفت: «من بسیار خوش‌شانس بودم که الآن زنده‌ام! امروز جلسه داشتم و کارمان کمی بیشتر از آنچه که قرار بود، طول کشید و همین باعث شد تا من به پرواز نرسم!»

احتمالاً آقای رایزمن رئیس بعدی شرکت ”خدمات رایانه‌ای بین‌المللی“ خواهد بود.

———–

13

اتاق ”سفارشات ویژه“

حدود ساعت 10، آنا به خانه رسید. او رادیو را روشن کرده و به اخبار گوش داد. رئیس شرکت خدمات رایانه‌ای بین‌المللی مُرده و حالا آقای رایزمن به ریاست آن شرکت دست پیدا کرده بود! حسی به آنا می‌گفت که این اتفاق آنطور که بنظر می‌رسد بدون برنامه‌ریزی نبوده است!

تمام شب را نتوانست بخوابد. دِیو اسلاتین و آن اتاق ”سفارشات ویژه“، سپس اتفاقاتی که برای افرادی ویژه، منافعی ویژه در پی داشتند! یکی آن نقشی که می‌خواست را در فیلم مورد علاقه‌اش گرفته بود، البته با شکسته شدنِ دست رقیب! یکی دیگر، در یک بازی حساس، توانست سه گُل به ثمر برساند، البته با شکسته شدنِ گردنِ رقیب! و حالا یکی به ریاست یک شرکت بین‌المللی دست پیدا کرده است، البته با کُشته شدنِ رقیب! دِیو در آن اتاق برای آنها چکار می‌کرد؟!

شنبه صبح، آنا به فروشگاه رفت. دِیو در حالیکه عصبانیت در رگ‌های شقیقه‌اش موج می‌زد، چندان محلِ او نمی‌گذاشت زیرا روز جمعه سرکار حاضر نشده بود. حتی نمی‌پرسید که روز جمعه کجا بوده است یا برای چه فروشگاه را باز نکرده. در مقابل، آنا هم با او حرف نمی‌زد.

در ساعت یازده، دِیو از فروشگاه بیرون رفت، سوار خودرواَش شده و تخته‌گاز از آنجا دور شد. بدین ترتیب آنا در فروشگاه تنها ماند، همان فرصتی که دنبالش بود!

به پشت فروشگاه رفته و دسته‌ی درِ اتاق ”سفارشات ویژه“ را چرخاند، همان دری که همیشه قفل بود اما این بار… باز شد!

دِیو فراموش کرده بود تا آن را قفل کند. آنا می‌دانست که شاید دیگر چنین فرصتی را بدست نیاورد. در را باز کرده و واردِ آن اتاق شد، اتاقی که شک نداشت تمام آن اتفاقات شوم باید از آنجا برنامه‌ریزی شده باشند!

اتاقی کوچک، تاریک و بسیار گرم، آنا چراغ را روشن کرد گرچه چندان هم پُرنور نبود. نگاهی به اطراف آنجا انداخت. در گوشه‌ای یک میز کوچک قرار داشت، دو تا صندلی و کُلی جعبه هم دیده می‌شد. همین! تمام اتاق ”سفارشات ویژه“ همین بود! انتظار داشت تا دستکم تعدادی کتاب و دفتر ثبت در آنجا باشد اما حتی یک مداد هم بر روی میز نبود.

آنا به دُور میز چرخی زد که البته کارِ دشواری بود زیرا کُلی جعبه بر روی زمین گذاشته بودند. آنا یکی از آن جعبه‌ها را باز کرد. تنها تعدادی روزنامه و مجله‌ی قدیمی در آن وجود داشت و زیر آنها هم تعدادی لباس کهنه و کثیف قرار داده بودند.

وقتی آن لباس‌های کهنه را کنار زد، مقدار زیادی پول زیر آنها پیدا کرد. انواع پول: بریتانیایی، فرانسوی، آمریکایی و آلمانی، انگار از سرتاسر جهان در آنجا پول وجود داشت. آنا از دیدنِ آنهمه پول که حتی ارزش واقعی آنها را بدرستی نمی‌دانست، حیرت کرد. او هرگز در تمام عمرش آنهمه پول را یکجا ندیده بود.

با نگاه دقیق‌تری در میان آن جعبه‌ها، کیف مایک بایلی را دید. خالی بود. سپس کیف آرتور رایزمن را پیدا کرد که آن هم چیزی نداشت. ناگهان چشمش به جعبه‌ای اُفتاد که از همه بزرگتر بنظر می‌رسید. آن را باز نمود و تعدادی عروسک در آن دید، عروسک‌هایی که دست یا پای همگی شکسته بود!

آنا آن جعبه‌ی بزرگ را بر روی میز گذاشت تا محتویاتش را بهتر بررسی کند. یکی از عروسک‌ها بسیار خوشگل بود و یکی از دست‌هایش را شکسته بودند. آن عروسک را از درون جعبه درآورده و روی میز قرار داد. سپس کتابی در مورد فوتبال در همان جعبه پیدا کرد. آن را ورق زد و عکس‌هایی از برخی بازیکنان مشهور فوتبال در آن دید که همه‌ی آنها از جایی پاره شده بودند. آنا آن کتاب را هم بر روی میز گذاشت.

با نگاهی دیگر، تعدادی خودروی کوچک در آن جعبه پیدا نمود. بیشتر آنها از جایی شکسته بودند. سپس یک ماکت از نوعی هواپیمای جت کوچک را یافت که آن هم شکسته بود!

آنا همه‌ی این وسایل را بر روی میز چید. یک کلکسیون عجیب! پول، عروسک‌های شکسته، خودروهای اسباب‌بازی و یک ماکت هواپیما به همراه تصاویری از بازیکنان فوتبال که آنها را پاره کرده بودند، آنا نگاهی به همه‌ی این وسایل بر روی میز انداخت. چرا دِیو باید چنین وسایلی را جمع‌آوری کند؟ اینها چه ارزشی دارند که او همیشه در را قفل می‌کرد و آنها را مانند یک راز مهم از چشم دیگران دور نگه می‌داشت؟

آنا مانند کسی که برق او را گرفته باشد، از جا پرید! صدایی از پشت سرش، این حس را به او می‌داد که کسی در آستانه‌ی در اتاق ایستاده است.

14

مشتریان ویژه

دِیو اسلاتین در حالیکه می‌خندید، گفت: «اون انگشترهای الماس چطور؟ در رو واسه‌ی تو باز گذاشتم. می‌دونستم نمی‌تونی جلوی خودت رو بگیری! خودم می‌خواستم که بیای و داخل این اتاق رو ببینی.» آنا ترسیده بود اما تلاش می‌کرد تا این ترس را در چهره‌اش نشان ندهد. دِیو ادامه  داد: «پس اون الماس‌ها رو پیدا نکردی!»

آنا به یاد انگشترهای گرتا گوردون اُفتاد. آیا این حرفِ دِیو به معنی آن بود که آنها هم در این اتاق هستند؟ دِیو گفت: «بفرما!» واردِ اتاق شد و یک جعبه‌ی کهنه را از روی زمین برداشت. از درونِ آن، تعدادی انگشتر الماس‌نشان را درآورده و بر روی میز پرت کرد.

آنا تمام جرأتش را جمع کرد و گفت: «اونا مالِ تو نیستن. اونا مالِ گرتا گوردونَن!»

دِیو خنده‌ای شیطانی کرد و گفت: «حالا دیگه مالِ منَن! خودش اینا رو بِهِم داد.»

آنا با تعجب پرسید: «چرا؟! چرا گرتا گوردون باید همچین الماس‌های گرونقیمتی رو به تو بده؟»

دِیو با نگاهی حق به جانب پاسخ داد: «چون یه مشتریِ ویژه بود. مشتریای ویژه هم یه پول حسابی به من می‌دن! پس اینا حق منَن!»

«مایک بایلی و آقای رایزمن هم اون پول‌ها رو بهت دادن؟»

«البته! جنابعالی فقط بعضی از مشتریای ویژه‌ی من رو دیدی، نه همشون رو!»

آنا دوباره پرسید: «اما آخه واسه‌ی چی اینهمه پول به تو می‌دن؟!»

دِیو گفت: «واسه‌ی اینکه به کمک من احتیاج دارن. من بهشون کمک می‌کنم، اونا هم به من پول می‌دن. به همین سادگی!»

«تو چه کمکی به اونا می‌کنی که حاضرن اینقدر بهت پول بدن؟!»

دِیو اسلاتین آن عروسک خوشگل را به آرامی از روی میز برداشت، همان عروسکی که یکی از دست‌هایش را شکسته بودند. با نگاهی عمیق به آن عروسک، از آنا پرسید: «اون جوآنا لی رو یادته؟»

آنا کمی به مغزش فشار آورد و گفت: «جوآنا لی؟ آره… معلومه که یادمه. همون هنرپیشه‌ای که دستش شکست و گرتا و گوردون جاش رو توی فیلم گرفت.»

«درسته! همون! این عروسک در واقع خودِ جوآنا لیِه!!!»

صدای دِیو بطور دلهره‌آوری شیطانی بنظر می‌رسید. آنا بیشتر ترسید. نمی‌توانست حرف او را درک کند اما در صدای دِیو لرزشی خطرناک وجود داشت! انگار که قاتلی داشت با تعریف از جنایت‌های پیشین خود، نشان می‌داد که تا چه حد می‌تواند خطرناک باشد! دِیو اسلاتین، این مرد ناشناس که ناگهان از راه رسید و خود را در دلِ روستاییان جا کرد، به راستی چطور آدمی بود؟!

دِیو با اشاره به تصویری در آن کتاب که عکس‌هایی از بازیکنان مشهور فوتبال در آن دیده می‌شد، پرسید: «آنا، اون مرد رو هم یادت هست؟»

آنا با نگاهی، بلافاصله او را شناخت. او را در تلوزیون دیده بود. با صدایی آرام و لرزان گفت: «برایان توماس! دروازه‌بانه!»

دِیو بلافاصله گفت: «دروازه‌بان بود! حالا دیگه نمی‌تونه حتی درست راه بره!» آنا احساس می‌کرد که نفسش بالا نمی‌آید. چهره‌ی دِیو اسلاتین هر لحظه بیشتر برای او نمایان می‌شد، چهره‌ی یک شیطان واقعی!

دِیو به آرامی به آنا نزدیک شد. سپس دستش را دراز کرده و از روی میز آن ماکت هواپیمای شکسته را برداشت: «و… فکر می‌کنی این چی باشه، آنا؟»

حالا دیگر آنا پاسخ این پرسش را بخوبی می‌دانست اما از ترس زبانش بند آمده بود. خیلی ناگهانی، دِیو بازوی او را محکم گرفت. آنا تلاش کرد تا بازویش را از دست دِیو بیرون بکشد اما در مقابل قدرت او، تلاش مسخره‌ای بنظر می‌آمد. دِیو لبخندی کج بر لبانش نقش بست و بازوی او را محکم‌تر گرفت.

خیلی سریع حرف می‌زد: «گوشاتو وا کن، آنا! من تو رو می‌خوام. بهت احتیاج دارم. باید با من ازدواج کنی! اون پیتر احمقِ بدبخت رو بنداز دور! با من عروسی کن، آنا.»

آنا جیغ زد: «نه! نَـَـَـع! ولم کن! به من دست نزن، کثافت!»

دِیو گفت: «اما آنا، انگار تو هنوز حالیت نشده که چه خبره! من نیروهای عجیب و غریبی دارم. می‌تونم هرچی که بخوای رو واست فراهم کنم.» داشت مستقیم به چشم‌های آنا نگاه می‌کرد، از آن نگاه‌هایی که انگار می‌خواهد روح طرف مقابل را سوراخ کند! «و بچه‌های منم بدون شک همین نیروها رو خواهند داشت. من بهت پول می‌دم، الماس می‌دم، هرچقدر که بخوای! و تو… تو بچه‌هایی رو واسم بدنیا میاری که قدرت‌های من رو دارن!»

با هر کلمه‌ی دِیو، آنا چنان بر خودش می‌لرزید که انگار زلزله‌ای بزرگ در اعماقِ وجودش رُخ داده بود. دِیو را درست به شکل شیطان می‌دید، شاید هم واقعاً شیطان بود! باید هر طور شده خود را از چنگ این موجود وحشتناک خلاص می‌کرد. نباید دست روی دست می‌گذاشت تا این موجود شیطانی او را با خود به قعر جهنم ببرد. تمام توانش را جمع کرد و لگدی از اعماق جگرش به بین پاهای دِیو زد. همان دردِ آنی کافی بود تا بتواند بازویش را از دست دِیو بیرون بکشد.

یک راه بیشتر پیش روی آنا وجود نداشت: بسوی در خروجی اتاقِ ”سفارشات ویژه“ دوید. فرار! وارد فروشگاه و سپس وارد خیابان شد. تمام راه را تا خانه دوید.

15

سی و یکم اُکتبر

وقتی آنا به خانه رسید، حس وحشتناکی تمام وجودش را دربر گرفته بود. بلافاصله خودش را بر روی تختش انداخت. بعد از ظهر، پیتر برای دیدنِ او آمد اما آنا حال و حوصله‌ی کسی را نداشت. بنابراین پیتر به مادر آنا گفت: «اگه اجازه بدین، من فردا میام.»

شب از راه فرا رسید، شبی که باز هم آنا نمی‌توانست بخوابد.

روز بعد، یکشنه، سی و یکم اُکتبر، روزی وحشتناک برای تمام روستای وودِند بود. آنا در تختخواب احساس می‌کرد که تب دارد و مادرش با یک دکتر تماس گرفت. دکتر خیلی سریع خود را رساند: «حالش خیلی خرابه!» داشت با مادر آنا صحبت می‌کرد، «من راس‌راسی نگرانشم. نمی‌دونم چِش شده. امشب دوباره برمی‌گردم.»

آن روز بعد از ظهر، پیتر بار دیگر به خانه‌ی آنا آمد. باز هم می‌خواست با او صحبت کند اما آنا همچنان حال و روز خوبی نداشت. پیتر در سکوت کنار تخت او نشست.

حدود ساعت 7، پیتر از خیابان سر و صدای فریاد و جیغ مردم را شنید. از خانه‌ی آنا خارج شد و مردم را دید که سراسیمه به هر سویی می‌دویدند و فریاد می‌زدند: «آتیییش! آتیش! فروشگاهِ ”گوشه‌کنار“ آتیش گرفته!»

حتی از جلوی درِ خانه‌ی آنا هم می‌توانست شعله‌های آتش را ببیند. به طرف فروشگاه دوید و خیلی سریع خود را به آنجا رساند. زبانه‌های آتش تا چندین متر بالای سر ساختمان فروشگاه دیده می‌شد. تلاش کرد تا دِیو اسلاتین را پیدا کند. اُمیدوار بود که او در میان آتش گرفتار نشده باشد.

آقای هارت با صدای بلندی که نگرانی در آن موج می‌زد، گفت: «ماشینش اینجاست. می‌گن دِیو داخل ساختمونه!»

سپس مردم روستا او را دیدند، دِیو اسلاتین را! در بخش بالایی ساختمان، همانجایی که زندگی می‌کرد، درست جلوی پنجره ایستاده بود. همه فریاد زدند: «بپر پایین، دِیو! خودتو نجات بده! ارتفاع زیادی نیس… بپر پایین!» اما دِیو از جایش تکان نخورد. سپس در حالیکه شعله‌های آتش به او نزدیک می‌شدند، خندید!

برخی از خانم‌هایی که در خیابانِ جلوی فروشگاه ایستاده بودند، جیغ کشیدند. آقای هارت تلاش کرد تا هر طور شده واردِ فروشگاه شود و خود را به دِیو برساند اما بقیه جلوی او را گرفتند: «اگه بری اون داخل، تو هم به یه تیکه ذغال تبدیل می‌شی! هیچ شانسی نداری!» توفانی از آتش از هر طرف زبانه می‌کشید و به دُور خود می‌چرخید و هر لحظه بزرگتر می‌شد.

سرانجام آتش به دِیو اسلاتین رسید. مردم روستا می‌دیدند که او همچنان دارد می‌خندد. سپس… در میان شعله‌ها محو شد. دیگر نمی‌توانستند او را ببینند. هیچکس هیچ‌کاری از دستش برنمی‌آمد. کارِ آن جوان جذاب به پایان رسیده بود. در میان آنهمه ذغال و ویرانی، امکان نداشت بتوانند جسد او را پیدا کنند.

پیتر به خانه‌ی آنا بازگشت. دکتر در آشپزخانه داشت با مادر او صحبت می‌کرد که ناگهان صدای جیغ دلخراشی در فضا پیچید. آنها به طرف اتاق آنا در بالای پلکان دویدند. وقتی به آنجا رسیدند، با پیکر بی‌جان آنا بر روی تخت روبرو شدند.

پایان

Anonymous بیشتر بخوانید »