بیشه‌ی گرم

نویسندگان

در این بخش به بررسی شیوه‌ی نگارش و داستان‌نویسی نویسندگان مشهور خواهیم پرداخت.

بیشه گرم مترجمی زبان انگلیسی

نقش ترجمه در تبادلات فرهنگی

نقش ترجمه در تبادلات فرهنگی

تاریخ: یکم بهمن ماه 1403

نویسنده: مجموعه سایتهای انگلیسی زبان

برگردان از: فرشاد قدیری

ممکن است که کار ترجمه سرگرم‌کننده هم باشد اما باور کنید که ”برای سرگرمی“ نیست! خودِ من بارها چنان غرق در ترجمه‌ی کتابی شدم که زمان را از دست داده و وقتی معده‌ام از گرسنگی به قار و قور افتاد، متوجه شدم که ساعت چهار صبح است! بارها به همراه داستانها، به هنگام ترجمه گریه کردم، خندیدم، دچار دلهره شدم، شگفتی تمام وجودم را در بر گرفت، آب دهانم را به زور قورت دادم، درماندگیِ شخصیت اول داستان را حس کرده و دلم شکست، و این را جدی می‌گویم: ”هر کتابی را که ترجمه کردم، دیگر آن آدم سابق نشدم!“

کتاب‌های مربوط به رشد شخصیت هم تأثیر خودشان را دارند، آنها آدمی را به بازنگری زندگی‌اش وادار می‌کنند. چطور باید پولدار شد، چطور باید روابط بهتری داشت، چطور باید سرحال و شاداب بود، چطور باید به خدا نزدیک شویم، چطور باید اعتماد به نفس بالاتری داشته باشیم، چطور باید در خانه گیاهان را پرورش دهیم، چطور باید با حیوانات رفتار کنیم، چطور باید بر ترس‌های خود چیره شد، چطور باید آدم‌های سمّی را از خودمان دور کنیم، و اصلاً… چطور باید زندگی کنیم تا در پایان عمر، کمتر حسرت چیزی به دل‌مان مانده باشد!

اینها برای خودِ مترجم هم درس زندگی بوده و چهارچوب‌های ذهنی و عاطفی او را نیز قلقلک می‌دهند. اما ”کار ترجمه“ از هیچ جنبه‌ای راحت نیست. سالانه تعداد زیادی از افرادی که انگلیسی یا هر زبان دیگری را بخوبی فرا گرفته و وارد دنیای ترجمه می‌شوند. پس از مدتی هم آن را رها می‌کنند! چرا؟!

– دلیل اولش این است که ترجمه کارِ طاقت‌فرسایی است. شوخی نمی‌کنم! ساعت‌ها باید پشت رایانه یا لپ‌تاپ بنشینید، جملات انگلیسی را بخوانید، آنها را درک کنید و سپس جمله‌ای روان و قابل درک که به دل مخاطب هم بنشیند را تایپ بفرمایید. خودِ نشستن برای ساعات طولانی، چالشی وحشتناک به شمار می‌رود. در بیشتر موارد، هنگامی که از جایم بلند می‌شوم، ناگهان تمام کمر تا پایین پاهایم تیر می‌کشد! تفاوت‌هایی که در منطق زبان‌ها وجود دارد، خودش چالش اعصاب خُردکن دهشتناکی است! معنی انگلیسی آن را بخوبی درک می‌کنم اما نمی‌دانم چطور باید آن را به فارسی بنویسم! جمله‌ام روان نیست، معانی پس‌زمینه را نمی‌رساند، معادل آن عبارت انگلیسی وجود ندارد و باید آن را توضیح داد، یا باید چندین جمله را برای آن نوشت یا باید در پاورقی همان صفحه موارد مربوطه را شرح داد.

– دوم اینکه، بویژه وقتی برای شرکت‌های انتشاراتی کار می‌کنید، از پول درست و حسابی خبری نیست! همین موضوع هم خستگی وحشتناکِ ترجمه‌ی یک کتاب چهارصد صفحه‌ای را به تن‌تان باقی می‌گذارد. گاهی فقط دل‌تان به این خوش است که نام شما را در سایت کتابخانه‌ی ملی درج کرده و حالا به عنوان مترجم، می‌توانید نام خود را در سایت‌های فروش کتاب ببینید. گاهی نیز در نمایشگاه کتاب، از شما می‌خواهند تا در روز خاصی حاضر شده و کتاب‌تان را برای مخاطبین خود امضاء بفرمایین. همین!

– سوم، به شدت مورد انتقاد قرار می‌گیرید! از مدیر انتشارات گرفته تا بستگان و دوستان و مخاطبینی که کتاب‌تان را خریده‌اند، همگی شما را بمباران می‌کنند. این جمله را عوض کن، چرا اینقدر اشتباه تایپی داری، به این مجوز چاپ نمی‌دهند، از کلمات… (بوووق) استفاده نکن، طعنه‌آمیز ننویس، این هم شد ترجمه، خیلی کتاب مزخرفیه، حیف پولی که بالای این دادم، به جاش می‌تونستم یه پیتزای خوشمزه بخرم!

وقتی می‌گویم که ترجمه اصلاً کار راحتی نیست، حرفم را باور کنید! به گریه می‌اُفتید! درمانده می‌شوید و ممکن است برای همیشه این کار را کنار بگذارید.

باید منش داشته باشید!

اینها را نگفتم که دچار افسردگی مزمن شوید، بلکه می‌خواهم بدانید که ترجمه، سرگرمی خوبی نیست.

– هدف بلندپروازانه داشته باشید. زمینه‌ای ویژه را انتخاب کنید و سواد خود را در همان زمینه بالا ببرید. اگر می‌خواهید کتاب‌های انگیزشی ترجمه نمایید، باید علاوه بر جمله‌های دلنشین، حقایق مربوط به زندگی آدم‌ها را نیز بدانید تا فقط کارتان مشتی چرند از آب در نیاید و مخاطب به شما بد و بیراه نگوید! اگر داستان‌های کمدی را ترجمه می‌کنید، اگر داستان‌های ماورایی را به فارسی برمی‌گردانید و اگر در هر زمینه‌ی دیگری می‌خواهید کار کنید، حتماً تعریفی از خود به عنوان مترجم بر روی کاغذ بنویسید!

آیا می‌خواهید فرهنگ‌سازی کنید؟ می‌خواهید زندگی بهتری را برای مخاطبین خود رقم بزنید؟ می‌خواهید مخاطب فقط سرگرم شود؟ می‌خواهید مردم را از پیامدهای انتخاب‌های اشتباه‌شان بترسانید؟ می‌خواهید تناسب اندام پیدا کنند؟ آیا می‌خواهید آگاهی مردم از ستاره‌شناسی و کهکشان‌ها و جهان هستی بالا رود؟ آیا می‌خواهید شرایط سلامت مردم بهتر شود؟

همانطور که حتماً متوجه شدید، شما هم درست در حد یک نویسنده، باید هم سواد داشته باشید و هم متعهد! شما در مقابل مخاطب مسئولیت خواهید داشت. روی کاغذ خیلی روشن بنویسید که ”شما کی هستید؟“

یادتان باشد که در هر زمینه‌ای بخواهید کار کنید، شما ”همدست“ نویسنده‌ی اصلی خواهید بود.

ترجمه به معنای این است که:

1- انتقال دانش

ترجمه شاهراه اصلیِ انتقال دانش از یک مبداء به مقصد مورد نظرتان است. به جرأت می‌توان گفت که هیچ کشوری نمی‌تواند تنها با تکیه بر نیروهای داخلی، همه زمینه‌های علمی را بپیماید! ما نیاز داریم تا با دنیا در ارتباط باشیم تا بتوانیم هم دانش بدست آمده در داخل را صادر نماییم و هم صدها برابر دانش خارجی را وارد نماییم. این دانش از سبک زندگی تا فرمول‌های پیچیده‌ی ریاضی را در بر می‌گیرد.

2- ترویج تنوع فرهنگی

زبان همان فرهنگ است. ترجمه باعث می‌شود تا ما درک بهتری از دیگر مردم جهان داشته باشیم و افکار احمقانه‌ی نژادپرستی را دور بریزیم. ترجمه از دیگر فرهنگ‌ها، ما را با جهانی چندفرهنگی آشنا می‌کند و می‌پذیریم که با وجود همه‌ی تفاوت‌های عمیق فرهنگی، باز هم به یکدیگر احترام گذاشته و قضاوت نکنیم.

3- تقویت تفاهم

ترجمه درک ما را از جهان هستی، چهارچوب‌های ذهنی آدمیان، طبیعت، اهمیت مقوله‌های مختلف، هدف از زندگی، سیاست، ورزش، دانش، مسائل روانی، شرایط زندگی دیگران و هر آنچه فکرش را بکنید، بالا می‌برد. این درک، بی‌شک، باعث می‌شود تا همگی زندگی بهتری داشته باشیم، به حقوق یکدیگر احترام بگذاریم، همدیگر را ببخشیم، تلاش کنیم تا اشتباهات خودمان را جبران نماییم، و تصمیمات بهتری برای زندگی خودمان و دیگران بگیریم.

4- تسهیل گفتگو

گفتگوی میان فرهنگ‌های مختلف، چه در سیاست، چه کسب و کار و ارتباطات اجتماعی، می‌تواند به همکاری و درک متقابل بی‌انجامد که همین مورد پایه‌ی اصلی همکاری میان ملت‌ها را رقم می‌زند.

گفتگو تنها به معنی حرف زدن نیست، گفتگو یعنی درک بهتر و عمیق‌تر از یکدیگر، درک نیازها، منافع، خواسته‌ها، علت‌ها و پیامدهای احتمالی یا قطعی. گفتگو باعث می‌شود تا بتوانیم دست به دست یگدیگر داده و منافع و تضادهای همدیگر را بهتر درک نموده و سرانجام به نتیجه‌ای دست پیدا کنیم که هر دو طرف یا چندطرف راضی باشند. یک مترجم خوب گفتگوها را تسهیل کرده و در میان ملت‌ها پلی برای دوستی بنا می‌کند.

5- حفاظت از میراث

چه بسیاری از غناها و میراث‌هایی که بخاطر سهل‌انگاری‌های فرهنگی از دست رفتند. کتابخانه‌هایی که در طول تاریخ به آتش کشیده شدند، زبان‌هایی که امروزه تنها در برخی روستاها می‌توان باقی‌مانده‌های آن را یافت و تاریخی که در کتیبه‌ها نوشته شده اما معنای آن برای تاریخدانان نامفهوم است. مترجم می‌تواند غناها و میراث‌های فرهنگی دیگر کشورها را نیز به ما هدیه نماید. او می‌تواند میراث‌های گرانبهای ما را نیز به دیگر ملت‌ها معرفی کرده و نشان دهد که ما ملتی هستیم با ارزش‌های فرهنگی عمیق که ریشه در نیاکان ما دارد. او می‌تواند این ارزش‌های فرهنگی را برای همه‌ی جهان حفظ و آنرا گسترش دهد.

شما به عنوان مترجم نه تنها شاهراه ارتباطی میان ملت‌ها هستید بلکه کارِ شما پربار کردن فرهنگ جوامع مختلف است تا هم در مقابل یکدیگر بجای جنگ، راهِ درک و فهم را در پیش بگیریم و هم احترامی دوسویه و چندسویه را در جهان بگسترانیم.

یادتان باشد: ”کارِ ترجمه بسیار با ارزش است.“

برگردان از فرشاد قدیری بعلاوه‌ی کمی دخل و تصرف!

نقش ترجمه در تبادلات فرهنگی بیشتر بخوانید »

چالش‌های ترجمه‌ی یک کتاب

چالش‌های ترجمه‌ی یک کتاب

تاریخ: یکم بهمن ماه 1403

نویسنده: مجموعه سایتهای انکلیسی زبان

برگردان از: فرشاد قدیری

کتابها دارای چنان قدرتی هستند که به راستی می‌توانند زندگی‌تان زیر و رو نمایند. برخی از داستان‌ها به نوعی با هویت یک ملت در ارتباطند، مانند شاهنامه‌ی فردوسی برای ما ایرانی‌ها یا افسانه‌ی رابین هود برای مردم بریتانیا. گاهی داستان‌ها توانسته‌اند قوانین یک کشور را تغییر دهند، مانند داستان بی‌نوایان اثر ویکتور هوگو. به جرآت می‌توانم بگویم، خودِ من با هر کتابی که خوانده‌ام، دیگر آن آدم سابق نشدم!

داستان‌ها این قدرت را دارند که پیام مورد نظر نویسنده را در اعماق ذهن ما کاشته و تمام چهارچوب‌های ذهنی‌مان را شخم بزنند. به همین دلیل است که مردم تمام دنیا، داستان‌ها، کتاب‌ها، فیلم‌های سینمایی و نمایش‌های روی صحنه را دوست دارند. همه‌ی ما تشنه‌ی درکی والاتر از زندگی هستیم.

چرا داستان‌ها را دوست داریم؟ زیرا آنها احساسات قوی در ما ایجاد می‌کنند. ما با شخصیت اصلی داستان همزادپنداری می‌کنیم، به همراه او دچار یأس و درماندگی می‌شویم، مبارزه می‌کنیم، گاهی خوشحال شده و گاهی نیز گریه می‌کنیم، سپس جرقه‌ای در ذهن‌مان شکل می‌گیرد، راهی که تا پیش از خواندن این داستان حتی فکرش را هم نمی‌توانستیم بکنیم، به همراه شخصیت اول داستان تمام شجاعت و عزم‌مان را جزم کرده و دست آخر، حتی اگر شده با از دست دادن جان خود، کار درست را انجام می‌دهیم.

احساسات قوی، پیام داستان را به وجودِ ما پیوند می‌زند و این پیام، آدمِ دیگری از ما می‌سازد!

همانقدر که تأثیر این کتاب‌ها می‌تواند عمیق و پیچیده باشد، فرایند ترجمه‌ی آنها نیز دقت و تلاش بسیاری را طلب می‌کند. قرار نیست که تنها معنی کلمات و اصطلاحات را بدانید و برگردانید، بلکه باید احساسات قوی را نیز منتقل نمایید، یعنی همان چیزی که مخاطب حاضر می‌شود تا برای آن پول بدهد!

اگر فقط بنویسید که: ”او سرش را گرفته و از درد بالا و پایین می‌پرید.“ این چندان جذاب نیست. اما اگر همین صحنه را با فرهنگ ایرانی بنویسید: ”او از درد سرش را میان دست‌هایش گرفته و مانند مرغ سر کَنده بالا و پایین می‌پرید و فحش می‌داد.“ آنگاه احساسات قوی را به مخاطب ایرانی منتقل کرده‌اید.

باید در کار ترجمه خلاق و هنرمند باشید. بسیاری از جملات و تشبیهات و اصطلاحاتی که در نسخه‌ی مبدأ می‌بینید، برای مخاطب همان زبان جذاب است اما برای مخاطب فارسی زبان ممکن است چندان دلچسب نباشد. اینجاست که شما به عنوان مترجم باید همدست نویسنده شوید، یعنی خودتان هم باید آدم خلاقی در ”نویسندگی“ بوده و از صنایع ادبی برای القای احساسات قوی به مخاطب فارسی زبان بخوبی استفاده نمایید.

بدین ترتیب می‌توان از ”هنر ترجمه“ سخن گفت. می‌گویند مترجم خوب کسی است که مخاطب حس نکند دارد کتابی ترجمه شده را می‌خواند! او باید چنین برداشت نماید که این کتاب از ابتدا به زبان فارسی و توسط نویسنده‌ای چیره‌دست به نگارش درآمده است.

گام به گام تا ترجمه‌ی یک کتاب داستان

1- کتاب اصلی را با دقت مطالعه نمایید.

پیش از آنکه دست به ترجمه ببرید، کتاب اصلی را یک دُور بطور کامل بخوانید. بدین ترتیب احساس کُلی داستان دست‌تان می‌آید. نوع داستان، الگوهای احساسی آن، نوع زبان و پیکربندی‌اش باید برای شما جا بیفتد. با خواندنِ کامل داستان، درک عمیقی از آن یافته و حالا می‌دانید که با چه چالش‌هایی به هنگام ترجمه روبرو خواهید شد. برای مثال ممکن است با اصطلاحات و کلماتی مواجه شوید که معادل درستی برای آنها در زبان فارسی نباشد. در اینصورت، باید دست به معادل‌سازی‌های مناسبی بزنید تا بتوانید داستان را با همان احساسات قوی به زبان مقصد پیش ببرید.

همچنین با یکبار خواندن، به نوع شخصیت‌ها، فضاها، ساختار داستان و پیام آن مسلط خواهید شد. می‌توانید تمام این موارد با توضیحاتی همراه کنید که مخاطب فارسی زبان‌تان را غرق در داستان نماید. همچنین می‌توانید از توصیفات، تشبیهات و اصطلاحاتی بهره بگیرید که احساسات مخاطب‌تان را بخوبی برانگیخته کند.

2- مخاطب‌تان را بخوبی بشناسید.

در این مورد، حسابی تحقیق نمایید. بویژه در کشور ما، کتاب‌ها تنها زمانی پرفروش می‌شوند که اولین مخاطب کتاب به دیگران توصیه کند که حتماً این کتاب را خریداری کنید! مخاطب شما دقیقاً چه می‌خواهد؟ اگر داستان ترسناک است، پس باید در توصیف فضاها و شخصیت‌ها فرهنگ مخاطبین‌تان را بخوبی درک کرده و بدانید که چطور توصیفاتی می‌تواند وی را بیشتر بترساند و کدام‌ها دیگر برای وی ترسناک نیستند!

اگر مخاطب شما کودکان هستند، زبان کتاب شما نباید پیچیده و دارای اصطلاحات سنگین باشد. آنها تنها جملات ساده و روشن را درک می‌نمایند. گاهی نیز مخاطب شما تنها به دنبال مطالب ادبی فوق سنگین می‌گردد که در اینصورت شما نیز باید دایره‌ی لغات و اصطلاحات بالایی داشته باشید تا بتوانید چنین مخاطبی را سیرآب گردانید.

3- فهرستی از موارد مهم و نام‌ها را بنویسید.

بسیار مهم است که ترجمه‌ی شما بصورت یکدست در بیاید. معمولاً برخی نام‌ها و کلمات منحصر به فردی در یک داستان وجود دارد که به نوعی ماهیت و هویت آن را برای مخاطب مشخص می‌کنند، از نام مکان‌هایی ویژه گرفته تا موجودات افسانه‌ای. ابتدا فهرستی از آنها و مشخصات احتمالی‌شان تهیه نمایید و در طول کارِ ترجمه، همیشه کنار دست‌تان باشد.

سعی کنید تا در سراسر کتاب، از لحنی ثابت بطور پیوسته استفاده کنید تا مخاطب دچار سردرگمی نشود. بویژه در داستان‌های فانتزی، ممکن است نام مکان‌ها و افراد و شخصیت‌ها دارای معنای خاصی نیز باشد. شما می‌توانید برای ترجمه‌ی کتاب هری پاتر، قسمت سوم، نام ”Dementor“ را ”دیوانه‌ساز“ یا با تلفظ خود کلمه ”دیمنتور“ بگذارید اما مهم است که تا آخر داستان از همان واژه برای این موجود خیالی استفاده نمایید.

4- برای کار ترجمه، برنامه و زمانبندی داشته باشید.

این موضوع بسیار مهم است، چه وقتی برای شرکت انتشاراتی کار می‌کنید و چه هنگامی که برای خودتان دست به تایپ می‌شوید. روند کار ترجمه هم بسیار وقتگیر است و هم دقت زیادی را طلب می‌کند. کتاب مورد نظر را به بخش‌های متناسب تقسیم کرده و برای ترجمه‌ی هر بخش، زمان مناسبی را در نظر بگیرید و به آن متعهد شوید. با تعیین زمان پایان برای هر بخش، سوار بر کار می‌شوید و کنترل آن همیشه در دست شما خواهد بود.

همچنین برای ویرایش آخر و ایجاد یکدستی در جملات، وقت کافی در نظر داشته باشید. ممکن است کار ویرایش آخر را خودتان انجام دهید یا بدست یک فرد حرفه‌ای بسپارید. در هر دو مورد لازم است که دقت فدای سرعت نشود! اگر کتاب شما چند روزی دیرتر به چاپ برسد بهتر از آنست که با جملات پر از زگیل، داماد بیچاره را وادار به اسهال بنمایید! (چی گفتم؟!)

تا اینجا روند کار ترجمه را خدمت دوستان ارائه دادم. اما مواردی هم هست که در طی روند ترجمه باید به آنها دقت بفرمایید تا ترجمه‌ای دلچسب داشته باشید.

اول اینکه شما حق ندارید بی‌سواد باشید! بسیاری از مشاغل را می‌توان با وجود بی‌سوادی انجام داد و حقوق خوبی هم گرفت! اما در مورد زبان و ترجمه، خیلی زود آبروی‌تان می‌رود! در هر زمینه‌ای که می‌خواهید کار کنید، ابتدا باید کُلی مطالعه داشته باشید. اگر داستان‌های مرموز و کارآگاهی را ترجمه می‌کنید، باید تمام واژه‌های مخصوص صنف کارآگاهان، پزشکی قانونی، پلیس‌ها و اصطلاحات مربوطه را بلد باشید. این یعنی سطح مطالعه‌ی شما باید بسیار بالا باشد.

1- نویسندگان و سبک‌های آنها را بخوبی بشناسید.

کتاب‌های ترجمه‌ی شده در همان زمینه‌ی داستانی را بخوبی مطالعه کرده و نقدِ صاحب‌نظران بزرگ در مورد آنها را بررسی نمایید. بسیار مهم است که لحنی درخور برای آن داستان به زبان مقصد داشته باشید. برای مثال اگر در یک رمان عاشقانه از لحن رسمی استفاده کنید، احتمالاً آن حالت احساس‌برانگیز را از دست می‌دهید.

2- از عبارت‌هایی استفاده کنید به سرعت قابل درک باشد.

شما در حال نوشتنِ یک قطعه‌ی ادبی سنگین برای یک استاد ادبیات بسیار باسواد نیستید! مخاطب شما نباید مجبور باشد برای درک بخشی از داستان، به لغتنامه مراجعه کند و یا در اینترنت بدنبال معنی آن بگردد. حتی اگر نویسنده‌ی متن اصلی از چنین کلماتی استفاده کرده بود، شما خلاق باشید و جایگزینی قابل درک برای عموم مردم پیدا کنید.

یادم می‌آید که در کتابی واژه‌ی ”الوهیت“ زیاد استفاده شده بود و من در آن زمان حتی تلفظ درست آن را نمی‌دانستم! روزی از طرف انتشارات قرار شد تا من همان کتاب را بازترجمه کنم به شرط آنکه ترجمه‌ای سنگین نباشد و از کلمات ساده‌تری استفاده کنم. من نیز کلمه‌ی ”مقدس“ و ”الهی“ را جایگزین آن کردم.

3- نوع گفتگوها و شخصیت افراد را ثابت نگه دارید.

معمولاً شخصیت‌های یک داستان از لحن خاصی برای حرف زدن استفاده می‌کنند. ممکن یکی از شخصیت‌ها همیشه جدی و خشک حرف بزند یا همیشه زبان نیشداری داشته باشد. باید بتوانید نوع گفتار آن شخصیت را تا آخر داستان حفظ نمایید. هر یک از شخصیت‌های داستان حتماً دارای اخلاق و منش خاصی است که آنهم باید بطور پیوسته حفظ شود مگر آنکه یکی از آنها دارای شخصیت پویا باشد و در طی داستان، به دلایلی دچار تغییر شخصیت شود.

شاید فردی زیاد نکات دستوری را در هنگام حرف زدن رعایت نکند و یا از کلمات عامیانه و نادرست زیاد استفاده کند. مترجم باید در زبان مقصد نیز همین حس را به مخاطب انتقال دهد.

4- از حق کپی‌رایت (حقوق نویسندگان و هنرمندان) و موارد قانونی پیروی نمایید.

در تمام دنیا برای ترجمه‌ی یک اثر نیز باید از صاحب اثر رضایتنامه دریافت کرده و البته حق مالی ایشان را هم پرداخت نمود. گرچه در ایران، برای نویسندگان خارجی این حق کپی‌رایت چندان رعایت نمی‌شود و فعلاً الزامی هم برای آن نیست (البته تا تاریخ نشر این مقاله)!

توصیه‌هایی برای ترجمه‌ی خوب:

1- از یک ویرایشگر و کتابخوان حرفه‌ای کمک بگیرید.

مترجمینی هستند که خودشان کار ویرایش و بازخوانی کتاب را انجام می‌دهند اما بویژه اگر در ابتدای راه هستید، بهتر است که خودتان این کار را انجام نداده و کار را بدست افرادی حرفه‌ای و باتجربه بسپارید. این افراد اغلب خیلی بی‌رحمانه ترجمه‌ی شما را قیچی زده و آن را آرایش می‌کنند. همچنین با بی‌رحمی تمام از کارتان انتقاد کرده و نقاط ضعف‌تان را به رخ شما می‌کشند.

باور کنید که این خوب است! شاید دردناک باشد و احساس کنید که دارند تحقیرتان می‌کنند اما این افراد حرفه‌ای بخوبی بازار کتاب‌های ترجمه شده را می‌شناسند و می‌دانند که مخاطب ایرانی چه می‌خواهد. آنها را شما را رو به جلو هل خواهند داد تا روزی که خودتان صاحب‌نظر شوید.

2- از نرم‌افزارهای ترجمه با احتیاط استفاده کنید.

ترجمه‌ی گوگل و دیگر نرم‌افزارهای مربوطه اغلب، بویژه در زبان فارسی، قادر نیستند ترجمه‌ای روان و دلچسب را ارائه دهند. ممکن است گاهی به شما در درک جمله کمک کنند اما هرگز نباید اجازه دهید که آنها لگام اسب شما را در دست بگیرند. هیچکس حاضر نیست بخاطر ترجمه‌ی گوگل به شما پول بدهد.

3- پس از چاپ نیز، نظرسنجی کنید.

بسیار مهم است که بازخوردی روشن از مخاطبین خود داشته باشید. سعی کنید تا در شبکه‌های اجتماعی فعال بوده و از کسانی که کتاب شما را خوانده‌اند، بخواهید تا نظرشان را با شما در میان بگذارند. از آنها صمیمانه بخواهید که تنها از شما تعریف و تمجید نکرده و با روی باز پذیرای انتقادات آنها باشید. سپس خیلی خونسرد به آنها پاسخی بدهید که نشان دهد می‌خواهید آثار بعدی را بهتر انجام دهید.

4- بازنگری و بازنویسی کنید.

ترجمه کاری بسیار وقتگیر است. هر مترجمی نیاز دارد تا نسخه‌ی ابتدایی ترجمه‌اش را بارها و بارها بازنگری کرده و هر بار بخشی از آن را بازنویسی نماید تا به مرور نسخه‌ای بی‌نقص و عالی را بدست بیاورد. اشتباهات تایپی و چاپی، اشتباه در دستور زبان، اشتباه در انتخاب واژگان و ساختار جمله، اشتباه در اصطلاحات نابجا یا بی‌روج، همگی باید برطرف شوند و حرف مرا باور کنید، تنها با یک بار بازنگری، این کارها انجام نخواهند شد!

دوست اثر ترجمه شده‌تان باشید و هر از گاهی سری به آن بزنید تا باز هم نسخه‌ی بهتری از آن را ارائه دهید.

کلید اصلی برای یک ترجمه‌ی خوب: از آن دور شوید!

مهارت‌های زبانی، خلاقیت، نوآوری، دانش فرهنگی و توجه به نکات ظریف و جزئیات، همگی باعث می‌شوند تا مخاطب شما عاشق‌تان شود! اما شما از آهن و سنگ ساخته نشده‌اید. به عنوان مترجم به شما عرض می‌کنم: ”از پشت میز بلند شده و بروید بیرون!“

پیاده‌روی کنید، عضو باشگاه‌های ورزشی شوید، به قهوه‌فروشی بروید، مسافرت، کتاب‌های جذاب با ترجمه یا تألیف دیگران را بخوانید، فیلم‌هایی که دوست دارید را ببینید، ترجمه می‌تواند مفرح باشد اما کافی نیست!

با دوستان و آشنایان‌تان وقت بگذرانید، غذای مورد علاقه‌تان را درست کنید یا به رستوران بروید، مدیتیشن (مراقبه)، کوه، کنار رودخانه (البته اگر نزدیک‌تان بود!)، بخندید و شاد باشید وگرنه ترجمه روح‌تان را گاز می‌گیرد!

کامیاب و شادکام باشید.

چالش‌های ترجمه‌ی یک کتاب بیشتر بخوانید »

an old man on a bridge warmglade.ir

پیرمردی بر روی پل

پیرمردی بر روی پل

بیست و هشتم مرداد ماه 1402

اثر ارنست همینگوی

ترجمه‌ی فرشاد قدیری

Old Man at the Bridge Ernest Hemingway

پیرمردی با عینکی قاب فلزی و لباس‌های خاکی، کنار خیابان نشسته بود. در آنسوی رودخانه، یکی از آن پل‌های موقت نظامی دیده می‌شد که گاری‌ها، کامیون‌ها، مردها، زن‌ها و بچه‌ها از روی آن رد می‌شدند. گاری‌هایی که قاطرها آنها را می‌کشیدند، در حالیکه سربازان با فشار بر روی چرخ‌هایشان، آنها را هُل می‌دادند تا کمک کرده باشند، از سراشیبیِ تند پل بطرف بالا حرکت می‌کردند. سر و کله‌ی کامیون‌ها به بالای پل پیدا می‌شد و سپس در آنسو ناپدید می‌شدند و روستاییان در میان آن همه خاکی که تا مچ پا در آن فرو می‌رفتند، با زحمت بسیار حرکت می‌کردند. اما آن پیرمرد بدون هیچ تحرکی همانجا نشسته بود. او خسته‌تر از آن بنظر می‌رسید که بتواند بیشتر از آن جلو رود.

وظیفه‌ی من این بود که حواسم از روی پل به اطراف آن باشد تا ببینم که دشمن تا چه نقطه‌ای نفوذ کرده است. من نگاهی به اطراف انداخته و دوباره به روی پل برگشتم. حالا دیگر گاری‌های چندانی باقی نمانده بود و تنها تعداد کمی از مردم همچنان پیاده می‌رفتند، اما آن پیرمرد همچنان نشسته بود.

از او پرسیدم: «از کجا میای؟»

او با لبخندی گفت: «از سان کارلوس (San Carlos).»

او از بومیان آن شهر بود و به همین دلیل با لذت خاصی از آنجا حرف می‌زد و لبخند ملیحی بر لبش نقش بست.

او توضیح داد: «من اوجا حیوون پرورش می‌دادم.»

من که منظور او را درست متوجه نشده بودم، گفتم: «هآ،»

او گفت: «آره، من می‌خواستم بمونم، می‌دونی، تا از حیوونا مراقبت کنم. من آخرین نفری بودم که شهر سان کارلوس رو ترک کردم.»

او به هیچ وجه شبیه چوپان‌های گوسفند یا بره نبود. من نگاهی به لباس‌های سیاه و خاکی، چهره‌ای که به رنگ خاک درآمده بود و عینک قاب فلزی‌اش انداخته و گفتم: «منظورت چجور حیووناییه؟»

او گفت: «خیلی از حیوونا.» سپس با تأسف سرش را به اطراف تکان داده و ادامه داد: «مجبور شدم که همونجا ولشون کنم.»

داشتم به پل و منطقه‌ی ابرو دلتا (Ebro Delta) که بیشتر شبیه آفریقا شده بود نگاه می‌کردم و خیلی نگران این موضوع بودم که تا رسیدن دشمن، چقدر وقت برای‌مان باقی مانده است. گوش‌هایم را تیز کرده بودم تا اگر سر و صدای دشمن را شنیدم، بلافاصله متوجه شوم و همه را خبر کنم و آن پیرمرد هنوز هم از جایش تکان نخورده بود.

من پرسیدم: «چجور حیوونایی؟»

او توضیح داد: «سه جور حیوون بودن. دو تا بز، یه گربه و چهار جفت کبوتر.»

من پرسیدم: «و تو مجبور بودی که اونا رو وِل کنی؟»

«آره. بخاطر واحد توپخونه. اون کاپیتان بهم گفت که بخاطر توپ‌باران باید برم.»

من در حالیکه به آخر پل، جاییکه تعداد کمی از آخرین گاری‌ها با عجله از سراشیبی کنار رودخانه پایین می‌رفتند چشم دوخته بودم، پرسیدم: «و تو هیچکس رو نداری؟»

او گفت: «درسته، من فقط اون حیوونا رو داشتم. مطمئنم که اون گربهه از پس خودش برمیاد. گربه‌ها همیشه می‌تونن مواظب خودشون باشن. اما نمی‌دونم چه بلایی سر بقیه میاد.»

پرسیدم: «حالا می‌خوای چکار کنی؟»

«هیچی. من هفتاد و شیش سالمه. تا حالا دوازده کیلومتر رو راه اومدم و دیگه فکر نمی‌کنم بتونم بیشتر از این راه برم.»

من گفتم: «اینجا جای خوبی نیست که بخوای وایسی. اگه از پسش بربیایی که بری اونجا، بالای خیابون کامیونا وایسادن که می‌رن به تورتوسا (Tortosa).»

او گفت: «یه خورده صبر می‌کنم و بعدش راه میفتم. اون کامیونا کجا می‌رن؟»

به او گفتم: «تا بارسلونا (Barcelona) می‌رن.»

او گفت: «اونطرفا من هیشکی رو نمی‌شناسم اما خیلی ازت ممنونم. واقعاً ازت سپاسگزارم.»

نگاهی بی‌حس و خسته به من انداخت و سپس انگار که می‌خواست فقط با یک نفر درددل کرده باشد، گفت: «اون گربهه چیزیش نمی‌شه، مطمئنم. لازم نیست که بخوام نگران اون باشم. اما بقیه! تو فکر می‌کنی چه بلایی سرشون میاد؟»

«فکرشو نکن، احتمالاً بقیه هم بتونن زنده بمونن.»

«اینطور فکر می‌کنی؟»

در حالیکه داشتم به دوردست‌های ساحل رودخانه نگاه می‌کردم که دیگر هیچ گاری‌ای دیده نمی‌شد، گفتم: «چرا که نه؟»

«اما اگه به من گفتن که بخاطر توپ‌بارانِ اونجا باید برم، اون حیوونای بیچاره چطوری می‌خوان از زیر توپخونه در برن؟»

پرسیدم: «درِ قفس اون کبوترها رو باز گذاشتی؟»

«آره.»

«پس اونا می‌پرن و می‌رن.»

او گفت: «آره، مطمئناً اونا پرواز می‌کنن. اما بقیه چطور؟ بهتره بهشون فکر نکنم.»

من ادامه دادم: «اگه خستگی‌ت در رفته، راه بیفتیم. پا شو و سعی کن راه بری.»

او گفت: «ممنونم.» و از جایش بلند شد و به آرامی این پا و آن پا کرد و سپس بر روی خاک نشست.

با حالت غمگینی گفت: «من از حیوونا نگهداری می‌کردم. من فقط از اون حیوونا نگهداری می‌کردم.» اما انگار دیگر با من حرف نمی‌زد.

هیچ کاری از دست من بر نمی‌آمد که بخواهم برایش انجام دهم. یکشنه و عید پاک بود و طرفداران حکومت دیکتاتوری از پیش بطرف شهر ابرو راه افتاده بودند. آسمان پوشیده از ابرهای خاکستری بود که بسیار پایین بنظر می‌رسیدند بنابراین خبری از هواپیماها در بالای آسمان نبود. این آسمانِ گرفته و این حقیقت که گربه‌ها می‌توانند مراقب خودشان باشند، تمام بخت و اقبالی به شمار می‌رفتند که آن پیرمرد داشت.

ارنست همینگوی

او نه تنها موفق‌ترین داستان‌نویس آمریکا و نویسنده‌ی داستان‌های کوتاه بود بلکه شخصیت بسیار محبوبی هم داشت. تحصیلات رسمی او تنها تا مقطع دبیرستان و دیپلم در شهر ایلینویز بود، جاییکه تمام ماجراهای زندگی‌اش در آنجا رقم خورد و سفرهایش را نیز از همانجا آغاز نمود، آثار ادبی‌ای که ملیون‌ها نفر را مجذوب خود کردند. او کار خود را با عنوان یک خبرنگار تازه‌کار در روزنامه‌ی شهر کانزاس شروع کرد. در جنگ جهانی اول، به واحد آمبولانس کمک‌های پزشکی آمریکا پیوست و هنگامی که داشت به ارتش ایتالیا خدمت می‌رساند، به شدت زخمی شد. برای یک روزنامه‌ی کانادایی، به عنوان خبرنگار خارجی در فرانسه کار کرد و سپس به سفری صحرایی و طولانی برای عکاسی و شکار به آفریقا رفت. در خلال جنگ داخلی اسپانیا، به آنجا رفته و کار کرد. وی از طرفداران ورزش بود، بویژه ورزش گاوبازی و عاشق شکار، ماهیگیری و گشت و گذار در طبیعت بود. البته پشت تمام سختی‌هایی که در ظاهر کشید، ذهنی روشن‌بین، متفکر و حساس داشت.

مهمترین چیزی که با آن همینگوی را می‌شناسند، داستانهای کوتاه و بلند اوست. در سال 1925 اولین مجموعه از داستان‌های کوتاه وی بنام ”در زمان ما“ انتشار یافت و بخوبی مورد توجه قرار گرفت. در خلال دهه‌ی بیست، او تعداد بیشتری از داستان‌های کوتاهش را ارائه نمود و دو تا از داستان‌های بلندش نیز منتشر شدند: ”همچنین خورشید طلوع می‌کند“ که بر اساس زندگی خود او در پاریس بود و ”وداع با آغوش“ که بازتابی از زندگی او در ایتالیا در خلال جنگ جهانی اول به شمار می‌رفت (در ایران این کتاب به اشتباه ”وداع با اسلحه“ ترجمه شده است). در دهه‌ی سی، زندگی او در فلوریدا ادامه یافت که به نوشتن ”داشتن و نداشت“ منجر شد. در خلال جنگ داخلی اسپانیا، او در این کشور کار می‌کرد و مطلبی با عنوان ”زنگ‌ها برای چه کسی به صدا درمی‌آید“ را نوشت. ”آنسوی رودخانه“ و ”درون درختان“ (1950) بازتابی از تجارب او در خلال جنگ جهانی دوم بودند. ”پیرمرد و دریا“ داستانی کوتاه از مجموعه مطالبی به شمار می‌رود که از دل تجربه‌ی او در بازدید از کوبا بیرون آمد. و سرانجام، ارنست همینگوی جایزه‌ی پولیتزر را برای داستان‌های واقع‌گرایانه‌اش در سال 1954 برد. در طول همان سال، او جایزه‌ی نوبل ادبیات را نیز دریافت نمود.

پیرمردی بر روی پل بیشتر بخوانید »