پیرمردی بر روی پل
پیرمردی بر روی پل
بیست و هشتم مرداد ماه 1402
اثر ارنست همینگوی
ترجمهی فرشاد قدیری
Old Man at the Bridge Ernest Hemingway
پیرمردی با عینکی قاب فلزی و لباسهای خاکی، کنار خیابان نشسته بود. در آنسوی رودخانه، یکی از آن پلهای موقت نظامی دیده میشد که گاریها، کامیونها، مردها، زنها و بچهها از روی آن رد میشدند. گاریهایی که قاطرها آنها را میکشیدند، در حالیکه سربازان با فشار بر روی چرخهایشان، آنها را هُل میدادند تا کمک کرده باشند، از سراشیبیِ تند پل بطرف بالا حرکت میکردند. سر و کلهی کامیونها به بالای پل پیدا میشد و سپس در آنسو ناپدید میشدند و روستاییان در میان آن همه خاکی که تا مچ پا در آن فرو میرفتند، با زحمت بسیار حرکت میکردند. اما آن پیرمرد بدون هیچ تحرکی همانجا نشسته بود. او خستهتر از آن بنظر میرسید که بتواند بیشتر از آن جلو رود.
وظیفهی من این بود که حواسم از روی پل به اطراف آن باشد تا ببینم که دشمن تا چه نقطهای نفوذ کرده است. من نگاهی به اطراف انداخته و دوباره به روی پل برگشتم. حالا دیگر گاریهای چندانی باقی نمانده بود و تنها تعداد کمی از مردم همچنان پیاده میرفتند، اما آن پیرمرد همچنان نشسته بود.
از او پرسیدم: «از کجا میای؟»
او با لبخندی گفت: «از سان کارلوس (San Carlos).»
او از بومیان آن شهر بود و به همین دلیل با لذت خاصی از آنجا حرف میزد و لبخند ملیحی بر لبش نقش بست.
او توضیح داد: «من اوجا حیوون پرورش میدادم.»
من که منظور او را درست متوجه نشده بودم، گفتم: «هآ،»
او گفت: «آره، من میخواستم بمونم، میدونی، تا از حیوونا مراقبت کنم. من آخرین نفری بودم که شهر سان کارلوس رو ترک کردم.»
او به هیچ وجه شبیه چوپانهای گوسفند یا بره نبود. من نگاهی به لباسهای سیاه و خاکی، چهرهای که به رنگ خاک درآمده بود و عینک قاب فلزیاش انداخته و گفتم: «منظورت چجور حیووناییه؟»
او گفت: «خیلی از حیوونا.» سپس با تأسف سرش را به اطراف تکان داده و ادامه داد: «مجبور شدم که همونجا ولشون کنم.»
داشتم به پل و منطقهی ابرو دلتا (Ebro Delta) که بیشتر شبیه آفریقا شده بود نگاه میکردم و خیلی نگران این موضوع بودم که تا رسیدن دشمن، چقدر وقت برایمان باقی مانده است. گوشهایم را تیز کرده بودم تا اگر سر و صدای دشمن را شنیدم، بلافاصله متوجه شوم و همه را خبر کنم و آن پیرمرد هنوز هم از جایش تکان نخورده بود.
من پرسیدم: «چجور حیوونایی؟»
او توضیح داد: «سه جور حیوون بودن. دو تا بز، یه گربه و چهار جفت کبوتر.»
من پرسیدم: «و تو مجبور بودی که اونا رو وِل کنی؟»
«آره. بخاطر واحد توپخونه. اون کاپیتان بهم گفت که بخاطر توپباران باید برم.»
من در حالیکه به آخر پل، جاییکه تعداد کمی از آخرین گاریها با عجله از سراشیبی کنار رودخانه پایین میرفتند چشم دوخته بودم، پرسیدم: «و تو هیچکس رو نداری؟»
او گفت: «درسته، من فقط اون حیوونا رو داشتم. مطمئنم که اون گربهه از پس خودش برمیاد. گربهها همیشه میتونن مواظب خودشون باشن. اما نمیدونم چه بلایی سر بقیه میاد.»
پرسیدم: «حالا میخوای چکار کنی؟»
«هیچی. من هفتاد و شیش سالمه. تا حالا دوازده کیلومتر رو راه اومدم و دیگه فکر نمیکنم بتونم بیشتر از این راه برم.»
من گفتم: «اینجا جای خوبی نیست که بخوای وایسی. اگه از پسش بربیایی که بری اونجا، بالای خیابون کامیونا وایسادن که میرن به تورتوسا (Tortosa).»
او گفت: «یه خورده صبر میکنم و بعدش راه میفتم. اون کامیونا کجا میرن؟»
به او گفتم: «تا بارسلونا (Barcelona) میرن.»
او گفت: «اونطرفا من هیشکی رو نمیشناسم اما خیلی ازت ممنونم. واقعاً ازت سپاسگزارم.»
نگاهی بیحس و خسته به من انداخت و سپس انگار که میخواست فقط با یک نفر درددل کرده باشد، گفت: «اون گربهه چیزیش نمیشه، مطمئنم. لازم نیست که بخوام نگران اون باشم. اما بقیه! تو فکر میکنی چه بلایی سرشون میاد؟»
«فکرشو نکن، احتمالاً بقیه هم بتونن زنده بمونن.»
«اینطور فکر میکنی؟»
در حالیکه داشتم به دوردستهای ساحل رودخانه نگاه میکردم که دیگر هیچ گاریای دیده نمیشد، گفتم: «چرا که نه؟»
«اما اگه به من گفتن که بخاطر توپبارانِ اونجا باید برم، اون حیوونای بیچاره چطوری میخوان از زیر توپخونه در برن؟»
پرسیدم: «درِ قفس اون کبوترها رو باز گذاشتی؟»
«آره.»
«پس اونا میپرن و میرن.»
او گفت: «آره، مطمئناً اونا پرواز میکنن. اما بقیه چطور؟ بهتره بهشون فکر نکنم.»
من ادامه دادم: «اگه خستگیت در رفته، راه بیفتیم. پا شو و سعی کن راه بری.»
او گفت: «ممنونم.» و از جایش بلند شد و به آرامی این پا و آن پا کرد و سپس بر روی خاک نشست.
با حالت غمگینی گفت: «من از حیوونا نگهداری میکردم. من فقط از اون حیوونا نگهداری میکردم.» اما انگار دیگر با من حرف نمیزد.
هیچ کاری از دست من بر نمیآمد که بخواهم برایش انجام دهم. یکشنه و عید پاک بود و طرفداران حکومت دیکتاتوری از پیش بطرف شهر ابرو راه افتاده بودند. آسمان پوشیده از ابرهای خاکستری بود که بسیار پایین بنظر میرسیدند بنابراین خبری از هواپیماها در بالای آسمان نبود. این آسمانِ گرفته و این حقیقت که گربهها میتوانند مراقب خودشان باشند، تمام بخت و اقبالی به شمار میرفتند که آن پیرمرد داشت.
ارنست همینگوی
او نه تنها موفقترین داستاننویس آمریکا و نویسندهی داستانهای کوتاه بود بلکه شخصیت بسیار محبوبی هم داشت. تحصیلات رسمی او تنها تا مقطع دبیرستان و دیپلم در شهر ایلینویز بود، جاییکه تمام ماجراهای زندگیاش در آنجا رقم خورد و سفرهایش را نیز از همانجا آغاز نمود، آثار ادبیای که ملیونها نفر را مجذوب خود کردند. او کار خود را با عنوان یک خبرنگار تازهکار در روزنامهی شهر کانزاس شروع کرد. در جنگ جهانی اول، به واحد آمبولانس کمکهای پزشکی آمریکا پیوست و هنگامی که داشت به ارتش ایتالیا خدمت میرساند، به شدت زخمی شد. برای یک روزنامهی کانادایی، به عنوان خبرنگار خارجی در فرانسه کار کرد و سپس به سفری صحرایی و طولانی برای عکاسی و شکار به آفریقا رفت. در خلال جنگ داخلی اسپانیا، به آنجا رفته و کار کرد. وی از طرفداران ورزش بود، بویژه ورزش گاوبازی و عاشق شکار، ماهیگیری و گشت و گذار در طبیعت بود. البته پشت تمام سختیهایی که در ظاهر کشید، ذهنی روشنبین، متفکر و حساس داشت.
مهمترین چیزی که با آن همینگوی را میشناسند، داستانهای کوتاه و بلند اوست. در سال 1925 اولین مجموعه از داستانهای کوتاه وی بنام ”در زمان ما“ انتشار یافت و بخوبی مورد توجه قرار گرفت. در خلال دههی بیست، او تعداد بیشتری از داستانهای کوتاهش را ارائه نمود و دو تا از داستانهای بلندش نیز منتشر شدند: ”همچنین خورشید طلوع میکند“ که بر اساس زندگی خود او در پاریس بود و ”وداع با آغوش“ که بازتابی از زندگی او در ایتالیا در خلال جنگ جهانی اول به شمار میرفت (در ایران این کتاب به اشتباه ”وداع با اسلحه“ ترجمه شده است). در دههی سی، زندگی او در فلوریدا ادامه یافت که به نوشتن ”داشتن و نداشت“ منجر شد. در خلال جنگ داخلی اسپانیا، او در این کشور کار میکرد و مطلبی با عنوان ”زنگها برای چه کسی به صدا درمیآید“ را نوشت. ”آنسوی رودخانه“ و ”درون درختان“ (1950) بازتابی از تجارب او در خلال جنگ جهانی دوم بودند. ”پیرمرد و دریا“ داستانی کوتاه از مجموعه مطالبی به شمار میرود که از دل تجربهی او در بازدید از کوبا بیرون آمد. و سرانجام، ارنست همینگوی جایزهی پولیتزر را برای داستانهای واقعگرایانهاش در سال 1954 برد. در طول همان سال، او جایزهی نوبل ادبیات را نیز دریافت نمود.
پیرمردی بر روی پل بیشتر بخوانید »
