بیشه‌ی گرم

ترسناک

warmglade صدا

صدا

صدا

تاریخ: بیست و دوم دی ماه 1403

نویسنده: Peter Leslie Watson

برگردان از: فرشاد قدیری

 

از زمانی که می‌توانم بخاطر بیاورم، صداهایی را شنیده‌ام که وجود نداشته‌اند! آن صداها همیشه به من می‌گفتند که باید چکار کنم: «بذار پوشکِت رو عوض کنم، سوزی (Susie). وقتشه که لالا کنی.» لحن بسیار مهربانی داشتند بنابراین من هم همیشه به حرف‌شان گوش می‌دادم. هنگامی که بزرگتر شدم، لحن آنها آمرانه‌تر شد: «به آتیش دست نزن!»

وقتی به سنِ مدرسه رسیدم، همین الگو ادامه پیدا کرد: «توی راهروها ندو وگرنه تنبیه می‌شی، خانوم خانومآ!» و هنگامی که دیگر نوجوان به شمار می‌رفتم و در تلاش بودم تا آداب اجتماعی را یاد بگیرم، آن صداها بازهم دست از کنترل من برنداشتند: «تو که نمی‌خوای یه دختر ولگرد باشی، می‌خوای؟ باید قبل از غروب برسی خونه!»

وقتی وارد دانشگاه اِدینبرگ شدم، دیگر هیچیک از آن صداها به من نمی‌گفتند که چه موقع و با چه کَسی به کجا بروم. تنها انتظاری که از من داشتند این بود که تمام آموزش‌ها را بخوبی یاد گرفته و در تمام جلسات بطور فعال شرکت داشته باشم: «یادت نره که تکالیفت رو انجام بدی، خانوم جیمز (James). شانس اُوردی که زیاد بهت تکلیف ندادن.»

با دانشجویانی بُر خوردم که خیلی پولدار بودند و با خودروی شخصی گرانقیمت‌شان به دانشگاه می‌آمدند. آنها همیشه بطور وحشیانه‌ای، سرزنده و شاداب بودند!

«بجُنب، سوزی. تو داری همه رو پشت سرت معطل می‌کنی.»

شبی در نوشیدنِ مایعات کوفتی زیاده‌رَوی کردم و در حالی به خانه رسیدم که داشتم گیج می‌رفتم. سرانجام صحیح و سالم در خانه را باز کردم. همان موقع صدای تازه‌ای در ذهنم پیچید، صدایی عمیق و محکم که تا آخر عمرم در مغزم باقی ماند.

«سوزی، دیگه نباید اینقدر الکل مصرف کنی، یا شبها تنهایی تا خونه پیاده بیای.»

این صدا فرق داشت، نَه اینکه فقط سرزنش‌آمیز بود، بلکه تمام بندبند تنم را می‌لرزاند. گمان می‌کردم که این یکی هم روزی می‌رود و صدای دیگری جای آنرا می‌گیرد ولی هرگز چنین نشد.

برای نخستین بار بود که یکی از این صداها تا این حد روی من اثر می‌گذاشت. او داشت نکته‌ی مهمی را به من گوشزد می‌کرد که من دلم نمی‌خواست آن را باور کنم. مستی باعث شده بود تا من احساس آزادی داشته باشم. گیجی و منگی‌اش را دوست داشتم.

«سوزی، اونا یه مشت علف هرز بیشتر نیستن ولی می‌تونن زندگیت رو نابود کنن.»

پُکی به آن زدم و سپس در فضا سِیر کردم.

کی به این شِر و وِرها گوش می‌ده؟!

من دیگر علاقه‌ای به درس‌های روزگار نداشتم و اگر به حرف‌های این صدای مزاحم گوش نمی‌دادم، بنظر نمی‌رسید که پیامد خاصی برای من داشته باشد.

تیموتی (Timothy) گفت: «بالآخره همه به رابطه‌ی جنسی هم احتیاج دارن، سوزی.»

من با تردید گفتم: «اگه باردار بشم، چی؟! من اهل این قرص‌های ضد بارداری نیستم، حالم بد می‌شه.»

او به دروغ گفت: «هیشکی با یه دفه حامله نمی‌شه. همه‌ی دکترها هم همین رو می‌گن.»

بازهم آن صدای مزاحم از من خواست که گول آن پسره‌ی هول را نخورم و من بازهم آزادی‌ام را می‌خواستم. با او رابطه‌ی جنسی برقرار کردم و … باردار شدم! مجبور شدم تا در تنهایی جنین را سقط کنم. کسی را نداشتم که این کار را برایم انجام دهد.

آن صدا بار دیگر در تمام وجودم پیچید، محکم‌تر و سرزنش‌آمیزتر از قبل… و البته حق با او بود: «دیدی؟! هیچ کاری نیست که پیامدی نداشته باشه، چه مثبت و چه منفی.»

دوستانم همچنان از من می‌خواستند تا با آنها به سراغ ولگردی بروم. آن صدا با تشر به من هشدار می‌داد تا زندگی خودم را به تباهی نکشانم. دلم می‌خواست آزادی‌ام را داشته باشم اما همیشه می‌دانستم که آن صدا بی‌راه نمی‌گوید. هر عملی، عواقبی به دنبال دارد.

وقتی آن ترمِ دانشگاه به پایان رسید، من تصمیم خودم را گرفته بودم. به همه گفتم: «من دارم می‌رم به دانشگاه بریستول.»

جنی (Jenny) گفت: «سوزی، تو نباید همچین کاری بکنی!»

در پاسخ گفتم: «چرا؟! با دانشگاه همآهنگ کردم. همه‌چی ردیفه.»

رابرت (Robert) گفت: «اینجوری خیلی بد می‌شه. اما خوب، حالا که تصمیمت رو گرفتی، می‌تونیم روز شنبه واست یه مهمونیِ خداحافظی بگیریم. پدر و مادرم می‌خوان برن یه شهر دیگه و خونه‌مون خالیه!»

حتی پیش از آنکه آن صدای درونی‌ام شروع به نصیحت من کند، لرزش آن را در تمام وجودم حس کردم.

«داری اشتباه بزرگی می‌کنی! یه بار برای همیشه خودت رو از شرّ این آدم‌های هرزه خلاص کن!»

نتوانستم به دوستانم ”نه“ بگویم. روز شنبه به خانه‌ی رابرت رفتم که در واقع خانه‌ای قدیمی و خارج از شهر بود. اوقات خوشی را در آنجا سپری کردم. پس از آن شب دیگر آنها را نمی‌دیدم اما خودم را آماده کرده بودم تا زندگی سالم‌تری را آغاز کنم. آلاسدیر (Alasdair) پرسید: «می‌خوای برسونمت خونه؟»

گفتم: «ممنون می‌شم. تو خیلی لطف داری.»

شب بارانی و تاریکی بود که ابرها بطور کامل جلوی ماه و ستاره‌ها را گرفته بودند. با این حال، او بسیار سریع رانندگی می‌کرد.

با صدایی لرزان گفتم: «یواش برو، آلاسدیر. من می‌ترسم.»

او گفت: «بی‌خیال! اونقدرها هم تند نمی‌رم که بخوای بترسی.»

ناگهان، سایه‌ای تیره و تار از پیکر مردی، درست جلوی خودروی ما پدیدار شد! ابتدا بر روی کاپوت غلتید و سپس محکم با شیشه‌ی جلو برخورد کرده و از روی سقف به پشت خودرو پرتاب شد.

من جیغ کشیدم. آلاسدیر آنقدر فریاد زد تا اینکه خودرواش ایستاد. هر دو بیرون پریده و بطرف آن مرد بیچاره دویدیم.

آلاسدیر که به زحمت نفس می‌کشید، گفت: «سرش بدجوری شکسته.» دستش را بر روی رگ گردن آن مرد گذاشت و ادامه داد: «نبض نداره. مُرده!»

به تندی گفتم: «شاید هنوز هم بشه نجاتش داد. باید آمبولانس خبر کنیم.»

او گفت: «امکان نداره … دیگه مُرده. اینجوری من می‌رم زندان. زندگیم نابود می‌شه!»

ناگهان دوباره آن صدای هدایتگر در سرم پیچید: «نذار با این حرف‌ها خامِت کنه. زنگ بزن و یه آمبولانس درخواست کن.»

رو به آلاسدیر فریاد زدم: «زندگی من چی؟ اصلاً زندگی بقیه واست مهم هست؟ فقط تو مهمی؟!»

او به تندی گفت: «هیشکی نمی‌فهمه. یه دریاچه‌ی مصنوعی بزرگ همین نزدیکی هست. هم ماشین و هم جسد این مَرده رو می‌ندازیم داخلش. کمک کن تا جسدش رو ببریم داخل ماشین. زود باش!»

صدای درون ذهنم گفت: «فرار کن و با پلیس تماس بگیر وگرنه توی دردسر بدی میفتی.»

با لحن محکمی گفتم: «نه! من شریک‌جُرم تو نمی‌شم! باید برم و کمک بیارم.»

نگرانی و خشم باهم در چشمان آلاسدیر دیده می‌شد: «من نمی‌تونم تنهایی این کار رو بکنم. اینجوری زندگی من نابود می‌شه.»

صدای درون سرم گفت: «هر وقت به حرفم گوش ندادی، دچار بد دردسری شدی، مگه نه؟!»

هم بخاطر نوشیدنی الکلی، سرم سنگین بود و هم ترسیده بودم. آنقدر شهامت در وجودم نمانده بود که بتوانم راه درست را انتخاب کنم. بنابراین در مقابل آلاسدیر تسلیم شدم کورکورانه از او تبعیت کردم. هرچه باشد، او دوستم بود، یا دستکم من گمان می‌کردم که دوستِ من است.

با کمک هم، آن جسد را روی صندلی عقب خودرو انداختیم. چشمانم بخاطر نم باران درست نمی‌دید. هرچه او می‌گفت، من هم همان کار را می‌کردم.

«پنجره‌ها رو باز کن. اینجوری ماشین زودتر غرق می‌شه.»

خودرو را بطرف بخش عمیق‌تر دریاچه هُل دادیم. سپس آلاسدیر با لحن دستوری گفت: «باید از هم جدا بشیم و پیاده تا خودنه بریم. دیگه هم هیچوقت همدیگه رو نمی‌بینیم. نه تو از چیزی خبر داری و نه من! گرفتی؟!»

صدای درون سرم با طعنه گفت: «چه دوست خوبی! داره تو رو به حال خودت رها می‌کنه!»

***

به محض آنکه فروشگاه‌ها باز شدند، آلاسدیر یک گوشی ساده و ارزانقیمت خرید.

«بابا، من توی دردسر افتضاحی اُفتادم!»

پدرش گفت: «بیا خونه پسرم. باهم حلش می‌کنیم.»

آلاسدیر گفت: «نمی‌شه! دیشب که داشتم از مهمونی میومدم، توی راه زدم یکی رو کُشتم. باید هر چه سریع‌تر از کشور خارج بشم. باید یه جای خیلی دور برم، استرالیا، فکر کنم خوب باشه. حتماً یکی رو می‌شناسی که بتونه کمکم کنه.»

پدرش گفت: «با هیشکی حرف نزن. هر مدرکی که همراهته رو آتیش بزن، گواهینامه‌ی رانندگی، گذرنامه یا هرچی که هست، کاری کن کاملاً خاکستر بشن. بعدش برو فرودگاه. فقط وسایل ضروری رو با خودت ببر. فهمیدی؟ من بقیه‌ی کارهای پروازت رو جور می‌کنم.»

آلاسدیر همان کارهایی را کرد که پدرش گفته بود. او به فرودگاه رفته و در رستوران آن یک پیتزای ارزانقیمت سفارش داد. تمام بدنش عرق کرده بود.

آن روز عصر، پدرش با همان شماره‌ی جدید تماس گرفت.

«پسرم، گوش کن. واسه‌ی فردا همه‌چی رو جور کردم. توی مهمونخونه‌ی فرودگاه یه اتاق بگیر. فردا ساعت دو باید جلوی ورودی باشی. یه نفر به اسم موریسون (Morrison) میاد دنبالت. یه کیف رو توی سالن جا می‌ذاره که تو باید برش داری. یه کارت شناسایی جدید و بلیط پروازت توی کیفه. دو ساعت بعد، دیگه توی این کشور نیستی! روز بعد هم می‌رسی استرالیا.»

آلاسدیر گفت: «از اونجا باهات تماس می‌گیرم.»

پدرش گفت: «نه! خیلی خطرناکه! فقط یه شماره‌ی الکی توی صفحه‌ی اینترنت‌مون ارسال کن. اینجوری می‌فهمم که جات خوبه. این تلفن رو بشکن و بندازش توی سطل آشغال. یه مدت، نباید هیچ ارتباطی باهم داشته باشیم. موفق باشی، پسرم.»

***

ماه‌ها بعد، یکی از دوستانم با من تماس گرفت: «سوزی، می‌دونی که آلاسدیر به استرالیا رفته؟!»

با خودم فکر کردم که اینطوری برای من هم بهتر خواهد بود. اما باز هم نمی‌توانستم خودم را از شرّ این ترس خلاص کنم که اگر روزی راز من فاش شود، شریک‌جرم قتل به شمار خواهم رفت. در طی این ماه‌ها، من توانسته بودم ترسم را در اعماق وجودم دفن کنم. یاد گرفتم که احساساتم را کنترل نمایم. سپس، آهسته آهسته زندگی‌ام را از نو ساختم و به عنوان نویسنده‌ی کتاب‌های کودکان، زندگی موفقی را در پیش گرفتم.

صدای درون ذهنم با تکرار پرسشی که دلم نمی‌خواست به آن پاسخ بدهم، مرا هر از گاهی شکنجه می‌کرد. در واقع دیگر به من هشدار نمی‌داد… بلکه با لحنی طلبکارانه با من حرف می‌زد. او دیگر خیرخواه من نبود، بلکه بطور ظالمانه‌ای می‌خواست تا من نابود شوم.

«داری از موفقیت‌های خودت لذت می‌بری، سوزی؟ اُمیدوارم اون راز کوچولوی خودت رو فراموش نکرده باشی. من که نمی‌تونم فراموش کنم!»

حالا که آلاسدیر در استرالیا بود، تنها نگرانی من، صدای درون سرم به شمار می‌رفت. مدت‌ها بود که دیگر برای من اهمیتی نداشت و او نیز دیگر مرا هدایت نمی‌کرد. برای جبران کاری که کرده بودم و البته برای گوش دادن به راهنمایی‌های آن صدا که زمانی خیرِ مرا می‌خواست، دیگر خیلی دیر شده بود.

***

سپس، بازی روزگار آغاز شد.

نامه‌ای از استرالیا بدستم رسید، تکه‌ی پاره شده‌ای از کاغذ که روی آن نوشته بود: ”هیچوقت نتونستم کار کثیفی که با هم کردیم رو فراموش کنم. من دیگه نمی‌تونم با این عذاب وجدان ادامه بدم.“

تنها آلاسدیر می‌توانست چنین چیزی را برای من نوشته باشد. احمقِ بی‌شعور! بعد از این همه مدت، عذاب وجدان گرفته بود! اگر اعتراف می‌کرد، زندگی من هم به درون چاهی عمیق سرازیر می‌شد. نمی‌توانستم با او تماس بگیرم. فقط می‌توانستم با دلهره‌ای دهشتناک، منتظر بمانم.

گذشت زمان برایم به شکنجه تبدیل شده بود، انگار که در دنیای واقعی، وارد کابوس شده باشم. با لرز، در حالیکه تمام تنم خیس عرق شده بود، از خواب می‌پریدم. زندگی موفق من داشت بخاطر آن شب وحشتناک و ترس از فاش شدن آن راز کثیف، به یک تراژدی تبدیل می‌شد.

چهار ماه دیگر هم گذشت و نامه‌ی دیگری بدستم رسید.

”من سرطان روده گرفتم. فقط چند ماه به آخر زندگی من باقی مونده. یه وصیت‌نامه برای وکیلم تنظیم کردم و توی اون شرح دادم که من و تو چکار کردیم. به وکیلم گفتم که وقتی مُردم، اون وصیت‌نامه رو واسه‌ی پلیس بفرسته.“

به هم ریختم! نمی‌توانستم بخوابم. دیگر نمی‌توانستم برای کودکان کتاب بنویسم. مغزم کار نمی‌کرد. کاری که ما کرده بودیم بسیار وحشتناک بود و اگر برملا می‌شد، چیزی به عنوان زندگی برای من باقی نمی‌ماند. کسی را نداشتم تا کمکم کند.

باید هر طور شده راهی پیدا می‌کردم تا با آلاسدیر تماس بگیرم ولی او از آدرس جعلی برای خودش استفاده کرده بود. هیچ نشانی از او نیافتم.

صدای درون سرم گفت: «اون از تو باهوش‌تر بود. تو هم باید از کشور فرار کنی.»

آیا به اندازه‌ی کافی وقت داشتم؟ سومین نامه، حامل پاسخ به این پرسش بود.

”من چند روز دیگه بیشتر زنده نیستم.“

پس من دیگر وقتی نداشتم.

«حالا چجوری می‌خوای از این منجلاب بیرون بیای؟»

نمی‌توانستم منتظر واکنش پلیس به وصیت‌نامه‌ی آلاسدیر بشم. حتماً به سراغم آمده و دستگیرم می‌کردند. کمی در اینترنت جستجو کردم. گذشت زمان باعث نمی‌شود تا جُرم نادیده گرفته شود و تخفیفی هم در کار نیست. لاپوشانی جُرم دیگران هم خودش جُرم سنگینی است، بویژه جُرمی مانند قتل! باید سال‌های سال را در زندان سپری می‌کردم.

با ذهنی نابود شده، در کابینت‌های آشپزخانه به دنبال قرص‌های خواب گشتم. سالها پیش آنها را برای من تجویز کرده بودند. خیلی زود آنها را یافتم. یک بطری از نوشیدنی الکلی قوی را کنار دستم گذاشتم. آنقدر خوردم که دیگر کاملاً گیج و منگ شده بودم. کارِ من تمام بود. هرچه از آن قرص‌های خواب باقی مانده بود را قورت دادم… و منتظر مرگ شدم.

***

در استرالیا، آلاسدیر یک فنجان قهوه برای خودش ریخت و به جمع دوستانش برگشت. در آنجا کسی سوزی را نمی‌شناخت. شاید او چندان نویسنده‌ی مشهوری برای مردم آن کشور نبود. آلاسدیر نگاهی به تیتر اخبار در سایت خبرگزاری تایمز انداخت. نوشته بود: ”نویسنده‌ی مشهور حوزه‌ی کودکان، سوزی جیمز، بخاطر مصرف بیش از حد داروی خواب‌آور و الکل، از دنیا رفت. هنوز انگیزه‌ی وی از خودکشی مشخص نشده است.“ نیرنگ سرطان کار خودش را کرده بود! او با خود اندیشید که همیشه سوزی خیلی راحت فریب می‌خورد. حالا دیگر تنها شاهد ماجرا، به درک واصل شده بود. تمام ترسِ آلاسدیر از فاش شدن رازش، برای همیشه از میان رفت. آهی از اعماق سینه‌اش کشید که حکابت از راحتی خیال داشت.

سپس از پایین کمرش تا وسط مغزش تیر کشید! صدایی طعنه‌آمیز که به هیچ وجه دوستانه نبود، در ذهنش طنین انداخت که: «واقعاً، آلاسدیر؟! من اینطور گمان نمی‌کنم!»

صدا بیشتر بخوانید »

شب فراموش نشدنی

Unforgettable night

شب فراموش نشدنی

نوشته‌ی پورنیما (POORNIMA)

برگردان از: فرشاد قدیری

شب فراموش نشدنی

نوشته‌ی پورنیما (POORNIMA)

سومین شبی بود که باران به شکلی سیل‌آسا می‌بارید. صدای رعد آسمان را از بیرون خانه‌ام می‌شنیدم و نور آن کمی زودتر، از پنجره‌ی اتاق نشیمن به داخل می‌آمد و برای لحظاتی تمام اتاق را بطور خیره کننده‌ای روشن می‌کرد. من کنار شومینه نشسته بودم و کتابی را در دست داشتم. رعد و برقی دیگر، این بار خیلی نزدیکتر بنظر می‌رسید. از جایم بلند شده و در پنجره را بستم. نگاهی به دوردست‌ها انداختم اما بیشتر تاریکی را دیدم. دلم گرفت و باران هم بیشتر باعث شد تا احساس تنهایی بدی وجودم را در بر بگیرد.

دوباره بر روی صندلی راحتی‌ام کنار شومینه نشستم. احساس می‌کردم سرما دارد تا مغز استخوانم مانند سوزن فرو می‌رود. ناگهان برق قطع شد! حالا دیگر همان نور کم‌رمق چراغ هم وجود نداشت. تاریکی و سرما، حسی دلهره‌آور از بی‌پناهی به بندبند تنم حمله‌ور شد. از جایم بلند شدم، می‌خواستم بطرف آشپزخانه رفته و شمعی را روشن کنم اما نتوانستم قدم بردارم! شاید باورتان نشود اما من ترسیده بودم! قلبم داشت خودش را به سینه‌ام می‌کوبید. صدای ضربه‌های قلبم را به روشنی می‌شنیدم، بیشتر احساس می‌کردم که کسی دارد با مشت‌های قدرتمندش به بیخ گلویم ضربه می‌زند. دستکم هنوز زنده بودم!

تمام باقی‌مانده‌ی نیرویم را جمع کرده و کورمال‌کورمال بطرف آشپزخانه رفتم. در حالیکه دست و پاهایم می‌لرزیدند، سرانجام موفق شدم تا شمعی را در یکی از کشاب‌ها پیدا کردم. داشتم سعی می‌کردم تا آن را روشن کنم که صدای زنگ گوشی‌ام مرا تا سر حد مرگ ترساند! دستم بطور ناخودآگاه به کناری پرت شد و ناخواسته شمع را به گوشه‌ای از آشپزخانه شوت کردم. یک رعشه‌ی عصبی بود. برای لحظه‌ای می‌خواستم فرار کنم. از چه؟ خودم هم نمی‌دانستم! در گوشه‌ای از اتاق نشیمن، نور صفحه‌ی گوشی‌ام را دیدم. هرچه شهامت داشتم را بکار گرفته و بسوی آن راه اُفتادم. مادرم بود. با صدایی لرزان گفتم: «سلام.»

«ببینم، طوری شده؟»

برایش توضیح دادم که سه روز است از خانه بیرون نرفته‌ام، باران دارد تمام عقده‌هایش را سر من خالی می‌کند و اینکه همین الآن برق هم رفت.

به عنوان یک خانم، در دنیای کسب و کار، برای خودم اسم و رسمی داشتم و در بیشتر موارد سرم بسیار شلوغ بود. از آنجا که زندگی تجاری‌ام داشت روی مُخم راه می‌رفت، تصمیم گرفتم تا کمی استراحت کرده و سرم را از هیاهوی روزمرگی خالی نمایم. بنابراین به منطقه‌ی گردشگری اوتی (Ooty) آمده و در اینجا کلبه‌ای را کرایه کردم تا چند روزی را برای خودم تفریح کنم. مادرم در لندن بود. زن‌برادرم داشت اولین بچه‌اش را به دنیا می‌آورد و به همین دلیل مادرم تصمیم گرفت تا در کنار او باشد وگرنه مطمئنم که الآن پیش من بود! یعنی درست همین لحظه‌ای که با تمام وجودم به وجودِ او نیاز داشتم! من از کودکی اختلال روانیِ ترس از تاریکی (NyctoPhobia) داشتم. برخی گمان می‌کردند که وقتی بزرگ شوم، این ترس از میان می‌رود اما نه تنها بهتر نشدم که انگار همراه سنم، این ترس هم بزرگتر شده است.

آن کلبه به زیبایی در میان منطقه‌ای سرسبز و دلنشین بنا شده بود. ما معمولاً برای تعطیلات به جای دیگری می‌رفتیم اما این بار وقت کافی برای برنامه‌ریزی نداشتیم و من نتوانستم همان جای همیشگی را کرایه کنم. به ناچار، سر از این کلبه درآوردم. حرف زدن با مادرم باعث شد تا نفس راحتی کشیده و کمی ترس از تاریکی را فراموش کنم. حرف‌هایمان تمام شد. دوباره سعی کردم تا شمع را پیدا کنم. آن در گوشه‌ی آشپزخانه یافتم. این موفق شدم تا آن را روشن نمایم.

در حالیکه آن را محکم در دست گرفته بودم، به اتاق نشیمن برگشتم. لحظه‌ای سرم را چرخاندم و سایه‌ی خودم را بر روی دیوار پشت سرم دیدم که بطور دلهره‌آوری بزرگتر از خودم بود! قلبم تا تهِ پاچه‌ام فرو اُفتاد! به خودم یادآوری کردم که این فقط سایه‌ی خودم است. اما دوباره ترس از تاریکی داشت تمام ذهنم را پُر می‌کرد. از پنجره نگاهی به بیرون انداختم. بر شدت باران افزوده شده بود. در میان تاریکی می‌توانستم تا حدی نوک درختان را در میان آسمان ببینم. باد آنچنان درختان را تکان می‌داد که احساس می‌کردم هر لحظه ممکن است از جا کَنده شوند. بنظر نمی‌رسید که باران به این زودی‌ها بند بیاید پس باید همچنان در تاریکی بر روی صندلی‌ام می‌نشستم و می‌ترسیدم!

همین کار را هم کردم. دائم احساس می‌کردم که کسی پشت سرم به من زُل زده است! سرم را می‌چرخاندم و سایه‌ی رُعب‌انگیز کله‌ام را می‌دیدم که خیلی دلم می‌خواست از دستش فرار کنم! ناگهان فکری به سرم زد، بروم کپه‌ی مرگم را بگذارم تا شاید فردا این باران، توفان، رعد و برق و تاریکی دست از سر من بردارد و بتوانم به خانه‌ی خودم بازگردم! مرده‌شورِ این تعطیلات را ببرد!

روی کاناپه لم دادم و چشمانم را بستم. به مرور موفق شدم تا ذهنم را از تاریکی و توفان خالی کرده و به خوابی ناز فرو روم. حدود نیمه‌شب، با صدای جیغ گوشخراشی، نه تنها تمام تنم از روی کاناپه به پرواز درآمد بلکه برای کسری از ثانیه احساس کردم که روحم نیز به اشتباه بجای بالا، به طرف چپ پرواز کرد! زمین و زمان را گم کرده بودم. زبانم بند آمده بود. آنقدر ترسیده بودم که حتی بدنبال منبع صدا هم نمی‌گشتم. چشمانم به اندازه‌ی نعلبکی باز شده بود اما نمی‌دانستم باید به کجا نگاه کنم. آن صدای جیغ تمام نمی‌شد. درست مانند چاقو در گوشم فرو می‌رفت و راهش را تا درون مغزم ادامه می‌داد. سرم را بطرف پنجره چرخاندم. باران تمام شده بود اما همچنان آسمان مانند قیر سیاه بنظر می‌رسید.

نمی‌دانم چقدر طول کشید تا فهمیدم این صدای زوزه‌ی سگ‌ها است! یعنی همین الآن باید اعلام همبستگی می‌کردن؟! هرچه فحش بلد بودم نثارشان کردم. قلبم داشت درون مغزم می‌تپید. ناگهان در میان زوزه‌ی سگ‌ها، صدای جیغ یک نفر هم بلند شد! یا خودِ خدا! انگار داشت بیخ گوش من جیغ می‌کشید. واقعی بود؟! یا من از زوزه‌ی سگ‌ها دیوانه شده و قاطی کرده بودم؟! نه… واقعاً یک نفر داشت جیغ می‌کشید. دوباره تمام تنم از ترس دچار زلزله شد. احساس می‌کردم که آن صدای جیغ دارد مانند سوزن وارد تک‌تک سلول‌های بدنم می‌شود. صدای زوزه‌ی سگ‌ها و صدای جیغ یک آدم، عرق سرد بر تنم نشست.

خودم را در کاناپه فرو بردم و ملافه را روی سرم کشیدم. من شهامت روبرو شدن با یک حادثه‌ی وحشتناک را نداشتم، آنهم در این تاریکی. خودم را به خواب زدم تا شاید همه‌ی این صداها را فراموش کنم. شاید فردا بیدار می‌شدم و می‌دیدم که همه‌اش کابوس بوده است. حتماً این جیغ‌ها به زودی تمام می‌شوند و من بقیه‌ی شب را به سلامت سپری می‌کنم. فردا صبح از اینجا فرار می‌کنم! هرطور که شده از اینجا می‌روم و حتی پشت سرم را نگاه نمی‌کنم. اما نشد!

صدای جیغ و زوزه‌ی سگ‌ها به پایان نمی‌رسید. صداها بلندتر شدند و بیشتر درهم می‌پیچیدند. زیر ملافه می‌لرزیدم. وحشت کرده بودم. دانه‌های عرق را حس می‌کردم که از روی پیشانی‌ام به پایین می‌غلتیدند. انگار که کسی دستش را بیخ گلویم گذاشته باشد، خیلی سنگین نفس می‌کشیدم. شاید داشتم سکته می‌کردم! امکان نداشت که بتوانم بخوابم. باید از جایم بلند می‌شدم. باید با آن جیغ‌ها روبرو می‌شدم.

ملافه را کنار زده و به آرامی بطرف پنجره حرکت کردم. هر گامی که برمی‌داشتم، حسی از درون به من می‌گفت که دیوانه شده‌ام. باید سرجایم می‌ماندم تا صبح شود. اگر با صحنه‌ای وحشتناک روبرو می‌شدم چه؟! جلوی پنجره رسیدم و پرده را به آرامی کنار زدم.

چنان جیغی کشیدم که آن زوزه‌ها و جیغ‌هایی که شنیده بودم در برابر جیغ من لالایی به شمار می‌رفتند. همزمان برق وصل شد و چراغ اتاق روشن شد. شاید خدا نمی‌خواست که من از ترس بمیرم و درست در همان لحظه با آمدنِ برق به داد من رسید. دختری درست جلوی پنجره ایستاده و چهره‌اش غرق خون بود! رد خون در تمام صورتش دیده می‌شد. پس از آنکه نفسم تمام شد و دیگر نتوانستم به جیغ کشیدن ادامه دهم، خشکم زد. چشمانم داشت از حدقه در می‌آمد. نمی‌توانستم تکان بخورم. مغزم کار نمی‌کرد. می‌لرزیدم و فقط به آن چهره‌ی وحشتناک خیره مانده بودم.

آن سکون مرگبار نمی‌توانست برای همیشه ادامه یابد. به مرور به خودم آمدم. من زنده بودم، در امان بودم، یا دستکم هنوز آسیبی ندیده بودم، رمقی نداشتم اما کم‌کم به یاد آوردم که پیش از آنکه این کلبه را کرایه کنم، تعدادی از همکارانم چیزی به من گفته بودند. آنها از دختری با من حرف زده بودند که توسط صاحب همین کلبه به قتل رسیده بود! و اینکه برخی می‌گویند که روحش هنوز هم همین اطراف پرسه می‌زند! آن دختر هنوز هم می‌خواهد از قاتل خودش انتقام بگیرد!

پیش از من هم بسیاری از کسانی که این کلبه را اجاره کرده بودند، می‌گفتند که صدای جیغ آن دختر را شنیده‌اند. برخی حتی ادعا می‌کردند که آن دختر با چهره‌ی خون‌آلودش از آنها تقاضای کمک کرده است. به همین دلیل است که دیگر کسی به اینجا برنمی‌گردد و به برای همین قیمتِ اجاره‌ی اینجا اینقدر ارزان بود! من به روح اعتقاد نداشتم بنابراین گمان کردم که این فقط یک شوخی بی‌مزه است. آنها می‌دانستند که من فوبیا دارم و من با خودم فکر کردم که چقدر همکاران بدجنسی دارم! من هم به آنها خندیده بودم و مسخره‌شان کردم که چقدر خرافی یا احمق هستند! سپس برای آنکه به آنها ثابت کنم که روحی وجود ندارد، با وجود ترس از محیط‌های باز و تاریک، اینجا را کرایه کردم.

اما حالا آن روح به راستی جلوی من ایستاده بود و جیغ می‌کشید، تنها با فاصله‌ی یک شیشه! پس او وجود داشت. هنوز می‌ترسیدم و صدای جیغش لرزه به اندامم می‌انداخت ولی به یاد آوردنِ حرف‌های همکارانم داشت به مرور مرا بیشتر به خودم می‌آورد. اگر دیگران زنده مانده بودند، پس این روح با من کاری ندارد! او فقط جیغ می‌کشد و بدنبال قاتل خودش می‌گردد! پرده را رها کرده و خیلی آرام به روی کاناپه برگشتم. چشمانم را بستم و شروع به خواندنِ دعا کردم. شنیده بودم وقتی کسی دعا می‌خواند، دیگر هیچ روحی به وی حمله نمی‌کند! همچنان صدای جیغ‌هایش در گوشم طنین می‌انداخت. سعی کردم با صدای بلند دعا کنم، بلندتر… و باز هم بلندتر. تک‌زنگ ساعت نشان می‌داد که ساعت یک شب است.

تق‌تق‌تق… ابتدا گمان کردم که صدای قلبم است که دارد تندتند می‌زند اما نه! او داشت در می‌زد! با همان صدای بلند و جیغ‌جیغویش به التماس اُفتاده و کمک می‌خواست. پس قرار نبود به این سادگی‌ها از شرّ این روح خلاص شوم. نمی‌دانم چرا، اما ناگهان احساس کردم که باید به زیر میز رفته و آنجا پناه بگیرم. با خودم فکر کردم که اگر بتواند وارد کلبه شود، شاید نتواند مرا زیر میز پیدا کند! البته همه‌ی ما وقتی می‌ترسیم، دیگر عقل‌مان درست کار نمی‌کند و دست به کارهای خنده‌دار می‌زنیم. می‌دانم که کارم احمقانه بود ولی آنموقع دست به هر کاری می‌زدم تا شاید از شرِ آن روح خلاص شوم.

یادم آمد که ارواح ممکن است از دیوار و در رد شوند! پس به زیر میز خزیدم تا شاید مرا نبیند. حتی اگر دانشمند هم باشی، وقتی بترسی دیگر مغزت کارایی نخواهد داشت. او محکم‌تر در زد، بلندتر جیغ کشید و کمک خواست. چراغ اتاق روشن بود، شاید ارواح از نور خوش‌شان نمی‌آمد، برای همین هم از در رد نمی‌شد و داخل نمی‌آمد. ناگهان هم صدای در زدن قطع شد و هم جیغ‌های التماس‌آمیز آن دختر.

از زیر میز نگاهی به در ورودی انداختم. تلاش کردم تا نیروی خود را جمع کرده و درست فکر کنم. یعنی رفته بود؟ شاید خسته شده باشد! شاید فکر کرده که نمی‌تواند با وجود نور لامپ وارد کلبه شود. از زیر میز خیلی آهسته بیرون آمدم و نفسی عمیق کشیدم و ایستادم. چشم از در برنمی‌داشتم. تمام شهامتم را بکار گرفته و بسمت راه اُفتادم. باید در را باز می‌کردم تا ببینم آیا رفته است یا نه. با ترس و با احتیاط کمی لای در را باز کردم. کسی پشت در نبود!

هنوز هم ترس را حس می‌کردم اما خوشحال هم بودم. به آرامی در را بطور کامل باز کردم و از آستانه‌ی آن بیرون رفتم تا مطمئن شوم که حتی دیگر این اطراف نیست. پایم به چیزی که بر روی زمین بود گیر کرد و نقش زمین شدم. آن دختر بر روی زمین اُفتاده بود، با همان چهره‌ی خونین و وحشتناکش. جیغ کشیدم اما خیلی زود هم قطعش کردم! آیا به راستی روح بود؟ حرکتی نمی‌کرد. مگر ارواح هم غش می‌کنند؟! دستم را با احتیاط جلو بردم. می‌ترسیدم هر لحظه سرش را چرخانده و به من حمله کند!

به آن دست زدم. نه! روح نبود. آدم بود! درست مثل خود من! جسم داشت. تمام چهره‌اش خون‌آلود بود. بنظر می‌رسید که خیلی آسیب دیده باشد. هنوز هم داشت خونریزی می‌کرد. از اینکه گمان کرده بودم که باید روح باشد، از خودم خجالت می‌کشیدم. چطور اینقدر احمق شده بودم؟! تقصیر همکاران خرافاتی‌ام بود. آنها ذهن مرا با چرندهایشان فاسد کرده بودند. او فقط دختر بی‌گناهی بود که به شدت زخمی‌اش کرده بودند.

بلند شده و دختر بیچاره را به داخل کلبه کشیدم. کمی آب آوردم و صورتش را تمیز کردم. داشت نفس می‌کشید. زنده بود ولی دیگر رمقی نداشت. به آرامی چشمانش را باز کرد و نالید. از من کمک خواست و گفت که اگر کمکش نکنم، او را می‌کُشند. سعی کردم او را آرام کرده و کمی آب برایش آوردم تا بنوشد. ابتدا جعبه‌ی کمک‌های اولیه را یافتم تا زخم‌هایش را بسته و جلوی خونریزی بیشتر را بگیرم. سپس از آشپزخانه چیزی برای خوردن آوردم.

وقتی کمی جان گرفت، گفت که تعدادی تبهکار وی را دزدیده‌اند و می‌خواسته‌اند که او را در شهری غریب وادار به گدایی کنند تا برایشان پول دربیاورد. اگر کسی از فرمان آنها سرپیچی می‌کرد، درست مانند خودِ او، تا سر حد مرگ کتک می‌خورد. متوجه شدم که جیغ‌هایی که مردم در این کلبه می‌شنیدند از مکان نگهداری این بچه‌های ربوده شده، در کلبه‌ای دورتر بوده است نه صدای ارواح! آنها این شایعه را راه انداخته بودند تا دیگر کسی به پلیس اطلاع ندهد!

خیلی بی‌گناه و ترسیده بنظر می‌رسید . به او قول دادم که بچه‌های دیگر را نیز نجات خواهم داد. بلافاصله با پلیس تماس گرفتم. آن منطقه بسیار دوراُفتاده بود بنابراین پلیس حدود ساعت چهار صبح رسید. آنها هر پنج نفر آدم‌ربا را دستگیر و چند دختربچه‌ی دیگر را نیز نجات دادند. پلیس از شجاعت من تقدیر کرد و گفتند مدتهاست که دنبال این بچه‌های گمشده و این گروه تبهکار می‌گردند. حالا درسته که من مثل یک احمق ترسیده بودم، ولی به کسی نگینآ… دستکم داستانم سرگرم‌کننده بود دیگه! جون من بین خودمون بمونه…

مترجم: فرشاد قدیری

Unforgettable night بیشتر بخوانید »

warmglade

قاتلی در خانه

قاتلی در خانه

هفتم فروردین 1402

قاتلی در خانه

نویسنده: ناشناس

خانم ویلیامز (Williams) تنها در خانه زندگی می‌کرد اما همیشه آراسته بنظر می‌رسید، انگار که چشم به راهِ یک مهمان بسیار عزیز بود.

«تو به این خوشگلی، چرا ازدواج نمی‌کنی؟!»

«من نمی‌تونم با مردا کنار بیام. بیشتر ترجیح می‌دم بخورمشون! خوشمزه‌ن!» سپس از ته دل می‌خندید، خنده‌هایی که بیشتر احمقانه بودند و بسیار روشن بود که او نمی‌خواهد دلیل اصلی را بیان کند. بدون شک مردان زیادی دل‌شان می‌خواست تا چنین زن جذابی داشته باشند اما او هرگز به هیچ مردی روی خوش نشان نمی‌داد، حتی آنهایی که بسیار پولدار و خوشتیپ بودند.

«این خونه واسه‌ی یه زن تنها… خطرناک نیست؟!» بدون هیچ شکی، خطرناک بود! خانه‌ای خارج از شهر، در میان منطقه‌ای پُردرخت که خانه‌های آنجا پنجاه تا صد متر با یکدیگر فاصله داشتند و همگی در میان یک باغ بنا شده بودند، «بهتر نیس که تو هم مثِ بقیه‌ی خونه‌های اینجا از سیستم‌های حفاظتی استفاده کنی؟ چند تا سگ هم داشته باشی، بد نیس!»

«من خودم از هر دزد و قاتلی، خطرناک‌ترم! هر کی بیاد توی خونه‌ی من، می‌خورمش! همچین با تموم استخوناش می‌خورمش که پلیس نتونه هیچ ردی ازش پیدا کنه. اینجوری هیچوقت نمی‌تونن من رو قاتل معرفی کنن!» و باز هم قاه‌قاه می‌خندید.

در این مواقع بیشتر یک زن خوشگل اما خُل و چل به چشم می‌آمد. آنقدر پاسخ‌های احمقانه به همسایه‌ها داده بود که دیگر کسی از او سؤال نمی‌کرد زیرا هر بار همان حرف‌های بی سر و ته را پیش می‌کشید تا پاسخ واقعی را نداده باشد.

خانم‌های همسایه نیز زیر لب به یکدیگر می‌گفتند: «آره جون خودت! می‌خوریشون؟! یه بار که یه عوضی بفهمه که تو اینجا تنهایی، کارِت تمومه!» اما بطور عجیبی او سال‌ها در همان خانه زندگی کرده و هرگز دچار حادثه‌ای نشده بود. بعد از آن همه سال، دو مورد بسیار عجیب بود، یکی آنکه او هرگز پیر نمی‌شد و درست مانند روز اول جوان و سرحال بنظر می‌رسید و مورد دیگر آنکه همه می‌دانستند که یک خانم خیلی خوشگل و بی‌دفاع در آن خانه زندگی می‌کند اما هیچکس برای غارت خانه‌اش و یا دست‌درازی به او، اقدامی نکرده بود.

«این بار دیگه شوخی‌بردار نیس، خانم ویلیامز! یه قاتل زنجیره‌ای از دست پلیس فرار کرده و می‌گن باید توی جنگل‌های همین اطراف قایم شده باشه. اگه کسی رو نداری، می‌تونی بیای خونه‌ی ما! سیستم‌های حفاظتی ما خیلی پیشرفته‌ست و سگ هم داریم…»

«هه‌هه‌هه… فکر کردی من سیستم حفاظتی ندارم؟! من هر جا باشم، خودم یه سیستم حفاظتی حساب می‌شم! کی جرأت داره به خوشگلی مثِ من حمله کنه؟! این آقای قاتل، اگه به من حمله کنه، فردا جسدش رو باید بصورت هضم شده، توی راه فاضلآب شهرداری پیدا کنین!» خانم همسایه داشت با چشم‌های گرد شده او را تماشا می‌کرد.

وقتی متوجه شد که این زن به راستی عقل در کله‌اش یافت نمی‌شود، لب‌هایش را کمی به هم فشار داد و گفت: «از من گفتن بود! همه دارن به پلیس کمک می‌کنن تا شاید بتونن این قاتل کثیف رو پیدا کنن. امشب خیلی خطرناکه. باز هم اگه نظرت عوض شد، بیا خونه‌ی ما. هرچی تعدادمون بیشتر باشه، اون قاتل کمتر جرأت می‌کنه به کسی حمله کنه. اگر هم توی خونه موندی، لااقل در و پنجره‌ها رو محکم ببند و مواظب باش. گرچه این در و پنجره‌ها حفاظ ندارن… به هر حال، یه چاقو کنار دستت بذار و در اتاق‌خوابت رو هم قفل کن. اگه وسایلت رو بدزده، بهتر از اینه که خودت رو بکُشه. اگه لازم شد، تلفن بزن.» سپس خداحافظی کرد و رفت.

—————

ساعت یازده شب را نشان می‌داد. خانم ویلیامز نگاهی از پنجره به فضای تاریک بیرون انداخت. لبخندی زد: «فقط دلم می‌خواد جرأت کنی و بیای سراغ من!» سپس برگشت و از راهروی پشت آشپزخانه‌ی اُپن، بطرف ورودی گاراژ رفت و درِ کوچک آن را باز کرد. پا به درون گاراژ گذاشته و دکمه‌ی قرمز بزرگی را که کنار کلید چراغ بود، فشار داد. درِ گاراژ بصورت کرکره‌ای بطرف سقف جمع شد. حالا دیگر هر کسی می‌توانست وارد گاراژ شود.

با نگاهی به خیابان جلوی خانه‌اش، لبخندی زد که بیشتر شیطانی بنظر می‌رسید. سپس برگشت و درِ کوچک ورودی گاراژ را باز گذاشت. در سالن نشیمن، بر روی مبل راحتی لم داد، یک کاسه ذرت بو داده را در دستش گرفت و با ریموت کنترل، تلوزیون را روشن کرد. با نگاهی به در ورودی سالن، خنده‌ای ابلهانه سر داد و سپس زیر لب گفت: «چقدر احمقی!» خنده‌اش به ناگهان تبدیل به نگاهِ یک شکارچی شد، «حتی فکر نکرد که آخه درِ گاراژ واسه‌ی چی این موقع شب بازه.»

سپس، همانطور که ذرت‌های بو داده را می‌خورد با خونسردی تمام، دوباره سرگرم تماشای برنامه‌ی مورد علاقه‌اش شد. سپس با صدای بنگ کوتاهی، برق قطع شد.

چهره‌اش را درهم کشید و زیر لب گفت: «لعنتی! قاتل عوضی! همشون فوری برق رو قطع می‌کنن! فکر کردن اگه نور نباشه، من قافلگیر می‌شم. بی‌شعورا!»

اما از جایش تکان نخورد. همه‌جا تاریک شده بود و تنها سایه‌هایی از وسایل داخل سالن نشیمن دیده می‌شد. صدای گام‌های بسیار ضعیفی از راهروی پشت آشپزخانه به گوش رسید. خانم ویلیامز لبخند خفیفی زد: «گوشت مردا سفت‌تره! ولی پاره کردنِ گوشت سفت خیلی بیشتر حال می‌ده!»

سایه‌ای از یک مرد درشت اندام، با چاقویی در دستش، درست پشت مبل پیدا شد. تمام صورتش را پوشانده بود و تنها دهان و چشم‌هایش دیده می‌شد. با گام‌هایی آهسته خود را بالای سر خانم ویلیامز رساند که بر روی مبل لم داده بود. چاقو را با دست راستش بالا بُرد و با حرکتی ناگهانی، بطرف سینه‌ی او پایین آورد. چاقو در مبل فرو رفت!

خانم ویلیامز تنها در چند صدم ثانیه ناپدید شده بود! آن مرد با تعجب و به سرعت نگاهی به چپ و راست انداخت. تاریک بود اما نه آنقدر که دیگر نتواند چیزی را ببیند. اگر خانم ویلیامز پا به فرار گذاشته بود، امکان نداشت بتواند به آن سرعت از سالن نشیمن خارج شود. او حتی صدای گام‌های او را نشنیده بود.

ناگهان احساس کرد که نفس گرمی به پشت گردنش خورده است. به سرعت برگشت. خانم ویلیامز تنها در چند سانتی‌متری او با چشمانی شیطانی، برّاق و با مردمکی عمودی درست مانند گربه، ایستاده بود. پیش از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، دهان آن خانم زیبا باز شد، کنج لبهایش شکافت و دندان‌هایی نوک تیز و خارمانند نمایان شد.

تنها در چند لحظه‌ی کوتاه، سر آن قاتل کثیف بر روی مبل اُفتاد.

———

«حدس ما اینه که گرگ تموم هیکل اون قاتل بدبخت رو خورده اما سرش و بخش‌هایی از بدن نیمه‌خورده‌ی اون رو نزدیک همینجا پیدا کردیم. شما دیشب سر و صدای گرگ یا یه همچین جونوری رو نشنیدین، خانم ویلیامز؟» پلیس قد بلند و قوی‌هیکلی با کمی فاصله، جلوی در ورودی سالن نشیمن ایستاده بود.

«نه جناب سروان. اما اینجا یه منطقه‌ی نیمه‌جنگلیه! ممکنه هر جونوری توش پیدا بشه.»

«درسته، گرچه تا حالا گزارشی از وجود حیوونای خطرناک در این اطراف نشنیده بودیم! به هر حال، از همکاری شما سپاسگزارم. اگه باز هم مورد مشکوکی رو به خاطر اوردین، به اداره‌ی پلیس گزارش بدین. روز بخیر.»

«شما خیلی عضله‌ای هستین!»

آن پلیس که از حرف خانم ویلیامز تعجب کرده بود، نگاهی مستقیم به چشمان آن زن انداخت و گفت: «ببخشید؟!»

«من از عضله‌ی مردا خوشم میاد، مخصوصاً عضله‌های قوی! دوست دارم گازشون بگیرم!» سپس مانند یک دختربچه‌ی لوس و نُنُر، کرکر خندید.

آن افسر پلیس، گرچه آدم جدی‌ای بنظر می‌رسید اما از این شوخی خانم ویلیامز خنده‌اش گرفت و گفت: «گاهی همسرم، بازوی من رو گاز می‌گیره! همون واسه‌ی من کافیه! پس این عادت همه‌ی خانم‌هاست؟! روزتون بخیر.» سپس برگشت تا بطرف خودروی ویژه‌ی پلیس برود.

خانم ویلیامز کمی صبر کرد تا او کمی فاصله بگیرد و بعد زیر لب گفت: «از این یکی نمی‌شه گذشت! عضله‌هاش باید خیلی سفت باشن!»

ترجمه‌ی فرشاد قدیری

قاتلی در خانه بیشتر بخوانید »