بیشه‌ی گرم

داستان‌های کوتاه

داستان‌های کوتاهی که باید خواند!

warmglade

قاتلی در خانه

قاتلی در خانه

هفتم فروردین 1402

قاتلی در خانه

نویسنده: ناشناس

خانم ویلیامز (Williams) تنها در خانه زندگی می‌کرد اما همیشه آراسته بنظر می‌رسید، انگار که چشم به راهِ یک مهمان بسیار عزیز بود.

«تو به این خوشگلی، چرا ازدواج نمی‌کنی؟!»

«من نمی‌تونم با مردا کنار بیام. بیشتر ترجیح می‌دم بخورمشون! خوشمزه‌ن!» سپس از ته دل می‌خندید، خنده‌هایی که بیشتر احمقانه بودند و بسیار روشن بود که او نمی‌خواهد دلیل اصلی را بیان کند. بدون شک مردان زیادی دل‌شان می‌خواست تا چنین زن جذابی داشته باشند اما او هرگز به هیچ مردی روی خوش نشان نمی‌داد، حتی آنهایی که بسیار پولدار و خوشتیپ بودند.

«این خونه واسه‌ی یه زن تنها… خطرناک نیست؟!» بدون هیچ شکی، خطرناک بود! خانه‌ای خارج از شهر، در میان منطقه‌ای پُردرخت که خانه‌های آنجا پنجاه تا صد متر با یکدیگر فاصله داشتند و همگی در میان یک باغ بنا شده بودند، «بهتر نیس که تو هم مثِ بقیه‌ی خونه‌های اینجا از سیستم‌های حفاظتی استفاده کنی؟ چند تا سگ هم داشته باشی، بد نیس!»

«من خودم از هر دزد و قاتلی، خطرناک‌ترم! هر کی بیاد توی خونه‌ی من، می‌خورمش! همچین با تموم استخوناش می‌خورمش که پلیس نتونه هیچ ردی ازش پیدا کنه. اینجوری هیچوقت نمی‌تونن من رو قاتل معرفی کنن!» و باز هم قاه‌قاه می‌خندید.

در این مواقع بیشتر یک زن خوشگل اما خُل و چل به چشم می‌آمد. آنقدر پاسخ‌های احمقانه به همسایه‌ها داده بود که دیگر کسی از او سؤال نمی‌کرد زیرا هر بار همان حرف‌های بی سر و ته را پیش می‌کشید تا پاسخ واقعی را نداده باشد.

خانم‌های همسایه نیز زیر لب به یکدیگر می‌گفتند: «آره جون خودت! می‌خوریشون؟! یه بار که یه عوضی بفهمه که تو اینجا تنهایی، کارِت تمومه!» اما بطور عجیبی او سال‌ها در همان خانه زندگی کرده و هرگز دچار حادثه‌ای نشده بود. بعد از آن همه سال، دو مورد بسیار عجیب بود، یکی آنکه او هرگز پیر نمی‌شد و درست مانند روز اول جوان و سرحال بنظر می‌رسید و مورد دیگر آنکه همه می‌دانستند که یک خانم خیلی خوشگل و بی‌دفاع در آن خانه زندگی می‌کند اما هیچکس برای غارت خانه‌اش و یا دست‌درازی به او، اقدامی نکرده بود.

«این بار دیگه شوخی‌بردار نیس، خانم ویلیامز! یه قاتل زنجیره‌ای از دست پلیس فرار کرده و می‌گن باید توی جنگل‌های همین اطراف قایم شده باشه. اگه کسی رو نداری، می‌تونی بیای خونه‌ی ما! سیستم‌های حفاظتی ما خیلی پیشرفته‌ست و سگ هم داریم…»

«هه‌هه‌هه… فکر کردی من سیستم حفاظتی ندارم؟! من هر جا باشم، خودم یه سیستم حفاظتی حساب می‌شم! کی جرأت داره به خوشگلی مثِ من حمله کنه؟! این آقای قاتل، اگه به من حمله کنه، فردا جسدش رو باید بصورت هضم شده، توی راه فاضلآب شهرداری پیدا کنین!» خانم همسایه داشت با چشم‌های گرد شده او را تماشا می‌کرد.

وقتی متوجه شد که این زن به راستی عقل در کله‌اش یافت نمی‌شود، لب‌هایش را کمی به هم فشار داد و گفت: «از من گفتن بود! همه دارن به پلیس کمک می‌کنن تا شاید بتونن این قاتل کثیف رو پیدا کنن. امشب خیلی خطرناکه. باز هم اگه نظرت عوض شد، بیا خونه‌ی ما. هرچی تعدادمون بیشتر باشه، اون قاتل کمتر جرأت می‌کنه به کسی حمله کنه. اگر هم توی خونه موندی، لااقل در و پنجره‌ها رو محکم ببند و مواظب باش. گرچه این در و پنجره‌ها حفاظ ندارن… به هر حال، یه چاقو کنار دستت بذار و در اتاق‌خوابت رو هم قفل کن. اگه وسایلت رو بدزده، بهتر از اینه که خودت رو بکُشه. اگه لازم شد، تلفن بزن.» سپس خداحافظی کرد و رفت.

—————

ساعت یازده شب را نشان می‌داد. خانم ویلیامز نگاهی از پنجره به فضای تاریک بیرون انداخت. لبخندی زد: «فقط دلم می‌خواد جرأت کنی و بیای سراغ من!» سپس برگشت و از راهروی پشت آشپزخانه‌ی اُپن، بطرف ورودی گاراژ رفت و درِ کوچک آن را باز کرد. پا به درون گاراژ گذاشته و دکمه‌ی قرمز بزرگی را که کنار کلید چراغ بود، فشار داد. درِ گاراژ بصورت کرکره‌ای بطرف سقف جمع شد. حالا دیگر هر کسی می‌توانست وارد گاراژ شود.

با نگاهی به خیابان جلوی خانه‌اش، لبخندی زد که بیشتر شیطانی بنظر می‌رسید. سپس برگشت و درِ کوچک ورودی گاراژ را باز گذاشت. در سالن نشیمن، بر روی مبل راحتی لم داد، یک کاسه ذرت بو داده را در دستش گرفت و با ریموت کنترل، تلوزیون را روشن کرد. با نگاهی به در ورودی سالن، خنده‌ای ابلهانه سر داد و سپس زیر لب گفت: «چقدر احمقی!» خنده‌اش به ناگهان تبدیل به نگاهِ یک شکارچی شد، «حتی فکر نکرد که آخه درِ گاراژ واسه‌ی چی این موقع شب بازه.»

سپس، همانطور که ذرت‌های بو داده را می‌خورد با خونسردی تمام، دوباره سرگرم تماشای برنامه‌ی مورد علاقه‌اش شد. سپس با صدای بنگ کوتاهی، برق قطع شد.

چهره‌اش را درهم کشید و زیر لب گفت: «لعنتی! قاتل عوضی! همشون فوری برق رو قطع می‌کنن! فکر کردن اگه نور نباشه، من قافلگیر می‌شم. بی‌شعورا!»

اما از جایش تکان نخورد. همه‌جا تاریک شده بود و تنها سایه‌هایی از وسایل داخل سالن نشیمن دیده می‌شد. صدای گام‌های بسیار ضعیفی از راهروی پشت آشپزخانه به گوش رسید. خانم ویلیامز لبخند خفیفی زد: «گوشت مردا سفت‌تره! ولی پاره کردنِ گوشت سفت خیلی بیشتر حال می‌ده!»

سایه‌ای از یک مرد درشت اندام، با چاقویی در دستش، درست پشت مبل پیدا شد. تمام صورتش را پوشانده بود و تنها دهان و چشم‌هایش دیده می‌شد. با گام‌هایی آهسته خود را بالای سر خانم ویلیامز رساند که بر روی مبل لم داده بود. چاقو را با دست راستش بالا بُرد و با حرکتی ناگهانی، بطرف سینه‌ی او پایین آورد. چاقو در مبل فرو رفت!

خانم ویلیامز تنها در چند صدم ثانیه ناپدید شده بود! آن مرد با تعجب و به سرعت نگاهی به چپ و راست انداخت. تاریک بود اما نه آنقدر که دیگر نتواند چیزی را ببیند. اگر خانم ویلیامز پا به فرار گذاشته بود، امکان نداشت بتواند به آن سرعت از سالن نشیمن خارج شود. او حتی صدای گام‌های او را نشنیده بود.

ناگهان احساس کرد که نفس گرمی به پشت گردنش خورده است. به سرعت برگشت. خانم ویلیامز تنها در چند سانتی‌متری او با چشمانی شیطانی، برّاق و با مردمکی عمودی درست مانند گربه، ایستاده بود. پیش از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، دهان آن خانم زیبا باز شد، کنج لبهایش شکافت و دندان‌هایی نوک تیز و خارمانند نمایان شد.

تنها در چند لحظه‌ی کوتاه، سر آن قاتل کثیف بر روی مبل اُفتاد.

———

«حدس ما اینه که گرگ تموم هیکل اون قاتل بدبخت رو خورده اما سرش و بخش‌هایی از بدن نیمه‌خورده‌ی اون رو نزدیک همینجا پیدا کردیم. شما دیشب سر و صدای گرگ یا یه همچین جونوری رو نشنیدین، خانم ویلیامز؟» پلیس قد بلند و قوی‌هیکلی با کمی فاصله، جلوی در ورودی سالن نشیمن ایستاده بود.

«نه جناب سروان. اما اینجا یه منطقه‌ی نیمه‌جنگلیه! ممکنه هر جونوری توش پیدا بشه.»

«درسته، گرچه تا حالا گزارشی از وجود حیوونای خطرناک در این اطراف نشنیده بودیم! به هر حال، از همکاری شما سپاسگزارم. اگه باز هم مورد مشکوکی رو به خاطر اوردین، به اداره‌ی پلیس گزارش بدین. روز بخیر.»

«شما خیلی عضله‌ای هستین!»

آن پلیس که از حرف خانم ویلیامز تعجب کرده بود، نگاهی مستقیم به چشمان آن زن انداخت و گفت: «ببخشید؟!»

«من از عضله‌ی مردا خوشم میاد، مخصوصاً عضله‌های قوی! دوست دارم گازشون بگیرم!» سپس مانند یک دختربچه‌ی لوس و نُنُر، کرکر خندید.

آن افسر پلیس، گرچه آدم جدی‌ای بنظر می‌رسید اما از این شوخی خانم ویلیامز خنده‌اش گرفت و گفت: «گاهی همسرم، بازوی من رو گاز می‌گیره! همون واسه‌ی من کافیه! پس این عادت همه‌ی خانم‌هاست؟! روزتون بخیر.» سپس برگشت تا بطرف خودروی ویژه‌ی پلیس برود.

خانم ویلیامز کمی صبر کرد تا او کمی فاصله بگیرد و بعد زیر لب گفت: «از این یکی نمی‌شه گذشت! عضله‌هاش باید خیلی سفت باشن!»

ترجمه‌ی فرشاد قدیری

قاتلی در خانه بیشتر بخوانید »

جوآنا

جوآنا Johanna

جوآنا Juanna

بیست و هفتم خرداد 1401

نوشته‌ی جین یولن (Jane Yolen) ترجمه‌ی فرشاد قدیری

جنگل تاریکی بود که برف همه جای آن را پوشانده و بسیار ضخیم بنظر می‌رسید. گام‌های جوآنا تا مچ پا در برف فرو می‌رفت و گاه مقداری از آن وارد کفشش شده و آب می‌شد. خیس شدن پاهایش را حس می‌کرد که باعث می‌شد تا سرما را بیشتر احساس کند.

اگر در زیر نور خورشید، بارها و بارها این مسیر را طی نکرده بود، امکان نداشت در این تاریکی شب بتواند راهش را پیدا کند. جنگل هارتوود را درست مانند کف دستش می‌شناخت و حتی در تاریکی هم می‌توانست راه خود را تشخیص دهد. در واقع تفریح همیشگی‌اش، نشستن در میان درختان و استفاده از سایه‌ی آنان برای خوردن ناهار یا عصرانه بود، درختان بلند بلوط که همیشه عطر دلپذیری داشتند.

اما این بار شرایط بسیار متفاوت بود. او باید در این زمستان سرد و بی‌رحم، راهش را در میان جنگل باز می‌کرد تا بتواند مادر بیمارش را نجات دهد. او به غذا نیاز داشت و سوپ مخصوص بلوط می‌توانست بدنش را تقویت کند تا بیماری را پشت‌سر بگذارد.

اگر چه در تمام طول زندگی‌اش در میان جنگل پیچ و تاب خورده بود، اما برای اولین بار بود که مجبور می‌شد به هنگام شب، تا این حد در عُمق جنگل پیش رود. معمولاً کسی از اهالی چِرویل پس از نیمه شب وارد جنگل نمی‌شد. مادرش بارها به او گفته بود: «هیچوقت، هرگز شب‌ها به سمت جنگل نرو.» جوانا حس می‌کرد که این حرف مادرش تنها یک هشدار مربوط به خطرات جنگل نیست، بلکه یک دستور قاطع و محکم است که هرگز نباید آن را نادیده گرفت: «پدرت هم یه بار نیمه شب رفت به جنگل و دیگه هیچوقت برنگشت.»

تا پیش از این بار، جوآنا هرگز این دستور مادر را زیر پا نگذاشته بود. وقتی پدرش در جنگل ناپدید شد، او بسیار کم سن و سال بود اما لحظه‌ی آخر را بخوبی به یاد می‌آورد. او اولین کسی نبود که برای همیشه در جنگل ناپدید می‌شد. پیش از او نیز مردان بزرگی از روستا به درون جنگل رفته و دیگر هرگز دیده نشده بودند. همچنین دو دختر که ظاهراً نسبت خویشاوندی با جوآنا داشتند نیز، سالها پیش چنین بلایی به سرشان آمده بود.

هیچکس هرگز درنیافت که آیا آنها توسط افرادی جنایتکار به قتل رسیده‌اند، در میان کوهستانِ پشت جنگل گُم شده و یخ زده‌اند، و یا خوراک گرگ‌ها و خرس‌ها شده‌اند، اما همه‌ی آنها، چه کسانی که به تنهایی وارد جنگل شده بودند و چه بصورت جمعی، هرگز بازنگشتند و هرگز اثری از آنها یافت نشد. به هر حال، جوآنا همیشه احتیاط می‌کرد و پیش از غروب به خانه برمی‌گشت.

اکنون شانزده سالش شده بود و در طی این مدت همیشه این دستور را در ذهنش نگه داشته و مرور می‌کرد. اما امشب مجبور شد به مادری فکر کند که دیگر رمقی برایش باقی نمانده بود و بخاطر تب شدید، هذیان می‌گفت. در تخت‌خواب اُفتاده بود و بریده‌بریده نفس می‌کشید. جوآنا می‌ترسید که مادر را نیز تا صبح از دست بدهد.

چاره‌ای نبود! دکتر، درست در آنسوی جنگل زندگی می‌کرد و باید تا آنجا می‌رفت و او را هر چه سریعتر به بالای سر مادرش می‌آورد. همچنین باید برای او خوراک مقوی تهیه می‌کرد زیرا دیگر چیزی در خانه باقی نمانده بود. خانه‌ی دکتر در میان چند خانه‌ی ویلایی بزرگ قرار داشت که بسیار دور از هارتوود بود. تعداد خانه‌ها آنقدر نبود که بتوان آن را روستا نامید اما جای دلنشین و زیبایی بنظر می‌رسید. در واقع همه‌ی آنها به نوعی با هم خویشآوند بودند اما مادر جوآنا تصمیم گرفته بود تا زیاد به آنها نزدیک نباشد.

جوآنا

اغلب خود دکتر، هر از چند گاهی به دیدن جوآنا و مادرش می‌آمد. کمی بداخلاق بود و مادر جوآنا را ”غول بی‌شاخ و دُم“ خطاب می‌کرد. همیشه هم خیلی زود از خانه‌ی آنها بیرون می‌آمد و حتی یک قهوه‌ی ساده هم نمی‌خورد. همینقدر که می‌دید او و جوآنا سالم هستند، برایش کافی بود. انگار که می‌ترسید آنها نیز روزی گُم شوند!

اما زمستان سرد و طولانی، قدرتِ غول‌مانند مادر را از او گرفت. دیگر زیاد حرف نمی‌زد، چشمانش بی‌فروغ شده بودند، و حتی وقتی جوآنا با قاشق به او خوراکی می‌داد، هیچ واکنشی نشان نمی‌داد. سرانجام، امشب جوآنا گفت: «می‌رم این دکتر کوفتی رو بیارم!»

مادرش گفته بود: «نه!…» اما صدایش چنان بی‌رمق از گلو درآمد که تقریباً قابل شنیدن نبود. جوآنا دیگر منتظر رضایت مادر نشده بود. احساس می‌کرد که اگر تا پیش از طلوع آفتاب، دکتر را به بالای سر مادر نرساند، دیگر خیلی دیر خواهد بود. در واقع باید خیلی زودتر از اینها حرکت می‌کرد اما هر بار مادرش مانع او شده بود. این بار دیگر رمقی برای بیان مخالفتش نداشت.

تا آنجا که می‌توانست از پسِ برف بربیاید و بر ترسش چیره شود، سریع حرکت می‌کرد. گاه از روی حدس و گمان راهش را پیدا می‌کرد و گاه با دیدن نشانه‌ای خوشحال می‌شد که راه را درست آمده است. در میان درختان می‌پیچید و سعی می‌کرد تا در آن تاریکی، درخت یا صحنه‌ای آشنا را ببیند. سرما و خستگی باعث می‌شد تا احساس سنگینی بکند. انگار که دیگر مانند سابق، چابک نبود. وقتی نفسش کمی جا می‌آمد، دوباره می‌دوید اما باد سرد، مانند سیلی بی‌رحمانه‌ای، به صورتش می‌خورد و همه چیز را از ذهنش پاک می‌کرد.

ناگهان احساس کرد که دیگر آن دختر سابق نیست! انگار حواس پنج‌گانه‌اش تغییر کرده بودند. انگار که باد تمام موهای مشکی‌اش را به سرش می‌چسباند. برای اولین بار حس می‌کرد بسیار قوی و سبک‌بال شده است. دیگر خسته نبود، راحت می‌دوید و چندان به نفس‌نفس نمی‌اُفتاد. احساس زیبایی می‌کرد! انگار که دختری باشکوه شده بود. با قدرت بر روی برف گام برمی‌داشت و به طرز عجیبی تعادلش را بر روی ناهمواری‌ها حفظ می‌کرد. دیگر سرما برایش معنی نداشت، گرم شده بود! دیگر باد سرد صورتش را آزار نمی‌داد. دوید… تقریباً داشت با جهش‌های بلند حرکت می‌کرد، انگار که بر روی باد سوار شده باشد. داشت از سرعت زیاد لذت می‌بُرد.

ناگهان پایش را جلوی شاخه‌ای بزرگ گذاشت که از درخت شکسته و بر روی زمین اُفتاده بود. نتوانست تعادلش را حفظ کند. ساق پایش به آن برخورد کرد و بر روی زمین غلتید. برای لحظه‌ای نفسش حبس شد اما خیلی سریع دوباره از جایش برخاست. نگاهی به تاریکی جلوی رویش انداخت. باید مراقب شاخه‌ها و تنه‌های درختان می‌بود. این بار به خیر گذشت که پایش نشکسته بود.

ناگهان متوجه‌ی چیزی شد! جنگل روشن‌تر شده بود. دیگر تاریکی مانع دیدش نمی‌شد. هنوز تاریک بود اما در آن تاریکی نیز داشت بخوبی همه چیز را تشخیص می‌داد. شاید نور ماه از پشت ابر درآمده بود؟! نتوانست از لابلای درختان ماه را ببیند اما علت دیگری به ذهنش نرسید. این روشنایی باید بخاطر نور ماه بوده باشد.

حتی سریع‌تر از پیش حرکت کرد. انگار که خودباوری‌اش باز هم بیشتر شده بود. می‌دانست که توان دویدن سریع و جهش‌های بلند را دارد. درختان مانند باد از کنارش رد می‌شدند! می‌دانست که وقت زیادی دارد و با این سرعت، به موقع خواهد رسید.

سرانجام به آخر جنگل رسید، جایی که دیگر درختی وجود نداشت. از کنار آخرین درخت رد شد و گام به مرتع گذاشت. به آرامی جلوتر آمد و احساس کرد که چیزی درست نیست! نگاهی به آسمان اندخت. ایستاد.

هیچ چیز در آسمان نبود. پس نباید می‌ترسید اما انگار چیزی باعث پریشانی‌اش می‌شد. از ماه خبری نبود! پس چرا او به این راحتی همه چیز را می‌دید؟! دوباره نگاهی به آنسوی مرتع انداخت. آن خانه‌های ویلایی را بخوبی دید و با احتیاط راه اُفتاد.

بار دیگر ایستاد و این بار نگاهی به چپ و راست انداخت. باد بوی حیوانات مزرعه را به مشامش رساند. هوا را با شدت وارد بینی‌اش کرد و بوی آنها را به خوبی حس تشخیص داد. حتی می‌توانست تعداد بوهای مختلف را بشمرد! از روی بوها تشخیص داد که چه تعداد گوسفند، چه تعداد گاو و حتی چه تعداد مرغ در مزرعه است!

دوباره به سمت پایین تپه راه اُفتاد. به خانه‌های ویلایی رسید که درست مانند ردیف دندان‌ها، خیلی منظم از زمین سر در آورده بودند. از پنجره‌های پُشتی خانه، نور چراغ را دید که بر روی برف‌های خاکستری روی زمین اُفتاده بود. نمی‌دانست که چرا از دیدن آن نور ترسیده است.

برای لحظه‌ای مکث کرد.

سگی شروع به واق‌واق کرد. سپس دومین سگ نیز شروع به سر و صدا نمود. صدایی را از داخل خانه شنید، صدای زنی که به آرامی می‌گفت: «ساکت شین، ببینم!» صدای سگ‌ها قطع شد. احساس می‌کرد که نباید صدای آن زن را شنیده باشد اما بطرز عجیبی گوش‌های تیزی پیدا کرده بود.

چند گام دیگر به سمت آن خانه‌ی ویلایی برداشت اما انگار دیگر ترسش اجازه نمی‌داد جلوتر برود. انگار یکی از سگ‌ها، از نزدیکتر شدن او با خبر شده بود زیرا دوباره به نشانه‌ی خطر، شروع به واق‌واق کرد.

«بشین، پسر!» این بار صدای مردی بود که بنظر خیلی محکم و قاطع می‌رسید. ناگهان آن صدا را شناخت، صدای دکتر بود. به سمت صدا حرکت کرد. هنوز هم کمی می‌ترسید و احساس لرزش می‌کرد. نمی‌دانست چرا! اما انگار حس می‌کرد که نباید به آدمها نزدیک شود!

به محوطه‌ی پُشتی ویلا رسید. با هر گامی احساس می‌کرد که پایش به درون برف فرو می‌رود. با خود اندیشید که اگر پدر، عمویش و دخترعموهایش آنجا بودند و ترس او را می‌دیدند، چه می‌گفتند! چرا باید از آدمها بترسد؟!

دکتر خیلی سریع و با هیجان از در پُشتی خانه بیرون آمد. معلوم بود که تازه پیراهن پشمی‌اش را به تن کرده است زیرا هنوز چند دکمه‌ی آن را نبسته بود. در دستش، تفنگ شکاری بزرگی داشت. در تاریکی چشمانش را تنگ کرد تا شاید بتواند بهتر ببیند.

«کی اونجاست؟»

جوآنا خیلی با احتیاط وارد محوطه‌ی پشت ویلا شد و جلو آمد. نوری که در خانه بیرون می‌زد، بدن و صورت او را روشن کرد. می‌خواست تا نام خودش را به دکتر بگوید اما انگار دهان و زبانش، توان این کار را نداشتند. سعی کرد تا بگوید که مادرش به دکتر و خوراک مُقوی نیاز دارد، اما هیچ صدایی از گلویش در نیامد. به سرعت سرش را تکان داد تا شاید بتواند ترس را از خودش دور کند و به خودش بیاید.

سگ‌ها دوباره واق‌واق کردند، بلندتر از قبل، و هیجان و عصبانیت‌شان بیشتر شده بود. دکتر با تعجب و به آهستگی گفت: «اِی جان! یه گوزن!»

جوآنا نگاهی به پشت سرش انداخت تا شاید بتواند گوزن را ببیند اما چیزی نبود.

دکتر با لبخندی رضایت‌آمیز گفت: «برای بقیه‌ی زمستون، گوشت شام و ناهارمون تکمیله! دیگه لازم نیست حیوونای خودمونو بکُشیم!» اسلحه‌اش را بالا آورد و شلیک کرد.

درباره‌ی نویسنده:

جین یولن در سال 1939 به دنیا آمد و برای مجلات زیادی داستان کوتاه می‌نوشت. همچنین با شرکت‌ها و مؤسسات انتشاراتی زیادی نیز کار کرد. در سال 1965، او در نیویورک به عنوان نویسنده‌ی آزاد کارش را شروع نمود. او گاهی برای برخی از خوانندگان آواز نیز شعر می‌گفت و یا آهنگ تنظیم می‌کرد. برای مدتی نیز به عنوان معلم کار کرد.

او بخاطر آثار داستانی‌اش، جوایز متعددی را بُرد؛ از جمله جایزه‌ی داستان کودکان. او هم برای کودکان و هم برای بزرگسالان داستان نوشته است. وی در زمینه‌ی داستان‌های فانتزی، حکایت‌های شیرین، داستان‌های علمی‌تخیلی و غیره نیز نویسندگی کرده است. داستان جوآنا یکی از داستان‌های کوتاه وی می‌باشد که با عنوان حکایت‌های شگفت‌آور به چاپ رسیده است.

جوآنا Johanna بیشتر بخوانید »

The Ninny

پخمه

پخمه The Ninny

نوشته‌ی آنتوان چخوف

برگردان از فرشاد قدیری

بیست و چهارم خرداد 1401

همین چند روز پیش بود که از یولیا واسیلیونا[1]، معلم خصوصی بچه‌هایم، خواستم تا به اتاق مطالعه‌ی من بیاید. می‌خواستم حسابم را با وی صاف کنم.

به او گفتم: «بفرما بشین، یولیا واسیلیونا. بیا تا حساب‌مون رو تصفیه کنیم. مطمئنم که به پول احتیاج داری اما تو آدم کمرویی هستی و هیچوقت درخواست پول نمی‌کنی. بذار ببینم. ما توافق کردیم که ماهی سی روبل[2] بهت بدیم، درسته؟»

«چهل.»

«نه، سی روبل. من یادداشت کردم. من همیشه به معلم سرخونه‌ها سی تا می‌دم. حالا، بذار ببینم. دو ماهه که داری واسه‌ی ما کار می‌کنی.»

«دو ماه و پنج روز.»

دقیقاً دو ماه. من خودم یادداشت برداشتم. پس دستمزدت می‌شه شصت روبل که باید بهت بدیم. البته نُه تا یکشنبه رو باید ازش کسر کنیم. می‌دونی که، روزای یکشنبه به کولیا[3] درس نمی‌دی، فقط می‌بریش بیرون رو با هم قدم می‌زنین. بعدشم سه روز تعطیلی داشتیم.»

خون به صورت یولیا واسیلیونا جهید و با حالت عصبی یکی از نخ‌های لباسش را از جا کَند اما لال تا کام حرفی نزد.

«سه تا تعطیلی. پس دوازده روبل هم اینجا کم می‌شه. کولیا چهار روز مریض بود و تو ازش نگهداری نمی‌کردی. تو فقط حواست به وانیا[4] بود، فقط وانیا. بعدشم سه روز دندون‌درد داشتی همون موقعی که همسر من بهت اجازه داد تا بعد از شام دیگه با بچه‌ها سر و کله نزنی. دوازده وهفت، می‌شه نوزده. منهای… می‌مونه به عبارتی… هوم‌م‌م… چهل و یک روبل. درسته؟»

چشمان یولیا واسیلیونا سرخ و پر از اشک شده بود. چانه‌اش داشت می‌لرزید. با حالت عصبی شروع به سرفه کردن نموده و بینی‌اش را بالا کشید، اما همچنان صدایش در نیامد.

«بعدش، حدود سال نو، تو یه فنجون و یه نعلبکی رو شکستی. دو روبل هم اینجا کم می‌شه. البته اون فنجون بیشتر از اینا می‌ارزید، در واقع یه ارثیه‌ی باارزش خانوادگی بود اما ما اونقدرا هم واسمون مهم نیست. این یکی رو خودمون به گردن می‌گیریم. یه چیز دیگه. بخاطر سهل‌انگاری جنابعالی کولیا از یه درخت رفت بالا و بارونی خودشو پاره کرد. اینهم ده تای دیگه که باید کم بشه. همینطور بخاطر حواس‌پرتی تو، اون خدمتگاره تونست چکمه‌های وانیا رو بدزده و بزنه به چاک. تو باید چشمات رو باز کنی. تو که حقوق خوبی اینجا می‌گیری. پس پنج تای دیگه رو هم کسر می‌کنم. … دهم ماه ژانویه بود که تو ده روبل ازم گرفتی.»

یولیا واسیلیونا که انگار صدایش از ته چاه درمی‌آمد گفت: «نگرفتم.»

«اما من یادداشت کردم.»

«خوب، شما … شاید…»

«اگه این بیست و هفتا رو هم از چهل و یک کم کنیم، می‌مونه چهارده روبل.»

اشک تمام چشمان او را غرق در خود کرده بود و بینی ظریف و کوچکش از عرقی که بر روی آن نشسته بود، برق می‌زد. بچه‌کوچولوی بیچاره!

در حالیکه صدایش می‌لرزید، گفت: «من فقط یه دفه پول گرفتم. اونم سه روبل از خانم‌تون بود که گرفتم… دیگه هیچوقت چیزی دریافت نکردم.»

«دیدی حالا؟ خوب شد گفتی! این یکی رو یادداشت نکرده بودم. سه تای دیگه هم از چهارده کم می‌شه. می‌مونه یازده تا. اینهم پولت، عزیز دلم. سه، سه، سه … یکی و یکی. بفرما بگیر، عزیزم.»

من یازده روبل را به وی دادم. با انگشتانی لرزان اسکناس‌ها را گرفت و آنها به درون جیبش انداخت.

زیر لب گفت: «ممنونم.»

من از جایم پریدم و شروع به بالا و پایین رفتن در اتاق کردم. داشتم از عصبانیت منفجر می‌شدم.

از او پرسیدم: «چرا گفتی ”ممنونم“؟»

«بخاطر پول.»

«یعنی حالیت نشد که من دارم سرت رو کلاه می‌ذارم؟! من پولت رو دزدیدم و تو فقط می‌تونی بگی که ”ممنونم“؟!

«یه جای دیگه که کار می‌کردم، هیچی بهم ندادن.»

«هیچی بهت ندادن! خوب، همیچن هم جای تعجب نداره! من داشتم سرت رو کلاه می‌ذاشتم، یه کلای کثیف، … من هشتاد روبل پولت رو بهت می‌دم، همشون رو گذاشتم توی این پاکت که دادم دستِت. یعنی آدم خنگ و خرفت مثِ تو پیدا می‌شه؟! چرا صدات در نمیاد و اعتراض نمی‌کنی؟ چرا دهنت وا نمی‌شه؟ باورم نمی‌شه هنوزم آدمایی تا این حد ضعیف و خاک بر سر توی این دنیا وجود دارن! چرا تو اینقدر پخمه‌ای؟»

او لبخند کم‌رمقی را به من تحویل داد. من این کلمات را از روی چهره‌اش خواندم: ”آره، هنوز هم همچین آدمایی وجود دارن.“

از اینکه چنین بازیِ ظالمانه‌ای را بر سر او درآورده بودم، عذرخواهی کردم و در حالیکه به شدت شگفت‌زده شده بود، هشتاد روبل را به او پرداخت نمودم. سپس او باز هم چندین بار گفت ”ممنونم“، همچنان از ترس می‌لرزید و بیرون رفت. پشت سرش به او خیره شدم، داشتم فکر می‌کردم که چقدر ساده می‌توان در این دنیا آدم دیکتاتوری بود!

[1] Yulia Vassilyevna

[2] Ruble

[3] Kolya

[4] Vanya

The Ninny

پخمه بیشتر بخوانید »

Bracelet warmglade

دستبند

دستبند Bracelet

سیزدهم خرداد 1401

نوشته‌ی یوشیکو اوچیدا

ترجمه‌ی فرشاد قدیری

درباره‌ی نویسنده:

یوشیکو اوچیدا (Yoshiko Uchida) در سال 1921 میلادی در کالیفورنیا، آمریکا، متولد شد و سپس در شهر برکلی بزرگ شد. پس از آنکه بندر پیرل توسط ژاپنی‌ها بمباران شد، پدر وی توسط ارتش آمریکا بازداشت و به زندان فرستاده شد و سپس او را به همراه بقیه‌ی خانواده‌اش به کمپی در ایالت اوتا بردند. این تجربه‌ی تلخ زمینه‌ی داستان ”دستبند“ را فراهم آورد. خودش زمانی در این مورد گفت: «دلم می‌خواست به جوانان آسیایی، معنایی از پیشینه‌شان را هدیه دهم… و البته برای غیرآسیایی‌ها نیز همینطور، معنایی از یک خانواده‌ی واقعی ژاپنی.» از دیگر آثار وی می‌توان به ”سفر به توپاز“ و ”تصویر عروس“ اشاره نمود. وی در سال 1992 میلادی چشم از جهان فرو بست.

——————————-

دستبند

«مامان، وقتش نشده که بریم؟»

دلم نمی‌خواست گریه کنم اما اشک‌ها ناخودآگاه بر روی گونه‌هایم فرو ریختند. آنها را با پشت دستم پاک کردم. دلم نمی‌خواست خواهر بزرگترم گریه‌ی مرا ببیند.

مادرم به آرامی پاسخ داد: «تقریباً دیگه وقتشه، روری.» سایه‌ی غم سنگینی را بر روی صورتش می‌دیدم که هرگز پیش از آن ندیده بودم.

نگاهی به گوشه و کنار اتاق خالی‌ام انداختم. لباس‌هایی که همیشه مادرم مرا وادار می‌کرد تا آنها را بطور مرتب در کمدم آویزان کنم، کشاب‌هایی که همیشه لباس‌های دم دستی‌ام را در آنها می‌چیدم، عروسک پارچه‌ای رنگ و رو رفته‌ای که عاشقش بودم و نمی‌توانستم زندگی‌ام را جدا از او تصور کنم، هیچکدام دیگر در اتاقم نبودند. هیچ چیزی در اتاقم وجود نداشت و البته بقیه‌ی اتاقهای خانه نیز خالی شده بود. فرشها، لوازم خانه، همه چیز را از خانه برده بودند و تمام کمدها و کابینت‌ها را نیز خالی کرده بودند. خانه پر از ”خالی“ شده بود! درست مانند یک جعبه‌ی خالی!

حالا دیگر باید خودمان نیز خانه را ترک می‌کردیم. البته قرار نبود به خانه‌ای زیباتر یا مجلل نقل مکان کنیم یا به شهر دیگری برویم. بیست و یکم آپریل 1942، آمریکا و ژاپن وارد جنگی ویران‌کننده شدند و طبق دستور حکومتی، هر ژاپنی تباری که در کرانه‌ی غربی زندگی می‌کرد، باید خانه‌اش را ترک می‌گفت و به کمپی جمعی فرستاده می‌شد. مامان، من و خواهرم، کِیکو، باید خانه را ترک می‌کردیم، شهرمان، برکلی، و حتی کالیفورنیا را، باید از آنجا می‌رفتیم.

زنگ در به صدا درآمد و قبل از آنکه خواهرم به سمت در خیز بردارد، من با سرعت خودم را به در رساندم. فکر کردم که شاید معجزه‌ای رُخ دهد و کسی از طرف دولت پیغام آورده باشد که دیگر ما را از خانه‌مان بیرون نمی‌کنند و تمام این ماجرا فقط یک اشتباه در کاغذبازی بوده است. شاید هم کسی از طرف بابا برای‌مان پیغام آورده باشد که به زندانی در مونتانا فرستاده شده بود زیرا او تا پیش از این برای شرکتی ژاپنی کار می‌کرد.

پس از آنکه ژاپن بندر پیرل را بمباران کرد، اِف‌بی‌آی بابا را به همراه صدها ژاپنی دیگر بازداشت نمود. بر اساس نگرش دولت، این ژاپنی‌ها دشمنان بالقوه‌ی خطرناکی بودند که ممکن بود برای ژاپن از داخل آمریکا به این کشور آسیب بزنند و یا عملیات‌های خرابکارانه ترتیب دهند. شاید اگر این ماجرا تا این حد ناراحت‌کننده نبود، به آن می‌خندیدم! پدر من از شهردار شهرمان خطر کمتری داشت! زیرا او عاشق آمریکا بود و این کشور را بخشی از هویت خود می‌دانست. از سال 1917 بابا در آمریکا زندگی کرده بود.

وقتی در را باز کردم، خبری از پیغام دولتی نبود. لوری مدیسون، بهترین دوستی که داشتم پشت در ایستاده بود. خانه‌شان در همسایگی ما قرار داشت. یک جعبه‌ی کوچک در دستش بود که بیشتر شبیه یک کادوی تولد بنظر می‌رسید اما لباسی معمولی پوشیده بود که هیچ شباهتی به لباس مهمانی‌های تولد نداشت. صورتش مانند یک گُل لاله‌ی پژمرده بنظر می‌رسید.

«سلام. اومدم باهات خداحافظی کنم.»

آن جعبه‌ی کادو مانند را در دست من جا داد و گفت که باید آن را به همراه خودم به کمپ ببرم. قبل از آنکه آن را باز کنم، اضافه کرد: «یه دستبند برات اُوردم. اگه دستت کنی دیگه لازم نیست بسته‌بندیش کنی.» او می‌دانست که من حتی برای یک سوزن هم دیگر در چمدانم جا ندارم. تنها لوازمی را برداشته بودیم که اجازه داشتیم به کمپ ببریم و مامان هم گفته بود که فقط باید تا دو چمدان را با خودمان ببریم.

کیکو با نگرانی گفت: «پس ظرفا و پتوها و ملافه‌ها رو کجا جا بدیم که بتونیم با خودمون ببریم؟»

مامان پاسخ داد: «راس‌راسی نمی‌دونم!» سپس تمام تلاشش را کرد تا شاید بتواند برخی از آنها را در بزرگترین چمدانی که داشتیم، جا دهد. باید هر طور شده چتر، چکمه‌ها، کتری، چند تا بشقاب و چراغ‌قوه را با خود می‌بردیم.

من پرسیدم: «حالا کی می‌خواد همچین کیفای سنگینی رو بلند کنه و بیاره؟!»

بنظر می‌رسید که مامان نگران حمل آنها نبود. خیلی ساده گفت: «بالآخره یکی کمکمون می‌کنه. نگران این چیزا نباشین.» احساس می‌کردم که کمی خیالم راحت‌تر شده است.

لوری از من خواست که قبل از رفتنش، دستبند را از جعبه بیرون آورده و دستم کنم. زنجیر طلایی‌رنگ ظریفی که یک قلب نیز به آن آویزان شده بود، او به من کمک کرد تا آن را به دُور دستم ببندم و من قول دادم که هرگز آن را از خودم دور نکنم.

لوری با صدای بغض‌آلودی گفت: «خوب، پس دیگه خداحافظ. زود برگرد!»

با وجودی که نمی‌دانستم آیا هرگز به خانه باز خواهیم گشت یا نه، خیلی قاطعانه گفتم: «حتماً. برمی‌گردم.»

وقتی داشت به سمت پایین خیابان می‌رفت، از پشت سرش او را تماشا کردم. موی بلوند دم‌اسبی‌اش داشت پشت سرش مانند پاندول تکان می‌خورد. دلم می‌خواست بدانم، حالا که من دارم از اینجا می‌روم، چه کسی جای مرا در صندلی مدرسه در کنار لوری خواهد گرفت. او برگشت و درحالیکه داشت عقب‌عقب می‌رفت، برایم دست تکان داد. به گوشه‌ی خیابان رسید و پیچید. دیگر دلم نمی‌خواست به آن خیابان جلوی خانه‌مان نگاه کنم بنابراین در را محکم به هم کوبیدم و بستم.

پس از چندی، دوباره زنگ در را زدند. خانم سیمپسون بود، همسایه‌ی دیگرمان. قرار بود تا ما را با اتومبیلش به کلیسا ببرد فعلاً از آن به عنوان ایستگاه کنترل شهری استفاده می‌شد، جاییکه تمام ژاپنی تبارها باید جمع می‌شدند تا به کمپ فرستاده شوند.

وقت رفتن شده بود. خواهرم مرا صدا کرد: «زودباش، روری، وسایلت رو بیار.»

روز گرمی بود اما مجبور شدم تا ژاکت و بارانی‌ام را به تن کنم زیرا دیگر در چمدان‌ها جا نبود. من هر دو چمدانم را بلند کردم. روی هر کدام نام مرا با یک برچسب چسبانده بودند که شماره‌ی خانوادگی‌مان نیز بر روی آن بود. هر خانواده‌ی ژاپنی باید پس از معرفی خود، یک شماره‌ی مخصوص دریافت می‌کرد. شماره‌ی خانواده‌ی ما 13453 بود.

مامان برای آخرین بار اطراف خانه را نگاه کرد، از اتاقی به اتاق دیگر رفت و من احساس می‌کردم که به دنبال وسایل جا مانده نیست، او داشت تصویر خانه را در ذهنش حک می‌کرد! خانه‌ای که بیش از پانزده سال از عمرش را آنجا گذرانده بود، چطور امکان داشت که آنجا را فراموش کند؟!

سپس نگاهی عمیق و طولانی به باغچه‌ای انداخت که پدرم عاشق آن بود. گیاهان زنبق در کنار حوض ماهی به تازگی داشتند گل می‌دادند. اگر بابا خانه بود، همیشه و هر سال اولین گل را برای مادرم می‌چید و می‌گفت: «این مخصوص شماست!» مامان هم همیشه با لبخندی می‌گفت: «سپاس، پاپاسان!» لفظ ”سان“ در زبان ژاپنی به معنای ”محترم“ است و برای احترام به طرف مقابل بکار می‌رود. مادرم همیشه آن شاخه گل را در گلدانی شیشه‌ای می‌گذاشت که علاقه‌ی زیادی به آن داشت.

اما حالا که بابا نبود، باغچه دیگر آن طراوت سابق را نداشت. آنقدر کار بر سر مامان ریخته بود که دیگر برای باغچه وقت نداشت. احساس می‌کردم که باغچه‌مان نیز تنها مانده است، خالی و ترد شده!

وقتی خانم سیمپسون ما را به کلیسا رساند، احساس بدی پیدا کردم. ترسیده بودم و احساس می‌کردم که ممکن است بین این همه آدم برای همیشه گُم شوم. انگار نزدیک به هزار ژاپنی در کلیسا جمع شده بودند، پیر و جوان. برخی می‌گفتند و می‌خندیدند، و بعضی‌ها هم گریه می‌کردند. شاید دیگران ترسیده بودند زیرا هیچکس نمی‌دانست که چه بلایی قرار است بر سر ما بیاید. فقط به ما گفته بودند که قرار است به مکانی به نام تنفوران رِیس‌تِرَک برویم، و اینکه ارتش در آنجا مراقب اعمال ما خواهد بود. گفته می‌شد که چهارده کمپ دیگر نیز درست مانند کمپ ما در کرانه‌ی غربی ایجاد کرده‌اند.

چیزی که بیش از هر چیز دیگری مرا می‌ترساند، هیبت سربازانی بود که در ورودی کلیسا ایستاده بودند. اسلحه‌های به دست داشتند که آماده‌ی شلیک بنظر می‌رسید. احساس می‌کردم که اگر از من خوششان نیاید، خیلی راحت به سمت من شلیک می‌کنند! آیا به راستی آنها مراقب بودند که ما فرار نکنیم؟! و اگر می‌خواستیم فرار کنیم، آیا به راستی به ما شلیک می‌کردند و ما را می‌کشتند؟!

صف طولانی‌ای از اتوبوس‌ها جلوی کلیسا بود تا ما را به کمپ ببرند. همچنین چند تا کامیون آورده بودند تا چمدان‌های ما را بیاورند. البته حق با مامان بود؛ چند مرد نیز آنجا بودند تا برای حمل چمدان‌های سنگین، به ما کمک کنند. وقتی قرار شد که سوار اتوبوس شویم، من کنار کیکو نشستم و مامان هم پشت سر ما نشست. اتوبوس از خیابان گرُو پایین رفت و از کنار یک فروشگاه مواد غذایی ژاپنی رد شد که مامان همیشه از آنجا خرید می‌کرد. پنجره‌های فروشگاه بطور کامل بسته شده بود اما هنوز هم تابلوی مغازه از سردر آن آویزان بود: «ما به آمریکا وفاداریم.»

موضوع مسخره‌ای که وجود داشت همین بود، ما خائن نبودیم! بیشتر ما، مانند خود من، در آمریکا متولد شده بودیم اما پدر و مادرهای‌مان نمی‌توانستند حق شهروندی آمریکا را داشته باشند زیرا از ژاپن مهاجرت کرده بودند. حالا هر کسی که قیافه‌اش ژاپنی بود و چشم‌های بادامی داشت، باید مانند یک اسیر جنگی، به کمپ فرستاده می‌شد.

با دیدن جمله‌ی روی تابلوی فروشگاه، کیکو زیر لب گفت: «خیلی مسخره است! اگه ما ژاپنی تبارها جاسوس بودیم، تا حالا باید از آمریکا فرار می‌کردیم و به همون ژاپن می‌رفتیم.»

من برای تأیید گفتم: «منم همینو می‌گم.» خواهرم دبیرستانی بود و بنظر من حتماً بیشتر از جامعه‌ی ژاپنی‌تبارها خبر داشت.

وقتی اتوبوس به تنفوران رسید، سربازان بیشتری جلوی ورودی آن قرار داشتند. دور تا دور محوطه‌ی کمپ را با سیم‌خاردار بسته بودند. احساس می‌گردم دارم وارد اُردوگاه اسیران جنگی می‌شوم، یک زندان مخوف، اما مگر من چه جرمی مرتکب شده بودم؟!

ما را از اتوبوس پیاده کرده و به صف وارد سالن بزرگی کردند. در آنجا دکترهایی بودند که تمام بدن‌مان را چک می‌کردند. ابتدا نگاهی به داخل گلوی‌مان می‌انداختند و سپس زیر پلک چشمان‌مان را با برگرداندن آن نگاه می‌کردند تا هیچ نشانه‌ای از بیماری نداشته باشیم. سپس نام ما را با شماره‌مان ثبت می‌کردند. یک برگه‌ی ثبت نیز به مادرم دادند تا آن را پر کند که شامل آدرس خانه‌‌ی جدیدمان نیز می‌شد؛ اتاقک 16، آپارتمان 40.

من گفتم: «مامان، ما قراره تو یه آپارتمان زندگی کنیم؟» تنها آپارتمانی که تا آن زمان دیده بودم، مال معلم پیانوی خودم بود که آنجا زندگی می‌کرد. واحد او در یک ساختمان بزرگ در سانفرانسیسکو بود که آسانسور هم داشت. سالن ساختمان خیلی بزرگ و فرش شده بود. داشتم فکر می‌کردم که آسانسور خیلی خوشم میاد! یک خانه‌ی تک‌واحدی هم خیلی خوبه اما آپارتمان هم شیک‌تر است، هم خیلی خاص!

ما پیاده به سمت بخش باراک از کمپ راه اُفتادیم تا شماره‌ی 16 را پیدا کنیم. دوست پدرم، آقای نوما، کمک‌مان کرد تا چمدان‌ها را بیاوریم. آنقدر شلوغ بود که نتوانستم درست و حسابی اطراف آنجا را ببینم. نزدیک بود بلغزم و درون یک چاله‌ی گِلی بی‌اُفتم. همه جا اتاقک‌های نگهبانی نظامی دیده می‌شد، نزدیک سیم‌های خاردار و حتی وسط آن.

اقای نوما به آنسوی یک اسطبل اسب اشاره کرد و گفت: «فکر کنم اتاقک شما اونجاست.»

حق با او بود. از اسطبلی رد شدیم که زمانی خانه‌ی اسب‌های تنفورن بود و سپس از راهی پهن‌تر گذر کردیم که به طبقه‌ی فوقانی می‌رفت. هر اتاقک از طویله که برای نگهداری اسب‌ها استفاده می‌شد، دارای یک شماره بود. به شماره‌ی 40 رسیدیم و آقای نوما در را باز کرد: «بفرمایین، اینجاست، شماره‌ی 40.»

اتاقک طویله باریک و تاریک بود. دو پنجره‌ی کوچک روی هر کدام از درهای آن قرار داشت. سه تا یونیفرم بلند نظامی بر روی زمین خاک‌گرفته به صورت تا خورده قرار داشت و یک لامپ کوچک نیز از سقف آویزان بود. همین! این آپارتمان ما بود که هنوز هم بوی نامطبوع اسب را داشت.

مامان نگاهی به خواهرم و من انداخت: «وقتی تمیزش کنیم، اونقدرا هم بد نیست! از خانم سیمپسون می‌خوام که یه کم پارچه برامون بفرسته تا پرده درست کنم. می‌تونم چند تا کوسن و بالش راحتی هم درست کنم، و … خوب…» حرفش را خورد. در واقع چیز دیگری به ذهنش نمی‌رسید که بخواهد بگوید.

آقای نوما گفت که می‌رود تا چند تا تشک برای‌مان بیاورد: «بهتره عجله کنم تا همشون رو نبردن!» به سرعت خارج شد. احساس کردم بیشتر می‌خواهد هر چه سریعتر از آنجا برود تا گریه‌ی مادرم را نبیند. اما نیازی به این کار نبود چون مامان گریه نکرد. مامان رفت و با یک جارو برگشت و شروع به تمیز کردن کف طویله نمود: «می‌شه شما دو تا دخترا، اون لباسای نظامی رو از روی زمین وردارین؟»

به محض آنکه سومین یونیفرم نظامی را از روی زمین بلند کردم، متوجه شدم که دستبند دیگر روی مچ دستم نیست! جیغ زدم: «دستبند لوری رو گُم کردم! دستبندم نیست!»

تمام طویله و حتی مسیرهای ورودی را گشتیم. دلم می‌خواست تمام راهی را که آمده بودیم، برگردم و وجب به وجب آن را بگردم اما هوا داشت تاریک می‌شد و البته مامان هرگز چنین اجازه‌ای به من نمی‌داد.

قول داده بودم که هرگز از خودم دورش نکنم. می‌دانستم که ان را از دستم باز نکرده‌ام و حالا در اولین روز اقامتم در کمپ، آن را گُم کرده بودم. دلم می‌خواست گریه کنم.

تمام مدتی که در کمپ تنفورن بودیم، دنبال آن دستبند یادگاری گشتم. هر روز به دنبالش همه جا را نگاه می‌کردم تا اینکه ما را به کمپ دیگری بنام توپاز فرستادند، وسط بیابان اوتا. نااُمید شدم و دیگر نمی‌توانستم دنبال آن دستبند بگردم.

اما مامان حرفی زد که کمی آرامم کرد. او گفت که برای به یاد لوری بودن، نیازی به آن دستبند ندارم، همانطور که هرگز نمی‌توانم پدر را فراموش کنم یا خانه‌مان در برکلی، یا تمام آن مردمی که دوست‌شان دارم.

او گفت: «چیزهایی هستن که ما می‌تونیم در قلب‌مون نگهداریم و هر جا که دلمون خواست، با خودمون ببریم.»

بگمانم درست می‌گفت. من هرگز لوری را فراموش نکردم، حتی تا امروز.

کامیاب و شادکام باشید (مترجم)

Bracelet warmglade

دستبند بیشتر بخوانید »