صدا
صدا
تاریخ: بیست و دوم دی ماه 1403
نویسنده: Peter Leslie Watson
برگردان از: فرشاد قدیری
از زمانی که میتوانم بخاطر بیاورم، صداهایی را شنیدهام که وجود نداشتهاند! آن صداها همیشه به من میگفتند که باید چکار کنم: «بذار پوشکِت رو عوض کنم، سوزی (Susie). وقتشه که لالا کنی.» لحن بسیار مهربانی داشتند بنابراین من هم همیشه به حرفشان گوش میدادم. هنگامی که بزرگتر شدم، لحن آنها آمرانهتر شد: «به آتیش دست نزن!»
وقتی به سنِ مدرسه رسیدم، همین الگو ادامه پیدا کرد: «توی راهروها ندو وگرنه تنبیه میشی، خانوم خانومآ!» و هنگامی که دیگر نوجوان به شمار میرفتم و در تلاش بودم تا آداب اجتماعی را یاد بگیرم، آن صداها بازهم دست از کنترل من برنداشتند: «تو که نمیخوای یه دختر ولگرد باشی، میخوای؟ باید قبل از غروب برسی خونه!»
وقتی وارد دانشگاه اِدینبرگ شدم، دیگر هیچیک از آن صداها به من نمیگفتند که چه موقع و با چه کَسی به کجا بروم. تنها انتظاری که از من داشتند این بود که تمام آموزشها را بخوبی یاد گرفته و در تمام جلسات بطور فعال شرکت داشته باشم: «یادت نره که تکالیفت رو انجام بدی، خانوم جیمز (James). شانس اُوردی که زیاد بهت تکلیف ندادن.»
با دانشجویانی بُر خوردم که خیلی پولدار بودند و با خودروی شخصی گرانقیمتشان به دانشگاه میآمدند. آنها همیشه بطور وحشیانهای، سرزنده و شاداب بودند!
«بجُنب، سوزی. تو داری همه رو پشت سرت معطل میکنی.»
شبی در نوشیدنِ مایعات کوفتی زیادهرَوی کردم و در حالی به خانه رسیدم که داشتم گیج میرفتم. سرانجام صحیح و سالم در خانه را باز کردم. همان موقع صدای تازهای در ذهنم پیچید، صدایی عمیق و محکم که تا آخر عمرم در مغزم باقی ماند.
«سوزی، دیگه نباید اینقدر الکل مصرف کنی، یا شبها تنهایی تا خونه پیاده بیای.»
این صدا فرق داشت، نَه اینکه فقط سرزنشآمیز بود، بلکه تمام بندبند تنم را میلرزاند. گمان میکردم که این یکی هم روزی میرود و صدای دیگری جای آنرا میگیرد ولی هرگز چنین نشد.
برای نخستین بار بود که یکی از این صداها تا این حد روی من اثر میگذاشت. او داشت نکتهی مهمی را به من گوشزد میکرد که من دلم نمیخواست آن را باور کنم. مستی باعث شده بود تا من احساس آزادی داشته باشم. گیجی و منگیاش را دوست داشتم.
«سوزی، اونا یه مشت علف هرز بیشتر نیستن ولی میتونن زندگیت رو نابود کنن.»
پُکی به آن زدم و سپس در فضا سِیر کردم.
کی به این شِر و وِرها گوش میده؟!
من دیگر علاقهای به درسهای روزگار نداشتم و اگر به حرفهای این صدای مزاحم گوش نمیدادم، بنظر نمیرسید که پیامد خاصی برای من داشته باشد.
تیموتی (Timothy) گفت: «بالآخره همه به رابطهی جنسی هم احتیاج دارن، سوزی.»
من با تردید گفتم: «اگه باردار بشم، چی؟! من اهل این قرصهای ضد بارداری نیستم، حالم بد میشه.»
او به دروغ گفت: «هیشکی با یه دفه حامله نمیشه. همهی دکترها هم همین رو میگن.»
بازهم آن صدای مزاحم از من خواست که گول آن پسرهی هول را نخورم و من بازهم آزادیام را میخواستم. با او رابطهی جنسی برقرار کردم و … باردار شدم! مجبور شدم تا در تنهایی جنین را سقط کنم. کسی را نداشتم که این کار را برایم انجام دهد.
آن صدا بار دیگر در تمام وجودم پیچید، محکمتر و سرزنشآمیزتر از قبل… و البته حق با او بود: «دیدی؟! هیچ کاری نیست که پیامدی نداشته باشه، چه مثبت و چه منفی.»
دوستانم همچنان از من میخواستند تا با آنها به سراغ ولگردی بروم. آن صدا با تشر به من هشدار میداد تا زندگی خودم را به تباهی نکشانم. دلم میخواست آزادیام را داشته باشم اما همیشه میدانستم که آن صدا بیراه نمیگوید. هر عملی، عواقبی به دنبال دارد.
وقتی آن ترمِ دانشگاه به پایان رسید، من تصمیم خودم را گرفته بودم. به همه گفتم: «من دارم میرم به دانشگاه بریستول.»
جنی (Jenny) گفت: «سوزی، تو نباید همچین کاری بکنی!»
در پاسخ گفتم: «چرا؟! با دانشگاه همآهنگ کردم. همهچی ردیفه.»
رابرت (Robert) گفت: «اینجوری خیلی بد میشه. اما خوب، حالا که تصمیمت رو گرفتی، میتونیم روز شنبه واست یه مهمونیِ خداحافظی بگیریم. پدر و مادرم میخوان برن یه شهر دیگه و خونهمون خالیه!»
حتی پیش از آنکه آن صدای درونیام شروع به نصیحت من کند، لرزش آن را در تمام وجودم حس کردم.
«داری اشتباه بزرگی میکنی! یه بار برای همیشه خودت رو از شرّ این آدمهای هرزه خلاص کن!»
نتوانستم به دوستانم ”نه“ بگویم. روز شنبه به خانهی رابرت رفتم که در واقع خانهای قدیمی و خارج از شهر بود. اوقات خوشی را در آنجا سپری کردم. پس از آن شب دیگر آنها را نمیدیدم اما خودم را آماده کرده بودم تا زندگی سالمتری را آغاز کنم. آلاسدیر (Alasdair) پرسید: «میخوای برسونمت خونه؟»
گفتم: «ممنون میشم. تو خیلی لطف داری.»
شب بارانی و تاریکی بود که ابرها بطور کامل جلوی ماه و ستارهها را گرفته بودند. با این حال، او بسیار سریع رانندگی میکرد.
با صدایی لرزان گفتم: «یواش برو، آلاسدیر. من میترسم.»
او گفت: «بیخیال! اونقدرها هم تند نمیرم که بخوای بترسی.»
ناگهان، سایهای تیره و تار از پیکر مردی، درست جلوی خودروی ما پدیدار شد! ابتدا بر روی کاپوت غلتید و سپس محکم با شیشهی جلو برخورد کرده و از روی سقف به پشت خودرو پرتاب شد.
من جیغ کشیدم. آلاسدیر آنقدر فریاد زد تا اینکه خودرواش ایستاد. هر دو بیرون پریده و بطرف آن مرد بیچاره دویدیم.
آلاسدیر که به زحمت نفس میکشید، گفت: «سرش بدجوری شکسته.» دستش را بر روی رگ گردن آن مرد گذاشت و ادامه داد: «نبض نداره. مُرده!»
به تندی گفتم: «شاید هنوز هم بشه نجاتش داد. باید آمبولانس خبر کنیم.»
او گفت: «امکان نداره … دیگه مُرده. اینجوری من میرم زندان. زندگیم نابود میشه!»
ناگهان دوباره آن صدای هدایتگر در سرم پیچید: «نذار با این حرفها خامِت کنه. زنگ بزن و یه آمبولانس درخواست کن.»
رو به آلاسدیر فریاد زدم: «زندگی من چی؟ اصلاً زندگی بقیه واست مهم هست؟ فقط تو مهمی؟!»
او به تندی گفت: «هیشکی نمیفهمه. یه دریاچهی مصنوعی بزرگ همین نزدیکی هست. هم ماشین و هم جسد این مَرده رو میندازیم داخلش. کمک کن تا جسدش رو ببریم داخل ماشین. زود باش!»
صدای درون ذهنم گفت: «فرار کن و با پلیس تماس بگیر وگرنه توی دردسر بدی میفتی.»
با لحن محکمی گفتم: «نه! من شریکجُرم تو نمیشم! باید برم و کمک بیارم.»
نگرانی و خشم باهم در چشمان آلاسدیر دیده میشد: «من نمیتونم تنهایی این کار رو بکنم. اینجوری زندگی من نابود میشه.»
صدای درون سرم گفت: «هر وقت به حرفم گوش ندادی، دچار بد دردسری شدی، مگه نه؟!»
هم بخاطر نوشیدنی الکلی، سرم سنگین بود و هم ترسیده بودم. آنقدر شهامت در وجودم نمانده بود که بتوانم راه درست را انتخاب کنم. بنابراین در مقابل آلاسدیر تسلیم شدم کورکورانه از او تبعیت کردم. هرچه باشد، او دوستم بود، یا دستکم من گمان میکردم که دوستِ من است.
با کمک هم، آن جسد را روی صندلی عقب خودرو انداختیم. چشمانم بخاطر نم باران درست نمیدید. هرچه او میگفت، من هم همان کار را میکردم.
«پنجرهها رو باز کن. اینجوری ماشین زودتر غرق میشه.»
خودرو را بطرف بخش عمیقتر دریاچه هُل دادیم. سپس آلاسدیر با لحن دستوری گفت: «باید از هم جدا بشیم و پیاده تا خودنه بریم. دیگه هم هیچوقت همدیگه رو نمیبینیم. نه تو از چیزی خبر داری و نه من! گرفتی؟!»
صدای درون سرم با طعنه گفت: «چه دوست خوبی! داره تو رو به حال خودت رها میکنه!»
***
به محض آنکه فروشگاهها باز شدند، آلاسدیر یک گوشی ساده و ارزانقیمت خرید.
«بابا، من توی دردسر افتضاحی اُفتادم!»
پدرش گفت: «بیا خونه پسرم. باهم حلش میکنیم.»
آلاسدیر گفت: «نمیشه! دیشب که داشتم از مهمونی میومدم، توی راه زدم یکی رو کُشتم. باید هر چه سریعتر از کشور خارج بشم. باید یه جای خیلی دور برم، استرالیا، فکر کنم خوب باشه. حتماً یکی رو میشناسی که بتونه کمکم کنه.»
پدرش گفت: «با هیشکی حرف نزن. هر مدرکی که همراهته رو آتیش بزن، گواهینامهی رانندگی، گذرنامه یا هرچی که هست، کاری کن کاملاً خاکستر بشن. بعدش برو فرودگاه. فقط وسایل ضروری رو با خودت ببر. فهمیدی؟ من بقیهی کارهای پروازت رو جور میکنم.»
آلاسدیر همان کارهایی را کرد که پدرش گفته بود. او به فرودگاه رفته و در رستوران آن یک پیتزای ارزانقیمت سفارش داد. تمام بدنش عرق کرده بود.
آن روز عصر، پدرش با همان شمارهی جدید تماس گرفت.
«پسرم، گوش کن. واسهی فردا همهچی رو جور کردم. توی مهمونخونهی فرودگاه یه اتاق بگیر. فردا ساعت دو باید جلوی ورودی باشی. یه نفر به اسم موریسون (Morrison) میاد دنبالت. یه کیف رو توی سالن جا میذاره که تو باید برش داری. یه کارت شناسایی جدید و بلیط پروازت توی کیفه. دو ساعت بعد، دیگه توی این کشور نیستی! روز بعد هم میرسی استرالیا.»
آلاسدیر گفت: «از اونجا باهات تماس میگیرم.»
پدرش گفت: «نه! خیلی خطرناکه! فقط یه شمارهی الکی توی صفحهی اینترنتمون ارسال کن. اینجوری میفهمم که جات خوبه. این تلفن رو بشکن و بندازش توی سطل آشغال. یه مدت، نباید هیچ ارتباطی باهم داشته باشیم. موفق باشی، پسرم.»
***
ماهها بعد، یکی از دوستانم با من تماس گرفت: «سوزی، میدونی که آلاسدیر به استرالیا رفته؟!»
با خودم فکر کردم که اینطوری برای من هم بهتر خواهد بود. اما باز هم نمیتوانستم خودم را از شرّ این ترس خلاص کنم که اگر روزی راز من فاش شود، شریکجرم قتل به شمار خواهم رفت. در طی این ماهها، من توانسته بودم ترسم را در اعماق وجودم دفن کنم. یاد گرفتم که احساساتم را کنترل نمایم. سپس، آهسته آهسته زندگیام را از نو ساختم و به عنوان نویسندهی کتابهای کودکان، زندگی موفقی را در پیش گرفتم.
صدای درون ذهنم با تکرار پرسشی که دلم نمیخواست به آن پاسخ بدهم، مرا هر از گاهی شکنجه میکرد. در واقع دیگر به من هشدار نمیداد… بلکه با لحنی طلبکارانه با من حرف میزد. او دیگر خیرخواه من نبود، بلکه بطور ظالمانهای میخواست تا من نابود شوم.
«داری از موفقیتهای خودت لذت میبری، سوزی؟ اُمیدوارم اون راز کوچولوی خودت رو فراموش نکرده باشی. من که نمیتونم فراموش کنم!»
حالا که آلاسدیر در استرالیا بود، تنها نگرانی من، صدای درون سرم به شمار میرفت. مدتها بود که دیگر برای من اهمیتی نداشت و او نیز دیگر مرا هدایت نمیکرد. برای جبران کاری که کرده بودم و البته برای گوش دادن به راهنماییهای آن صدا که زمانی خیرِ مرا میخواست، دیگر خیلی دیر شده بود.
***
سپس، بازی روزگار آغاز شد.
نامهای از استرالیا بدستم رسید، تکهی پاره شدهای از کاغذ که روی آن نوشته بود: ”هیچوقت نتونستم کار کثیفی که با هم کردیم رو فراموش کنم. من دیگه نمیتونم با این عذاب وجدان ادامه بدم.“
تنها آلاسدیر میتوانست چنین چیزی را برای من نوشته باشد. احمقِ بیشعور! بعد از این همه مدت، عذاب وجدان گرفته بود! اگر اعتراف میکرد، زندگی من هم به درون چاهی عمیق سرازیر میشد. نمیتوانستم با او تماس بگیرم. فقط میتوانستم با دلهرهای دهشتناک، منتظر بمانم.
گذشت زمان برایم به شکنجه تبدیل شده بود، انگار که در دنیای واقعی، وارد کابوس شده باشم. با لرز، در حالیکه تمام تنم خیس عرق شده بود، از خواب میپریدم. زندگی موفق من داشت بخاطر آن شب وحشتناک و ترس از فاش شدن آن راز کثیف، به یک تراژدی تبدیل میشد.
چهار ماه دیگر هم گذشت و نامهی دیگری بدستم رسید.
”من سرطان روده گرفتم. فقط چند ماه به آخر زندگی من باقی مونده. یه وصیتنامه برای وکیلم تنظیم کردم و توی اون شرح دادم که من و تو چکار کردیم. به وکیلم گفتم که وقتی مُردم، اون وصیتنامه رو واسهی پلیس بفرسته.“
به هم ریختم! نمیتوانستم بخوابم. دیگر نمیتوانستم برای کودکان کتاب بنویسم. مغزم کار نمیکرد. کاری که ما کرده بودیم بسیار وحشتناک بود و اگر برملا میشد، چیزی به عنوان زندگی برای من باقی نمیماند. کسی را نداشتم تا کمکم کند.
باید هر طور شده راهی پیدا میکردم تا با آلاسدیر تماس بگیرم ولی او از آدرس جعلی برای خودش استفاده کرده بود. هیچ نشانی از او نیافتم.
صدای درون سرم گفت: «اون از تو باهوشتر بود. تو هم باید از کشور فرار کنی.»
آیا به اندازهی کافی وقت داشتم؟ سومین نامه، حامل پاسخ به این پرسش بود.
”من چند روز دیگه بیشتر زنده نیستم.“
پس من دیگر وقتی نداشتم.
«حالا چجوری میخوای از این منجلاب بیرون بیای؟»
نمیتوانستم منتظر واکنش پلیس به وصیتنامهی آلاسدیر بشم. حتماً به سراغم آمده و دستگیرم میکردند. کمی در اینترنت جستجو کردم. گذشت زمان باعث نمیشود تا جُرم نادیده گرفته شود و تخفیفی هم در کار نیست. لاپوشانی جُرم دیگران هم خودش جُرم سنگینی است، بویژه جُرمی مانند قتل! باید سالهای سال را در زندان سپری میکردم.
با ذهنی نابود شده، در کابینتهای آشپزخانه به دنبال قرصهای خواب گشتم. سالها پیش آنها را برای من تجویز کرده بودند. خیلی زود آنها را یافتم. یک بطری از نوشیدنی الکلی قوی را کنار دستم گذاشتم. آنقدر خوردم که دیگر کاملاً گیج و منگ شده بودم. کارِ من تمام بود. هرچه از آن قرصهای خواب باقی مانده بود را قورت دادم… و منتظر مرگ شدم.
***
در استرالیا، آلاسدیر یک فنجان قهوه برای خودش ریخت و به جمع دوستانش برگشت. در آنجا کسی سوزی را نمیشناخت. شاید او چندان نویسندهی مشهوری برای مردم آن کشور نبود. آلاسدیر نگاهی به تیتر اخبار در سایت خبرگزاری تایمز انداخت. نوشته بود: ”نویسندهی مشهور حوزهی کودکان، سوزی جیمز، بخاطر مصرف بیش از حد داروی خوابآور و الکل، از دنیا رفت. هنوز انگیزهی وی از خودکشی مشخص نشده است.“ نیرنگ سرطان کار خودش را کرده بود! او با خود اندیشید که همیشه سوزی خیلی راحت فریب میخورد. حالا دیگر تنها شاهد ماجرا، به درک واصل شده بود. تمام ترسِ آلاسدیر از فاش شدن رازش، برای همیشه از میان رفت. آهی از اعماق سینهاش کشید که حکابت از راحتی خیال داشت.
سپس از پایین کمرش تا وسط مغزش تیر کشید! صدایی طعنهآمیز که به هیچ وجه دوستانه نبود، در ذهنش طنین انداخت که: «واقعاً، آلاسدیر؟! من اینطور گمان نمیکنم!»
