خانه‌ی مرزی

خانه‌ی مرزی THE HOUSE ON THE BORDER

نهم خرداد 1401

نصرت نسین، مشهور به عزیز نسین، در سال 1915، یعنی اواخر جنگ جهانی اول در جزیره‌ی هیبلی (Hibli) به دنیا آمد، جایی که در ترکیه از طبقات بالای جامعه به شمار می‌رود. پدر وی کارگر شهرداری آن جزیره بود. او چهار برادر دیگر نیز داشت که همگی بر اثر فقر و گرسنگی جان باختند اما خود وی جان به در بُرد تا بار سنگین تیره‌بختی را در زندگی خانوادگی‌شان بدوش بکشد.

با اینکه هیچکدام از والدینش اهل فرهنگ و ادبیات نبودند، عزیز نسین در سن ده سالگی کار نگارش را آغاز نمود. از آنجاییکه مانند بسیاری از کودکان آن دوران قحطی‌زده، هیچ پشتیبانی نداشت، سرانجام از سربازخانه‌ای نظامی واقع در مرز ترکیه سر درآورد.

وی در سال 1933 میلادی، نام ”نِسین“ را برای خود برگزید که به معنی ”تو چی هستی“ می‌باشد! در همان سال او را به عنوان افسر ارتش انتخاب کرده و در همین هنگام بود که وی بطور حرفه‌ای کار نوشتن را آغاز نمود. او نام کوچک پدرش را به عنوان نام مستعار بر روی خودش گذاشت: ”عزیز“. البته همین موضوع دردسرهای فراوانی را برای خود او و پدرش به همراه داشت. هنگامی که می‌خواست از ناشران خارجی، پول فروش کتاب‌هایش را دریافت نماید، این تشابه اسمی باعث می‌شد تا پول را برای پدر وی بفرستند. همچنین بارها و بارها دولت پدر وی را بجای خود عزیز نسین بازداشت کرد زیرا او برعلیه حکومت نیز مطالبی را منتشر می‌کرد!

همچنین این تغییر نام مستعار باعث شد تا موارد جالبی نیز در زندگی او رُخ دهد. او برخی از این موارد را در کتابهای ”این راهش نیست“ و ”اینطور نخواهد ماند“ آورده است.

در سال 1944، عزیز نسین از ارتش استعفا کرده و کتاب ”تان“ را منتشر نمود که شهرت فراوانی برای او به ارمغان آورد اما خیلی زود هم کتاب وی را توقیف کردند! بیشتر عمر خود را در زندان گذراند که تا سال 1982 طول کشید. او بیش از دوهزار داستان کوتاه نوشته و بیشتر از صد کتاب را منتشر ساخته است. این داستان‌ها اغلب جنبه‌ی انتقادی و طنز بر علیه دولت و جامعه دارند. 53 داستان و هفت نمایشنامه نیز از جمله آثار وی به شمار می‌روند که به زبان‌های بسیاری ترجمه شده‌اند. او در سال 1956 مدال طلای بهترین نویسنده‌ی ظنز در جهان را بدست آورد و سپس در سالهای 1957، 1963 و 1966 در رقابت‌های بین‌المللی، آثار او را از جمله بهترین آثار منتشر شده معرفی کردند.

نام واقعی او مهمت نصرت نِسین (MEHMET NUSRET NESIN) بود و در سال 1995 درگذشت.

خانه مرزی

خانه‌ی مرزی

دیروز به آن خانه نقل مکان کردیم. جای دلچسبی بود. آن روز صبح، هنگامی که پایم را از خانه بیرون گذاشتم، پیرمرد همسایه‌مان داشت با اشتیاق و کنجکاوی زیادی خیابان را تماشا می‌نمود و از پنجره ما را صدا کرد.

او با حالت ریشخند گفت: «نباید اون خونه رو اجاره می‌کردین.»

من نگاه سردی به او انداختم.

با حالت غرلند گفتم: «تازگیا اینجوری خوش‌آمد می‌گن؟! منظورتون چیه که نباید به اینجا نقل مکان می‌کردیم؟!»

بنظر نمی‌رسید که از حرف من دلخور شده باشد.

با لحنی سرشار از اشتیاق اعلام کرد: «آخه هر از گاهی دزدها در رو می‌شکنن و میرن توی اون خونه. وظیفه‌ی همسایگی بود که بهتون هشدار بدم.»

انگار که دزدها نمی‌توانستند در خانه‌ی خودش را شکسته و وارد شوند! چرا فقط این خانه باید مورد علاقه‌ی دزدها باشد؟

با حسی از عصبانیت وارد مغازه‌ای در گوشه‌ی خیابان شدم تا سیگار بخرم.

زیر لب غرغر کردم: «اینجا از اینجور آدما زیاد هست.»

مغازه‌دار پرسید: «طوری شده؟»

من با لحنی شاکی گفتم: «یه بُز پیر بهم گفت که دزدها همیشه به همون خونه‌ای می‌زنن که تازه به اونجا نقل مکان کردم.»

مغازه‌دار سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و گفت: «خوب، حق با اون بُز پیره! نباید اون خونه رو اجاره می‌کردی. خیلی از اونجا دزدی می‌شه.»

داشتم از کوره درمی‌رفتم. بدون آنکه جوابش را بدهم، از آن مغازه بیرون آمدم. حتماً متوجه شدید که تمام روزم افتضاح شد. تا بعد از ظهر، عصبانیت یقه‌ی مرا رها نکرد.

آنشب زن و شوهری که در همان نزدیکی زندگی می‌کردند، به دیدنِ من آمدند. آدم‌های پرمهری بودند. تا نیمه‌شب در مورد این و آن با هم حرف زدیم. وقتی که دیگر می‌خواستند بروند، آقا برگشت و نگاهی عجیب و غریب به ما انداخت.

او گفت: «خونه‌ی خوشگلیه اما دزدها هیچوقت دست از سر این خونه وَرنمی‌دارن!»

از آنجاییکه دیگر از خانه خارج شده بودند، من فرصتی پیدا نکردم تا از او بپرسم: «آخه چرا این خونه اینقدر واسه‌ی دزدها جذابه؟ چرا فکر می‌کنی به خونه‌ی تو نمی‌زنن؟!»

با دیدنِ اخم‌های درهم رفته‌ی من، همسرم شروع به خنده کرد.

او گفت: «آخه عزیز دل من، متوجه نشدی؟! خدا می‌دونه که اینا هزاران کلک بلدن تا مستأجرها رو بترسونن که از اینجا برن. این یکی باید جدیدترین‌شون باشه! اونا اول ما رو بیرون می‌کنن، آخه اینجا کرایه‌ها خیلی ارزونه، بعدش یا خودشون ایجا رو کرایه می‌کنن یا یکی از بستگان خودشون رو میارن اینجا.»

چنین چیزی غیرممکن بود. اما آن شب حتی به اندازه‌ی یک پلک به هم زدن هم نتوانستم بخوابم. بنظرم می‌رسید که انگار با یک دزد قرار ملاقات گذاشته‌ام! درحالیکه نفسم را حبس کرده بودم، انتظارِ آن دزد را می‌کشیدم و زیر لب با خودم می‌گفتم: «هرلحظه ممکنه سر و کله‌ش پیدا بشه!»

تازه داشت خوابم می‌بُرد که با صدای خفیفی از جا پریدم و اسلحه‌ای که زیر بالشم پنهان کرده بودم را محکم در دست گرفتم.

رو به تاریکی فریاد زدم: «تکون نخور! وگرنه شلیک می‌کنم.»

همانطور که گفتم، ما همین دیروز بود که به اینجا نقل‌مکان کردیم و حالا با یک ملاقاتی شب‌خیز روبرو شده بودیم! یادم نمی‌آمد که کلید چراغ کجاست. در تاریکی دست‌دست می‌کردم تا بتوانم راه را پیدا نمایم. هر بار با چیزی برخورد می‌کردم و با سر به دیوار می‌کوبیدم تا شاید بتوانم کلید چراغ را پیدا کنم. انگار که این همه برخورد با انواع اشیاء و دیوار کافی نبود! دائم یک بی‌شرفی دُور مچ پای من گیر می‌کرد و من هم با ضربه‌ای جانانه نقش زمین می‌شدم! زیر لب با عصبانیت غُر می‌زدم که: «تُف به ذاتت! این دزده واسه‌ی من تله گذاشته!» تصمیم گرفتم تا بی‌رحمانه با کله به شکمش بکوبم. بدبختانه وقتی با زمین برخورد کرده بودم، اسلحه‌ام از دستم اُفتاده بود و دیگر در دسترس من نبود.

ناگهان صدای خنده‌ی دهشتناکی تمام تاریکی را درنوردید: «هه‌هه! هه‌هه! هه‌هه!»

فریاد زدم: «مگه داریم فیلم ترسناک خونوادگی بازی می‌کنیم؟! اگه مردی، خودت رو نشون بده، تو… تو یه عوضی هستی!»

همان صدا در میان تاریکی گفت: «گمونم داری دنبال کلید چراغ می‌گردی. خیلی جالبه که همه‌ی مستأجرها دچار همین مشکل می‌شن!»

«می‌دونی الآن می‌خوام باهات چکار کنم؟!»

صدای آن مرد در تاریکی گفت: «نه! نمی‌دونم. حالا می‌شه چراغ‌ها رو روشن و بهت کمک کنم؟»

صدای چیکِ کلید چراغ را شنیدم و تمام اتاق غرق در نور شد. تازه متوجه شدم که وقتی بر روی زمین اُفتاده‌ام، به زیر میز هم سُر خورده‌ام. همچنین همسرم هم از ترسش به زیر تخت خزیده بود!

مردی در وسط اتاق ایستاده بود که قدش به درازای عمر حیات بر روی زمین بنظر می‌رسید! منظورم این است که دو برابر من بود.

می‌دانستم که اگر از زیر میز بیرون بروم امکان ندارد بتوانم با این غول‌بیابانی دربی‌اُفتم! البته تا وقتی هم که زیر میز بودم، دست او هم به من نمی‌رسید زیرا امکان نداشت چنین هیکل گُنده‌ای بتواند خودش را زیر میز جا دهد!

تمام تلاشم را کردم تا صدایم بسیار قوی و قلدر جلوه کند و پرسیدم: «تو کی هستی؟» درست عین ببر غرش کردم!

او با لحنی آرام پاسخ داد: «من دزدم!»

من گفتم: «اِ… چه جالب؟! اگه فکر کردی من احمقم، بدجوری اشتباه کردی! تو دزد نیستی. تو فقط داری سعی می‌کنی تا ما رو از این خونه فراری بدی تا خودت بیای اینجا و ساکن بشی. به من نگاه کن، با دقت نگاه کن. بنظرت من گاگولَم؟!»

او پاسخ من را نداد و در مقابل گفت: «حالا می‌بینی که دزد هستم یا نه!»

انگار که خانه‌ی پدرش بود! او شروع کرد به جستجو در وسایل خانه. کشوها را باز کرده و هرآنچه که می‌دید را برمی‌داشت. در حین انجام دزدی، با ما نیز صحبت می‌کرد، چنان دوستانه هم حرف می‌زد که بیشتر با او احساس صمیمیت می‌کردم تا خصومت.

«پس شما این اتاق رو به اتاق‌خواب خودتون تبدیل کردین… اون خونواده‌ای که قبل از شما اومده بودن اینجا، این اتاق رو بصورت اتاق مطالعه دراُورده بودن. قبل از اونها هم همینطور…»

من گفتم: «حالا می‌بینی چکارت می‌کنم. تو داری از خونه‌ی من دزدی می‌کنی. گزارش تو رو به پلیس می‌دم.»

بدون آنکه وقفه‌ای در کارش بی‌اُفتد، گفت: «همین کار رو بکن، لطفاً. برو سراغ حوزه‌ی آگاهی. یادت هم نره که توصیفِت از من باید خیلی خوب باشه.»

«اما تا من برم سراغ پلیس که تو درمی‌ری!»

«درنمی‌رم!»

من گفتم: «چرا درمی‌ری! تموم این خونه رو جارو می‌کنی و می‌زنی به چاک!» احساس می‌کردم در دوراهی گیر اُفتاده‌ام، «حالا من یه فکری دارم. اول من دست و پاهات رو با طناب می‌بندم، بعدش می‌رم و پلیس رو با خودم میارم.»

ناگهان صدای جیغ همسرم بلند شد: «کُـُـُمَـَـَک!»

چنان جیغی کشید که گمان می‌کردم الآن تمام همسایه‌ها از خانه‌هایشان بیرون ریخته و به سرعت به داخل خانه‌ی ما هجوم آورده و همهمه‌ای به راه خواهد اُفتاد. یعنی فکر می‌کنید آنها به ما نگاه کرده و با ما احساس همدردی کردند؟ نخیر! آنها فقط کنجکاو شده و ظاهراً عین خیال‌شان هم نبود.

آنها گفتند: «یه دزدی دیگه.»

«چی، باز هم؟!»

«این دفه دیگه کیه؟»

«بریم ببینیم.»

برخی از آنها با جناب دزد بسیار دوست بودند. حتی با او حال و احوال هم کردند! جناب دزد هم همچنان با آرامشی دلپذیر داشت خانه‌ی ما را می‌زد!

من از ته جگرم فریاد زدم: «کمک! کمک! ما باید دست و پای این رو ببندیم. من می‌رم آگاهی.»

یکی از همسایه‌ها سرش را به نشانه‌ی تأسف تکان داد.

او گفت: «من که اصلاً کمکت نمی‌کنم. اما من هیچوقت هم جلوی مردم رو نمی‌گیرم تا هرکاری که دلشون خواست، بکنن… بفرما برو.»

این دیگر چجور همسایه‌ای بود؟!

ناگهان همسرم که به شدت عصبانی بنظر می‌رسید، بند رختی را با خود آورد. وقتی من شروع به بستنِ دست و پای آن دزد کردم، او هیچ مقاومتی نکرد! ما او را به اتاق دیگری برده و در را بر روی وی قفل کردیم.

سپس با عجله به سراغ پلیس رفتیم. همسرم که حالا تیریپ سخنگوی شجاعِ خانواده را برداشته بود، تمام ماجرای آن دزد را برای جناب پلیس تعریف کرد. آن پلیس هم آدرس ما را گرفت.

جناب رئیس‌پلیس گفت: «آها! همون خونه رو می‌گی!»

من در پاسخ گفتم: «بعله! همون خونه!»

انگار که داشت اطلاعاتی عادی را در اختیار ما می‌گذاشت، گفت: «ما کاری به اون خونه نداریم، آخه اونجا توی حوزه‌ی استحفاظی ما نیست.»

«خوب، حالا چکار کنیم؟ یعنی واسه‌ی هیچی دست و پای اون بدبخت رو بستیم؟»

رئیس‌پلیس گفت: «اگه شما توی خونه‌ی کناری زندگی می‌کردین، می‌شد یه کاری براتون بکنیم.» سپس انگار که داشت با دو تا احمقِ خنگِ خرفت حرف می‌زد، اضافه کرد: «آخه اونوقت توی حوزه‌ی استحفاظی ما بودین.»

همسرم با بردباری توضیح داد: «قبل از ما هم اون خونه خالی نبود. بخاطر همین هم ما به اونجا نقل‌مکان کردیم.»

ما متوجه شدیم که خانه‌ی ما درست سر مرز این حوزه‌ی آگاهی و دو حوزه‌ی دیگر قرار دارد.

رئیس‌پلیس گفت: «اون یکی حوزه‌ی استحفاظی آگاهی باید به این موضوع رسیدگی کنه.»

آن یکی حوزه‌ی استحفاظی آگاهی بسیار دور بود. وقتی به آنجا رسیدیم، خورشید به وسط آسمان رسیده بود. ما دوباره ماجرا را تعریف کردیم و آنها هم آدرس خانه را از ما گرفتند.

یکی از پلیس‌ها گفت: «همون خونه رو می‌گین!»

من گفتم: «همون خونه رو می‌گم!»

«اگه خونه‌ی بغلیش بودین، می‌شد یه کاری واسه‌تون بکنیم. خونه‌ی شما توی حوزه‌ی استحفاظی ما نیست.»

همسرم زیر لب غر زد: «مرد بیچاره! ما دست و پاهاش رو بستیم و گذاشتیمش به اَمون خدا!»

من که دیگر صبر و تحملم را از دست داده بودم، به تندی گفتم: «به من بگو ببینم. فقط یه چیز رو بگو. ما تحت کدوم حوزه‌ی استحفاظیِ گور به گور شده هستیم؟! کی قرار مواظب ما باشه؟»

آن پلیس گفت: «بخش ژاندارمری. خونه‌ی شما تحت حوزه‌ی اوناست. پلیس کاری به اونجا نداره.»

از آنجا بیرون رفتیم.

همسرم پیشنهاد کرد: «اول بیا بریم خونه. من دل‌نگرون اون دزده شدم. می‌دونی، یه وقت نمیره بیچاره؟!»

البته حق با او بود. اگر آن دزد نگون‌بخت از گرسنگی می‌مرد چه؟! شاید هم سکته می‌کرد؟! ما او را درست مانند مرغ بسته‌بندی کرده بودیم! نکند که آن طناب‌ها راه جریان خون او را بند بیاورند؟! اگر…

به خانه رفتیم. آن دزد همچنان همانجا که وی را بسته بودیم، قرار داشت.

من که دلم به حالش سوخته بود، پرسیدم: «چطوری؟»

او پاسخ داد: «خوبم. خوبم. اما گشنمه.»

همسرم به درون آشپزخانه دوید. یعنی دزد از این بدبخت‌تر ندیده بودم! ما فقط کمی اسفناج داشتیم که به او بدهیم، باورتان می‌شود؟! آن دزد نیز از اسفناج متنفر بود. همسرم به سرعت به سراغ گوشت‌فروشی محل رفته و مقداری گوشت بدون استخوان برایش خرید و آن را به خوردِ دزد نگون‌بخت داد.

سپس ما به سراغ ژاندارمری رفتیم. بعد از آنکه به ماجرای ما گوش دادند، فرمانده‌ی آنجا آدرس را از ما پرسید.

او گفت: «ها! همون خونه رو می‌گی!»

خانه‌ای که اجاره کرده بودیم بسیار مشهور بنظر می‌رسید.

آن فرمانده سرش را به نشانه‌ی تأسف تکان داد و گفت: «اینجور موارد به ژاندارمری مربوط نمی‌شه. شما باید با پلیس تماس بگیرین.»

من دیگر دادم درآمد: «ببین چی می‌گم! ما به سراغ پلیس رفتیم. اونا ما رو فرستادن اینجا. اونوقت تو داری می‌گی باید بریم سراغ پلیس؟! دارین ما رو سر می‌دُوونین؟! یعنی هیشکی نیست بیاد یه نگاه به این مورد بندازه؟»

فرمانده یک نقشه را بیرون کشید.

او گفت: «امیدوارم نقشه‌خونی بلد باشین. اینجا، این بلندی رو می‌بینین؟ 42 متره. این برج مخزن آب هم 35 متره. یه تپه هم اینجاست. حالا ببین، این ناحیه جزو حوزه‌ی استحفاظی ژاندارمریه. اگه خون‌تون یه کمی بلندتر ساخته شده بود، یعنی فقط حدود دو متر به سمت شمال‌غربی بود، شما توی حوزه‌ی ما می‌اُفتادین.»

یعنی تموم این بدبختی فقط بخاطر دو مترِ نکبتیه؟! یه کاریش بکن دیگه مَرد! حالا اگه شما به موضوع رسیدگی کنین، مثلاً آسمون به زمین میاد؟!»

فرمانده لب‌هایش را به هم فشرد و تکرار کرد: «آسمون به زمین میاد؟» سپس با تأکیدِ حرفِ من گفت: «معلومه که آسمون به زمین میاد! ما خودمون می‌دونیم چه بلایی سرمون میاد، فقط هم خودمون می‌دونیم.» دوباره انگشتش را بر روی نقطه‌ای از نقشه گذاشت، «ببین. این خونه‌ی توئه. درست سر مرزی که حوزه‌ی ما رو از پلیس جدا می‌کنه. می‌بینی؟ البته یه بخشی از باغچه‌تون توی حوزه‌ی استحفاظی ما است. اما دزده به باغچه‌تون که نزده، زده؟!»

کاری از دست‌مان برنمی‌آمد بجز آنکه دوباره به سراغ پلیس برویم.

همسرم پیشنهاد داد: «بیا اول بریم سراغ دزده، ببینیم داره چکار می‌کنه.»

«فقط خدا رحم‌مون کنه که یه وقت اتفاقی واسش نیفتاده باشه.»

بدین ترتیب به خانه رفتیم.

آن دزد بیچاره را در آغوشم چنان فشردم که تقریباً له شد. در حالیکه نفس‌نفس می‌زدم، گفتم: «حالت خوبه؟»

او که داشت زور می‌زد تا نفس بکشد، گفت: «آب! تو رو خدا! من خیلی تشنمه!»

پس از آنکه آب نوشید، نگاهی خشمگین و غضب‌آلود به ما انداخت.

او گفت: «گوش بدین ببینین چی می‌گم. بعد نگین که بهتون هشدار ندادم‌هآ! شما اصلاً حق ندارین که من رو اینجا نگه دارین. شما دارین حق آزادیِ شهروندیِ من رو زیر پا می‌ذارین! من خیلی هم خوب حالیمه که می‌تونم از شماها شکایت کنم.»

من فریاد زدم: «اما خوب، ما چکار کنیم آخه؟! ما اصلاً نمی‌دونیم که آخرش کی باید مواظب ما باشه. بفرما، ما قشنگ وسط ناکجاآباد گیر کردیم. آخه چرا این خونه رو درست روی خط مرزی ساختن که نشه هیچ کاری واسش کرد؟!»

«مگه نگفتم براتون؟ … حالا بذارین من برم. وگرنه شماها رو به جُرم زیر پا گذاشتنِ حق آزادی شهروندیم می‌کشونم به دادگاه.»

من با التماس گفتم: «یه خورده صبر کن. تا امشب به من وقت بده. من می‌خوام یه دفه دیگه برم پیش پلیس.»

او هم با رضایت خاطر گفت: «خوب، باشه. حرف زدی‌هآ! برو و هرکسی رو دلت خواست، ببین. اما به جایی نمی‌رسی! من خیلی وقته که همچین شرایطی رو زیر نظر داشتم. اونا یا باید خونه‌ی تو رو واسه‌ی یکی از حوزه‌هاشون بپذیرن یا باید خط مرزی رو جابجا کنن. بعدش اونوقت…»

دوباره به آگاهی رفتیم. این بار آن رئیس‌پلیس هم یک نقشه را بیرون کشید.

او آهی کشید و گفت: «ببین، این ناحیه تحت حوزه‌ی استحفاظی ژاندارمریه. باغچه‌ی شما و یه بخشِ کوچولویی از خونه‌تون داخل این ناحیه است. فقط یه جزئی از خونه‌ی شما تحت حوزه‌ی ما است.»

من اشاره کردم و گفتم: «اتاق‌خواب تحت حوزه‌ی شما است. اون دزده هم رفته بود توی اتاق‌خواب‌مون!»

نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت: «ساکت! اول اینکه این مورد باید ثابت بشه. تازه‌شم، یه مشکل دیگه هم هست: دزده که از توی پنجره پرواز نکرده تا بیاد داخل، درسته؟ حتماً از باغچه‌تون رد شده دیگه! بَـَـَعدش اومده داخل! درست نمی‌گم؟ باغچه هم که تحت حوزه‌ی استحفاظی ژاندارمریه. شما نفر اولی نیستی که با این مشکل روبرو شده که! این بحث‌ها قبلاً هم درگرفته. اول باید اون بالا دستی‌ها به یه نتیجه‌ای برسن. بعدش به ما اطلاع می‌دن که تصمیم‌شون در مورد حوزه‌ی استحفاظی خونه‌ی شما چی بوده. اونوقت ما هم با توجه به تصمیم اونها، اقدام می‌کنیم.»

به خانه برگشتیم. طبق معمول، همسایه‌ی مُسن بغلی‌مان از پنجره داشت فضولی می‌کرد.

او با غرلندی گفت: «پس بازم دزد به اون خونه زد!»

من تأیید کردم: «آره.»

او با حالت دلگرم‌کننده‌ای گفت: «هیشکی واسه‌ی مدت درازی اونجا دَووم نمیاره. بخاطر همین هم اجاره‌ش اینقدر پایینه. نه خودِ صاحب‌خونه و نه مستأجرها نمی‌تونن اونجا زندگی کنن. صاحبش می‌خواست اونجا رو خراب کنه و دو متر بالاتر بسازش. اما بعد شماها رو پیدا کرد، یه مشت خِنگ! منظورم اینه که شماها رو پیدا کرد تا اونجا رو اجاره بده.»

همسر آن مرد مُسن داشت با حالت دلسوزانه‌ای به ما نگاه می‌کرد. او به ما گفت: «تقصیر شما نیست. من که می‌گم تقصیر اون صاحب‌خونهه‌ست. وقتی داشتن خونه رو می‌ساختن، فقط به فکر آب، گاز و منظره‌ی جلوی چشم‌شون بودن. اما فکر حوزه‌ی استحفاظی رو نکردن! نه! آخه کدوم بی‌شعوری خونه‌ش رو درست روی مرز می‌سازه؟!»

حتی اگر هم می‌خواستم، باز هم نمی‌توانستم پاسخ او را بدهم.

از آنجاییکه تمام کرایه‌ی یک سال را پیش‌پرداخت کرده بودیم، بنابراین موضوع فسخ قرارداد هیچ جایی در این میان نداشت. بنابراین به خانه رفته و دست و پاهای آن دزد را باز کردیم. سپس با هم به اتاق مطالعه رفته و با آرامش خیال مدتی را در مورد مشکلات جهان امروز صحبت کردیم. آن شب جناب دزد با ما شام نوش‌جان فرمودند!

بعد از صرف شام، جناب دزد فرمودند: «بعد از مدت زیادی، امشب دوباره به این خونه زدم!»

حالا دیگر ما پنج یا شش جناب دزد داریم که دیگر اینجا خانه‌ی اُمیدشان شده است! تمام همسایه‌های ما نیز آنها را می‌شناسند. ما هم با دزدهای محترم همکاری لازم را بعمل می‌آوریم. باید بگویم که، در واقع ما به آنها کمک می‌کنیم تا از خانه‌مان در مقابل دیگر دزدهای نامَرد محافظت نمایند، دزدهایی که به هر حال، چندان هم با ما آشنا نیستند و غریبه به شمار می‌روند.

نمی‌دانم که سرانجام چه خواهد شد. هر هشت نفرِ ما، من و همسرم بعلاوه‌ی شش عدد دزد محترم، آیا همگی آن سال را در آن خانه سپری خواهیم نمود یا دست‌آخر آن بالادستی‌ها این خانه را به یکی از حوزه‌های استحفاظی نسبت خواهند داد و آنگاه من می‌توانم از مسئولین این دزدی‌ها شکایت نمایم؟ اما حالا دیگر با دوستانِ دزدمان بسیار صمیمی شده‌ایم. اگر از آنها شکایت کنم، آنگاه از نگاه کردن به چشم آنها شرمنده خواهم شد. هر چه نباشد، اکنون دیگر تمام هزینه‌های خانه را با آنها شریک هستم.

ترجمه‌ی فرشاد قدیری

خانه‌ی مرزی بیشتر بخوانید »