Who Moved my cheese

چه کسی پنیر مرا برداشته؟!

تاریخ: پنجم خرداد ماه 1403

نویسنده: دکتر اِسپنسر جانسون

برگردان از: فرشاد قدیری

روشی شگفت‌انگیز برای روبرو شدن با تغییر در کسب و کار و زندگی

روایتی ساده از حقایق اصلی مربوط به تغییر در زندگی و کار، این داستان در مورد چهار شخصیتی است که در یک هزارتو زندگی می‌کنند و به دنبال پنیر می‌گردند، ماده‌ای غذایی که هم آنها را سیر می‌کند و هم خوشحال.

این شخصیت‌ها شامل دو موش و دو آدم کوچک هستند. موشها به نامهای «فین‌فینی» و «بادپا» می‌باشند و دو آدم کوچک که هم‌اندازه‌ی دو موش قصه‌ی ما هستند، به نامهای «دودل» و «درنگ» شناخته می شوند. «پنیر» در داستان ما بازتابی از آن چیزی است که ما در زندگی می‌خواهیم؛ می‌تواند نماد یک شغل خوب، یک رابطه‌ی عاشقانه، پول، املاک، سلامتی یا حتی آرامش خیال باشد. و هزارتو نمادی از شرایط، مکان و زمان زندگی ما است که در آن به دنبال پنیر می‌گردیم! سازمانی که در آن کار می‌کنید، خانواده و یا شرایط اجتماعی که در آن زندگی می‌کنید می‌تواند هزارتوی شما باشد.

در این داستان، چهار شخصیت ما به یکباره با تغییری ناخواسته روبرو می‌شوند. سرانجام یکی از آنها موفقیت می‌شود تا با تغییر روبرو شده و از تجربیات خود که در طی مسیر، آنها را یاد گرفته است، بر روی دیوارهای هزارتو می‌نویسد.

وقتی شما نیز با نوشته‌های روی دیوار روبرو می‌شوید، می‌توانید یاد بگیرید که چگونه باید با تغییرات برخورد نمود و بدین ترتیب یاد می‌گیرید که چطور در طی مسیر آدم شادی باشید، دارای استرس کمتری شوید و موفقیت بیشتری بدست آورید.

این داستان برای تمام سنین گفته شده است و شما می‌توانید در مدت کوتاهی خواندن آن را به پایان ببرید اما درسهایی عمیق و انحصاری را در اختیار شما می‌گذارد که می‌توانید اثر آن را بر جنبه‌های مختلف زندگی‌تان ببینید.

  • فین‌فینی: کسی که تغییرات را از پیش بو می‌کشد.
  • بادپا: کسی که بی‌درنگ دست به عمل می‌زند.
  • دودل: کسی که همیشه دچار تردید و دودلی است و در مقابل تغییر مقاومت می‌کند که اغلب ترسِ او از تغییر، باعث بدتر شدن شرایط می‌شود.
  • درنگ: او کسی است که وقتی تغییر را می‌بیند، به مرور یاد می‌گیرد که خود را نیز متناسب با آن تغییر دهد و به سمت شرایط بهتر برود.

ممکن است هر یک از ما شخصیتی شبیه به این چهار شخصیت داستانی داشته باشیم. اما همه‌ی ما نیاز داریم در این دنیای شبیه به هزارتو، راه خود را یافته و موفق و کامیاب باشیم.

دورهمی

«شیکاگو»

یک روز یکشنبه‌ی تعطیل و آفتابی در شیکاگو، دانشجویان سابق دانشگاه دور هم جمع شده بودند تا ناهار را در کنار هم باشند و روز خوبی را تجربه کنند. آنها مشتاق بودند تا در مورد زندگی و کسب و کار یکدیگر بیشتر بدانند و اینکه در زندگیِ هر کدام چه پیش‌آمدی رُخ داده است. بعد از کُلی شوخی و خنده، و البته یک ناهار دلچسب، آنها گفتگویی جالب را پیش کشیدند.

آنجلا که یکی از محبوب‌ترین شاگردان کلاس بود، گفت: «زندگی من با اون چیزی که وقتی دانشجو بودم درباره‌اش فکر می‌کردم، خیلی فرق داره. خیلی چیزها عوض شده.»

ناتان نیز گفت: «برای منم همینطور!» آنها می‌دانستند که او وارد کسب و کار خانوادگی‌شان شده است که برای سالهای متمادی کسب و کارشان را به همان شکل حفظ کرده بودند و تا جایی که به یاد داشتند، بخشی از روابط آنها با هم محلی‌هایشان بود. بنابراین وقتی او نیز از تغییر حرف زد، بسیار تعجب کردند. او پرسید: «اما… تا حالا دقت کردین که همه چیز همیشه همونطوری عوض می‌شه که ما نمی‌خوایم بشه؟!»

کارلوس گفت: «خوب، ما در مقابل هر تغییری مقاومت نشون می‌دیم چون همیشه از تغییر می‌ترسیم.»

گرچه هر یک از آنها راه و مسیر زندگی خودشان را رفته بودند، اما همگی در یک احساس شریک بودند؛ ترس! ترس از تغییر که در وجود همه هست. با مطرح شدن این موضوع، همه‌شان خندیدند.

همه‌ی آنها تلاش کرده بودند تا با تغییراتی که در سالهای اخیر در زندگی‌شان رُخ داده بود، بجنگند و اجازه ندهند که زندگی‌شان دچار تحول شود و بتوانند مانند سابق زندگی خودشان را داشته باشند. و همه‌ی آنها اعتراف کردند که وقتی تغییر، خود را به آنها تحمیل کرده است، دریافته‌اند که چندان هم بد نبوده و آنها توانسته‌اند با تغییرات کنار بیایند و حتی زندگی‌شان بهتر هم شده است.

سپس مایکل گفت: «من از هر جور تغییری می‌ترسیدم. وقتی توی کسب وکارمون دیگه اوضاع مثلِ سابق نبود و ما با تغییرات بزرگی در بازار مواجه می‌شدیم، نمی‌دونستیم باید چکار کنیم. بخاطر همین هم نمی‌تونستیم خودمون رو با شرایط جدید وِفق بدیم و ورشکست می‌شدیم. اغلب به جایی می‌رسیدیم که دیگه قادر به ادامه‌ی کار نبودیم.»

او ادامه داد: «اما یه روز یه داستانی شنیدم که تمام زندگی من رو عوض کرد، همه چیز رو عوض کرد.»

ناتان پرسید: «چطور؟»

«خوب، این داستان باعث شد تا نظرم راجع به تغییر، عوض بشه… از اینکه چیزی رو باید از دست بدی تا یه چیز دیگه رو بدست بیاری… و این داستان نشون داد که چطور باید اینکار رو بکنم. بعد از اون، همه چیز توی زندگی من بهتر شد، در کار و در همه‌ی جنبه‌های زندگیم. اولش از این سادگی توی داستان ناراحت شده بودم، انگار یکی از داستانهای احمقانه‌ی دوران کودکی بود اما بعدش فهمیدم که در واقع از دست خودم عصبانی شده بودم! چون مواجه شدن با تغییر به همون سادگی‌ای بود که توی این داستان می‌شد دید ولی من هیچوقت اینو نفهمیده بودم.»

«وقتی چهار شخصیت داستان رو درک کردم، فهمیدم که باید انتخاب کنم و ببینم که می‌خوام کدوم یکی از این چهار شخصیت در مقابل تغییرات باشم. بعدها این داستان رو بین افراد شرکت و دیگران پخش کردم و اونا هم همین‌کار رو کردن. خیلی زود وضع شرکت بهتر شد چون همه‌ی ما یاد گرفتیم که باید با تغییرات سازگار بشیم، خیلی سریع و حتی با هیجان. خیلی‌ها به من گفتن که حتی زندگی شخصی اونها هم بهتر شده.»

«البته کسانی هم بودن که می‌گفتن هیچ تأثیری روی اونا نداشته، همه‌ی اونها می‌گفتن که خودشون از قبل همه‌ی اینها رو می‌دونستن و نیازی به گفتنش نیست. وقتی یکی از مدیران شرکت‌مون گفت که این داستان وقت تلف کردنه، همه به طعنه بهش گفتن که می‌دونن کدوم شخصیت داستان مثل اون می‌مونه، همونی که هیچ چیز جدیدی یاد نمی‌گیره و تغییر نمی‌کنه!»

آنجلا پرسید: «این داستان چی هست؟»

«کی پنیر من رو ورداشته؟!»

همه خندیدند. کارلوس گفت: «فکر کنم ازش خوشم بیاد. می‌شه برامون تعریف کنی. شاید ما هم یه چیزی ازش یاد گرفتیم.»

مایکل جواب داد: «حتماً. من عشقِ گفتن این داستان رو دارم! زیاد طولانی نیست.» و بدین ترتیب او داستان را آغاز کرد.

چه کسی پنیر مرا برداشته؟!

در روزگاران قدیم و در سرزمینی دور دست، چهار موجود در یک هزارتوی پُر پیچ و خم زندگی می‌کردند. آنها همیشه به دنبال یافتن پنیر بودند، خوراکی‌ای که هم آنها را سیر می‌کرد و هم شاداب.

این چهار موجود شامل دو موش به نامهای «فین‌فینی» و «بادپا» و دو آدم بسیار کوچک، در اندازه‌ی همان موش‌ها، به نام‌های «دودِل» و «درنگ» بودند. از آنجا که بسیار اندام کوچکی داشتند، در نگاه اول تفاوت چندانی بین آنها دیده نمی‌شد و بنظر می‌رسید که همگی یکسان هستند اما اگر کمی با دقت آنها را زیر نظر می‌گرفتید، تفاوت‌های جالبی را مشاهده می‌کردید. آنها هر روز در هزارتو به دنبال پنیر مخصوص خودشان می‌گشتند.

موشها، بادپا و فین‌فینی، که دارای غریزه و هوش ساده‌ای بودند، همیشه به دنبال پنیر لقمه‌ای سفت، آنطور که موشها دوست دارند، می‌گشتند. اما دو انسان، دودل و درنگ، که از مغزی پیچیده برخوردار و دارای عواطف و باورهای پیچیده‌ای بودند، به دنبال پنیرهای مختلفی در ایستگاه C می‌گشتند.

با وجود اختلافات میان موشها و آدمها، آنها وجوه مشترکی نیز داشتند. هر روز صبح همگی لباس مخصوص و کفش ورزشی پوشیده، خانه‌ی کوچک خود را ترک می‌کردند و در داخل هزارتو به دنبال پنیر مورد علاقه‌ی خود راه می‌اُفتادند.

هزارتو شامل کُلی راهرو و حفره بود که برخی از آنها پُر از پنیر بودند. بادپا و فین‌فینی از روش ساده‌ی آزمون و خطا برای یافتن پنیر استفاده می‌کردند. آنها به داخل یکی از راهرو‌ها می‌دویدند و اگر خالی بود، راه خود را عوض کرده و به داخل یکی دیگر می‌دویدند. آنها راهروهای خالی را به خاطر می سپردند تا هر بار وارد راهروی تکراری نشوند.

فین‌فینی بوی پنیر را دنبال می‌کرد چراکه از حس بویایی خوبی برخوردار بود و بادپا نیز سرعت عمل زیادی داشت و خیلی سریع می‌دوید. گاهی اوقات نیز در میان راه‌های هزارتو گُم می‌شدند، گاهی هم به اشتباه و بخاطر سرعت زیاد با سر به دیوارها می‌کوبیدند.

اما همیشه پس از مدتی راه خود را می یافتند.

مانند موشها، دو انسان کوچک نیز، دودل و درنگ، شیوه‌ی مخصوص خود را داشتند و از تجربیات پیشین و قدرت تفکر خود برای یافتن پنیر استفاده می‌کردند. به هر حال آنها بسیار باهوش بودند و برای ایجاد روش‌های کارآمدتر از مغز پیچیده‌ی خود کمک می‌گرفتند تا پنیر را بیابند.

گاهی کارشان بسیار خوب بود اما گاهی نیز باورهای قدرتمند انسانی و عواطف آنها باعث می‌شد تا نگرش‌شان نسبت به همه چیز گمراه کننده بشود. همین نگرش هم به پیچیده‌تر شدن زندگی آنها در هزارتو و روبرو شدن با چالش‌های بیشتری می‌انجامید.

با تمام این اوصاف، بادپا، فین‌فینی، دودل و درنگ هر یک همیشه به پنیر خود می‌رسیدند. هر کدام از آنها در ایستگاه پنیر C که در بخشی از هزارتو قرار داشت، با روش خود به دنبال پنیر گشته و سرانجام یکی از راهروها را پر از پنیر می‌یافتند.

هر روز کارشان همین بود که لباس و کفش مخصوص ورزشی به تن کرده و در ایستگاه C پنیرِ خود را پیدا کنند. بدین ترتیب هر یک، هر روز، کار روزمره‌ی خود را تکرار می‌کرد و به پنیر می‌رسید.

بادپا و فین‌فینی هر روز صبح زود از خواب بیدار شده و با روش خود در درون هزارتو می‌دویدند تا پنیر پیدا کنند. وقتی به منبع مورد نظر دست می‌یافتند. کفش‌های ورزشی را از پا درآورده، بندهایشان را به هم گره زده و آنها را به دور گردن خود آویزان می‌کردند. بدین ترتیب هرگاه دوباره احساس نیاز می‌کردند، خیلی سریع آنها را از دور گردن خود باز نموده و می‌پوشیدند.

سپس از پنیر لذت می‌بردند.

در ابتدا، دودل و درنگ نیز هر روز صبح از خواب بیدار شده و آنها نیز در ایستگاه C به دنبال پنیر می‌گشتند تا مزه‌ی خاص مورد نظرشان را یافته و از آن لذت ببرند. اما پس از مدتی به روش دیگری عادت کردند.

دودل و درنگ هر روز کمی دیرتر از خواب بیدار شدند و فقط لباس ساده‌ای می‌پوشیدند و به سراغ منبع پنیر در ایستگاه C می‌رفتند. بعد از مدتی آنها راه رسیدن به پنیر را یاد گرفته و دیگر نیازی به گشتن به دنبال آن نبود.

آنها به اینکه آن همه پنیر از کجا می‌آید، کاری نداشتند، یا اینکه چه کسی آنها را در آنجا گذاشته است. آنها فقط بر این باور بودند که پنیر آنجاست!

دودل و درنگ به محض آنکه به منبع پنیر در ایستگاه C می‌رسیدند، آنجا را تبدیل به خانه‌ی خود می‌کردند. لباس ورزشی خود را آویزان کرده، کفش‌های ورزشی را به سویی انداخته و دمپایی راحتی به پا می‌کردند. با یافتن پنیر، آنها احساس راحتی کرده و خیالشان آسوده می‌شد.

دودل گفت: «عالیه! اینجا اینقدر پنیر هست که تا آخر عمر بخوریم و خوش باشیم.» آدم کوچولوها احساس شادی و کامیابی می‌کردند و به گمان آنها در امنیت کامل قرار داشتند.

خیلی زود به این باور می‌رسیدند که این منبع پنیر در ایستگاه C تنها متعلق به آنها است و برای همیشه صاحب آن خواهند بود. چنان منبع بزرگی از پنیر بود که آنها حتی به خانه‌های نزدیکتر نقل مکان کردند تا زودتر به منبع پنیر برسند و در اطراف آن یک زندگی اجتماعی بنا کردند.

برای آنکه بیشتر احساس کنند که آنجا خانه‌ی آنها است، دودل و درنگ بر روی دیوارهای آن مطالبی راجع به پنیر نوشتند و شکل‌های مختلف پنیر را بر روی آن نقاشی کردند که اینکار همیشه لبخند به لب آنها می‌آورد. در جایی نوشته بودند:

گاهی اوقات دودل و درنگ دوستان خود را به انبار پنیرشان می‌آوردند تا در مقابل آنها پُز بدهند که چقدر پنیر در ایستگاه C در اختیار دارند. آنها می‌گفتند: «یک عالمه پنیر مرغوب!» گاهی نیر کمی از پنیر خود را به آنها می‌دادند و گاهی هم نمی‌دادند.

دودِل می‌گفت: «ما لایق این پنیر هستیم. ما خیلی کار کردیم و دنبالش گشتیم تا این منبع رو پیدا کردیم.» او تکه‌ای از قسمت تازه و خوشمزه‌ی پنیر را برداشته و با ولع می‌خورد. پس از آن نیز دودل بعد از آنکه کُلی پنیر می‌خورد، به خواب می‌رفت.

شب که می‌شد، از بس که خورده بودند، هر دو نفر عین اُردک راه می‌رفتند و به خانه برمی‌گشتند و صبح که می‌شد برای برداشت پنیر بیشتر به منبع خود می‌رفتند. تا مدتی همین وضع ادامه داشت.

پس از مدتی اعتماد به نفس دودل و درنگ به حدی رسید که دیگر متکبر شده بودند! خیلی زود کار به جایی رسید که دیگر حتی متوجه‌ی اتفاقی که در حال وقوع بود، نمی‌شدند.

مدتی گذشت. بادپا و فین‌فینی مانند سابق به دنبال پنیر می‌گشتند. هر روز صبح زود بیدار می‌شدند، و با بو کشیدن و سرعت زیاد به دنبال منبع پنیر در ایستگاه C می‌گشتند. آنها هر روز تمام منظقه‌ی C را بررسی کرده و مراقب بودند که آیا تغییری در آن بوجود آمده است یا نه. سپس می‌نشستند و پنیر خود را نوش جان می‌کردند.

روزی آنها به ایستگاه C رسیدند و دیدند که از پنیر خبری نیست!

موش‌ها به هیچ وجه شگفت‌زده نشدند. بادپا و فین‌فینی از مدتها پیش متوجه شده بودند که ذخیره‌ی پنیر در حال پایان است و هر روز کمتر و کمتر می‌شود. آنها خود را آماده کرده بودند و می‌دانستند که باید چکار کنند.

هر دو موش نگاهی به هم انداختند. کفش‌ها را از دور گردن خود باز کردند، آنها را به پا کرده و بندکفش‌ها را محکم بستند.

خود را معطل هیچ چیز نکردند. برای آنها درک مشکلِ بوجود آمده و راه حل آن بسیار آسان بود. شرایط در ایستگاه C دیگر مانند سابق نبود. بنابراین بادپا و فین‌فینی نیز تصمیم گرفتند تا خود را تغییر دهند.

آنها به درون هزارتو دویدند. فین‌فینی دماغش را بالا گرفت و شروع به بو کشیدن کرد و هر گاه به ردی از بوی پنیر می‌رسید، اشاره‌ای نیز به بادپا می‌کرد. او نیز به سرعت در درون هزارتو می‌دوید و فین‌فینی نیز به دنبال او حرکت می‌کرد.

دودل و درنگ نیز به ایستگاه C رسیدند، البته قدری دیرتر از موش‌ها! آنها هیچ توجه‌ای به کم شدن مقدار پنیر نکرده بودند بنابراین به گمان آنها باز هم باید ایستگاه C سرشار از پنیر می‌بود. آنها به هیچ وجه آماده‌ی چنین رویدادی نبودند.

دودل فریاد زد: «چی؟! هیچی از پنیر نمونده؟!» و بعد با فریاد بلندتری ادامه داد: «هیچی؟! هیچی؟!» انگار اگر بلندتر داد می‌زد، کسی پنیرها را سر جایشان می‌گذاشت!

سپس با حالت قلدری پرسید: «کی پنیر من رو ورداشته؟»

دست‌هایش را به کمر زد، صورتش سرخ شده بود و با آخرین قدرتِ صدایش فریاد زد: «این حق من نیست!»

درنگ تنها سر خود را به نشانه‌ی ناباوری تکان می‌داد. او نیز گمان می‌کرد که برای همیشه در ایستگاه C پنیر وجود خواهد داشت. برای مدت طولانی همانجا ایستاد و از سرِ ناباوری خشکش زده بود. او آمادگی چنین چیزی را نداشت. دودل هنوز هم داد و فریاد می‌کرد اما درنگ نمی‌خواست چیزی بشنود. او نمی‌خواست با آنچه رُخ داده بود روبرو شود بنابراین فقط داشت سعی می‌کرد به چیزی فکر نکند.

برخورد آدم کوچولوها نه جذاب بود و نه کارایی داشت اما قابل درک بود. یافتنِ پنیر کار آسانی نبود و این به معنی واقعه‌ای وحشتناک برای دو آدم کوچک بود که عادت داشتند همیشه پنیر کافی در اختیار داشته باشند.

یافتن پنیر همان چیزی بود که همیشه آنها را خوشحال می‌کرد. پنیر برای آنها حیاتی بود و بسته به مزه‌ی آن، حس و حال آنها را سرشار از سرزندگی می‌کرد.

برای عده‌ای یافتن پنیر تنها حکمِ یک دارایی ساده را داشت اما برای برخی به معنی سلامتی و داشتن یک زندگی سرشار از کامیابی و شادکامی بود.

برای درنگ، داشتن پنیر به معنی احساس امنیت به شمار می‌رفت، به معنی داشتن یک آشیانه‌ی عاشقانه و کلبه‌ای دنج برای زندگی بود.

برای دودل، داشتن پنیر تمام افتخار و فخرفروشی‌اش نسبت به دیگران بود و به معنی داشتن خانه‌ای بزرگ در بالای بلندترین ارتفاعات.

از آنجا که پنیر برای هر دو بسیار مهم بود، مدت زیادی را صرف فکر کردن درباره‌ی اینکه چه باید بکنند، کردند. اما تمام کاری که انجام دادند این بود که باز نگاهی به اطراف ایستگاه C بی‌اندازند تا ببینند آیا به راستی منبع عظیم پنیر آنان تمام شده است؟!

در حالیکه بادپا و فین‌فینی به سرعت تمام هزارتو را در می‌نوردیدند، دودل و درنگ در حال تردید و دودلی بودند که چه باید بکنند. آنها بطور دائم غُر می‌زدند که این منصفانه نیست که البته بسیار بیهوده بود. درنگ داشت کم‌کم افسرده می‌شد. اگر فردا هم پنیر در آنجا نباشد، چه پیش خواهد آمد؟! او تمام آینده‌اش را با داشتن منبع پنیر برنامه‌ریزی کرده بود.

آدم کوچولوها نمی‌توانستند این اتفاق را باور کنند. چطور همچین چیزی ممکن است؟ هیچکس هشداری به آنها نداده بود. این درست نبود. آنها هرگز تصور چنین چیزی را هم نمی‌کردند.

آن شب، دودل و درنگ با شکم گرسنه و با دلی شکسته به خانه رفتند. اما پیش از رفتن، درنگ روی دیوار نوشت:

روز بعد درنگ و دودل خانه‌های خود را ترک کردند و دوباره به ایستگاه C آمدند تا پنیر پیدا کنند. شرایط هیچ تغییری نکرده بود. دیگر از پنیر خبری نبود! آدم کوچولوها نمی‌دانستند که باید چکار کنند. درنگ و دودل همانجا ایستادند، درست مانند مجسمه!

دودل تا جایی که می‌توانست چشمانش را محکم بست و دست‌هایش را بر روی گوشهایش گذاشت. او نمی‌توانست با حقایق روبرو شود و دلش نمی‌خواست شرایط جدید را ببیند. او نمی‌خواست در مورد اینکه ذخیره‌ی پنیر آنها هر روز کمتر می‌شد و سرانجام به پایان رسید، چیزی بشنود. او بر این باور بود که همه چیز به یکباره اتفاق افتاده است.

دودل بارها و بارها شرایط را تجزیه و تحلیل کرد تا اینکه مغز پیچیده‌اش پر از موارد بیهوده شد. «چرا اونها اینکار رو با من کردن؟ واقعاً اینجا چه اتفاقی افتاده؟!»

سرانجام درنگ چشمش را باز کرد، نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «می‌گم… حالا بادپا و فین‌فینی کجان؟ فکر نمی‌کنی که اونا چیزی رو می‌دونستن که ما نمی‌دونستیم؟» دودل با طعنه گفت: «مثلاً چی رو می‌دونستن؟!»

دودل ادامه داد: «اونا فقط موش بودن! اونا فقط در مقابل اتفاقات واکنش نشون می‌دن. اما ما آدم کوچولو هستیم. ما از موش‌ها خیلی باهوش‌تریم. ما باید دلیل این مسئله رو پیدا کنیم.»

درنگ گفت: «می‌دونم که باهوش‌تریم ولی در حال حاضر بنظر نمی‌رسه که هوشمندانه‌تر از اونا عمل کرده باشیم. همه چیز اینجا داره تغییر می‌کنه، دودل. شاید ما هم باید تغییر کنیم و دست به کارهای دیگه‌ای بزنیم.»

دودل گفت: «چرا باید تغییر کنیم؟ ما آدم کوچولو هستیم. ما از بقیه سَرتریم. نباید این چیزا برای ما اتفاق بیفته. یا اگه هم بیفته، دست کم باید یه سودی هم برامون داشته باشه.»

درنگ پرسید: «چرا باید سودی برای ما داشته باشه؟»

دودل با لحن یک مدعی گفت: «چون ما سزاوار چیزهای بهتری هستیم!»

درنگ با کنجکاوی پرسید: «مثلاً سزاوار چی هستیم؟»

دودل گفت: «سزاوار پنیر!»

«چرا؟!»

دودل گفت: «چون ما باعث نشدیم که همچین اتفاقی بیفته. یکی دیگه اینکار رو کرده و ما دست کم باس یه سودی ازش ببریم.»

درنگ گفت: «شاید ما باید دست از بررسی این اتفاق وَرداریم و بریم تا پنیر تازه پیدا کنیم.»

دودل با حالت غُرولُند گفت: «نه! من اینقدر اینجا رو می‌کَنَم تا به پنیر برسم.»

وقتی دودل و درنگ داشتند همچنان بر سر موضوع بحث می‌کردند، بادپا و فین‌فینی همچنان به کار خود برای یافتن پنیرهای تازه ادامه می‌دادند. آنها تا عمق هزارتو پیش رفته بودند، تمام راهروها و مسیرهای آن را زیر پا گذاشتند و هر ایستگاهی را که پیدا می‌کردند، برای یافتن پنیر مورد جستجو قرار می‌دادند. آنها به هیچ چیز دیگری به جز یافتن پنیر فکر نمی‌کردند.

تا مدتها چیزی نیافتند تا اینکه سرانجام وارد بخشی از هزارتو شدند که تا آن زمان پایشان به آنجا نرسیده بود؛ ایستگاه پنیر N.

از سر شوق جیرجیر بلندی سر دادند، آنها آنچه که به دنبال آن می‌گشتند را یافته بودند؛ یک ذخیره‌ی عظیم از پنیر.

ناباورانه به آن مخزن پنیر نگاه می‌کردند، بزرگترین منبع پنیری که تا کنون به چشم دیده بودند.

در همین هنگام، دودل و درنگ همچنان داشتند شرایط بوجود آمده در ایستگاه C را ارزیابی می‌کردند. عدم وجود پنیر باعث شده بود تا آنها از گرسنگی زجر بکشند. نااُمید و عصبی شده بودند و بخاطر شرایط بوجود آمده یکدیگر را سرزنش می‌کردند و تقصیرها را به گردن هم می‌انداختند.

هر از گاهی درنگ به موشها فکر می‌کرد، بادپا و فین‌فینی، و نمی‌دانست که آیا آنها تا کنون پنیر پیدا کرده‌اند یا نه. به گمان او، آنها داشتند روزگار سختی را پشت سر می‌گذاشتند. به هر حال، دویدن در هزارتو مسائل و خطرات خود را داشت. اما این را هم می‌دانست که این سختی‌ها برای مدتی محدود خواهد بود.

گاهی درنگ به این فکر می‌کرد که شاید فین‌فینی و بادپا تا حالا به پنیر تازه رسیده باشند و شاید اکنون دارند از خوردن آن لذت می‌برند. او فکر می‌کرد که ممکن است دویدن و گشتن در هزارتو دارای لحظات هیجان‌انگیز و کاری ماجراجویانه نیز باشد و حتی شاید به راستی بتواند پنیر تازه‌تری پیدا کند.

درنگ خود را تصور می‌کرد که پنیر تازه و خوشمزه‌ای را یافته است، با این فکر بیشتر دلش می‌خواست که هر چه زودتر ایستگاه C را ترک کند.

او خیلی ناگهانی گفت: «بیا بریم!»

دودل نیز خیلی ناگهانی و با حالتی از ترس گفت: «نه! من اینجا رو دوست دارم. اینجا راحت و اَمنه. من تمام سوراخ سُنبه‌های اینجا رو بلدم. تازه‌شم، اون بیرون خطرناکه!»

درنگ گفت: «نه، نیست! ما قبل از این هم داخل هزارتو دویدیم. بازم می‌تونیم اینکار رو بکنیم.»

دودل گفت: «دیگه برای اینکار خیلی پیر شدم! و باید بگم که دیگه دوست ندارم توی این هزارتو گُم بشم و مثل یه احمق رفتار کنم. تو چی؟»

با این جمله‌ی دودل، تردید دوباره به دل درنگ هم بازگشت و ترس وجودش را فرا گرفت. دیگر میلی به یافتن پنیر تازه نداشت.

بنابراین، آدم کوچولوها هر روز همان کار دیروز را انجام تکرار می‌کردند. آنها به ایستگاه C می‌آمدند و پنیری پیدا نمی‌کردند. وقتی روز به پایان می‌رسید، به خانه برمی‌گشتند، سرشار از نگرانی و نااُمیدی که هر روز بیشتر وجودشان را فرا می‌گرفت.

سعی می‌کردند به آنچه که داشت اتفاق می‌افتاد توجه‌ای نکنند اما هر شب، خوابیدن سخت‌تر می‌شد، روز بعد انرژی کمتری داشتند و هر روز عصبی‌تر می‌شدند.

دیگر آنجا غذایی برای آنها باقی نمانده بود. آدم کوچولوها برای خوابیدن مشکل داشتند و کم‌کم دچار کابوس بی‌پنیری شدند. اگر دیگر هیچگاه پنیری در آنجا پیدا نمی‌شد، چه؟

اما باز هم درنگ و دودل هر روز به همان ایستگاه C می‌آمدند و منتظر می‌ماندند.

دودل گفت: «می‌دونی، اگه خوب کار کنیم احتمالاً متوجه می‌شیم که اینجا چندان هم تغییر نکرده. شاید خیلی هم به پنیر نزدیک باشیم. شاید اونا پنیرها رو پشت همین دیوار قایم کرده باشن.»

روز بعد، درنگ و دودل با وسایل حفاری و کنده‌کاری، بازگشتند. دودل اسکنه را برداشت و درنگ نیز با پُتک به جان دیوار افتاد تا دیوار ایستگاه C را سوراخ کرده و به پنیر برسند. آنها سوراخ بزرگی را کندند، اما از پنیر خبری نبود.

نااُمید شده بودند اما باور داشتند که می‌توانند مشکل را حل کنند. بنابراین فردای آن روز، خیلی زودتر به سرکار آمدند و بیشتر از همیشه کار کردند. اما بعد از کُلی تلاش، تنها چیزی که نسیب آنها شد، یک سوراخ بزرگ در درون دیوار بود.

درنگ شروع به فکر کردن نمود. بنظر می‌رسید فرق زیادی بین سخت کار کردن با کار هوشمندانه وجود دارد. دودل گفت: «شاید باید فقط اینجا بشینیم و ببینیم که چی پیش میاد! بالآخره دیر یا زود اونا پنیرا رو به اینجا برمی‌گردونن.»

درنگ هم می‌خواست همین را باور کند. بنابراین هر شب به خانه می‌رفت و صبح روز بعد با بی‌میلی به همراه دودل به ایستگاه پنیر C برمی‌گشت. اما هرگز پنیر به آنجا برنگشت.

حالا دیگر آدم کوچولوها از گرسنگی و فشار عصبی بسیار ضعیف شده بودند. درنگ از اینکه هر روز منتظر بازگشت پنیر می‌شدند، خسته شده بود. او می‌دید که هر چه بیشتر در این ایستگاه بدون پنیر می‌مانند، اوضاع‌شان بدتر می‌شود.

درنگ می‌دانست که آنها دارند به آخر خط می‌رسند.

سرانجام یک روز درنگ شروع کرد به خندیدن! او به خودش می‌خندید.

«یه نگاه به خودمون بنداز، دودل! ما هر روز داریم همون کار دیروز رو می‌کنیم و انتظار داریم که اوضاع بهتر بشه! اگه اینقدر آدم‌های افتضاحی نبودیم، الآن شرایط ما این همه مسخره نبود!!!»

درنگ از اینکه باز حرفِ رفتن به درون هزارتو پیش بیاید، اصلاً خوشش نمی‌آمد زیرا مطمئن بود که در آنجا گُم خواهند شد و آنها هیچ فکری در مورد اینکه کجا می‌شود پنیر پیدا کرد، نداشتند.

اما وقتی می‌دید که ترس با او چه کرده است، به حماقت خودش می‌خندید. او از دودل پرسید: «کفش‌های ورزشی‌مون کجان؟» از آنجا که وقتی ایستگاه پنیر C را یافته بودند، دیگر نیازی به کفش‌های ورزشی نداشتند و آنها را در جایی رها کرده بودند، خیلی طول کشید تا دوباره آنها را پیدا کردند.

دودل که می‌دید دوستش دارد کفش‌هایش را به پا می‌کند، گفت: «تو که نمی‌خوای بری وسط اون هزارتو، می‌خوای؟!» چرا همینجا پیش من نمی‌مونی تا اونا پنیر ما رو برگردونن؟»

درنگ گفت: «چون تو حالیت نیست! منم دوست ندارم اوضاع اینجوری باشه اما حالا فهمیدم که دیگه هیچوقت اون پنیرا برنمی‌گردن! وقتشه که پنیر تازه پیدا کنیم.»

دودل گفت: «اما اگه پنیری بیرون از اینجا نباشه، چی؟ حتی اگه باشه، اگه نتونی پیداش کنی، چی؟»

درنگ گفت: «نمی‌دونم!» او بارها و بارها همین سؤالات را از خود پرسیده و دچار ترس شده بود؛ ترسی که او را همانجا نگه داشته بود تا همیشه درجا بزند!

او از خود پرسید: «کجا احتمال بیشتری هست که پنیر پیدا کنم؟ اینجا یا داخل هزارتو؟!»

او در ذهنش تصویری ساخته بود. او خودش را می‌دید که با لبخندی بر روی صورتش، دارد درون هزارتو را می‌کاود.

هرگاه این تصویر را می‌دید، احساس خوبی داشت. او خودش را می‌دید که در هزارتو گُم شده است اما اعتماد به نفسش را بازمی‌یافت و به خود می‌گفت که حتماً در جایی در این هزارتو پنیر را خواهد یافت و دوباره یک زندگی سرشار از زیبایی را تجربه خواهد کرد. دوباره داشت عزم خود را جزم می‌کرد.

سپس از تصویرسازی ذهنی بهره گرفت تا تصویری هر چه واقعی‌تر و با جزئیات بیشتر از یافتن پنیر بسازد؛ تصویری که از آن لذت می‌بُرد و پنیر را مزمزه می‌کرد.

او خود را تصور می‌کرد که دارد پنیر سوراخدار سوئیسی می‌خورد، پنیر چدار نارنجی روشن، پنیرهای آمریکایی، پنیر موتزارلای ایتالیایی و پنیر نرم فرانسوی.

سپس دودل چیزی گفت و باعث شد تا او به خودش بیاید! هنوز هم در ایستگاه C بود!

او به دودل گفت: «یه وقتایی، دودل، شرایط تغییر می‌کنه و دیگه هیچوقت به حالت اول برنمی‌گرده. این یکی از اون موقعیت‌ها است. به این می‌گن ”زندگی“. زندگی هیچوقت از حرکت نمی‌ایسته. و ما هم نباید از حرکت بایستیم.»

درنگ نگاهی به اندام لاغر و نحیف خودشان انداخت و سعی کرد تا حرفی تأثیرگذار بزند اما ترسِ دودِل به عصبانیت تبدیل شده بود و دیگر نمی‌خواست گوش بدهد.

درنگ نمی‌خواست تا با دوست خودش بد حرف زده باشد اما نتوانست جلوی خنده‌اش نسبت به شرایط رقت‌بارشان را بگیرد.

درنگ عزم خود را جزم کرد تا آنجا را ترک کند و همین باعث شد تا احساس سرزندگی بیشتری داشته باشد. او می‌دانست که سرانجام باید لبخند به لب داشته باشد، پیش برود و حرکت کند.

درنگ خندید و بطور حماسی اعلام کرد: «وقت رفتن به درون این هزارتوئِه!»

دودل نه خندید و نه پاسخی داد.

درنگ تکه‌ی کوچکی از سنگ نوک‌تیزی را برداشت و جمله‌ای جدید برای دودل بر روی دیوار نوشت تا به آن فکر کند.

مانند عادت همیشگی‌اش، درنگ ابتدا طرح قالب پنیری را کشید و سپس درون آن نوشت، به این امید که این جمله لبخند به چهره‌ی دودل بیاورد، او را سبک کند و باعث شود تا او نیز به دنبال پنیر تازه برود.

درنگ سرکی کشید و با نگرانی به هزارتو خیره ماند. به یاد زمانی افتاد که بارها و بارها به ایستگاه‌های بدون پنیر رسیده بود. می‌دانست که ممکن است هیچ پنیری در هزارتو نباشد یا اگر هم باشد، او نتواند آن را پیدا کند. چنین ترسی او را دچار رخوت می‌کرد و سرزندگی‌اش را می‌کُشت.

درنگ لبخندی زد. دودل همیشه از خود می‌پرسید: «کی پنیر من رو برداشته؟!» اما درنگ از خود پرسید: «چرا من زودتر از اینها بلند نشدم و دنبال پنیر نرفتم؟!»

همانطور که درنگ داشت می‌رفت، سرش را برگرداند و نگاهی به ایستگاه C انداخت، جایی که همیشه احساس آرامش می‌کرد. به یاد آورد که چقدر این منطقه برایش آرامش به همراه داشت حتی با وجود آنکه دیگر پنیری در آنجا نبود.

با این افکار، درنگ بیشتر دچار نگرانی شد و مانده بود که آیا به راستی باید آنجا را ترک کند و به درون ناشناخته‌های هزارتو رود. او مطلب دیگری را بر روی دیوار پیش روی خود نوشت و برای لحظاتی به آن خیره شد:

او به این جمله فکر کرد.

می‌دانست که گاهی ترس می‌تواند خوب و حتی نشانه‌ی عقل باشد. اما بطور کُلی، وقتی شما دچار ترس شوید و کاری انجام ندهید، اوضاع بدتر می‌شود،  اما گاهی همین ترس می‌تواند باعث شود تا دست بکار شوید.

او نگاهی به سمت راست انداخت، آنجا بخشی از هزارتو بود که او هرگز به آن سمت پا نگذاشته بود، و ترس را در وجودش حس کرد.

سپس نفسی عمیق کشید، به سمت راست چرخید و به آرامی گام برداشت، گامی به درون ناشناخته‌ها!

وقتی تلاش می‌کرد تا راهش را پیدا کند دچار هراس می‌شد و به این فکر می‌کرد که چه زمان طولانی‌ای را در ایستگاه C گذرانده است. او برای مدت زیادی پنیر نخورده بود بنابراین بسیار ضعیف شده بود. از توانایی حرکت او کم شده و حالا رفتن به درون هزارتو برایش دردناک بود. تصمیم گرفت که اگر این بار پنیر پیدا کرد، زودتر از منطقه‌ی آسایش خود بیرون برود و به دنبال پنیر تازه بگردد. به این ترتیب به راحت‌طلبی و تنبلی عادت نمی‌کند و همه چیز ساده‌تر پیش می‌رود. سپس درنگ لبخند کم‌رمقی زد و با خود اندیشید: «دیر هم که بشه، بهتر از اینه که هیچوقت کاری انجام ندی!»

در طی روزهای بعد، درنگ مقداری پنیر بجا مانده در اینجا و آنجا پیدا کرد اما به اندازه‌ی کافی نبود. او اُمیدوار بود تا آنقدر پنیر پیدا کند که بتواند به سمت دودل بازگردد و او را متقاعد کند که با او به بخش دیگری از هزارتو بیاید.

اما درنگ هنوز هم دارای اعتماد به نفس کافی نبود. او پیش خودش اعتراف کرد که حرکت در درون هزارتو بسیار گیج‌کننده است. از آخرین باری که درون هزارتو پرسه زده بود، همه چیز خیلی تغییر کرده بود. تا می‌آمد راه مستقیم را تشخیص دهد، در میان راهروها گُم می‌شد. بنظرش می‌رسید که خیلی کُند دارد پیش می‌رود، انگار که دو گام به پیش می‌رفت و سپس یک گام به پس! کار سختی بود، اما باید می‌پذیرفت که از آنچه درباره‌ی هزارتو فکر کرده بود، آسان‌تر بود. دست‌کم آنقدرها هم ترسناک نبود.

به مرور زمان این فکر به سرش زد که اگر به راستی منبع قابل توجه‌ای از پنیر تازه وجود نداشته باشد، چه! اگر تنها پنیر کمی گیرش آمده و به مرور نیرویش را از دست بدهد، چه! سپس خنده‌اش گرفت، چراکه در همان لحظه هم چیزی برای خوردن نداشت و اگر ثابت می‌ماند، حتماً نیرویش را از دست می‌داد!

هرگاه نااُمیدی به سراغش می‌آمد، به خودش یادآوری می‌کرد که چرا از منطقه‌ی آسایش خارج شده است و اینکه رفتن به درون ناشناخته‌ها بهتر از ماندن در ایستگاه بدون پنیر بود. او کم‌کم داشت کنترل افکار و اعمالش را بدست می‌گرفت و دیگر به راحتی اجازه نمی‌داد که هر فکری وارد سرش شود و کنترل اعمالش را از دست او خارج کند.

سپس به خود یادآوری کرد که اگر بادپا و فین‌فینی توانسته‌اند به پیش روند، پس او هم می‌تواند.

وقتی خوب با خود اندیشید، متوجه شد که پنیر در ایستگاه C یک شبه ناپدید نشده بود. حالا داشت یادش می‌آمد که به مرور پنیر داشت کمتر و کمتر می‌شد و آنچه که مانده بود نیز بسیار کهنه و بیات شده بود، در واقع دیگر در آن اواخر، مزه‌ی خوبی نداشت.

حتی روی برخی از پنیرها کپک دیده می‌شد، گرچه او هیچوقت به آنها توجه‌ای نمی‌کرد. به هر حال باید اعتراف می‌کرد که اگر چشمش را باز کرده بود و به راستی می‌خواست که ببیند، حتماً این موارد را می‌توانست تشخیص دهد. اما او نخواسته بود که با حقایق روبرو شود.

اکنون درنگ به روشنی درک می‌کرد که اگر حقایق را دنبال می‌نمود و اگر تغییر را می‌پذیرفت، دیگر تغییرات او را شگفت‌زده نمی‌کرد. احتمالاً این کاری بود که بادپا و فین‌فینی داشتند انجام می‌دادند.

او تصمیم گرفت که از این پس هوشیار باشد. از این پس تغییرات را دنبال می‌کرد و مراقب آن بود. تصمیم گرفت که دیگر به حس خود اعتماد کند و خود را با تغییرات وفق دهد.

در جایی برای استراحت ایستاد و بر روی دیوار نوشت:

پس از مدتی طولانی، درنگ سرانجام به ایستگاه پنیر دیگری رسید که بنظر می‌رسید باید دارای پنیر زیادی باشد اما وقتی وارد آن شد، کاملاً خالی بود.

با خود اندیشید: «بیشتر اوقات احساس پوچی می‌کنم.» احساس می‌کرد که باید دست از جستجو بکشد. او داشت نیروی جسمانی‌اش را از دست می‌داد. می‌دانست که گُم شده است و می‌ترسید که نتواند نجات پیدا کند.

فکر کرد که شاید بهتر باشد تا دوباره به ایستگاه پنیر C بازگردد. دست‌کم اگر بازمی‌گشت و دودل هنوز هم آنجا بود، دیگر تنها نمی‌ماند.

سپس دوباره همان سوال را از خودش پرسید: «اگه نمی‌ترسیدی، چکار می‌کردی؟»

درنگ فکر می‌کرد که بر ترسش غلبه کرده است اما اکنون در بیشتر اوقات باید اعتراف می‌کرد که ترس را در وجودش احساس می‌کند. او همیشه مطمئن نبود که از چه چیزی می‌ترسد اما تحت این شرایط او خیلی خوب درک می‌کرد که از تنهایی می‌ترسد. او متوجه‌ی این موضوع نبود اما اکنون می‌دانست که هنوز هم باورهای ناشی از ترس، دارند در وجودش جولان می‌دهند.

دلش می‌خواست بداند که آیا دودل حرکت کرده، یا همچنان زندانی ترس‌های خود مانده است. سپس، درنگ لحظاتی را به یاد آورد که بهترین حس را در هزارتو داشته است و آن زمانی بود که در راهروهای آن حرکت می‌کرد.

او، در حالیکه می‌دانست دارد این کار را تنها برای یادآوری خودش انجام می‌دهد، نه برای دوستش، امیدوارانه بر روی دیوار نوشت:

درنگ نگاهی به درون سیاهیِ راهروهای هزارتو انداخت و حواسش به ترس خودش بود. چه چیز بر سر راهش قرار داشت؟ آیا همه جا خالی از پنیر شده بود؟

بدتر از آن، شاید خطری مرگبار بر سر راهش قرار داشت. او شروع به فکر کردن درباره‌ی تمام خطرات احتمالی‌ای که می‌توانست باعث ترسش بشود، کرد. او داشت تا سر حد مرگ، خودش را می‌ترساند.

سپس به خودش خندید. فهمید که ترسش باعث بدتر شدن اوضاع می‌شود. ”بنابراین کاری را انجام داد که اگر نمی‌ترسید، انجام می‌داد!“ او در مسیری تازه گام برداشت.

همانطور که به درون راهروی تاریک می‌رفت، لبخندی زد. او دقیقاً نمی‌دانست چه چیز، اما داشت به مرور درک می‌کرد که چیزی دارد به او قوّت قلب می‌دهد. او داشت به خودش اجازه‌ی رفتن می‌داد و به آنچه که بر سر راهش قرار داشت، اعتماد می‌کرد، هر چند به درستی نمی‌دانست که چه چیز ممکن است سر راهش باشد.

درنگ هر لحظه داشت بیشتر از سفرش لذت می‌برد و این موجب شگفتی‌اش شده بود. با تعجب از خودش پرسید: «چرا من اینقدر احساس خوبی دارم؟ من هنوز هیچ پنیری پیدا نکردم و حتی نمی‌دونم که دارم کجا می‌رم!»

اما دیری نپایید که علت لذت‌بخش بودن سفرش را فهمید.

او ایستاد و بر روی دیوار نوشت:

درنگ فهمید که تا آن زمان زندانی ترس خود بوده است. حرکت در مسیر تازه، او را آزاد و رها ساخته بود. اکنون باد خنک و تازه‌ای را در این بخش از راهروهای هزارتو حس می‌کرد که صورتش را نوازش می‌داد. نفس عمیقی کشید و همراه با حرکتش، احساس قوت قلب و نیرویی زیادی داشت. از همان لحظه‌ای که بر ترسش چیره شده بود، دیگر بسیار بیشتر از آنچه که تصور می‌کرد، داشت از سفرش لذت می‌بُرد.

پس از مدتی کوتاه، این احساس برایش تکراری و عادی شد. او حتی تقریباً فراموش کرد که در ابتدا این لذت چقدر دلنشین بوده است.

برای آنکه بازهم جستجویش لذت‌بخش‌تر شود، درنگ شروع به تصویرسازی ذهنی نمود. در ذهنش، با تمام جزئیات، خود را می‌دید که در میان کوهی از انواع پنیرهای خوشمزه و دلچسب، نشسته است، از پنیر چدار گرفته تا پنیرهای فرآوری شده‌ی نرم.

تصور کرد که دارد از خوردن پنیرهای متنوع لذت می‌بَرَد و از این کار به راستی هم لذت می‌بُرد. سپس مزه‌های دلچسب آنها را زیر زبان خود حس می‌کرد.

هر چه تصویری شفاف‌تر از لذتِ خوردن پنیر را تصور می‌کرد، بیشتر واقعی و قابل باور بنظر می‌رسید. او به راستی حس می‌کرد که به یک چنین منبع‌ای از پنیرهای خوشمزه، نزدیک است.

او نوشت:

درنگ بجای فکر کردن به آنچه که از دست داده بود، به فکر کردن به آنچه که می‌توانست بدست بیاورد، ادامه داد.

حیران مانده بود که چرا همیشه گمان می‌کرد که تغییر، شرایط را به سوی بدتر شدن سوق می‌دهد. اکنون متوجه شده بود که تغییرات می‌تواند به سمت بهتر شدن باشد.

از خودش پرسید: «چرا تا حالا از این زاویه به تغییر نگاه نمی‌کردم؟»

سپس با نیرو و اشتیاق بیشتری در هزارتو شروع به دویدن کرد. مدت زمان زیادی نگذشت که توجه‌اش به ایستگاه پنیری جلب شد و وقتی تکه‌هایی از پنیر را نزدیک ورودی ایستگاه دید، هیجان بیشتری را احساس نمود.

آنها تکه‌هایی از نوعی پنیر بودند که او هرگز پیش از آن ندیده بود و بسیار عالی بنظر می‌رسیدند. مقداری از آنها را خورد. بسیار خوشمزه بودند. مقداری بیشتری از آن پنیرها را خورد و مقداری هم در جیبش گذاشت تا بعداً بخورد، شاید هم مقداری از آن را به دودل می‌داد. حالا دیگر نیرویش را باز یافته بود.

با هیجانی غیر قابل وصف، وارد ایستگاه پنیر شد. اما برخلاف آنچه انتظار داشت، خالی بود. قبل از او، کسی به آن ایستگاه رسیده و تنها چند تکه از پنیر را باقی گذاشته بود.

او با خود اندیشید که اگر زودتر حرکت می‌کرد، احتمالاً زودتر از دیگران به این ایستگاه پنیر می‌رسید و آن همه پنیر خوشمزه را از دست نمی‌داد.

درنگ تصمیم گرفت که بازگردد و ببیند که آیا اکنون دودل حاضر است همراه او بیاید یا نه.

همانطور که مسیر بازگشت را در پیش گرفت، در جایی ایستاد و بر روی دیوار نوشت:

پس از مدتی، درنگ به ایستگاه پنیر C رسید و دودل را پیدا کرد. مقداری از تکه‌های پنیر را به او تعارف کرد اما او قبول نکرد.

دودل از این کار دوستش قدردانی کرد اما گفت: «فکر نکنم از پنیر تازه خوشم بیاد. بهش عادت ندارم. من پنیر خودم رو می‌خوام. تا چیزی رو که می‌خوام بدست نیارم، تغییری در کار نخواهد بود!»

درنگ سرش را به نشانه‌ی نااُمیدی تکان داد و با بی‌میلی از آنجا خارج شد و به داخل هزارتو بازگشت. همانطور که به دورترین نقطه‌ی هزارتو که قبلاً به آنجا رسیده بود، نزدیک می‌شد، دلش برای دودل تنگ شد. اما از آنچه داشت کشف می‌کرد، بسیار لذت می‌بُرد. حتی پیش از آنکه منبع بزرگی از پنیر را، البته اگر وجود داشت، پیدا کند، فهمید که دیگر تنها داشتنِ پنیر او را خوشحال نمی‌کند.

او خوشحال بود زیرا دیگر ترس او را اسیر نکرده بود. اکنون از کاری که داشت انجام می‌داد، احساس شادابی می‌کرد. با توجه به این کشف مهم در مورد روحیه‌اش، او دیگر مانند سابق، یعنی زمانی که در ایستگاه خالی از پنیر C بود، احساس ضعف نمی‌کرد. حال که می‌دانست که دیگر ترس نمی‌تواند جلوی او را بگیرد و مسیر جدیدی را در پیش گرفته بود، احساس قدرت می‌کرد و انگیزه‌اش بسیار زیاد شده بود.

اکنون قبل از آنکه آنچه را که نیاز داشت، پیدا کند، تنها مسئله‌ی باقی‌مانده زمان بود. در حقیقت، او احساس می‌کرد که همین الآن نیز آن را یافته است.

لبخندی زد و به خود گفت:

همانطور که قبلاً هم به این نتیجه رسیده بود، باز هم دریافت که آنچه از آن می‌ترسید هرگز به بدیِ آنچه تصور می‌کنید نیست. ترسی که در ذهن خود مجسم می‌کنید بدتر از شرایطی است که به راستی وجود دارد.

او چنان از نیافتن پنیر تازه می‌ترسید که حتی جرأت نمی‌کرد به دنبال آن برود.

اما از زمانی که سفر خود را آغاز کرد، به اندازه‌ی کافی پنیر تازه پیدا کرده بود که بتواند قدرتمندانه در میان راهروهای هزارتو پیش برود. اکنون به دنبال مقدار بیشتری بود. خودِ پیش رفتن در هزارتو برایش سرشار از هیجان بنظر می‌رسید.

افکار قدیمیِ او پُر از ابرهای تیره‌ی نگرانی و ترس بود. عادت داشت تا به قحطیِ پنیر فکر کند، یا گمان می‌کرد که پیش از یافتن پنیر تازه، نیرویش را از دست خواهد داد و کارش تمام است! عادت کرده بود به بدبخت شدن فکر کند، نه به شرایط بهتر.

اما از زمانی که ایستگاه پنیر C را رها کرد، افکارش به کُلی تغییر کرده بود.

همیشه بر این باور بود که پنیر هرگز تمام نخواهد شد و تغییری در کار نخواهد بود.

اکنون می‌دانست که چه انتظار داشته باشید، چه نداشته باشید، تغییر اجتناب‌ناپذیر است و طبیعت جهان هستی این است که بطور دائم تغییر کند.

تنها در صورتی تغییر باعث شگفتی شما خواهد شد که انتظار آن را نداشته باشید و به دنبال آن نباشید.

وقتی متوجه‌ی تغییرات در باورهای خود شد، در جایی ایستاد و بر روی دیوار نوشت:

درنگ هنوز پنیری پیدا نکرده بود اما همانطور که در هزارتو می‌دوید، در مورد آنچه که فرا گرفته بود، می‌اندیشید.

درنگ اکنون دریافته بود که باورهای نوین باعث شده بودند تا او بگونه‌ی دیگری عمل کند. از زمانی که ایستگاه بدون پنیر C را ترک کرد، نوع رفتار و عملکرد او نیز عوض شده بود.

او می‌دانست که وقتی باورهای‌تان تغییر کند، کارهای متفاوتی انجام می‌دهید. می‌توانید باور کنید که تغییر به شما آسیب خواهد زد و در مقابل آن مقاومت کنید، یا می‌توانید باور کنید که یافتنِ پنیر تازه شما را شاداب نموده و از تغییر استقبال کنید.

همه‌ی اینها به انتخاب باورهای‌تان بستگی دارد.

او بر روی دیوار نوشت:

درنگ می‌دانست که اگر زودتر ایستگاه C را ترک کرده و سریع‌تر با تغییرات همراه می‌شد، اکنون شرایط بهتری می‌داشت، احساس قدرت بیشتری می‌کرد و روحیه‌ی بهتری هم داشت، و می‌توانست بهتر با چالش یافتنِ پنیرِ تازه روبرو شود. در حقیقت اگر انتظار تغییر را داشت شاید تا همین حالا هم آن را پیدا کرده بود، نه اینکه این همه مدت وقتش را تلف کند و تغییر را انکار نماید.

او باز هم از تصویرسازی ذهنی‌اش کمک گرفت و خود را در حال یافتن پنیر تازه دید که دارد آن را می‌خورد و از آن لذت می‌برد. تصمیم گرفت به بخش‌های ناشناخته‌تر هزارتو گام بگذارد و به این ترتیب در جای‌جای آن تکه‌های پنیر تازه‌ای را یافت. درنگ بار دیگر داشت قدرت و اعتماد به نفسش را پیدا می‌نمود.

اکنون که به گذشته‌ی خود نگاه می‌کرد ، بسیار خوشحال بود که افکار خود را بر روی دیوار نوشته است. این نوشته‌ها، چنانچه دودل تصمیم می‌گرفت که از آن ایستگاه بدون پنیر بیرون بیاید، می‌توانست کمکش کند تا راه خود را یافته به سمت درنگ حرکت کند.

درنگ امیدوار بود که در مسیر درستی قرار گرفته باشد. او باز هم می‌اندیشید که دودل نیز می‌تواند از روی دست‌نوشته‌های روی دیوار، همین مسیر را در پیش گیرد.

بار دیگر افکار خود را بر روی دیوار نوشت:

اکنون، درنگ گذشته را رها کرده و خود را با زمان حال همراه ساخته بود.

او با قدرت و سرعت بیشتری در میان هزارتو پیش می‌رفت. مدت زیادی طول نکشید که آنچه باید اتفاق می‌افتاد، به وقوع پیوست. در حالیکه بنظر می‌رسید برای همیشه در هزارتو گیر افتاده است، سفر او، یا دست کم بخشی از سفر او، با پایانی شاد به آخر رسید.

درنگ وارد راهرویی طولانی و جدید شد، آخرِ آن را دور زد، … و در ایستگاه پنیر N، پنیر تازه را یافت.

وقتی وارد آنجا شد، با دیدنِ آنچه که تمام ایستگاه را پُر کرده بود، از جا پرید! در همه جای آن، بزرگترین ذخیره‌ی پنیر تازه‌ای که در تمام عمرش دیده بود را مشاهده کرد. برخی از انواع آن پنیرها را هرگز قبلاً ندیده بود.

برای لحظاتی در شگفت ماند که آیا دارد خواب می‌بیند یا واقعاً چنین منبع عظیمی از پنیر تازه واقعیت دارد، تا اینکه دوستان قدیمی خود، فین‌فینی و بادپا را دید.

فین‌فینی با تکان دادن سرش به او خوش‌آمد گفت و بادپا نیز برایش دست تکان داد. شکم برآمده و تُپلی آنها نشان می‌داد که مدتی را در این ایستگاه گذرانده‌اند.

درنگ خیلی سریع به آنها سلام کرد و سپس به سراغ پنیرها رفت. از هر کدام تکه‌ای را برداشت و نوش جان کرد. کفش‌هایش را درآورد و بند آنها را به هم گره زد و به دور گردنش انداخت تا اگر باز هم نیاز بود، خیلی سریع بتواند آنها را دوباره به پا کند.

فین‌فینی و بادپا خندیدند و با حرکت سر، این کار درنگ را تأیید کردند. سپس درنگ، به میان پنیرهای تازه پرید. وقتی آنقدر خورد تا دیگر شکمش پُر شد، تکه‌ای از پنیر تازه را بلند کرد و با شادمانی گفت: «زنده‌باد تغییر!»

وقتی داشت از پنیر تازه لذت می‌بُرد، به یاد درس‌هایی اُفتاد که در طی مسیر یاد گرفته بود. او دریافت که تا وقتی از تغییر بترسد، مجبور خواهد بود به همان پنیر کهنه و قدیمی اکتفا کند که البته حتی دیگر وجود هم نداشت!

بنابراین، چه چیز باعث شده بود تا او به دنبال تغییر برود؟ آیا ترس از گرسنگی و مرگ او را وادار کرده بود؟ با این فکر لبخندی زد.

سپس خندید و دریافت که به محض آنکه به خود و اشتباهات خودش می‌خندد، شروع به تغییر می‌کند. او دریافت که سریع‌ترین راه برای تغییر این است که هر کسی به حماقت‌ها و بی‌خردی خود بخندد! سپس می‌تواند حرکت کند و به سرعت پیش رود.

او می‌دانست که از دوستان خود، فین‌فینی و بادپا، درس‌هایی آموزنده و مفید برای پیش رفتن در زندگی آموخته است.

آنها زندگی را آسان می‌گرفتند. آنها مسائل را برای خود پیچیده نمی‌کردند و بیش از حد به تجزیه و تحلیل جوانب زندگی نمی‌پرداختند. وقتی شرایط تغییر می‌کرد و پنیر از میان می‌رفت، آنها نیز به سرعت تغییر می‌کردند و به دنبال پنیر تازه می‌رفتند. درنگ این موضوع را به خاطر سپرد.

همچنین درنگ از مغز شگفت‌انگیز خود برای انجام کاری استفاده کرده بود، که آدم کوچولوها بهتر از موش‌ها انجام می‌دهند.

او با جزئیات کامل، به خودشناسی رسیده و بسیار بهتر از آنها، زندگی را پیدا کرده بود.

او به اشتباهات گذشته‌ی خود در زندگی پی برده بود و اکنون از آنها بهره می‌گرفت تا آینده را بهتر و بهتر بسازد. اکنون او می‌دانست که می‌تواند بیاموزد که چطور با تغییرات روبرو شود.

شما می‌توانید مراقب باشید که همواره باید زندگی را ساده گرفت، باید انعطاف‌پذیر باشید و به سرعت حرکت کنید.

نیازی نیست مسائل را برای خودتان پیچیده کنید یا چنان غرق باورهای ترسناک شوید که خود را سردرگُم سازید.

فقط کافی است که متوجه‌ی تغییرات کوچک باشید، بدین ترتیب برای تغییرات بزرگتری که احتمال آنها هست، آماده خواهید بود.

درنگ می‌دانست که باید به سرعت خود را با شرایط جدید وفق دهد. چنانچه به سرعت خود را با شرایط نوین سازگار نکنید، ممکن است دیگر هیچگاه فرصت سازگاری و پیشرفت در زندگی را نیابید.

او اکنون دریافته بود که بزرگترین مانعی که در سر راه تغییر قرار می‌گیرد، درون ذهن خود افراد است و هرگز اوضاع بهتر نخواهد شد مگر آنکه خود افراد تغییر کنند.

شاید مهمتر از هر نکته‌ی دیگری، او فهمیده بود که همیشه پنیر تازه در بیرون از حصاری که برای خود ساخته است، وجود دارد، چه او را تشخیص بدهد و چه ندهد، و هر گاه که حصارهای ترس را درهم بشکند و از ماجراجویی لذت ببرد، پنیر تازه نسیب او خواهد شد.

او درک کرده بود که برخی ترسها باعث می‌شوند تا جان او از خطرها حفظ شود اما از طرفی، بسیاری از ترسها، درست زمانی که او به تغییر نیاز داشت، او را از شرایط بهتر دور می‌کردند. او می‌دانست که تغییرات بوجود آمده بودند تا او را به سوی پنیر تازه هدایت کنند، اما در آن زمان، یعنی وقتی که پنیر کهنه ناپدید شده بود، او از تغییر خوشش نمی‌آمد!

او حتی دریافته بود که دارای توانایی‌های بسیار بهتر و قوی‌تری است.

همانطور که درنگ به آنچه که فراگرفته بود، فکر می‌کرد، به یاد دوستش، دودل، افتاد. نمی‌دانست که آیا او هیچیک از نوشته‌هایش بر روی دیوارهای ایستگاه C و راهروهای هزارتو را خوانده است یا خیر.

آیا سرانجام دودل تصمیم گرفته بود که از آن ایستگاه بدون پنیر بیرون بیاید و به پیش برود؟

آیا او به درون هزارتو گام برداشته و درک کرده بود که زندگی‌اش چقدر می‌تواند بهتر باشد؟

یا اینکه همچنان همانجا نشسته و در حال نالیدن از روزگار است؟

درنگ با خود اندیشید تا به همان ایستگاه C بازگردد تا شاید بتواند دودل را همانجا پیدا کند. اگر او را می‌یافت، شاید می‌توانست به او نشان دهد که چطور باید از آن مخمصه بیرون بیاید. اما ناگهان به یاد آورد که قبلاً سعی خود را کرده است تا دوستش را وادار به تغییر کند.

دودل نیز باید خودش، راه خود را پیدا می‌کرد. او نیز باید به خودش سخت می‌گرفت و بر ترسهایش چیره می‌شد. هیچ کس دیگری نمی‌توانست اینکار را برای او انجام دهد یا تنها با حرف زدن او را وادار به تغییر کند. او نیز باید به نوعی مزایای تغییر در خودش را درک می‌کرد.

درنگ می‌دانست که نشانه‌هایی را برای دودل باقی گذاشته است تا او نیز با خواندن نوشته‌های روی دیوار بتواند راهش را پیدا کند.

او به یکی از بزرگترین دیوارهای هزارتو نزدیک شد و خلاصه‌ای از آنچه که یاد گرفته بود را بر روی آن نوشت. تکه‌ی بزرگی از پنیر را ترسیم کرد و بعد با لبخندی به آموزه‌های خود نگاه کرد:

دست‌نوشته‌های روی دیوار

 

تغییر در راه است

پنیر به اتمام می‌رسد

انتظار تغییر را داشته باشید

آماده‌ی به اتمام رسیدن پنیر باشید

تغییر را دنبال کنید

هر از گاهی پنیر را بو بکشید

بدین ترتیب متوجه خواهید شد که چه وقت پنیر کهنه می شود

به سرعت خود را با تغییرات وفق دهید

هر چه زودتر دست از پنیر قدیمی بکشید

زودتر از پنیر تازه لذت خواهید برد

تغییر کنید

با تغییر همراه شوید

از تغییر لذت ببرید

مزه‌ی لذتبخش ماجراجویی را بچشید

و از طعم پنیر تازه لذت ببرید

آماده باشید تا هر چه سریعتر تغییر کنید

و بارها و بارها از تغییر لذت ببرید

پنیر به اتمام می‌رسد

اکنون درنگ فهمیده بود از زمانی که در ایستگاه C بوده، چقدر راه طولانی‌ای را پشت سر گذاشته است اما این را هم می‌دانست که اگر بیش از حد به خود آسان بگیرد، خیلی راحت به همان شرایط پیشین باز خواهد گشت. بنابراین او هر روز شرایط پنیر در ایستگاه N را بررسی می‌کرد تا همیشه از تغییرات آگاه باشد. او هر کاری که لازم بود انجام می‌داد تا در مقابل تغییرات غیر منتظره، غافلگیر نشود.

در حالیکه هنوز ذخایر قابل ملاحظه‌ای از پنیر در آن ایستگاه وجود داشت، درنگ، هر از چند گاهی به درون هزارتو می‌رفت و بخش‌های جدیدی از آن را کنکاش می‌کرد تا همیشه از آنچه که در حال وقوع بود، باخبر باشد. او می‌دانست که چنانچه حواسش به انتخاب‌های واقعی‌اش باشد، شرایط امن‌تری خواهد داشت تا اینکه خود را در منطقه‌ی آسایش و دور از خبرهای اطراف نگه دارد.

سپس، درنگ صدایی را از درون هزارتو شنید و گمان کرد که کسی دارد در آن حرکت می‌کند. صدا بلندتر شد، او فهمید که کسی دارد می‌آید.

آیا ممکن بود که دودل باشد؟! آیا به راستی او همین الآن داشت به پیچ ایستگاه N می‌رسید؟!

درنگ دعایی را زیر لب خواند و امیدوار بود که حدسش درست باشد. شاید، سرانجام، این دوستش بود که داشت …

پایان

یا یک شروع تازه؟!

مبحث

کمی بعد در همان روز

وقتی داستان مایکل به آخر رسید، نگاهی به سرتاسر کلاس انداخت و همکلاسی‌های سابقش را دید که داشتند لبخند می‌زدند.

بسیاری از او تشکر کردند و گفتند که نکات خوبی را از داستان دریافته‌اند. ناتان از همه پرسید: «نظرتون چیه که بعداً دور هم جمع بشیم و راجع بهش بحث کنیم؟»

بیشتر آنان ابراز تمایل کردند که درباره‌ی داستان حرف بزنند، بنابراین قرار گذاشتند تا پیش از شام دور هم جمع شوند.

آن روز بعد از ظهر در سالن هتل جمع شدند و شروع به شوخی در مورد یافتن پنیرشان کردند و اینکه خود را در یک هزارتو حس می‌کنند.

سپس آنجلا سؤالی را از افراد گروه پرسید: «خوب، شما کدوم یکی از شخصیت‌های داستان بودین؟ فین‌فینی، بادپا، درنگ یا دودل؟»

کارلوس پاسخ داد: «راستش، تمام مدت داشتم در موردش فکر می‌کردم. خیلی واضح به یاد زمانی افتادم که می‌خواستم کسب و کار خودم رو در زمینه‌ی لوازم ورزشی راه بندازم، یعنی همون موقع‌ای که باید در مقابل تغییر در زندگیم یه تصمیم حساس می‌گرفتم. من فین‌فینی نبودم! من شرایط رو بو نکشیدم و به موقع متوجه‌ی تغییر شرایط نشدم. بی‌شک بادپا هم نبودم! چون بلافاصله به سراغ کار نرفتم. بیشتر شبیه درنگ بودم. دلم می‌خواست توی همون شرایطی که بهش عادت کرده بودم، بمونم. واقعیت این بود که دلم نمی‌خواست به سراغ تغییر برم. حتی دلم نمی‌خواست بهش فکر کنم.»

مایکل که از دوستان دوران مدرسه‌ی کارلوس بود و بسیار با هم صمیمی بودند، پرسید: «ما دقیقاً داریم راجع به چی حرف می‌زنیم، رفیق؟»

کارلوس گفت: «یه تغییر غیر منتظره در شغل.»

مایکل خنده‌ای کرد و گفت: «نکنه اخراج شدی؟»

«خوب، بحث سر اینه که من دلم نمی‌خواست از جام بلند شم و برم دنبال پنیر تازه بگردم. اونموقع گمون می‌کردم که دلیل خوبی دارم که نباید در زندگیم تغییری بوجود بیاد. بخاطر همین، وقتی شرایط تغییر کرد، خیلی ناراحت شدم.»

برخی از همکلاسی‌ها که تا آن زمان ساکت مانده بودند، حالا احساس راحتی بیشتری می‌کردند و سر صحبت را باز کردند. از جمله فِرَنک که وارد ارتش شده بود.

«شخصیت درنگ، من رو به یاد یکی از دوستام انداخت. بخش اداری‌ای که اون مدیرش بود، حسابی به ریخت. اما انگار دلش نمی‌خواست باور کنه که همه چیز داره از کنترلش خارج می‌شه. دائم کارکنان اداره رو جابجا می‌کرد. ما سعی کردیم تا باهاش صحبت کنیم و در مورد فرصتهایی که توی سازمان برای تغییر وجود داره، قانع‌اش کنیم. اما اون اعتقادی به تغییر نداشت. وقتی از بالا دستور رسید که اون بخش باید بسته بشه، تنها کسی بود که تعجب کرد. حالا باید به تلخی با تغییراتی روبرو می‌شد که هیچوقت فکر نمی‌کرد اتفاق بیفته.»

جسیکا گفت: «منم فکر نمی‌کردم که چنین اتفاقی برام بیفته اما پنیر من بارها از دستم رفت، مخصوصاً توی زندگی شخصیم. بعداً راجع بهش براتون می‌گم.»

غیر از ناتان، همه خندیدند. او گفت: «شاید نکته‌ش همین باشه!»

«تغییر سراغ همه‌ی ما میاد.»

او اضافه کرد: «کاش خونواده‌ی من، قبل اون همه ماجرا، داستان پنیر رو خونده بودن. متأسفانه ما دلمون نمی‌خواست با تغییراتی مواجه بشیم که چه می‌خواستیم- چه نمی‌خواستیم، داشتن کسب و کار ما رو زیر و رو می‌کرد، بعدش دیگه خیلی دیر شده بود. ما بیشتر فروشگاه‌هامون رو بستیم.»

داستان او باعث شگفتی خیلی از همکلاسی‌هایش شد زیرا همه‌ی آنان گمان می‌کردند که ناتان کسب و کار موفقی دارد که سال به سال نیز در حال پیشرفت است.

جسیکا پرسید: «مگه چطور شد؟»

«فروشگاه‌های زنجیره‌ای ما خیلی سریع از مُد افتادن چون فروشگاه‌های خیلی بزرگ با سرمایه‌های آنچنانی توی شهر سر در آوردن که هم تنوع محصولاتشون بیشتر بود و هم قیمت‌های پایین‌تری داشتن. امکان نداشت بتونیم باهاشون رقابت کنیم. حالا می‌فهمم که ما بجای اینکه مثل فین‌فینی و بادپا باشیم، بیشتر شبیه درنگ هستیم. ما سرِ جامون درجا می‌زنیم و تغییر نمی‌کنیم. سعی می‌کنیم اتفاقات و حوادث رو نادیده بگیریم و بعدش به دردسر می‌افتیم. می‌شه دو تا درس هم از دودل گرفت؛ یکی اینکه نمی‌تونیم به خودمون بخندیم و یکی هم اینکه به این راحتی‌ها نمی‌تونیم دست از کاری که داریم انجام می‌دیم، بکشیم.»

لورا که در کار بازرگانی بسیار موفق بود، تمام مدت داشت گوش می‌داد و تا آن زمان خیلی کم حرف زده بود. او گفت: «منم در مورد این داستان خیلی فکر کردم. وقتی فکرشو کردم، دیدم که منم دارم درست عین دودل رفتار می‌کنم و همیشه همون کارهای قبلی رو تکرار می‌کنم. راستش به خودم خندیدم. فکر می‌کنم که منم باید تغییر کنم و بهتر از قبل دست بکار بشم.» او مکثی کرد و گفت: «کنجکاو شدم که بدونم چند نفر اینجا از تغییر می‌ترسن؟»

هیچکس جواب نداد بنابراین او ادامه داد: «فقط دستتون رو بالا بگیرین.»

فقط دست یک نفر بالا رفت. لورا گفت: «خوب، پس ما فقط یه آدم راستگو توی گروهمون داریم.» و سپس ادامه داد: «شاید بهتر باشه تا سؤالم رو اینطوری مطرح کنم. چند نفر اینجا فکر می‌کنن که مردم از تغییر می‌ترسن؟» بدون استثناء، همه دست‌شان را بالا گرفتند. سپس همه خنده‌شان گرفت.

«خوب، این یعنی چی؟»

ناتان جواب داد: «حاشا!»

مایکل با حالت اعتراف‌گونه‌ای گفت: «بدون شک! گاهی حتی حواسمون نیست که داریم می‌ترسیم. وقتی برای اولین بار داستان رو شنیدم، عاشق این سؤال بودم، ”اگه نمی‌ترسیدی، چکار می‌کردی؟“»

سپس جسیکا اضافه کرد: «خوب، چیزی که من از این داستان فهمیدم اینه که تغییر همیشه و همه جا اتفاق می‌افته و هر چه سریع‌تر خودمون رو با این تغییرات وفق بدیم، کارها رو بهتر انجام می‌‌دیم. یادم میاد که سالها پیش شرکت ما می‌خواست یه سری دانش‌نامه‌های عمومی رو به فروش برسونه که شامل بیست جلد کتاب بود. یه نفر بهمون گفت که بهتره تمام این کتابها رو به صورت یه سی‌دی دربیاریم و ارائه بدیم تا بتونیم با قیمت خیلی کمتری پخش کنیم. اون گفت که اینجوری هم به عنوان یه شرکت پیشرو شناخته میشیم، هم هزینه‌های مربوط به چاپ و تکثیر رو پرداخت نمی‌کنیم و هم افراد بیشتری قدرت خرید اون رو خواهند داشت. ولی ما به حرفش گوش ندادیم.»

ناتان پرسید: «چرا به حرفش گوش ندادین؟»

«چون اون زمان فکر می‌کردیم که سابقه‌ی خوب و شهرت ما در زمینه‌ی کتاب، قدرت فروش ما رو بالا برده. مردم، سینه به سینه، از کتاب‌های ما حرف می‌زدن و برای ما تبلیغ می‌کردن. قیمت کتاب‌های ما بالا بود و همین هم باعث می‌شد تا کارمون کلاس بالاتری داشته باشه و هم اینکه می‌تونستیم پورسانت‌های خوبی به بازاریاب‌ها بدیم. برای مدت طولانی شرکت ما به همین صورت خیلی خوب کار کرده بود و ما فکر می‌کردیم که همین روش تا ابد جواب می‌ده.»

لورا گفت: «شاید منظور از درنگ و دودل توی داستان همین باشه. اونا هم از موفقیت‌هاشون خیلی به خودشون مغرور و متکبر شده بودن. اونا هم توجه نکردند که دیگه روش‌های قدیمی جواب نمی‌ده و باید تغییر کنن.»

ناتان گفت: «پس شما هم فکر می‌کردین که پنیر کهنه‌ی شما، تنها پنیریه که دارین.»

«درسته! و اینکه می‌خواستیم برای همیشه به همین پنیر چنگ بزنیم. وقتی نگاهی به گذشته انداختم و اینکه چه اتفاقی برامون افتاده، فهمیدم موضوع تنها این نیست که کسی پنیر ما رو برداره، بلکه هر پنیری مدت زمان استفاده‌ی خودش رو داره و یه روزی بالآخره تموم می‌شه. به هر حال، ما تغییر نکردیم اما یکی از رقبای ما تغییر کرد و فروش ما بدجوری زمین خورد! اوضاع بدی بود. فن‌آوری نوین داشت به سرعت همه چیز رو تغییر می‌داد و هیچکس در شرکت ما حاضر نبود این تغییرات رو بپذیره. داشتیم درجا می‌زدیم. فکر کردم که باید کلاً کار رو کنار بذاریم.»

کارلوس که انگار داشت اعلام برنامه می‌کرد، گفت: «وقتشه بریم توی هزارتو!» همه خندیدن، حتی خود جسیکا.

کارلوس رو به جسیکا و کرد و گفت: «خوبه که می‌تونی به خودت بخندی.»

فرنک گفت: «این همون چیزیه که من از داستان گرفتم. من زیادی خودم رو جدی می‌گیرم. درنگ وقتی تغییر کرد که به خودش و به کارهاش خندید. باید هم اسمش رو درنگ می‌ذاشتن!»

تمام گروه خنده‌شان گرفته بود.

آنجلا پرسید: «فکر می‌کنین دودل هیچوقت تغییر رو پذیرفت، و برای خودش پنیر تازه پیدا کرد؟»

اِلِین گفت: «من فکر می‌کنم اون تغییر کرده و به پنیر تازه هم رسیده.»

کُوری گفت: «من چشمم آب نمی‌خوره! بعضی افراد هرگز تغییر نمی‌کنن و تاوانش رو هم می‌دن. چون توی امور پزشکی هستم، آدمهایی مثل دودل زیاد می‌بینم. اونا از پنیر خودشون یه هوّیت برای خودشون درست می‌کنن. وقتی پنیرشون رو ازشون بگیری، درست مثل یه آدمی رفتار می‌کنن که انگار مورد ظلم وحشتناکی قرار گرفتن و همیشه هم دیگران رو مقصر می‌دونن. اونا همیشه مریض‌تر از آدمهایی هستن که دست از غُر زدن برمی‌دارن و کارها رو به پیش می‌برن.»

سپس ناتان، انگار که داشت با خودش حرف می‌زد، زیر لب گفت: «بنظرم سوال اینه که ”چه چیزی رو باید کنار بذاریم، و باید با چه چیزی پیش بریم؟“»

برای لحظاتی هیچکس حرفی نزد.

ناتان گفت: «باید یه اعترافی بکنم. من دیده بودم که برای فروشگاه‌هایی مثل ما توی شهرهای دیگه چه اتفاقی افتاده اما امیدوار بودم که همین اتفاق برای ما نیفته. بنظرم خیلی بهتره که تا وقت هست، خودمون آغازگر تغییر باشیم، نه اینکه وقتی تغییر به وجود اومد، بخوایم تازه خودمون رو باهاش وفق بدیم و در مقابلش واکنش داشته باشیم. شاید باید با پنیر خودمون پیش بریم.»

فرنک پرسید: «منظورت چیه؟»

ناتان پاسخ داد: «دیگه الآن نمی‌شه کاریش کرد ولی اگه همون موقع تموم فروشگاه‌هامون رو فروخته بودیم و بجاش یه فروشگاه عظیم و مدرن تأسیس می‌کردیم، آیا بهتر نمی‌تونستیم با اون فروشگاه‌های غول‌پیکر رقابت کنیم؟»

لورا گفت: «احتمالاً وقتی درنگ روی دیور نوشت ”مزه‌ی لذتبخش ماجراجویی را بچشید و از طعم پنیر خودتان لذت ببرید.“ منظورش همین بوده.

فرنک گفت: «بنظرم بعضی چیزا رو نباید تغییر داد. برای مثال من دلم می‌خواد ارزش‌های ریشه‌ای خودم رو حفظ کنم. حالا فهمیدم که اگه خیلی زودتر از اینها در زندگی به سراغ پنیر خودم می‌رفتم، الآن وضعم خیلی بهتر بود.»

ریچارد که همیشه آدم شکاکی بود، گفت: «خوب، مایکل، داستان کوچولوی جالبی بود، اما در حال حاضر، به چه درد ما می‌خوره؟»

گروه همکلاسی‌ها هنوز از تجارب تغییر در زندگی ریچارد خبر نداشت. او به تازگی از همسرش جدا شده بود و تلاش می‌کرد تا بین انجام شغلش و بزرگ گردن بچه‌هایش، تعادل ایجاد کند.

مایکل پاسخ داد: «می‌دونی، به گمونم، در حال حاضر، دارم سعی می‌کنم تا روزانه به مسائل و مشکلات کارم برسم، در حالیکه باید نگاهم به آینده باشه و به جاییکه قراره برسم، نگاه کنم. هر روز فقط به بیست و چهار ساعت آینده نگاهی می‌اندازم و سعی می‌کنم تا مشکلات همین روز رو پشت سر بگذارم. اینکار اصلاً خوش‌آیند نیست. انگار توی یه مسابقه‌ی دو شرکت کردم که هیچوقت به خط پایان نمی‌رسه!»

لورا گفت: «پس، تو داری کارها رو مدیریت می‌کنی، در حالیکه باید این امور رو ”رهبری“ کنی.»

مایکل گفت: «دقیقاً! وقتی داستان ”کی پنیر من را برداشته؟“ رو خوندم، فهمیدم که من به دورنمایی از یه تصویر نیاز دارم که نشانی از ”پنیر تازه“ باشه، تصویری از آینده‌ی خودم که باید به سمت اون حرکت کنم. در این صورت می‌شه از ”تغییر“ لذت بُرد و البته موفق شد، چه این تصویر در کسب و کار باشه، چه در مورد هر جنبه‌ی دیگه‌ای از زندگی.»

ناتان پرسید: «برای کسب و کارت چکار کردی؟»

«خوب، وقتی از همکارام پرسیدم که خودشون رو شبیه کدوم یکی از شخصیت‌های داستان می‌بینن، فهمیدم که ما از هر چهار شخصیت در موسسه‌ی خودمون داریم. متوجه شدم که فین‌فینی‌ها، بادپاها، درنگ‌ها و دودل‌ها، هر کدوم به آموزش‌ها و برخوردهای خاص خودشون احتیاج دارن. باید به فین‌فینی‌ها کارهایی رو واگذار کرد که بتونن تغییرات در بازار رو بو بکشن، بدین ترتیب اونا به ما کمک می‌کنن تا دیدگاه کامل‌تری از تحلیل بازار داشته باشیم. اونا ما رو تشویق می‌کنن تا بفهمیم که مشتریان ما انتظار چه تغییراتی در کالاها و خدمات جدید رو دارن. فین‌فینی‌ها عاشق این کار هستن و دل‌شون می‌خواد در سِمَت‌هایی کار کنن که بتونن این تغییرات رو تشخیص بدن و به موقع با این تغییرات همآهنگ بشن. بادپاهای ما دوست دارن که کارها رو به سرانجام برسونن. بنابراین باید این فرصت رو بهشون داد تا کارها رو بر اساس دیدگاه‌های جدید همکاری، راه بندازن. فقط باید اونا رو زیر نظر داشت تا مسیر رو به اشتباه انتخاب نکرده باشن. بعد از اون باید بخاطر آوردن پنیر تازه، اونا رو مورد تشویق قرار داد. اونا دوست دارن برای شرکت‌هایی کار کنن که برای کار عملی اونا و نتیجه‌ی کار، ارزش قائل باشن.»

آنجلا پرسید: «در مورد درنگ‌ها و دودل‌ها چی؟»

مایکل پاسخ داد: «متأسفانه دودل‌ها مثل لنگر عمل می‌کنن که باعث می‌شه تا حرکت ما کُند بشه. اونا زیادی راحت هستن و زیادی از تغییر می‌ترسن. بعضی از دودل‌های ما فقط وقتی حاضر می‌شن تغییر رو بپذیرن که تصویری قابل درک و واقعی از مزایای تغییر بهشون نشون بدیم. دودل‌ها به ما می‌گن که دل‌شون می‌خواد در جایی کار کنن که امنیت شغلی داشته باشن. بنابراین، این ”تغییرات“ هستن که باید برای اونا قابل درک باشن و احساس امنیت بهشون بدن. وقتی خطر عدم تغییر رو درک کنن، بعضی از دودل‌ها خیلی خوب هم تغییر می‌کنن! تصویرسازی برای دورنمای آینده باعث می‌شه تا بعضی از دودل‌های ما به درنگ تبدیل بشن.»

فرنک پرسید: «با دودل‌هایی که تغییر نمی‌کنن، چکار می‌کنین؟»

مایکل با ناراحتی گفت: «مجبوریم از دایره‌ی همکاران بیرون‌شون کنیم. هیچوقت دوست نداریم همکارامون رو از دست بدیم، اما می‌دونیم که اگه نتونیم به سرعت و به موقع با شرایط جدید تغییر کنیم، همگی سقوط می‌کنیم.»

سپس او ادامه داد: «خبر خوب اینه که معمولاً درنگ‌هایی که در ابتدا دچار سردرگُمی می‌شن، به مرور مسائل جدید رو یاد می‌گیرن، به خودشون تکونی می‌دن و دست به کارهای متفاوتی می‌زنن و به موقع خودشون رو با شرایط جدید وفق می‌دن تا به موفقیت گروه کمک کنن. اونا هم با تغییرات همراه می‌شن و خیلی فعال و سرزنده به سراغ تغییر می‌رن. اونا هم ”ذات انسانی“ رو درک می‌کنن و به ما کمک می‌کنن تا تصویری واقعی از دورنمای پنیر تازه بسازیم که عملاً برای همه قابل درک باشه. اونا به ما می‌گن که دل‌شون می‌خواد تا در سازمانی کار کنن که به افراد اعتماد به نفس و خودباوری لازم رو بده و همچنین ابزار لازم برای تغییر رو هم در اختیارشون بذاره. اونا به ما کمک می‌کنن تا ضمن به دنبال پنیر تازه بودن، حس شوخ‌طبعی رو هم بکار بگیریم.»

ریچارد که انگار داشت نظریه‌ای را ارائه می‌کرد، گفت: «تو تموم اینا رو از همین داستان کوچولو گرفتی؟!»

مایکل لبخندی زد: «این یه داستان خشک و خالی نیست. هر کدوم از ما ممکنه درک متفاوتی ازش داشته باشیم و بطور متفاوتی در زندگی خودمون ازش استفاده کنیم.»

آنجلا که انگار داشت اعتراف می‌کرد، گفت: «من یه کمی شبیه دودل هستم بخاطر همین هم بنظرم تأثیرگذارترین بخش داستان اونجایی بود که درنگ به ترس‌های خودش خندید و در ذهن خودش تصویری از لذتِ خوردنِ پنیر تازه رو مجسم کرد. همین باعث شد تا رفتن به داخل هزارتو کمتر ترسناک بنظر برسه و بیشتر حالت لذت بردن داشته باشه، و اینکه آخرش تصمیم بهتری برای زندگیش گرفت. دقیقاً کاری من همیشه دلم می‌خواسته واسه‌ی زندگیم انجام بدم.»

فرنک به پهنای صورتش لبخند زد و گفت: «پس حتی دودل هم گاهی می‌تونه مزایای تغییر رو درک کنه!»

کارلوس خنده‌ای کرد و گفت: «مثل مزیتِ چسبیدن به شغل خودشون.»

آنجلا اضافه کرد: «یا حتی بهتر شدن توی کار و شغل‌شون!»

ریچارد که در خلال این مباحث، اخم‌هایش درهم بود، گفت: «رئیس من بارها تذکر داده بود که ما توی شرکت به تغییر نیاز داریم. من همیشه فکر می‌کردم که داره یه چیزی واسه‌ی خودش می‌گه و اهمیتی نداره. دیگه دوست نداشتم بازهم اون جمله رو بشنوم. بنظرم هیچوقت نفهمیدم که ”پنیر تازه‌ای“ که اون می‌خواست ما به طرفش بریم، چیه، یا باید اصولاً چکار می‌کردیم.»

او با لبخند بی‌رمقی ادامه داد: «باید اعتراف کنم که از ایده‌ی دیدن ”پنیر تازه“ خوشم میاد و اینکه تصور کنیم که داریم از خوردنش لذت می‌بریم. این باعث می‌شه تا همه چیز برامون روشن و واضح بشه. وقتی ببینی که چطور همه چیز می‌تونه بهتر باشه، بیشتر به ایجاد تغییر اشتیاق پیدا می‌کنی.»

او اضافه کرد: «شاید بتونم از همین قائده توی زندگی شخصیم هم استفاده کنم. بنظر می‌رسید که بچه‌هام فکر می‌کنن که هرگز چیزی توی زندگی ما تغییر نمی‌کنه. اونا مثل دودل شده بودن، عصبانی و درمونده. احتمالاً از آینده می‌ترسیدن. شاید من نتونستم تصویری واقعی از ”پنیر تازه“ برای اونا بسازم. احتمالاً… بخاطر این بود که خودمم چنین تصوری از آینده نداشتم.»

همه ساکت بودند و گوش می‌دادند، انگار که هر یک از آنان داشتند به زندگی خود فکر می‌کردند.

جسیکا گفت: «خُب، بیشتر ما راجع به شغل و کارمون حرف زدیم، اما حالا که فکرشو می‌کنم، باید راجع به زندگی شخصی‌مون هم حرف بزنیم. فکر کنم رابطه‌ی فعلی من همون ”پنیر کهنه“ است که یه عالمه کپک روش زده!»

کُوری با خنده‌ای به نشانه‌ی تأیید، گفت: «منم همینطور! احتمالاً منم باید این رابطه‌ی کوفتی رو بذارم کنار.»

آنجلا با حالتی تدافعی گفت: «یا، شاید هم ”پنیر کهنه“ همون رفتارهای کهنه‌ی ما باشه. چیزی که باید از شرّش خلاص بشیم همون رفتارهای قدیمی هستن که باعث شدن تا رابطه‌های ما اینقدر کوفتی باشن. باید اول اونا رو کنار بذاریم و بعدش بهتر فکر کنیم و بهتر عمل کنیم.»

کُوری که انگار تازه چشمانش باز شده بودند، گفت: «گُل گفتی! این ”پنیر تازه“، در واقع یه رابطه‌ی تازه با همون فرده!»

ریچارد گفت: «دارم فکر می‌کنم این داستان بیشتر از اونیه که بنظر می‌رسه. از این ایده که بجای کنار گذاشتن یه رابطه باید رفتار خودمون رو تغییر بدیم، خوشم میاد. اگه همون رفتار قبلی رو داشته باشیم، به همون نتایج قبلی هم می‌رسیم و این روند همینطور تکرار می‌شه. به همین ترتیب، بجای اینکه شغل‌مون رو تغییر بدیم، باید شیوه‌ی انجام کارهامون رو تغییر بدیم. اگه من روشم رو سر کار تغییر داده بودم، احتمالاً الآن جایگاه شغلی بالاتری داشتم.»

سپس بِکی که در شهر دیگری زندگی می‌کرد و اکنون برای آنکه تجدید خاطره کرده باشد، در بین جمع آمده بود، گفت: «همینجور که داشتم به داستان و نظرات شما گوش می‌دادم، داشتم به خودمم می‌خندیدم! برای مدت طولانی، منم شبیه دودل بودم، همیشه بخاطر هر تغییری به زمین و زمان بد و بیرا می‌گفتم و غُر می‌زدم. نمی‌دونستم بیشتر مردم هم مثل من، همین کار رو می‌کنن. حالا می‌ترسم همین اخلاقم رو به بچه‌هام هم انتقال داده باشم. راجع بهش فکر کردم و فهمیدم که تغییر واقعاً می‌تونه شما رو به سمت شرایط و موقعیت بهتری ببره، گرچه ازش می‌ترسین و دل‌تون نمی‌خواد که تغییر کنین. یادم میاد وقتی پسرمون سال دوم دبیرستان بود، بخاطر کار شوهرم مجبور شدیم از ایالت ایلینویز به وِرمونت نقل مکان کنیم و پسرمون خیلی از این بابت ناراحت بود، آخه از همه‌ی دوستاش دور می‌شد. توی شنا، نفر اول مدرسه بود و مدرسه‌ی وِرمونت رشته‌ی شنا نداشت. بخاطر همین هم از دست ما عصبانی بود که مجبورش کرده بودیم تا نقل مکان کنه. به محض اینکه به اونجا رسیدیم، عاشق کوهستان ورمونت شد، ورزش اسکی تمام فکر و عشق زندگیش شد، به تیم اسکی مدرسه‌شون رفت و حالا زندگیِ شاد توی کلُورادو داره.»

او در آخر گفت: «اگه به همراه خوردن یه فنجون شکلات داغ، از داستان پنیر لذت برده بودیم، اینهمه استرس توی خونوادمون نداشتیم.»

جسیکا گفت: «به محض اینکه برسم خونه، این داستان رو برای خونوادم تعریف می‌کنم. بعدش از بچه‌هام می‌پرسم که بنظرشون من کدوم یکی از شخصیت‌های توی داستان هستم؛ فین‌فینی، بادپا، درنگ یا دودل، و اینکه خودشون فکر می‌کنن کدوم یکی هستن. می‌تونیم راجع به اینکه چه چیزی توی خونه‌ی ما ”پنیر کهنه“ است هم بحث کنیم و چی می‌تونه برای ما ”پنیر تازه“ باشه.»

ریچارد گفت: «فکر خوبیه!» و با این حرف باعث تعجب همه، از جمله خودش شد، زیرا همیشه آدم منفی‌نگری بود.

سپس فرنک شروع کرد: «فکر کنم من بیشتر شبیه درنگ هستم، با پنیر همراه می‌شم و ازش لذت می‌برم. می‌خوام همین داستان رو برای دوستام تعریف کنم، اونا از اینکه از ارتش انصراف و زندگی‌شون رو تغییر بدن، می‌ترسن. فکر کنم بحث جالبی باهاشون داشته باشم.»

مایکل گفت: «خُب، ما به همین صورت کسب و کارمون رو گسترش دادیم. کُلی بحث راجع به داستان پنیر داشتیم و اینکه چطور می‌شه این داستان رو با شرایط کسب و کارمون تطبیق بدیم. مبحث فوق‌العاده‌ای بود چون خیلی با شوخ‌طبعی با هم حرف زدیم تا ببینیم که چطور می‌شه با تغییرات شغلی‌مون کنار بیایم. بویژه وقتی نتایج صحبت‌هامون رو توی شرکت بکار گرفتیم، خیلی موثر بود.»

ناتان پرسید: «منظورت از ”بکاری گیری نتایج“ چیه؟»

«خوب، هر چی بیشتر راجع به جزئیات مربوط به سازماندهی شرکت فکر کردیم، افراد بیشتری رو پیدا کردیم که توی کار احساس ضعف داشتن. اونا بیشتر از این موضوع می‌ترسیدن که تغییرات اعمال شده از بخش مدیریت شرکت، باعث بشه تا دیگه نتونن کارها رو درست انجام بدن که البته قابل درک بود. بخاطر همین هم در مقابل هر تغییری توی شرکت، ساز مخالف می‌زدن. اولش هر تغییری که تحمیل می‌شد، در مقابلش جبهه می‌گرفتن. اما وقتی داستان پنیر رو برای تک‌تک افراد سازمان جا انداختیم، کمک زیادی کرد تا نگاه افراد نسبت به ”تغییر“، عوض بشه. باعث شد تا همه به ترس‌های قدیمی‌شون بخندن یا دست‌کم لبخند بزنن و بخوان که کارها رو به پیش ببرن.»

مایکل اضافه کرد: «فقط… ای کاش زودتر داستان پنیر رو شنیده بودم.»

کارلوس پرسید: «چطور مگه؟»

«آخه ما زمانی شهامت روبرو شدن با تغییر رو پیدا کردیم که دیگه شرکت بدجوری اُفت کرده بود. مجبور شدیم افراد زیادی رو از کار بر کنار کنیم که البته قبلاً به این موضوع اشاره کردم، از جمله یه عده از دوستای خوبمون رو. برای همه‌ی ما واقعاً دردناک بود. به هر حال، چه کسانی که باقی موندن و چه اونایی که رفتن، می‌گفتن که ”داستان پنیر“ کمکشون کرده تا نگرش متفاوتی داشته باشن و سرانجام باعث شده تا زندگی بهتری بسازن. اونایی که مجبور شدن برن و دنبال شغل جدیدی بگردن، گفتن که اولش براشون سخت بوده اما خاطره‌ی این داستان خیلی بهشون کمک کرده.»

آنجلا پرسید: «چی بیشتر از همه براشون مؤثر بوده؟»

مایکل پاسخ داد: «وقتی به ترس خودشون چیره شدن. اونا به من گفتن که بهترین نکته‌ی داستان این بوده که همیشه بیرون از جایی که داشتن کار می‌کردن، ”پنیر تازه“ منتظر اونا بوده تا پیداش کنن! گفتن که تصور خوردن ”پنیر تازه“ در ذهنشون، تصور خودشون در حالیکه دارن شغل جدیدشون رو به بهترین نحو ممکن انجام می‌دن، باعث شد تا احساس بهتری پیدا کنن و حتی در مصاحبه‌ی شغلی هم بهتر ظاهر بشن. بیشترشون شغل بهتری گیر آوردن.»

لورا پرسید: «افرادی که توی شرکت شما باقی موندن چی؟»

مایکل گفت: «خوب، بجای اینکه بخاطر تغییرات بوجود اومده دائم غُر بزنن، می‌گفتن ”اونا پنیر ما رو ورداشتن!“. پس بیاین دنبال پنیر تازه بگردیم. همین هم باعث شد تا وقت کمتری تلف بشه و استرس هم توی گروه کاهش پیدا کنه. طولی نکشید تا اونایی که داشتن در مقابل تغییر مقاومت می‌کردن، متوجه‌ی مزایای این تغییرات شدن.»

کُوری گفت: «فکر می‌کنی چرا تغییر کردن؟»

«بعد از اینکه نوع فشار تحمیل شده از طرف شرکت تغییر کرد، اونا هم تغییر کردن!»

او پرسید: «در بخش‌هایی که تو اونجا کار کرده بودی، وقتی تغییری از طرف مدیران ارشد اعلام می‌شد، چه اتفاقی می‌اُفتاد؟ یعنی همه می‌گفتن این ایده‌ی خوبیه یا بدیه؟»

فرنک پاسخ داد: «حتمن می‌گفتن ”ایده‌ی بدیه!“.

مایکل گفت: «درسته! می‌گفتن خوب نیست.»

«چرا؟»

کارلوس گفت: «چون همه دوست دارن توی همین شرایط فعلی باقی بمونن و فکر می‌کنن تغییر یعنی اینکه داره یه اتفاق بدی می‌اُفته! وقتی یه نفر می‌گه که این تغییر فکر بدیه، بقیه هم حرف همون رو تکرار می‌کنن. فکر کنم جوّگیر می‌شن!»

مایکل گفت: «دقیقاً! شاید واقعاً چنین حسی نسبت به اون تغییر نداشته باشن، اما برای اینکه همرنگ دیگران بنظر برسن، حرف اونا رو تأیید می‌کنن. بخاطر همین مسئله است که توی هر سازمانی، افراد در مقابل تغییر واکنش بدی نشون می‌دن.»

بِکی پرسید: «بعد از اینکه همه داستان پنیر رو شنیدن، واکنششون تغییر کرد؟»

مایکل خیلی ساده گفت: «فشار تحمیلی تغییر کرد. هیچکس دوست نداره شبیه دودل بنظر برسه.»

همه خندیدند.

مایکل ادامه داد: «اونا دلشون می‌خواست قبل از وقوع تغییر، اون رو بو بکشن و درست مثل بادپا، خیلی سریع وارد عمل بشن.»

ناتان گفت: «نکته‌ی خوبیه. هیچکس در شرکت ما هم دلش نمی‌خواد شبیه دودل باشه. حتی اونا هم ممکنه تغییر کنن. چرا توی جلسه‌ی قبل که دُور هم جمع شدیم، این داستان رو تعریف نکری؟ می‌تونست مؤثر باشه.»

مایکل گفت: «خیلی هم مؤثره! وقتی همه در شرکت شما این داستان رو بشنون، چه یه شرکت خیلی بزرگ باشه، چه یه کسب و کار کوچیک و یا حتی اگه منظور فقط خونواده‌ی شما باشه، این داستان اثر خودش رو می‌ذاره چون یه سازمان فقط وقتی تغییر می‌کنه که تک‌تک افراد اون سازمان به اندازه‌ی کافی تغییر کرده باشن.»

سپس آخرین حرفی را که در دل داشت، بیان کرد: «وقتی دیدیم که این داستان چقدر برای ما مؤثر بود، اون رو برای دیگر افرادی که می‌خواستیم با اونا کار کنیم هم تعریف کردیم. می‌دونستیم که اونا هم دارن با تغییرات دست و پنجه نرم می‌کنن. به اونا گفتیم که شاید ”پنیر تازه‌ی“ اونا، ما باشیم! شاید ما همکار بهتری برای اونا بشیم تا با هم به موفقیت برسیم.»

این حرف باعث شد تا جسیکا ایده‌های زیادی به ذهنش برسد و به یاد بیاورد که آن روز صبح چند تماس فروش داشته است. او نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: «خوب، وقتشه که دیگه من از این ایستگاه پنیر برم و یه مقدار پنیر تازه پیدا کنم.»

همه‌ی گروه خندیدند و شروع به خداحافظی کردند. بیشتر آنها می‌خواستند تا به این گفتگو ادامه دهند اما باید می‌رفتند. همانطور که از هم خداحافظی می‌نمودند، باز هم از مایکل تشکر کردند.

او گفت: «خیلی‌خیلی خوشحالم که این داستان اینقدر بنظرتون مفید اومده. امیدوارم توی هر فرصتی، اون رو برای بقیه هم تعریف کنین.»

Who Moved my cheese بیشتر بخوانید »