warmglade

قاتلی در خانه

قاتلی در خانه

هفتم فروردین 1402

قاتلی در خانه

نویسنده: ناشناس

خانم ویلیامز (Williams) تنها در خانه زندگی می‌کرد اما همیشه آراسته بنظر می‌رسید، انگار که چشم به راهِ یک مهمان بسیار عزیز بود.

«تو به این خوشگلی، چرا ازدواج نمی‌کنی؟!»

«من نمی‌تونم با مردا کنار بیام. بیشتر ترجیح می‌دم بخورمشون! خوشمزه‌ن!» سپس از ته دل می‌خندید، خنده‌هایی که بیشتر احمقانه بودند و بسیار روشن بود که او نمی‌خواهد دلیل اصلی را بیان کند. بدون شک مردان زیادی دل‌شان می‌خواست تا چنین زن جذابی داشته باشند اما او هرگز به هیچ مردی روی خوش نشان نمی‌داد، حتی آنهایی که بسیار پولدار و خوشتیپ بودند.

«این خونه واسه‌ی یه زن تنها… خطرناک نیست؟!» بدون هیچ شکی، خطرناک بود! خانه‌ای خارج از شهر، در میان منطقه‌ای پُردرخت که خانه‌های آنجا پنجاه تا صد متر با یکدیگر فاصله داشتند و همگی در میان یک باغ بنا شده بودند، «بهتر نیس که تو هم مثِ بقیه‌ی خونه‌های اینجا از سیستم‌های حفاظتی استفاده کنی؟ چند تا سگ هم داشته باشی، بد نیس!»

«من خودم از هر دزد و قاتلی، خطرناک‌ترم! هر کی بیاد توی خونه‌ی من، می‌خورمش! همچین با تموم استخوناش می‌خورمش که پلیس نتونه هیچ ردی ازش پیدا کنه. اینجوری هیچوقت نمی‌تونن من رو قاتل معرفی کنن!» و باز هم قاه‌قاه می‌خندید.

در این مواقع بیشتر یک زن خوشگل اما خُل و چل به چشم می‌آمد. آنقدر پاسخ‌های احمقانه به همسایه‌ها داده بود که دیگر کسی از او سؤال نمی‌کرد زیرا هر بار همان حرف‌های بی سر و ته را پیش می‌کشید تا پاسخ واقعی را نداده باشد.

خانم‌های همسایه نیز زیر لب به یکدیگر می‌گفتند: «آره جون خودت! می‌خوریشون؟! یه بار که یه عوضی بفهمه که تو اینجا تنهایی، کارِت تمومه!» اما بطور عجیبی او سال‌ها در همان خانه زندگی کرده و هرگز دچار حادثه‌ای نشده بود. بعد از آن همه سال، دو مورد بسیار عجیب بود، یکی آنکه او هرگز پیر نمی‌شد و درست مانند روز اول جوان و سرحال بنظر می‌رسید و مورد دیگر آنکه همه می‌دانستند که یک خانم خیلی خوشگل و بی‌دفاع در آن خانه زندگی می‌کند اما هیچکس برای غارت خانه‌اش و یا دست‌درازی به او، اقدامی نکرده بود.

«این بار دیگه شوخی‌بردار نیس، خانم ویلیامز! یه قاتل زنجیره‌ای از دست پلیس فرار کرده و می‌گن باید توی جنگل‌های همین اطراف قایم شده باشه. اگه کسی رو نداری، می‌تونی بیای خونه‌ی ما! سیستم‌های حفاظتی ما خیلی پیشرفته‌ست و سگ هم داریم…»

«هه‌هه‌هه… فکر کردی من سیستم حفاظتی ندارم؟! من هر جا باشم، خودم یه سیستم حفاظتی حساب می‌شم! کی جرأت داره به خوشگلی مثِ من حمله کنه؟! این آقای قاتل، اگه به من حمله کنه، فردا جسدش رو باید بصورت هضم شده، توی راه فاضلآب شهرداری پیدا کنین!» خانم همسایه داشت با چشم‌های گرد شده او را تماشا می‌کرد.

وقتی متوجه شد که این زن به راستی عقل در کله‌اش یافت نمی‌شود، لب‌هایش را کمی به هم فشار داد و گفت: «از من گفتن بود! همه دارن به پلیس کمک می‌کنن تا شاید بتونن این قاتل کثیف رو پیدا کنن. امشب خیلی خطرناکه. باز هم اگه نظرت عوض شد، بیا خونه‌ی ما. هرچی تعدادمون بیشتر باشه، اون قاتل کمتر جرأت می‌کنه به کسی حمله کنه. اگر هم توی خونه موندی، لااقل در و پنجره‌ها رو محکم ببند و مواظب باش. گرچه این در و پنجره‌ها حفاظ ندارن… به هر حال، یه چاقو کنار دستت بذار و در اتاق‌خوابت رو هم قفل کن. اگه وسایلت رو بدزده، بهتر از اینه که خودت رو بکُشه. اگه لازم شد، تلفن بزن.» سپس خداحافظی کرد و رفت.

—————

ساعت یازده شب را نشان می‌داد. خانم ویلیامز نگاهی از پنجره به فضای تاریک بیرون انداخت. لبخندی زد: «فقط دلم می‌خواد جرأت کنی و بیای سراغ من!» سپس برگشت و از راهروی پشت آشپزخانه‌ی اُپن، بطرف ورودی گاراژ رفت و درِ کوچک آن را باز کرد. پا به درون گاراژ گذاشته و دکمه‌ی قرمز بزرگی را که کنار کلید چراغ بود، فشار داد. درِ گاراژ بصورت کرکره‌ای بطرف سقف جمع شد. حالا دیگر هر کسی می‌توانست وارد گاراژ شود.

با نگاهی به خیابان جلوی خانه‌اش، لبخندی زد که بیشتر شیطانی بنظر می‌رسید. سپس برگشت و درِ کوچک ورودی گاراژ را باز گذاشت. در سالن نشیمن، بر روی مبل راحتی لم داد، یک کاسه ذرت بو داده را در دستش گرفت و با ریموت کنترل، تلوزیون را روشن کرد. با نگاهی به در ورودی سالن، خنده‌ای ابلهانه سر داد و سپس زیر لب گفت: «چقدر احمقی!» خنده‌اش به ناگهان تبدیل به نگاهِ یک شکارچی شد، «حتی فکر نکرد که آخه درِ گاراژ واسه‌ی چی این موقع شب بازه.»

سپس، همانطور که ذرت‌های بو داده را می‌خورد با خونسردی تمام، دوباره سرگرم تماشای برنامه‌ی مورد علاقه‌اش شد. سپس با صدای بنگ کوتاهی، برق قطع شد.

چهره‌اش را درهم کشید و زیر لب گفت: «لعنتی! قاتل عوضی! همشون فوری برق رو قطع می‌کنن! فکر کردن اگه نور نباشه، من قافلگیر می‌شم. بی‌شعورا!»

اما از جایش تکان نخورد. همه‌جا تاریک شده بود و تنها سایه‌هایی از وسایل داخل سالن نشیمن دیده می‌شد. صدای گام‌های بسیار ضعیفی از راهروی پشت آشپزخانه به گوش رسید. خانم ویلیامز لبخند خفیفی زد: «گوشت مردا سفت‌تره! ولی پاره کردنِ گوشت سفت خیلی بیشتر حال می‌ده!»

سایه‌ای از یک مرد درشت اندام، با چاقویی در دستش، درست پشت مبل پیدا شد. تمام صورتش را پوشانده بود و تنها دهان و چشم‌هایش دیده می‌شد. با گام‌هایی آهسته خود را بالای سر خانم ویلیامز رساند که بر روی مبل لم داده بود. چاقو را با دست راستش بالا بُرد و با حرکتی ناگهانی، بطرف سینه‌ی او پایین آورد. چاقو در مبل فرو رفت!

خانم ویلیامز تنها در چند صدم ثانیه ناپدید شده بود! آن مرد با تعجب و به سرعت نگاهی به چپ و راست انداخت. تاریک بود اما نه آنقدر که دیگر نتواند چیزی را ببیند. اگر خانم ویلیامز پا به فرار گذاشته بود، امکان نداشت بتواند به آن سرعت از سالن نشیمن خارج شود. او حتی صدای گام‌های او را نشنیده بود.

ناگهان احساس کرد که نفس گرمی به پشت گردنش خورده است. به سرعت برگشت. خانم ویلیامز تنها در چند سانتی‌متری او با چشمانی شیطانی، برّاق و با مردمکی عمودی درست مانند گربه، ایستاده بود. پیش از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، دهان آن خانم زیبا باز شد، کنج لبهایش شکافت و دندان‌هایی نوک تیز و خارمانند نمایان شد.

تنها در چند لحظه‌ی کوتاه، سر آن قاتل کثیف بر روی مبل اُفتاد.

———

«حدس ما اینه که گرگ تموم هیکل اون قاتل بدبخت رو خورده اما سرش و بخش‌هایی از بدن نیمه‌خورده‌ی اون رو نزدیک همینجا پیدا کردیم. شما دیشب سر و صدای گرگ یا یه همچین جونوری رو نشنیدین، خانم ویلیامز؟» پلیس قد بلند و قوی‌هیکلی با کمی فاصله، جلوی در ورودی سالن نشیمن ایستاده بود.

«نه جناب سروان. اما اینجا یه منطقه‌ی نیمه‌جنگلیه! ممکنه هر جونوری توش پیدا بشه.»

«درسته، گرچه تا حالا گزارشی از وجود حیوونای خطرناک در این اطراف نشنیده بودیم! به هر حال، از همکاری شما سپاسگزارم. اگه باز هم مورد مشکوکی رو به خاطر اوردین، به اداره‌ی پلیس گزارش بدین. روز بخیر.»

«شما خیلی عضله‌ای هستین!»

آن پلیس که از حرف خانم ویلیامز تعجب کرده بود، نگاهی مستقیم به چشمان آن زن انداخت و گفت: «ببخشید؟!»

«من از عضله‌ی مردا خوشم میاد، مخصوصاً عضله‌های قوی! دوست دارم گازشون بگیرم!» سپس مانند یک دختربچه‌ی لوس و نُنُر، کرکر خندید.

آن افسر پلیس، گرچه آدم جدی‌ای بنظر می‌رسید اما از این شوخی خانم ویلیامز خنده‌اش گرفت و گفت: «گاهی همسرم، بازوی من رو گاز می‌گیره! همون واسه‌ی من کافیه! پس این عادت همه‌ی خانم‌هاست؟! روزتون بخیر.» سپس برگشت تا بطرف خودروی ویژه‌ی پلیس برود.

خانم ویلیامز کمی صبر کرد تا او کمی فاصله بگیرد و بعد زیر لب گفت: «از این یکی نمی‌شه گذشت! عضله‌هاش باید خیلی سفت باشن!»

ترجمه‌ی فرشاد قدیری

قاتلی در خانه بیشتر بخوانید »