غبرستان حیوانات خانگی
PET SEMATARY
مروری بر داستان غبرستان حیوانات خانگی (با اشتباه عمدی در املای «قبرستان» زیرا در داستان، کودکان با این اشتباه تابلوی این قبرستان را درست کردهاند)
نوشتهی استفن کینگ
STEPHEN KING
معمولاً داستانهای استفن کینگ بگونهای است که به مرور و درست مانند یک مار خزنده، ترس را به ذهن مخاطب تزریق میکند! داستان «غبرستان حیوانات خانگی» بیشک از جمله ترسناکترین آثار این نویسنده به شمار میرود، داستانی که مانند بیشتر آثار کینگ، از یک شهرک کوچک در کنار یک جادهی بینشهری شروع میشود. در ابتدا، همهچیز عادی و خوب بنظر میرسد.
دکتر لوئیس کرید به همراه خانوادهاش به خانهای در نزدیکی جادهای خارج از شهر نقلمکان میکند. در آنجا با پیرمردی آشنا میشوند که انسان باتجربه و مهربانی است. اما در میان صحبتهای وی، دکتر کرید متوجه میشود که تاریخ مرگ سگ او، با تاریخ عکسی که از او وجود دارد در تناقض است اما گمان میکند که شاید آن پیرمرد حافظهی قویای ندارد.
کودکان در آن ناحیه، قبرستانی را برای حیوانات خانگیشان درست کردهاند که زمین پشت آن، رازی تاریک و مرموز را در دل خود دارد. در این میان حساسیتهایی نسبت به گربهی خانواده بوجود آمده و بحثی هم در مورد بهشت و زندگی پس از مرگ به میان میآید.
سپس، در حالیکه اعضای خانواده در شهر دیگری به سر میبرند، گربهی آنها بر اثر تصادف در جاده، کُشته میشود. دکتر کرید نمیخواهد این موضوع را با همسر و بچههایش در میان بگذارد. سرانجام تصمیمی وحشتناک میگیرد و از راز زمین پشت (غبرستان حیوانات خانگی) کمک میگیرد. گربهشان را در آنجا خاک میکند و فردا صبح آن را زنده میبیند!
نیروی آن زمین جادویی، گربه را زنده میکند اما انگار آن گربه دیگر مانند سابق ملوس نیست. بوی مرگ میدهد! ظاهراً زنده است اما بیشتر شبیه یک مُردهی متحرک میماند. دکتر کرید هشدارهایی را دریافت میکند که از او میخواهد دیگر هیچگاه به سراغ آن زمین جادویی نرود اما شرایط بحرانی عاطفی میتواند مقاومت انسانها را در هم بشکند.
این بار فرزند کوچک او زیر چرخهای یک تریلی بزرگ میرود و جان خود را از دست میهد. دکتر کرید نمیتواند جلوی خود را بگیرد و باوجود تمام هشدارها، فرزند خود را در همان زمین جادویی به خاک میسپارد. فردا صبح، فرزند او زنده بازمیگردد اما او هم دیگر مانند سابق، یک بچهی کوچولوی شیرین نیست، بیرحم، بسیار موذی و قاتل است!
گاهی بهتر است تا انسان مرگ عزیزانش را بپذیرد. مرگ نیز بخشی از روند زندگی در جهان هستی است: «زیادی پیش نرو، دکتر! مرزها ساخته شدهاند تا کسی پایش را از گلیمش درازتر نکند. یادت باشه، نیروهایی توی این دنیا هست که ما هیچ شناختی از اونها نداریم. اونها همیشه وجود دارن، درست مثل شیطان، این ما هستیم که نباید تسلیم اونها بشیم.»
همسر و آن پیرمرد دوستداشتنی نیز کُشته میشوند. دکتر کرید میداند که اگر مرگ عزیزانش را نپذیرد، در گذشته گیر خواهد اُفتاد. او دیگر نمیتواند بر زمان حال تمرکز نماید. او سرانجام تسلیمِ گذشته شده و همسرش را در همان زمین جادویی به خاک میسپارد تا دوباره او را زنده ببیند. همین اتفاق هم میاُفتد اما همسرش با روحی شیطانی و مرگبار بازمیگردد.
کار به جایی میرسد که دکتر کرید تصمیم میگیرد تا با دست خودش، فرزندش را از میان ببرد اما تمام محاسباتش اشتباه در میآید. دلرحمی هرگز نباید به این معنی باشد که آدمی در قوانین و نظم این جهان دست ببرد و خود را تسلیم شیطان نماید!
افراد بیگناهی کُشته میشوند و آنهایی که زنده از زمین جادویی بازمیگردند، هیچ اثری از انسانیت در آنها نیست. مرگ، به مراتب طبیعیتر از آن زندگیای است که دیگر نباید ادامه دهیم!
چیزهایی در این دنیا هستند که هرگز برای همیشه باقی نخواهند ماند اما ما به آنها دل میبندیم و چیزهایی هستند که از آنها متنفریم اما باید با آنها زندگی کنیم.
در این داستان تاریک، استفن کینگ گام به گام پیش میرود تا مخاطب را بین دو گزینهی بسیار بد قرار دهد: یکی مرگ عزیزان و دیگری عزیزانی که دیگر دوستداشتنی نیستند. چنین انتخابی بسیار آزار دهنده است! داستان هم دلهرهآور است و هم مخاطب را در موقعیتی بسیار آزاردهنده قرار میدهد. در ابتدا بازگشت گربهای که مُرده است، چندان مسئلهی مهمی جلوه نمیکند گرچه بسیار مرموز و شیطانی بنظر میرسد. اما ماجرا دائم بدتر میشود. حالا دیگر موضوع انسانهایی هستند که نمیتوان به این راحتی وجود آنها را نادیده گرفت.
دست آخر، داستان در سیاهی وحشتناکی تمام میشود و مخاطب را در میان تاریکی رها میکند. ما نمیتوانیم خواستههایمان را به این دنیا و کائنات تحمیل کنیم اما انگار حاضر نیستیم محدودیتها و مرزهای تعیین شده را بپذیریم، حتی اگر این عدم پذیرش باعث شود تا بیشتر رنج بکشیم.
«هیچ چیز در این دنیا مال ما نیست! ما بچهها رو به دنیا میاریم، ما یه حیوون خونگی رو میخریم یا سرپرستیش رو به عهده میگیریم، اما اینها مال ما نیستن! یکی هست که بهشون میگه باید برن وسط جاده و بمیرن، طوری که من و تو نتونیم نجاتشون بدیم! یکی هست که داره ما رو هدایت میکنه، ما فقط باید تسلیمش بشیم، آخه فقط اون میدونه چه واسهی ما خوبه و چی بَده. نمیگم ما نباید مواظب خودمون و عزیزامون باشیم، اما مرزهایی هست که نباید پامون رو اونوَرِشون بذاریم.»
در این داستان، استفن کینگ بخوبی نشان میدهد که دکتر کرید تا چه حد تحت فشار عاطفی قرار دارد، تا جایی که مجبور میشود مرگ گربهشان را مخفی کرده و میخواهد هر طور شده از آسیبهای روانی دخترش در مورد مرگ آن حیوان جلوگیری نماید. موقعیت او در یک شهرک کوچک در کنار جادهای برونشهری باعث میشود تا تنهایی او بیشتر برای مخاطب قابل درک باشد. او با کولهباری از درد و رنج باید حتی مرگ فرزند را از همسرش مخفی نگه دارد.
راه طولانی، جنگلی و تاریک تا (غبرستان حیوانات خانگی) در میان گِل و لای و موانعی که از چوب ساخته شده است و سپس زمین جادویی نفرین شدهای که میتواند مردگان را دوباره به زندگی بازگرداند، باعث میشود تا تنهایی و تقلای دکتر کرید بیشتر به چشم بیاید. او تمام هشدارهای همسایهی دوستداشتنیاش را میشنود و حتی یک فرد مضطرب و بیمار در مرکز درمانیای که در آنجا کار میکند نیز پیش از مرگ بطور مستقیم به وی هشدار میدهد که خطری وحشتناک در انتظار اوست.
استفن کینگ در این داستان، بخوبی ترس را گام به گام پدیدار کرده و عمیقتر و تاریکتر میکند بطوری که مخاطب دیگر قادر نخواهد بود تا کتاب را زمین بگذارد. داستان به مرور و بطور باورپذیری وارد عمیقترین ترسهای همهی ما میشود و سپس دیگر هیچ کنترلی بر اوضاع وجود ندارد. همهچیز چنان وحشتناک میشود که مخاطب تمام احساس امنیتِ شخصیت اول داستان را از دست میدهد: بچهی دوسالهای که عطش قتل مادر خود را پیدا کرده و در اتاقی او را گیر میاندازد، او همچنین پیرمرد دوستداشتنی قصه را بطور دلخراشی میکُشد و سپس پدر را در موقعیتی بیدفاع، در میان جنگل تاریک و در همان (غبرستان حیوانات خانگی)، بر زمین میکوبد.
همهچیز بطور غیرمنتظرهای تیره و دلهرهآور میشود و تا آخرین لحظه، مخاطب نمیداند سرانجام این همه آشفتگی و خونریزی چه خواهد شد. حالا مخاطب میخواهد تا هرچه زودتر کسی بتواند آن کودک دوساله را نابود کند و این به تنهایی احساس بسیار آزاردهندهای را بوجود میآورد که با ترس و دلهره همراه میشود.
استفن کینگ مانند همیشه تمام موقعیتها و شخصیتهای داستان را بخوبی انتخاب کرده است، گام به گام پیش میرود، توصیفاتی را ارائه میدهد که موقعیت ترسناک داستان را بخوبی برای مخاطب تشریح میکند و دستآخر مخاطب را در یک آشفتگی بیحد و مرز فرو میبرد. او در این داستان نیز استادِ ایجاد موقعیتهای ترسناک و دیوانهکننده است.
نویسنده با توصیفی از کودکی دکتر کرید، نشان میدهد که چرا او باوجود تمام هشدارها باز هم نمیتواند مرگ عزیزانش را بپذیرد. او در سه سالگی پدر خود را از دست داده و هرگز پدربزرگ خود را ندیده است. بنابراین میخواهد پدر باشد! او نمیتواند مرگ فرزند و عزیزانش را بپذیرد زیرا در اینصورت خود را پدری میبیند که نتوانسته از خانودهاش نگهداری کند.
استفن کینگ تمام رویدادها، اشخاص و شرایط زمانی و مکانی داستان را به شکلی استادانه در کنار هم قرار داده است تا مخاطب را تا آخرین صفحه به دنبال خود بکِشد.
داستان (غبرستان حیوانات خانگی) در چهاردهم نوامبر سال 1983 میلادی منتشر شد. ژانر داستان تخیلی، ترسناک و دلهرهآور است اما بسیاری از تحلیلگران آن را آزاردهندهترین داستان استفن کینگ میدانند. تا کنون دو فیلم، یکی در سال 1989 و دیگری در سال 2019 از روی این داستان ساخته است.
گفته میشود که این داستان حاصل تجربهی تلخ خودِ استفن کینگ از مرگ عزیزانش است. او در جایی مدعی شده بود نوشتنِ آخر این داستان، یک چالش دشوار برای او بوده است. وی در مصاحبهای گفته بود که اگر میتوانست، هرگز این داستان را چاپ نمیکرد: «خودمم از این داستان آزاردهنده خوشم نمیاد!» او تنها بخاطر قراردادی که داشت، مجبور بوده تا داستان را تحویل دهد!
«شیطان همیشه جذاب است! آنقدر جذاب که دیگر نمیتوانیم به پیامدهای آن فکر کنیم. ما پا به دنیای شیطانی میگذاریم و دیگر… خیلی دیر است!»
گاهی بهتر است اجازه دهیم تا اوضاع آنطور که روزگار میخواهد پیش برود، گرچه ممکن است بسیار دردناک باشد.
فرشاد قدیری
غبرستان حیوانات خانگی بیشتر بخوانید »
