بیشه‌ی گرم

دستبند Bracelet

سیزدهم خرداد 1401

نوشته‌ی یوشیکو اوچیدا

ترجمه‌ی فرشاد قدیری

درباره‌ی نویسنده:

یوشیکو اوچیدا (Yoshiko Uchida) در سال 1921 میلادی در کالیفورنیا، آمریکا، متولد شد و سپس در شهر برکلی بزرگ شد. پس از آنکه بندر پیرل توسط ژاپنی‌ها بمباران شد، پدر وی توسط ارتش آمریکا بازداشت و به زندان فرستاده شد و سپس او را به همراه بقیه‌ی خانواده‌اش به کمپی در ایالت اوتا بردند. این تجربه‌ی تلخ زمینه‌ی داستان ”دستبند“ را فراهم آورد. خودش زمانی در این مورد گفت: «دلم می‌خواست به جوانان آسیایی، معنایی از پیشینه‌شان را هدیه دهم… و البته برای غیرآسیایی‌ها نیز همینطور، معنایی از یک خانواده‌ی واقعی ژاپنی.» از دیگر آثار وی می‌توان به ”سفر به توپاز“ و ”تصویر عروس“ اشاره نمود. وی در سال 1992 میلادی چشم از جهان فرو بست.

——————————-

دستبند

«مامان، وقتش نشده که بریم؟»

دلم نمی‌خواست گریه کنم اما اشک‌ها ناخودآگاه بر روی گونه‌هایم فرو ریختند. آنها را با پشت دستم پاک کردم. دلم نمی‌خواست خواهر بزرگترم گریه‌ی مرا ببیند.

مادرم به آرامی پاسخ داد: «تقریباً دیگه وقتشه، روری.» سایه‌ی غم سنگینی را بر روی صورتش می‌دیدم که هرگز پیش از آن ندیده بودم.

نگاهی به گوشه و کنار اتاق خالی‌ام انداختم. لباس‌هایی که همیشه مادرم مرا وادار می‌کرد تا آنها را بطور مرتب در کمدم آویزان کنم، کشاب‌هایی که همیشه لباس‌های دم دستی‌ام را در آنها می‌چیدم، عروسک پارچه‌ای رنگ و رو رفته‌ای که عاشقش بودم و نمی‌توانستم زندگی‌ام را جدا از او تصور کنم، هیچکدام دیگر در اتاقم نبودند. هیچ چیزی در اتاقم وجود نداشت و البته بقیه‌ی اتاقهای خانه نیز خالی شده بود. فرشها، لوازم خانه، همه چیز را از خانه برده بودند و تمام کمدها و کابینت‌ها را نیز خالی کرده بودند. خانه پر از ”خالی“ شده بود! درست مانند یک جعبه‌ی خالی!

حالا دیگر باید خودمان نیز خانه را ترک می‌کردیم. البته قرار نبود به خانه‌ای زیباتر یا مجلل نقل مکان کنیم یا به شهر دیگری برویم. بیست و یکم آپریل 1942، آمریکا و ژاپن وارد جنگی ویران‌کننده شدند و طبق دستور حکومتی، هر ژاپنی تباری که در کرانه‌ی غربی زندگی می‌کرد، باید خانه‌اش را ترک می‌گفت و به کمپی جمعی فرستاده می‌شد. مامان، من و خواهرم، کِیکو، باید خانه را ترک می‌کردیم، شهرمان، برکلی، و حتی کالیفورنیا را، باید از آنجا می‌رفتیم.

زنگ در به صدا درآمد و قبل از آنکه خواهرم به سمت در خیز بردارد، من با سرعت خودم را به در رساندم. فکر کردم که شاید معجزه‌ای رُخ دهد و کسی از طرف دولت پیغام آورده باشد که دیگر ما را از خانه‌مان بیرون نمی‌کنند و تمام این ماجرا فقط یک اشتباه در کاغذبازی بوده است. شاید هم کسی از طرف بابا برای‌مان پیغام آورده باشد که به زندانی در مونتانا فرستاده شده بود زیرا او تا پیش از این برای شرکتی ژاپنی کار می‌کرد.

پس از آنکه ژاپن بندر پیرل را بمباران کرد، اِف‌بی‌آی بابا را به همراه صدها ژاپنی دیگر بازداشت نمود. بر اساس نگرش دولت، این ژاپنی‌ها دشمنان بالقوه‌ی خطرناکی بودند که ممکن بود برای ژاپن از داخل آمریکا به این کشور آسیب بزنند و یا عملیات‌های خرابکارانه ترتیب دهند. شاید اگر این ماجرا تا این حد ناراحت‌کننده نبود، به آن می‌خندیدم! پدر من از شهردار شهرمان خطر کمتری داشت! زیرا او عاشق آمریکا بود و این کشور را بخشی از هویت خود می‌دانست. از سال 1917 بابا در آمریکا زندگی کرده بود.

وقتی در را باز کردم، خبری از پیغام دولتی نبود. لوری مدیسون، بهترین دوستی که داشتم پشت در ایستاده بود. خانه‌شان در همسایگی ما قرار داشت. یک جعبه‌ی کوچک در دستش بود که بیشتر شبیه یک کادوی تولد بنظر می‌رسید اما لباسی معمولی پوشیده بود که هیچ شباهتی به لباس مهمانی‌های تولد نداشت. صورتش مانند یک گُل لاله‌ی پژمرده بنظر می‌رسید.

«سلام. اومدم باهات خداحافظی کنم.»

آن جعبه‌ی کادو مانند را در دست من جا داد و گفت که باید آن را به همراه خودم به کمپ ببرم. قبل از آنکه آن را باز کنم، اضافه کرد: «یه دستبند برات اُوردم. اگه دستت کنی دیگه لازم نیست بسته‌بندیش کنی.» او می‌دانست که من حتی برای یک سوزن هم دیگر در چمدانم جا ندارم. تنها لوازمی را برداشته بودیم که اجازه داشتیم به کمپ ببریم و مامان هم گفته بود که فقط باید تا دو چمدان را با خودمان ببریم.

کیکو با نگرانی گفت: «پس ظرفا و پتوها و ملافه‌ها رو کجا جا بدیم که بتونیم با خودمون ببریم؟»

مامان پاسخ داد: «راس‌راسی نمی‌دونم!» سپس تمام تلاشش را کرد تا شاید بتواند برخی از آنها را در بزرگترین چمدانی که داشتیم، جا دهد. باید هر طور شده چتر، چکمه‌ها، کتری، چند تا بشقاب و چراغ‌قوه را با خود می‌بردیم.

من پرسیدم: «حالا کی می‌خواد همچین کیفای سنگینی رو بلند کنه و بیاره؟!»

بنظر می‌رسید که مامان نگران حمل آنها نبود. خیلی ساده گفت: «بالآخره یکی کمکمون می‌کنه. نگران این چیزا نباشین.» احساس می‌کردم که کمی خیالم راحت‌تر شده است.

لوری از من خواست که قبل از رفتنش، دستبند را از جعبه بیرون آورده و دستم کنم. زنجیر طلایی‌رنگ ظریفی که یک قلب نیز به آن آویزان شده بود، او به من کمک کرد تا آن را به دُور دستم ببندم و من قول دادم که هرگز آن را از خودم دور نکنم.

لوری با صدای بغض‌آلودی گفت: «خوب، پس دیگه خداحافظ. زود برگرد!»

با وجودی که نمی‌دانستم آیا هرگز به خانه باز خواهیم گشت یا نه، خیلی قاطعانه گفتم: «حتماً. برمی‌گردم.»

وقتی داشت به سمت پایین خیابان می‌رفت، از پشت سرش او را تماشا کردم. موی بلوند دم‌اسبی‌اش داشت پشت سرش مانند پاندول تکان می‌خورد. دلم می‌خواست بدانم، حالا که من دارم از اینجا می‌روم، چه کسی جای مرا در صندلی مدرسه در کنار لوری خواهد گرفت. او برگشت و درحالیکه داشت عقب‌عقب می‌رفت، برایم دست تکان داد. به گوشه‌ی خیابان رسید و پیچید. دیگر دلم نمی‌خواست به آن خیابان جلوی خانه‌مان نگاه کنم بنابراین در را محکم به هم کوبیدم و بستم.

پس از چندی، دوباره زنگ در را زدند. خانم سیمپسون بود، همسایه‌ی دیگرمان. قرار بود تا ما را با اتومبیلش به کلیسا ببرد فعلاً از آن به عنوان ایستگاه کنترل شهری استفاده می‌شد، جاییکه تمام ژاپنی تبارها باید جمع می‌شدند تا به کمپ فرستاده شوند.

وقت رفتن شده بود. خواهرم مرا صدا کرد: «زودباش، روری، وسایلت رو بیار.»

روز گرمی بود اما مجبور شدم تا ژاکت و بارانی‌ام را به تن کنم زیرا دیگر در چمدان‌ها جا نبود. من هر دو چمدانم را بلند کردم. روی هر کدام نام مرا با یک برچسب چسبانده بودند که شماره‌ی خانوادگی‌مان نیز بر روی آن بود. هر خانواده‌ی ژاپنی باید پس از معرفی خود، یک شماره‌ی مخصوص دریافت می‌کرد. شماره‌ی خانواده‌ی ما 13453 بود.

مامان برای آخرین بار اطراف خانه را نگاه کرد، از اتاقی به اتاق دیگر رفت و من احساس می‌کردم که به دنبال وسایل جا مانده نیست، او داشت تصویر خانه را در ذهنش حک می‌کرد! خانه‌ای که بیش از پانزده سال از عمرش را آنجا گذرانده بود، چطور امکان داشت که آنجا را فراموش کند؟!

سپس نگاهی عمیق و طولانی به باغچه‌ای انداخت که پدرم عاشق آن بود. گیاهان زنبق در کنار حوض ماهی به تازگی داشتند گل می‌دادند. اگر بابا خانه بود، همیشه و هر سال اولین گل را برای مادرم می‌چید و می‌گفت: «این مخصوص شماست!» مامان هم همیشه با لبخندی می‌گفت: «سپاس، پاپاسان!» لفظ ”سان“ در زبان ژاپنی به معنای ”محترم“ است و برای احترام به طرف مقابل بکار می‌رود. مادرم همیشه آن شاخه گل را در گلدانی شیشه‌ای می‌گذاشت که علاقه‌ی زیادی به آن داشت.

اما حالا که بابا نبود، باغچه دیگر آن طراوت سابق را نداشت. آنقدر کار بر سر مامان ریخته بود که دیگر برای باغچه وقت نداشت. احساس می‌کردم که باغچه‌مان نیز تنها مانده است، خالی و ترد شده!

وقتی خانم سیمپسون ما را به کلیسا رساند، احساس بدی پیدا کردم. ترسیده بودم و احساس می‌کردم که ممکن است بین این همه آدم برای همیشه گُم شوم. انگار نزدیک به هزار ژاپنی در کلیسا جمع شده بودند، پیر و جوان. برخی می‌گفتند و می‌خندیدند، و بعضی‌ها هم گریه می‌کردند. شاید دیگران ترسیده بودند زیرا هیچکس نمی‌دانست که چه بلایی قرار است بر سر ما بیاید. فقط به ما گفته بودند که قرار است به مکانی به نام تنفوران رِیس‌تِرَک برویم، و اینکه ارتش در آنجا مراقب اعمال ما خواهد بود. گفته می‌شد که چهارده کمپ دیگر نیز درست مانند کمپ ما در کرانه‌ی غربی ایجاد کرده‌اند.

چیزی که بیش از هر چیز دیگری مرا می‌ترساند، هیبت سربازانی بود که در ورودی کلیسا ایستاده بودند. اسلحه‌های به دست داشتند که آماده‌ی شلیک بنظر می‌رسید. احساس می‌کردم که اگر از من خوششان نیاید، خیلی راحت به سمت من شلیک می‌کنند! آیا به راستی آنها مراقب بودند که ما فرار نکنیم؟! و اگر می‌خواستیم فرار کنیم، آیا به راستی به ما شلیک می‌کردند و ما را می‌کشتند؟!

صف طولانی‌ای از اتوبوس‌ها جلوی کلیسا بود تا ما را به کمپ ببرند. همچنین چند تا کامیون آورده بودند تا چمدان‌های ما را بیاورند. البته حق با مامان بود؛ چند مرد نیز آنجا بودند تا برای حمل چمدان‌های سنگین، به ما کمک کنند. وقتی قرار شد که سوار اتوبوس شویم، من کنار کیکو نشستم و مامان هم پشت سر ما نشست. اتوبوس از خیابان گرُو پایین رفت و از کنار یک فروشگاه مواد غذایی ژاپنی رد شد که مامان همیشه از آنجا خرید می‌کرد. پنجره‌های فروشگاه بطور کامل بسته شده بود اما هنوز هم تابلوی مغازه از سردر آن آویزان بود: «ما به آمریکا وفاداریم.»

موضوع مسخره‌ای که وجود داشت همین بود، ما خائن نبودیم! بیشتر ما، مانند خود من، در آمریکا متولد شده بودیم اما پدر و مادرهای‌مان نمی‌توانستند حق شهروندی آمریکا را داشته باشند زیرا از ژاپن مهاجرت کرده بودند. حالا هر کسی که قیافه‌اش ژاپنی بود و چشم‌های بادامی داشت، باید مانند یک اسیر جنگی، به کمپ فرستاده می‌شد.

با دیدن جمله‌ی روی تابلوی فروشگاه، کیکو زیر لب گفت: «خیلی مسخره است! اگه ما ژاپنی تبارها جاسوس بودیم، تا حالا باید از آمریکا فرار می‌کردیم و به همون ژاپن می‌رفتیم.»

من برای تأیید گفتم: «منم همینو می‌گم.» خواهرم دبیرستانی بود و بنظر من حتماً بیشتر از جامعه‌ی ژاپنی‌تبارها خبر داشت.

وقتی اتوبوس به تنفوران رسید، سربازان بیشتری جلوی ورودی آن قرار داشتند. دور تا دور محوطه‌ی کمپ را با سیم‌خاردار بسته بودند. احساس می‌گردم دارم وارد اُردوگاه اسیران جنگی می‌شوم، یک زندان مخوف، اما مگر من چه جرمی مرتکب شده بودم؟!

ما را از اتوبوس پیاده کرده و به صف وارد سالن بزرگی کردند. در آنجا دکترهایی بودند که تمام بدن‌مان را چک می‌کردند. ابتدا نگاهی به داخل گلوی‌مان می‌انداختند و سپس زیر پلک چشمان‌مان را با برگرداندن آن نگاه می‌کردند تا هیچ نشانه‌ای از بیماری نداشته باشیم. سپس نام ما را با شماره‌مان ثبت می‌کردند. یک برگه‌ی ثبت نیز به مادرم دادند تا آن را پر کند که شامل آدرس خانه‌‌ی جدیدمان نیز می‌شد؛ اتاقک 16، آپارتمان 40.

من گفتم: «مامان، ما قراره تو یه آپارتمان زندگی کنیم؟» تنها آپارتمانی که تا آن زمان دیده بودم، مال معلم پیانوی خودم بود که آنجا زندگی می‌کرد. واحد او در یک ساختمان بزرگ در سانفرانسیسکو بود که آسانسور هم داشت. سالن ساختمان خیلی بزرگ و فرش شده بود. داشتم فکر می‌کردم که آسانسور خیلی خوشم میاد! یک خانه‌ی تک‌واحدی هم خیلی خوبه اما آپارتمان هم شیک‌تر است، هم خیلی خاص!

ما پیاده به سمت بخش باراک از کمپ راه اُفتادیم تا شماره‌ی 16 را پیدا کنیم. دوست پدرم، آقای نوما، کمک‌مان کرد تا چمدان‌ها را بیاوریم. آنقدر شلوغ بود که نتوانستم درست و حسابی اطراف آنجا را ببینم. نزدیک بود بلغزم و درون یک چاله‌ی گِلی بی‌اُفتم. همه جا اتاقک‌های نگهبانی نظامی دیده می‌شد، نزدیک سیم‌های خاردار و حتی وسط آن.

اقای نوما به آنسوی یک اسطبل اسب اشاره کرد و گفت: «فکر کنم اتاقک شما اونجاست.»

حق با او بود. از اسطبلی رد شدیم که زمانی خانه‌ی اسب‌های تنفورن بود و سپس از راهی پهن‌تر گذر کردیم که به طبقه‌ی فوقانی می‌رفت. هر اتاقک از طویله که برای نگهداری اسب‌ها استفاده می‌شد، دارای یک شماره بود. به شماره‌ی 40 رسیدیم و آقای نوما در را باز کرد: «بفرمایین، اینجاست، شماره‌ی 40.»

اتاقک طویله باریک و تاریک بود. دو پنجره‌ی کوچک روی هر کدام از درهای آن قرار داشت. سه تا یونیفرم بلند نظامی بر روی زمین خاک‌گرفته به صورت تا خورده قرار داشت و یک لامپ کوچک نیز از سقف آویزان بود. همین! این آپارتمان ما بود که هنوز هم بوی نامطبوع اسب را داشت.

مامان نگاهی به خواهرم و من انداخت: «وقتی تمیزش کنیم، اونقدرا هم بد نیست! از خانم سیمپسون می‌خوام که یه کم پارچه برامون بفرسته تا پرده درست کنم. می‌تونم چند تا کوسن و بالش راحتی هم درست کنم، و … خوب…» حرفش را خورد. در واقع چیز دیگری به ذهنش نمی‌رسید که بخواهد بگوید.

آقای نوما گفت که می‌رود تا چند تا تشک برای‌مان بیاورد: «بهتره عجله کنم تا همشون رو نبردن!» به سرعت خارج شد. احساس کردم بیشتر می‌خواهد هر چه سریعتر از آنجا برود تا گریه‌ی مادرم را نبیند. اما نیازی به این کار نبود چون مامان گریه نکرد. مامان رفت و با یک جارو برگشت و شروع به تمیز کردن کف طویله نمود: «می‌شه شما دو تا دخترا، اون لباسای نظامی رو از روی زمین وردارین؟»

به محض آنکه سومین یونیفرم نظامی را از روی زمین بلند کردم، متوجه شدم که دستبند دیگر روی مچ دستم نیست! جیغ زدم: «دستبند لوری رو گُم کردم! دستبندم نیست!»

تمام طویله و حتی مسیرهای ورودی را گشتیم. دلم می‌خواست تمام راهی را که آمده بودیم، برگردم و وجب به وجب آن را بگردم اما هوا داشت تاریک می‌شد و البته مامان هرگز چنین اجازه‌ای به من نمی‌داد.

قول داده بودم که هرگز از خودم دورش نکنم. می‌دانستم که ان را از دستم باز نکرده‌ام و حالا در اولین روز اقامتم در کمپ، آن را گُم کرده بودم. دلم می‌خواست گریه کنم.

تمام مدتی که در کمپ تنفورن بودیم، دنبال آن دستبند یادگاری گشتم. هر روز به دنبالش همه جا را نگاه می‌کردم تا اینکه ما را به کمپ دیگری بنام توپاز فرستادند، وسط بیابان اوتا. نااُمید شدم و دیگر نمی‌توانستم دنبال آن دستبند بگردم.

اما مامان حرفی زد که کمی آرامم کرد. او گفت که برای به یاد لوری بودن، نیازی به آن دستبند ندارم، همانطور که هرگز نمی‌توانم پدر را فراموش کنم یا خانه‌مان در برکلی، یا تمام آن مردمی که دوست‌شان دارم.

او گفت: «چیزهایی هستن که ما می‌تونیم در قلب‌مون نگهداریم و هر جا که دلمون خواست، با خودمون ببریم.»

بگمانم درست می‌گفت. من هرگز لوری را فراموش نکردم، حتی تا امروز.

کامیاب و شادکام باشید (مترجم)

Bracelet warmglade